شاعری که در 34 سالگی کشته شد و ۳۱ سال بعد در سکوت مرد/ او نام دخترش را نیما گذاشت اما به پیشگام شعر نو تاخت

در تاریخ ادبیات معاصر ایران، چهره‌هایی هستند که سرنوشتشان خود به تنهایی روایتی تأمل‌برانگیز از فرازونشیب‌های فرهنگی این سرزمین به دست می‌دهد. فریدون توللی یکی از برجسته‌ترین و در عین حال غم‌انگیزترین نمونه‌های این قاعده است. کسی که در اوج جوانی، پیشاهنگ طراز اول شعر نو بود؛ کسی که «رها» و «التفاصیل» او بالاترین پایگاه ادبی نسل خویش را رقم زد؛ و کسی که در نیمه دوم عمر، چنان از آن جایگاه رفیع فرو افتاد که مرگش با «کرسی سکوت» پذیرفته شد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین،  فریدون تولّلی در سال ۱۲۹۸ خورشیدی در شیراز، در خانواده‌ای متمکن و وابسته به ایل قشقایی (تیره تولّلی) زاده شد. پدرش از صاحب‌منصبان دیوانی بود. مادرش را در شش‌سالگی از دست داد. تحصیلات مقدماتی را در مدرسه نمازی شیراز به پایان برد و سپس در مدرسه سلطانیه، از محضر استادانی چون حسام‌زاده پازارگاد و دکتر مهدی حمیدی شیرازی بهره برد. پس از دبیرستان راهی تهران شد و در رشته باستان‌شناسی دانشگاه تهران تحصیل کرد و در ۱۳۲۰ فارغ‌التحصیل شد. هم‌زمان با استخدام در ادارات دولتی، پای به عرصه سیاست نهاد. در بهمن ۱۳۲۲ همراه با جعفر ابطحی، رسول پرویزی، مهدی پرهام و دیگران، «جمعیت آزادگان فارس» را شکل داد.

رها: دیوانی که تاریخ ساز شد

در سال ۱۳۲۴، توللی مجموعه «رها» را منتشر کرد. شفیعی کدکنی در این باره می‌نویسد: «مجموعه رها در روزگار انتشارش، بی هیچ شبهه، برجسته‌ترین دیوان شعر متجدد فارسی است که چندین قطعه از لطیف‌ترین شعرهای غنایی آن سال‌ها را در خود به ودیعت دارد.»

قطعات «مریم» (با تاریخ ۱۳۲۴) و «کارون» (با تاریخ ۱۳۲۷) از جمله آثاری هستند که شفیعی کدکنی، پس از پنجاه سال، هنوز آنها را در شمار زیباترین شعرهای غنایی عصر ما می‌داند و تأکید می‌کند: «هر سفینه شعر عصر ما که آراسته به این گونه شعرهای توللی نباشد، مجموعه‌ای است ابتر و بی‌اعتبار.»

طنز التفاصیل: سلاحی در میدان سیاست

اما چهره دیگر توللی در این سال‌ها، چهره طنزپردازِ نویسنده قطعات کوبنده «التفاصیل» است. شفیعی کدکنی معتقد است: «در تاریخ هزار و صد ساله طنز پارسی، دوران مشروطیت و سال‌های پس از سقوط رضاشاه، دوره‌ای زرین و درخشان است و توللی در این میان پایگاهی بسیار بلند و والا دارد. اگر روزی موانع سیاسی موجود رفع شود و تاریخ طنز در سده اخیر به درستی بررسی شود، صاحب التفاصیل از جمله صدرنشینان این محفل است.»

قطعات «ذیمقراطیس» که در هجو حزب دموکرات قوام‌السلطنه سروده شد، چنان نیش گزنده‌ای داشت که تأثیر آن سال‌ها در حافظه جوانان باقی ماند. استاد ملک‌الشعرای بهار، صدرنشین بی‌منازع شعر و فرهنگ ایران در آن سال‌ها، طی نامه‌ای طنزآمیز، توللی و ظرافت ذوق او را ستود. حتی سیاستمداری کهنه‌کار چون قوام‌السلطنه نیز - که خود هدف طنز توللی بود - به گونه‌ای دیگر با ستایش و تکریم از ذوق خلاق او یاد می‌کرد.

نفوذ و تأثیر: توللی در صدر نسل خود

شفیعی کدکنی با صراحت تمام می‌گوید: «فریدون در این مرحله از عمر خویش، سرآمد همه افراد نسل خود بوده است و بر مجموعه شاعران نسل بعد از خود، بی هیچ استثنایی تأثیرگذار.»

