به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ رحلت امام خمینی در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ ایران و آزادگان جهان را عزادار کرد. اما آخرین روزهای حیات امام همچنان روایتهای کمتر گفته شدهای دارد که بسیاری از جزئیات آن قابل توجه است.
حجتالاسلام مهدی امامجمارانی یکی از یاران نزدیک امام بود که از نزدیک در جریان بیماری امام قرار گرفت. مرحوم امامجمارانی در خاطرات خود در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی بهخوبی روند بیماری، درمان و حوادث مرتبط با رحلت امام را روایت کرده است.
اهمیت این روایتها که برای نخستین بار منتشر میشود آنست که این خاطرات به فاصله کوتاهی پس از رحلت امام و در مرداد ماه ۱۳۶۸ ثبت و ضبط شده است. بخش دوم روایت مهدی امامجمارانی از بیماری و رحلت امام در ادامه از نظر میگذرد.
دلداری طبیبانه
ما از جهت اینکه سرطان بوده و اینها همه نگران بودیم میپرسیدیم یادم هست بعضی از این آقایان آن موقع میگفتند که اگر در ۱۰۰ تا ۹۵ تا بدخیم باشد ۵ تایش خوشخیم است و این مرض ایشان جزء آن ۵ تاست و بعد معلوم شد که اینها برای دلداری ما این حرفها را میزدند. عکس قضیه بوده. اتفاقا آن روز که برای تشییع به مصلی رفتیم و برمیگشتیم دو نفر از این دکترها با من بودند که من پرسیدم، یکی از آنها میگفت که طوفانی بپا کرد این سرطان، این سرطان اول در معده بود که سهچهارم از معده را برداشتند، اما ما میآمدیم معده را رو به راه میکردیم، کلیه از کار میافتاد، کلیه را میرسیدیم، طحال از کار میافتاد، طحال را میرسیدیم ریه از کار میافتاد، ریه را میرسیدیم قلب از کار میافتاد. آنچنان طوفانی کرد این بیماری سرطان که کأنه واقعاً یک غبار غلیظی بلند شد و این طوفان که خوابید دیگر امام نماند.
امام طلب مرگ میکرد
البته این دکترها میگفتند که چندین بار در این چند روز امام طلب مرگ میکردند، البته نه از باب اینکه درد و این حرفها یعنی قبل از اینکه احساس درد هم بکنند طلب مرگ میکردند، چه بود جریان ما نمیدانیم؟ بعد از عمل جراحی که امام حالشان خوب شده بود، روز جمعه آقای هاشمی رفسنجانی آمد خدمت ایشان و گفت که من میخواهم بروم برای نماز جمعه خوب است که شما یک کلمه صحبت کنید که من به مردم بگویم. امام گفتند: «سلام مرا به مردم برسانید و به مردم بگویید که دعا کنند که خدا مرا بپذیرد.» اصلاً بحث امام فقط این بود که من باید بروم و کأنه این دعای امام به اجابت رسیده بود و کار امام به این سرعت تمام شد.
امام از اختلافات داخلی میترسید
البته احساسمان این است که در این یکی دو ماه اخیر ضربات روحی و فکری به امام بسیار زیاد بود، ما از ابتدای دوره نهضت امام و دوران پیروزی انقلاب همیشه احساس میکردیم که امام از قدرتهای خارجی هیچ نمیترسد ولی نگران داخل زیاد هست، جریانات داخلی بخصوص اختلافات و این حرفها در امام خیلی اثرات بد داشت. ما در جریان شریعتمدار دیدیم خیلی امام لطمه خورد و بعد از جریان شریعتمدار آن قضیه سکته امام در قم پیش آمد که اولین حادثه بود. بعد از پیروزی انقلاب که امام را به تهران آوردند که اصلاً بیماری امام از آنجا شروع شد و خطرناکتر از آن بیماری، این بیماری بود که دکترها هم اشاره میکردند که یکی دو ماه است که این عارضه پیدا شده، من درست تطبیق میکردم با زمانی که جریان آقای منتظری پیش آمد، با اینکه جریان آقای منتظری ریشهاش از سه سال قبل است، اما در عین حال این جریانات اخیر و صحبتهای ضد و نقیض آقای منتظری خیلی صدمات روحی عجیبی به امام وارد کرد که یکی دو ماه بیشتر هم از آن جریان نکشید که حادثه سرطان و مرگ امام پیش آمد.
