فرانسه پس از جنگ چگونه با وجود خائن ها، به سرعت به سوی برادری و سازندگی رفت؟ / قلم ها و کلمات قاتل / نیازمند نبرد با نفرت برای همبستگی و توسعه هستیم

 در پاییز ۱۹۴۴ بعد از آزادی فرانسه از اشغالگران، بسیاری از نویسندگان که با پتن همکاری کرده بودند دادگاهی و به جرم خیانت ملی مجازات شدند و انواع حکم محکومیت شامل اعدام، زندان، تبعید، و محدودیت های گوناگون برای شان صادر شد.  اما برای ساختن کشور فرانسه به سوی برادری رفت. برنار پنگو در سال ۱۹۶۳ نوشت: "پس از پایان جنگ جهانی (دوم)، در فرانسه وضع به گونه ای بود که میان نویسندگان و خوانندگان، میان  گروه های مختلف اجتماعی، میان جریان های مختلف سیاسی ارتباطی برادرانه برای تبادل نظر برقرار شد: همه امید داشتند، این امید نتیجه ی مستقیم جنگ و نهضت مقاومت بود، موجب شد که نویسندگانی که تا آن زمان از زندگی عمومی برکنار بودند به مسایل اجتماعی و سیاسی رو کنند"

 گروه اندیشه: دکتر نعمت الله فاضلی در کانل تلگرامی اش یادداشتی نوشته در باره کلمات قاتل و این که باید مراقب بود تا نوشتن کلمات منتهی به مرگ نشود. او در نوشتار خود به تجربه فرانسه اشاره می کند که چگونه برخی روشنفکران و نویسندگان که با حکومت ویشی در جنوب فرانسه که پتن تحت کنترل آلمان ها آن را اداره می کرد علیه مقاومت می جنگیدند. آنان بعد از جنگ متهم به خیانت و حتی برخی اعدام شدند. اما برای آبادانی و همبستگی جدید، مقاومت فرانسه به سرعت به سوی برادری رفتند و باعث شدند فضا به سمت گفتمان برادری و توسعه کشور فرانسه نهادینه شود. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت (۱۴۰۵) است و قرار است در خانه اندیشمندان علوم انسانی برای عامه اهل فکر درباب جنگ صحبت کنم. این روزهای جنگی یکی از کارهایم حضور و سخنرانی در میان  نویسندگان، دانشگاهیان و عامه اهل فکر و کتابخوان هاست تا درباب نقش و وظیفه ی ما در این موقعیت خطیر و خطرناک صحبت کنیم. پرسش همه این است که مسوولیت ما در این وضعیت جنگی چیست؟

 بحران فقط خود جنگ و پیامدهایش نیست، بلکه اسفناک تر تکه پاره شدن مردم و دیدگاه شان درباب این جنگ است. برخی با گرایش های گوناگون حامی این جنگ اند و به چشم نجات و امید به متجاوزان می نگرند. این برخی شامل برخی از روشنفکران و نویسندگان و دانشگاهیان هم می شود.

 خوب یک‌ راه برای رسیدگی به این پرسش و یافتن راه حل این است که به سراغ تاریخ برویم و از تاریخ درس بگیریم و ببینیم تاریخ به ما چه می گوید. بی. اچ. لیدل هارت در مقدمه کتابش "چرا از تاریخ درس نمی گیریم؟" می نویسد: "بیش از دو هزار سال پیش پولوبیوس، تواناترین مورخ دوره باستان، تاریخ خود را با ذکر این نکته آغاز کرد: آموزنده ترین و در واقع تنها روش تحمل شرافتمندانه ی ناملایمات تقدیر، یادآوری مصایب دیگران است" (هارت ۱۴۰۲: ۲۵).

 هر چند  درس گرفتن از تاریخ در زمانه ما بی نهایت دشوار است و ریشه ی آن هم به تعبیر پیتر خیل، مورخ برجسته هلندی که خود آبدیده کوره جنگ جهانی دوم بود، "استفاده و سواستفاده از تاریخ" (خیل ۱۳۹۳) است.
خوب حال اجازه دهید برویم سراغ نویسندگان و روشنفکران، همان ها که تاریخ را می نویسند و می خوانند اما آنها هم اغلب یا گاه مثل سیاستمداران بندرت از تاریخ درس می گیرند.

  در کتاب خواندنی "جویس در تعطیلات" اثر پاتریشیا هاچینز و دیگران ترجمه احمد اخوت می خوانیم که جیمز جویس خالق رمان اولیس و شاعر و نویسنده ایرلندی می گوید "من همیشه می نویسم (یعنی کار من نوشتن است و ذات من در نوشتن خلاصه می شود)". این را جویسی می گوید ‌که "فقط یک چهارم از یکی از چشم هایش کار می کند" (۱۴۰۱: ۲۴). می بینید نوشتن با همه سختی هایش چنین کار پرکشش و شوق انگیزی است که دچارش شوی حتی با چشمان ناقص و ناتوان هم می نویسی و کم تر چیز به اندازه نوشتن چنین تعطیل بردار نیست. اما نویسندگان در عین حال که زمان هایی مثل کافکا حس نوشتن شان "عین آتشفشانی که فوران کند" بی اختیار می نویسند، گاه هم "دچار انسداد نوشتن" می شوند و قلم شان کار نمی کند که نمی کند (همان ۳۰).