حتی شاملو که می‌گوید: «نه فریدونم نه ولادمیرم که نقطه‌ای نهاد»، در همین «انکارِ» خویش، حضور قاطع و بی‌تخفیف توللیِ آن سال‌ها را غیرمستقیم اقرار می‌کند.

این تأثیر بر نخستین تجربه‌های فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، مهدی اخوان ثالث، نادر نادرپور، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی و دیگر استعدادهای جوان آن سال‌ها قابل بررسی و اثبات است. شفیعی کدکنی تأکید می‌کند: «به جز خانلری و گلچین گیلانی و نیما، همه استعدادهای برجسته‌ای که در سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰ به جریان تحول شعر فارسی دل سپرده‌اند، بیش و کم مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر توللی بوده‌اند.»

شفیعی کدکنی اعتراف می‌کند: «باید اعتراف کنم که مصداق واقعی شعر نو را در سال‌های نوجوانی، من، در کارهای توللی یافتم. شاید اگر قطعه مریم و کارون او نبود، سال‌ها زمان لازم بود تا من به حقیقت چیزی به نام شعر نو پی ببرم و از تنگناهای سلیقه حاکم بر محیط ادبی آن روز شهرمان مشهد به درآیم.»

این اقرار از زبان بزرگ‌ترین محقق ادبی معاصر ایران، خود گواهی است بر عظمت آنچه توللی در جوانی آفرید.

سقوط: از نافه تا پویه و بازگشت

توللی در «نافه» (با قدری محافظه‌کاری ولی با پختگی و انسجام بیشتر) به سرودن چندین قطعه غنایی دلپذیر دیگر پرداخت که عملاً ذیلی و تکمله‌ای است بر مجموعه «رها». اما آنچه آزاردهنده است، مقدمه «نافه» است. توللی در آنجا به کوبیدن نیما یوشیج و انکار حق او در تحول شعر فارسی پرداخت و خویشتن را شهسوار میدان تجدد در شعر فارسی قلمداد کرد.

در سال‌های پایانی عمر، توللی دست به نگارش مقاله‌ای زد که شاید صریح‌ترین و اندوهناک‌ترین خودارزیابی یک شاعر در تاریخ ادبیات ایران باشد. این مقاله با عنوان «از فریدون توللی: شعر زمان‌ناپذیر» در مجله «آینده» به سردبیری ایرج افشار منتشر شد. توللی در آن، نه تنها سیر تحول فکری و ادبی خود را از یازده‌سالگی روایت می‌کند، بلکه بی‌آنکه نامی از «سقوط» یا «فراموشی» ببرد، عملاً دلایل زوال جایگاه خود در سال‌های بعد را پیش‌بینی می‌کند.

دل‌زدگی از تکرار و جستجوی راهی تازه

توللی شرح می‌دهد که تا سال ۱۳۱۷ (نوزده‌سالگی) هرچه سروده، بر شیوه قدما بوده است: «ولی از آن پس دل‌زدگی از تکرار مضامین ذوقی و توصیفی کهن‌سرایان، و بیزاری از تقلید تشابیه و تعابیر آنان، چنان در من قوت گرفت که ناچار در اندیشه ابداع طریقی تازه، از شور جوانی مدد گرفتم و زین بر مرکب گستاخی نهادم.»

او در همان هنگام با اشعار نیما یوشیج آشنا می‌شود، اما رویکردی دوگانه می‌گیرد: از یک سو ویرانگری نیما را «کاری پرارج» می‌شمرد، از دیگر سو نمونه‌های شعری او را به دلیل «کلامی سست و ابیاتی معلول و پیوندی خارج از دستور زبان» شایسته آن نمی‌داند که «طرح تجدید بنا» قرار گیرد.

جدال با نیما و دفاع از وزن و ایقاع

توللی پس از گفت‌وگوهای دراز و دوستانه با نیما، هر یک سر خود می‌گیرند. او در دیباچه «رها» (۱۳۲۸) و سپس «نافه» (دوازده سال بعد) به تفصیل از عقاید خود دفاع می‌کند. مهم‌ترین اصل او این است: «بحر و وزن و ایقاع را از پایه‌های اساسی و نازدودنی شعر فارسی می‌دانم.» اما شکستن بحور و تلفیق اوزان را به یک شرط روا می‌دارد: «عظمت اندیشه و احساس شاعرانه در شعر دلخواه، چنان باشد که سراینده از بیم فداشدن پاسی از آن، دست به شکستن بحور و ضوابط دیرین زند.»