آخرین ساعات عمر امام چگونه گذشت؟
شاید حدود یک بعد از ظهر بود، امام آن روز غذا خوردند و خانمشان و خانمهای اهلبیت آمده بودند آنجا در خدمت امام بودند، بعد که امام غذا میل فرموده بودند، فرمودند که خانمها بروند من میخواهم استراحت کنم و بعد از اینکه خانمها بیرون میآیند، یک حمله قلبی متوجه امام میشود. شبش گفته بودند که شیمیدرمانی باید شروع بشود، منتهی همه نگران نارسایی قلب امام بودند ظاهراً یکی از کارهای جزئی مقدماتی آن درمان، آن شب انجام شده بود، از آن شب که این کار انجام میشود دیگر فردا یکی دو بار این حمله قلبی صورت میگیرد که این حمله در یک بعد از ظهر بوده، آن حمله که انجام میشود دو مرتبه آن ماسک تنفس و این حرفها را وصل میکنند و امام یک قدری حالشان بد میشود، بعد که حالشان یک قدری جا میآید و میپرسند که چقدر به مغرب هست میگویند که خیلی به مغرب داریم، ایشان شروع به نماز خواندن میکنند، آن کسانی که نزدیک بودند، میگویند شاید ۳۰ تا نماز امام همینجور پشت سر هم میخوانند، تا حدود ۳ بعد از ظهر مثل اینکه یک حمله دیگری انجام میشود، آن حمله قلبی دوم امام را به حال اغماء میبرد، امام که به حال اغماء میروند دیگر همه را نگران میکند این وضع، که اگر یادتان باشد آن شب اعلام میکنند که مشکلی در معالجه امام پیش آمده، از مردم میخواهند که به مساجد بروند و دعا کنند، البته دیگر لحظه به لحظه ما پشت این تلویزیون مداربسته بودیم و ناظر بر نفسهای امام که نفسهای عمیقی میکشیدند، البته راجع به کلیه، ریه و قلب امام هر کاری که اینها میتوانستند انجام میدادند که شاید بتوانند امام را از این خطرات نجات بدهند ولی کار از این حرفها گذشته بود و درست مثل یک چراغی که خاموش و روشن میشود که آن آخرین خاموشی ساعت ۱۰ شب بود که پیش آمد.
شمع وجود امام خاموش شد
دوستان آنجا جمع بودند، آقای هاشمی و آقای خامنهای و احمد آقا و اینها رفته بودند در اتاق کناری آنجا صحبت میکردند راجع به مسائلی منجمله مسئله رهبری که همه میدانیم آن ایام مسائل خبرگان و این حرفها مطرح بود و از همان شب خبرگان دعوت شده بودند. با این حالی که از امام همه میدیدند نگران آینده بودند، از طرفی هم مسئله بعدی مطرح بود که قبر در کجا باشد و اگر حال امام وخیم شد چه باید کرد و اینها و آنجا میآمدند و صحبتهای خصوصی بین خود آقایان بود و بقیه هم نگران حال امام بودند که ببینند چه میشود و آن به آن این حالت سنگینتر میشد تا یک موقعی که احساس کردیم که امام چشمهایشان را باز کردند، در تلویزیون هم کاملاً دیده میشد، اینکه چشم امام باز شد، مثل اینکه یک امیدی به همه داده شد که امام مثل اینکه حالشان دارد خوب میشود، اما طولی نکشید که یکمرتبه حمله قلبی آخری انجام میشود که احمد آقا و دکترها توی اتاق میریزند، ما هم همینجور نگاه میکردیم، یکمرتبه دیدیم تلویزیون خاموش شد، یکی از دکترها تلاش کرد روی سینه امام که بتواند قلب را نجات بدهد و این حرفها که یکمرتبه دیدیم احمد آقا از اتاق در آمد و اعلام کرد که امام دیگر تمام کردند. دیگر هیچکس حال خودش را نمیفهمید، ما دیدیم صدای ضجه و شیون همه افرادی که آنجا هستند بلند شد و همه به سر و سینه میزنند و یک لحظاتی بود که در تمام دوره عمرمان چنین لحظهای نه دیدیم و نه سراغ داشتیم.