 با این مقدمه ی ظاهرا بی ربط شروع کردم که بگویم هر چند نوشتن "وظیفه ای واجب الاجرا" برای نویسندگان است، اما لحظاتی هم در تاریخ ملت ها هست که باید نویسندگان مراقب باشند که کلمات شان می توانند بکشند، صدها و هزاران نفر را نابود کنند و حتی موجب مرگ خودشان شوند و به جرم "خیانت ملی" متهم و اعدام شوند. این جور مواقع، مواقعی که قلم به قول ژان پل سارتر می شود "تنفگ پر" بهتر و ضروری است یا با نهایت هشیاری و مسئولیت پذیری ملی و انسانی بنویسیم و از انسان ها و فرهنگ ها و ملت ها حفاظت کنیم؛ یا نگذاریم قلم ها شلیک کنند و برویم به تعطیلات.

 ممکن است برایتان این قدرت کشنده قلم ناباورانه باشد و آن را آلوده به مبالغه بدانید. اما تاریخ چنین می گوید و چنین نشان می دهد که قلم ها می کشند و بارها مرتکب قتل عام شده اند. اینجا می خواهم یکی از همان زمان ها را که کلمات مرتکب قتل شدند بگویم. 

 نویسندگان و روشنفکران فرانسوی در جنگ جهانی دوم دو دسته شدند: گروهی در خدمت آلمان دشمن متجاوز فرانسه قرار گرفتند؛ و گروهی به دفاع از ملت فرانسه و مقاومت دربرابر دشمن ملت شان پرداختند. البته گروه سوم هم بود؛ آنهایی که به تعطیلات رفتند. به این گروه کاری ندارم؛ اما نگاهی کنیم به آن گروه که در خدمت دشمن ملت شان درآمدند و با کلمات شان فرانسه را کشتند و عاقبت خودشان را هم به کشتن دادند و ننگ "خیانت ملی" بر پیشانی شان تا ابد ماند.

 ژان پل سارتر رمان نویس و فیلسوف و روشنفکر فرانسوی در کتاب "در دفاع از روشنفکران" که در سال ۱۹۷۲ نوشت و رضا سیدحسینی در ۱۳۸۰ به فارسی ترجمه و چاپ کرد "موقعیت روشنفکر" را دچار تناقض می بیند و می نویسد "روشنفکران برای محافظت و انتقال فرهنگ ساخته شده اند"؛ اما در رسالت و نقش خود اشتباه کرده اند و در نتیجه نقاد و منفی باف شده اند و با حمله ی مداوم به قدرت، هرگز جز شر و بدی در تاریخ کشور خودشان ندیده اند. در نتیجه، درباره ی همه چیز اشتباه کرده اند. این هم به شرط آن که روشنفکران ملت را در همه شرایط حساس و مهم فریب نمی دادند، شاید چندان گناه بزرگی نبود. فریب دادن ملت! یعنی وادار کردن او به این که به منافع خود پشت پا بزند"(سارتر ۱۳۸۰: ۴۳).

پیش ترها که این عبارات را می خواندم نمی دانستم چرا سارتر چنین تند و تیز شمشیر علیه روشنفکران از رو بسته است. تا این که این روزهای جنگی که جنگ خوانی می کنم، کتاب "کلماتی که می کشند؛ مسوولیت روشنفکر در زمانه ی (۱۹۴۴- ۱۹۴۵)" نوشته ژیزل سپیرو (۱۴۰۵) را خواندم. کتاب جالب و عجیبی است و زمان مناسبی هم ترجمه و چاپ شده است.

 قصه ی روشنفکران فرانسوی در جنگ جهانی دوم است که هنگام اشغال فرانسه توسط آلمان "به جای این که در دفاع از هویت ملی در برابر اشغال گران متحد شوند و از استقلالی که با مبارزات سخت از قرن نوزدهم به دست آورده بود پاسداری نماید دچار افتراق گردیدند" و به "همکاری فکری با اشغال گران"  پرداختند (سپیرو ۱۴۰۵: ۱۶).