او برای این کار تمثیلی گیرا دارد: «اگر همان گونه که اناری شاداب و خندان، پوست خود را از درشتی و بسیاری دانه می‌شکافد، یا الزام به تندرست برکشیدن نوزادی فربه و گرانبار، پزشک باوجدان را ناچار به انجام روش سزارین می‌کند، اوزان عروضی را از پرمایگی شعر بشکنیم، این کار نه تنها از دید من رواست، بلکه ضروری و واجب نیز می‌نماید.»

هشدار درباره «سزارین ادبی» خام‌کاران

اما توللی به همان اندازه از کسانی که بی‌سبب به شکستن اوزان دست می‌زنند، انتقاد می‌کند: «دریغ‌انگیز این است که امروزه بیشتر، خام‌کاران و هنرمندنمایانی، در به جهان آوردن نوباوه فکرت خویش، مادرآسا، تن به سزارین ادبی می‌سپارند که جنین نحیف و بیمار و بی‌اندام آنان را، از راه طبیعی به کاربستن موازین عروض هم می‌توان به دامن داوری سخن‌سنجان نهاد.»

او تأکید می‌کند که شعر نو، پیش از هر چیز، نیازمند «اندیشه و احساس نو» است، نه صرفاً شکستن بحور یا طرد قوافی.

شعر زمان‌ناپذیر در برابر زمان‌پذیر

ایرج افشار در همان مجله «آینده» درباره توللی می‌نویسد: «فریدون توللی دو دوره زندگی داشت: یکی دوره جنبش سیاسی که همراه نوآوری در شعر بود و دیگر دوره کناره‌گیری از جامعه و بازگشت به سنت شعر فارسی. در دوره اول چون مردی سیاسی و تندرو بود، جلوه‌ای نمود و پیروان و مقلدان توانا و ناتوان یافت و طبعا به همین علت در شعر روزگار خویش اثری بی‌چون‌وچرا گذاشت. به قول خودش، شعرش "زمان‌ناپذیر" بود نه "زمان‌پذیر".»

توللی در مقاله خود بی‌آنکه مستقیم از آینده خود بگوید، معیاری ارائه می‌دهد که گویی سرنوشت خویش را روایت می‌کند. او شعر مطلوب خود را «شعر زمان‌ناپذیر» می‌نامد، نه «زمان‌پذیر»؛ یعنی اثری که در زمان و مکان خاص خود محصور نمی‌ماند. با این حال، توللیِ سال‌های پایانی به خوبی می‌دانست که «پویه»، «شگرف» و «بازگشت» - برخلاف «رها» و «التفاصیل» - نتوانستند آن اعتبار را حفظ کنند.

توللی در «نافه» (با قدری محافظه‌کاری ولی با پختگی و انسجام بیشتر) به سرودن چندین قطعه غنایی دلپذیر دیگر پرداخت که عملاً ذیلی و تکمله‌ای است بر مجموعه «رها». اما آنچه آزاردهنده است، مقدمه «نافه» است. توللی در آنجا به کوبیدن نیما یوشیج و انکار حق او در تحول شعر فارسی پرداخت و خویشتن را شهسوار میدان تجدد در شعر فارسی قلمداد کرد.

شفیعی کدکنی با دریغ می‌نویسد: «این کار به هیچ روی برازنده او نبود؛ او که نام نخستین فرزند خویش را - که دختری بود - در ۱۳۲۴ «نیما» نهاده بود و بدین گونه شیفتگی بیش از حد خود را به آن پیشاهنگ تجدد ادبی ایران نشان داده بود. ای کاش توللی در همین حد از آراء شعری و نمونه‌های آفرینش باقی می‌ماند.»

شاعری که در 34 سالگی کشته شد و ۳۱ سال بعد در سکوت مرد/ او نام دخترش را نیما گذاشت اما به پیشگام شعر نو تاخت

پویه: فاجعه ادبی

اما آنچه آمد، بسیار بدتر بود. توللی پس از «نافه»، دیوان «پویه» را منتشر کرد که یکباره مایه حیرت همه دوستداران او شد. شفیعی کدکنی در توصیف آن می‌گوید: «مجموعه‌ای از غزل‌های توخالی، سراسر لفّاظیِ محشری که هر آدم متوسط‌الاستعدادی هفته‌ای یک دیوان از آن گونه می‌تواند قالب بزند و چاپ کند.»