آن روز فاجعه بود
آقای هاشمی از اتاق بیرون آمد و همه را آرام کرد که شما چرا اینجوری میکنید، قرار است مخفیانه باشد و کسی اطلاع پیدا نکند و قرار هم بر این بود که امشب هیچکس مطلع نشود و گفتند این صدای شیون و غوغایی که شما دارید مردم با خبر میشوند، حداقل جمارانیها مطلع میشوند و این خبر خواهناخواه به بیرون میرسد. آقای هاشمی نظرشان این بود که تا هیأت خبرگان کارشان انجام نشود به اطلاع مردم نرسانند و این فردا صبح تا عصری کار دارد، ما فردا شب هم چیزی نمیگوییم، پسفردا صبح رحلت امام را اعلام میکنیم، آقای حاج احمد آقا گفتند که ما این کار را نمیکنیم و این بسیار کار بدی است که ما مردم را در جریان نگذاریم، مردم با امام این حرفها را نداشتند، همیشه در جریانات بودند و حالا هم باید در جریان حال امام باشند، ما دیشب حال امام بد بود به مردم گفتیم، امشب هم امام از دنیا رفته باید به مردم بگوییم، حالا شما میگویید شب را نگوییم بسیار خوب صبح اول وقت باید به مردم اعلام کرد. قرار بر این شد که از ساعت ۵ صبح به بعد رادیو قرآن بخواند و بعد ساعت ۷ این قصه را به مردم بگویند که خبرگان هم همان روز صبح، دیگر همه اینجا حاضر بودند و بعد تا عصری عرض شود که مسئله مجلس خبرگان به نتیجه رسید بحمدالله رهبر هم تعیین شد و به مردم هم بهموقع خبر رسید که آن روز فاجعه بود.
کفن آیتالله خامنهای بر پیکر امام
احساس میکنم که روحیه خود امام هدایت میکرد همه مسائل را، اولاً در غسل بدن امام من خیلی تعجب میکردم که اصلاً جوری پیش آمد، پاکترین بچههایی که ما میشناختیم در غسل بدن امام شرکت داشتند و مجموعاً پنج شش نفر بیشتر نبودند که مباشرت در غسل بدن امام داشتند و همینطور کفن کردنشان [...] بعد همان شب، آخر شب این جنازه به مصلی رفت برای تودیع، من وقتی فردا به مصلی رفتم آن جایگاه بسیار رفیع و باشکوهی که از جسد امام دیدم که جسد آن بالا قرار گرفته و شاید از دو سه کیلومتری این جنازه آن بالا در آن جایگاه شیشهای دیده میشود که خود این ذوق چه کسی بود و چه کسانی در این قضیه نقش داشتند که من همان روز صبح با هلیکوپتر به مصلی رفتیم. دور مصلی چرخید که جمعیت را ما ببینیم. این بیابان مصلی، جسد امام روی آن جایگاه و این اطراف یک پارچه سیاه، بیابان عریض و طویلی سیاه شده از جمعیت و همه سیاهپوش گرد جایگاه جسد امام و بعد هم دیگر بهتر از این نمیشد که کیلومترها از مصلی تا بهشت زهرا (س) این جنازه به یک وضع خاص و بسیار مجلل برده بشود که در بهشت زهرا (س) هم مواجه با آن جمعیت و ازدحام عجیب بشود که ما خلاصه آن به آن خبر میگرفتیم، مرتب میگفتند که هلیکوپتر میخواهد بنشیند و نمیتواند بنشیند که جنازه را از دست جمعیت نجات دهد، حداقل، چون به هیچ وجه دفن جنازه نمیشد تا اینکه عصر آن روز به ما خبر دادند که جنازه را دومرتبه آوردند جماران که من خودم رفتم آنجا با آقای توسلی و آقای صانعی بالای سر جنازه که دیدیم که جنازه سر و سینه و اینها لخت بود و پاهای مبارک امام هم لخت بود و فقط کمر امام با همان کفن دیشب پوشیده بود که ما دیگر ناچار شدیم که یک کفن جدایی دومرتبه آوردند و بدن امام را کفن کردیم و یک بُرد یمانی هم آقای خامنهای فرستاده بودند که آن بُرد را دومرتبه به جای آن بُرد اولی به جنازه پوشاندیم و دیگر دیدیم که چارهای نیست، یک تابوت آهنین آوردند که آن تابوت دیگر قفل و بستش جوری بود که به این زودیها نمیشد باز بشود، در آن تابوت قرار دادیم و دیگر جنازه رفت با هلیکوپتر به بهشت زهرا (س) که این بار دیگر الحمدلله بهآسانی جمعیت راه دادند و جنازه به خاک سپرده شد که دیگر اول شب بود این کار انجام شد.
۲۵۹




نظر شما