 البته نه همه ی روشنفکران. برخی هم در مقابل اشغالگران "مقاومت ادبی یا مسلحانه" کردند. آندره ژید، آندره مالرو، فرانسوا موریاک، پل والری، موریس مرولوپونتی و دیگران در مقابل آلمان اشغالگر ایستادند. آنها که با اشغالگران همکاری فکری کردند "بیشتر مبلغان فرانسوی هیتلر، چهره های دست دوم یا جوانان جاه طلب فاشیست مانند روبر برزییک" و "دریول روشل، انری دو منترلان و لویی- فردینان سلین" بودند(همان ۱۷). اینها "طیف گسترده ای از موضع گیری ها" داشتند: "از همکاری ساختاری و گونه های مختلف سازش گرفته تا اشکالی از مخالفت خاموش"(همان ۱۶).

 سارتر این گروه از روشنفکران را کسانی می داند که "ملت را فریب دادند". سارتر در جنگ جهانی دوم با آلمانی ها جنگید، اسیر شد و چند ماه هم در اسارت نازی ها بود و بعد از آزادی در ۱۹۴۱ به "نهضت مقاومت" به رهبری مارشال دو گل پیوست. از اینرو با روشنفکران حامی دولت مارشال فیلیپ پتن دست نشانده ی نازی ها در آلمان مخالفت شدید کرد.

 بعد از آزادی فرانسه به رهبری مارشال دو گل، صد و بیست و چهار هزار و ششصد و سیزده نفر حامیان فرانسوی اشغالگران نازی به جرم همکاری با اشغالگران در دادگاه محاکمه شدند که ۲۲۴ نفرشان روشنفکران بودند که ۱۸۵ نفرشان "نویسنده فعال" و ۱۵ روزنامه نگار برجسته بودند (همان ۴۹). اغلب روشنفکران هم مرد و بسیار اندک شان زن بود (۵۰). عموما "از طبقه ی متوسط رو به بالای شهر پاریس آمده و به گروه نخبگان تعلق داشتند اما سرمایه اجتماعی ضعیفی داشتند" (۵۳)؛ و نوشته های شان در ارگان های احزاب فاشیست چاپ می شد (۵۶). اشغالگران نازی هم از نام این روشنفکران "برای مشروعیت بخشی به تجاوزشان استفاده می کردند"(۵۸). در عوض این نویسندگان "از مزایای گسترده ای برخوردار می شدند"(۶۰).

 در پاییز ۱۹۴۴ بعد از آزادی فرانسه از اشغالگران، کمیته پاکسازی و مجازات نویسندگان و روشنفکران همکار با دشمن متشکل از نمایندگان انجمن های نویسندگان و نهادهای حرفه ای تشکیل شد و این نویسندگان را "به دلیل بی آبرو کردن حرفه محکوم می کرد"(۱۱۳). بسیاری از همین نویسندگان دادگاهی و به جرم خیانت ملی مجازات شدند و انواع حکم محکومیت شامل اعدام، زندان، تبعید، و محدودیت های گوناگون برای شان صادر شد. روزنامه فیگارو درباب این مجازات ها در بیستم ژانویه ۱۹۴۵ نوشت: "ایده ها بازیچه نیستند، آن ها زخمی می کنند و در غالب موارد می کشند" (۱۷۹).

 مجازات نویسندگان، روشنفکران و روزنامه نگاران بحث های گسترده ای در فرانسه ایجاد کرد و سپیرو این مباحث را جامعه شناسانه تحلیل می کند و مجالش نیست که آنها را مرور کنیم. اما مهم است که یادآوری کنم که مقصودم از بیان این تجربه ی تاریخی از فرانسه این نیست که آزادی بیان در کشورمان را محدودتر از آن که هست کنیم و بگیر و ببندها را افزایش دهیم. این بی راهه است و فضای قطبی شده کنونی را دامن می زند. ما نیازمند نبرد با نفرت هستیم. مسوولیت این نبرد را هم حکومت و حامیانش هم مردم و روشنفکران باید برعهده دار شوند. فرانسه هم در انتها به گفت وگو میدان داد و فرصت را برای همکاری و همدلی بیشتر گروه ها و اندیشه های متضاد فراهم کرد. در جستارک دیگری گفتم که چگونه مارشال دو گل قهرمان همکاری ملی شد. 

  برنار پنگو از نویسندگان فرانسه در جستاری با عنوان مسوولیت نویسنده که در کتاب "وظیفه ادبیات" آمده و در سال ۱۹۶۳ در کنگره ای در فنلاند ارایه شده گزارشی از این همکاری ملی دارد و می نویسد: "پس از پایان جنگ جهانی (دوم)، در فرانسه وضع به گونه ای بود که میان نویسندگان و خوانندگان، میان  گروه های مختلف اجتماعی، میان جریان های مختلف سیاسی ارتباطی برادرانه برای تبادل نظر برقرار شد: همه امید داشتند که با هم جامعه ی فرانسه را دگرگون کنند. این امید ساری که نتیجه ی مستقیم جنگ و نهضت مقاومت بود، موجب شد که نویسندگانی که تا آن زمان از زندگی عمومی برکنار بودند به مسایل اجتماعی و سیاسی رو کنند" (۱۳۶۴: ۵۴).

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2224063

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =

آخرین اخبار