در دنباله «پویه»، دیوان‌های «شگرف» و «بازگشت» منتشر شدند که: «چیزی بر حیثیت ادبی او نیفزود، بلکه به مصداق سخن عنصری که «از تمامی‌دان که پنج انگشت باشد / مرد را باز چون شش گردد آن افزونی‌اش نقصان بود» از پایگاه والای او کاست و این کاستن روزبه‌روز روی در افزونی داشت.»

شفیعی کدکنی علت این زوال را در نگاه توللی به «زبان شعر» جستجو می‌کند: «توللی درباره زبان شعر عقیده‌ای خاص داشت؛ سخت شیفته «مفردات» و «ترکیبات زیبا» بود و حتی در مقدمه رها تصریح می‌کند که شاعر باید برود و کلمات زیبا و ترکیبات دلکشی را که در شعر قدما یا در فرهنگ‌ها هست استخراج کند و آنها را در شعر خویش به کار ببرد. کلمه برای او مجرد از بافت نحوی و بلاغی آن ارزش داشت.»

این نگاه را می‌توان در نام‌گذاری دیوان‌های او دید: «رها»، «نافه»، «پویه»، «شگرف»، «بازگشت» ـ همگی کلماتی مفرد و مجرد از هر نوع ارتباط نحوی. در مقابل، نام دیوان‌های شاملو: «هوای تازه»، «باغ آینه»، «آیدا در آینه»، «آیدا، خنجر و خاطره»، «ققنوس در باران»، «مرتبه‌های خاک» ـ که هرکدام مجموعه‌ای از کلمات در بافت‌هایی خاص و با بلاغتی ویژه هستند.

توللی در آیینه رمانتیسم فارسی

یکی از ژرف‌ترین تأملات شفیعی کدکنی در این یادداشت، نسبت دادن توللی به جریان رمانتیسم است. او می‌نویسد: «گاه اندیشیده‌ام که آنچه در اروپا رمانتیسم خوانده شده است... در تاریخ فرهنگ ما تحقق نیافته است. اما گاهی به ناچار مجبور شده‌ام که بپذیرم آنچه در بعضی از گرایش‌های میرزاده عشقی در «سه‌ تابلو مریم» و در «افسانه» نیما یوشیج و بعضی از کارهای شهریار ـ منظومه‌های او و نه غزل‌هایش ـ به ظهور رسیده، رمانتیسم ادب فارسی است. در چنین چشم‌اندازی باید بپذیریم که توللی یکی از چهره‌های برجسته حرکت رمانتیسم در شعر فارسی است.»*

اما دریغا که: «عمر رمانتیسم ادب فارسی بسیار کوتاه بوده است و دستاورد رهروان آن در مقیاس با دیگر ادبیاتِ همتای جهان بسیار اندک. شاید علت تاریخیِ جامعه ما این بوده است.»

نگاهی به نخستین کنگره نویسندگان ایران

برای نشان دادن پایگاه رفیع توللی در آن سال‌ها، شفیعی کدکنی ما را به نخستین کنگره نویسندگان ایران فرا می‌خواند. در آن کنگره که نمایشگاهی از خلاقیت عصر بود، از نیما یوشیج که بگذریم، دیگر نمونه‌های شعر نو عرضه‌شده در قیاس با کارهای توللی، اگر مضحک نباشد، بسیار کم‌ارج و بی‌اعتبار است.

شفیعی کدکنی نوشته است: «از هیچ‌کدام آنها امروز نمی‌توان لذت شعری برد، ولی قطعاً «مریم» که توللی در آنجا عرضه داشته است، هنوز هم لطافت و زیبایی خاص خود را دارد.»

و اما شعر «انقلاب» او که در آن کنگره خوانده شد، امروز دیگر برای ما اگر مضحک نباشد، دست کم لذت شعری و هنری به همراه ندارد. شفیعی کدکنی از این دوگانگی نتیجه می‌گیرد: «توللی شاعر آن ساختِ «صناعی» از فرهنگ نیست و اگر اماتی دارد، در شعرهای شخصی و غنایی اوست. بر خلاف نیما که دردمندانه و انسانی‌اش در همان مجموعه هم خود را نشان می‌دهد.»*

ماجرای رنجش: اعتراف دیرهنگام

شفیعی کدکنی در فرازی از یادداشت خود، از ماجرایی می‌گوید که نشان‌دهنده پیچیدگی مناسبات ادبی ایران است. در سال‌های حدود ۱۳۴۱، توللی با بزرگواری و محبتی بسیار، مجموعه «پویه» خود را برای شفیعی کدکنی جوان فرستاد. اما شفیعی کدکنی - که آن مجموعه را نمی‌پسندید - از اعلام وصول و تشکر خودداری کرد. بعدها در گفت‌وگویی با اخوان ثالث و دیگران، از نقاط ضعف شعر توللی سخن گفت. این سخن باعث رنجش شدید توللی شد.

شفیعی کدکنی می‌نویسد: «این یادداشت را برای ادای دین به او نوشتم و عدم توفیق خود را به پیشگاه روان آن شاعر بزرگ و تنها و فراموش‌شده پوزش می‌خواهم.»

مرگ در سکوت: بی‌اعتباری‌های ما درباره معاصرانمان

شفیعی کدکنی یادداشت خود را با تأملی تلخ درباره «بی‌اعتباری‌های ما درباره معاصرانمان» آغاز می‌کند: «مطبوعات، مرگ چهره درخشانی مانند فریدون توللی را به جرم ناسازی‌اش نسبت به نیما یوشیج و به خاطر بی‌اعتقادی‌اش نسبت به استمرار تاریخی شعر نو، با چنان کرسی سکوت پذیرفته‌اند که گویی فریدون خود را از مادر نزاده است.»

درست است که توللی خود با نشر مجموعه‌هایی از نوع «پویه» و «شگرف» و «بازگشت»، خط ترقینی کشیده بر چهره آن جوان پیشاهنگِ طراز اول سال‌های بعد از شهریور ۱۳۲۰. اما: «شاید در هیچ جای دیگر دنیا با چهره‌ای مانند توللی چنین نکرده‌اند. عرفی که ما را به خود مشغول کرده است این است که بعد از اینکه شاعر از اوج فرو افتاد، هیچ‌کس نباید به او ادای احترام کند، همه باید به او بی‌اعتنایی کنند و همه چیز را با سکوت تلافی کنند.»

شفیعی کدکنی معتقد است که توللیِ شاعر «رها» و «التفاصیل» در همان دوره ۱۳۳۲ کشته شده است: «این اتفاق در حالی رخ می‌دهد که مورخان ادبیات قرن حاضر، هنوز از درک آن عاجزند.»

شاعری که در 34 سالگی کشته شد و ۳۱ سال بعد در سکوت مرد/ او نام دخترش را نیما گذاشت اما به پیشگام شعر نو تاخت

 واپسین سال‌ها

توللی در سال‌های واپسین خدمت، ریاست کاوش‌های باستان‌شناسی استان فارس را بر عهده داشت. پس از انقلاب ۱۳۵۷، شرایط برای او دشوارتر شد. سرانجام در ۹ خرداد ۱۳۶۴ در شیراز درگذشت و در محوطه آرامگاه حافظ، در مقبره خانوادگی‌اش به خاک سپرده شد.

سرگذشت فریدون توللی، بیش از آنکه روایت یک شاعر باشد، روایت رابطه ما با تاریخ ادبی خودمان است. او در جوانی درخشید، بر نسلی تأثیر گذاشت، طنزی آفرید که در تاریخ طنز پارسی کم‌نظیر است؛ سپس در میانسالی راهی ناهموار پیش گرفت، به تکرار و لفّاظی افتاد، با نیما به ستیز برخاست و سرانجام در سکوت از یادها رفت.

اما پرسش این است: آیا سقوط شاعر در نیمه دوم عمر، مجوزی برای فراموشیِ مطلق او در تمام ادوار زندگی‌اش است؟ آیا «مریم» و «کارون» و «التفاصیل» به این دلیل که بعداً «پویه» و «شگرف» سروده شد، از ارزش می‌افتند؟

شفیعی کدکنی پاسخ می‌دهد: «از همه شاعران توقع نداشت که همه نوع شعر بگویند و در همه انواع شعر شاهکار عرضه کنند. آنچه از توللی خواهد ماند، شعرهای غنایی اوست از قبیل «مریم» و «کارون» در مجموعه رها و «ملعون» در مجموعه نافه. همین‌ها بس است برای آنکه او را در میان انبوه شاعران پنجاه سال اخیر ایران، در رده صدرنشینان قرار دهد.»

شفیعی کدکنی یادداشتش را  با فروتنی و دردمندی به پایان می‌برد و می‌گوید: «به پاس این سن بزرگی که او از این بابت بر گردن من و امثال من دارد، این یادداشت را نوشتم و عدم توفیق خود را به پیشگاه روان آن شاعر بزرگ و تنها و فراموش‌شده پوزش می‌خواهم.»

*برگرفته از یادداشت دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مجله بخارا، شماره ۷۶–۷۷، تابستان ۱۳۹۰ و مجله آینده، بهمن و اسفند 1384. 

5959

کد مطلب 2226038

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 9 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین