خبرآنلاین - بحث درباره توافق احتمالی میان ایران و آمریکا معمولاً در فضای سیاسی و رسانهای میان دو دیدگاه افراطی در نوسان است؛ از یک سو کسانی که هرگونه توافق را فتح الفتوح و مقدمه حل همه مشکلات اقتصادی و گشایش نهایی در روابط دو کشور میدانند و از سوی دیگر کسانی که اساساً امکان هرگونه توافق را خیانت و منتفی تلقی میکنند.
اما واقعیت نهفته در ماهیت منازعه تهران و واشنگتن نشان میدهد که هیچیک از این دو روایت، تصویری کامل از شرایط موجود ارائه نمیدهند.
امروز بیش از هر زمان دیگری میتوان گفت که توافق میان ایران و آمریکا به یک ضرورت حیاتی تبدیل شده است ضرورتی که مبتنی بر اعتماد متقابل ایجاد نشده بلکه به دلیل مدیریت و جلوگیری از آسیب و هزینههای فزاینده تداوم تنازع برای هر دو طرف پدید آمده است.
با این حال، همین ضرورت هم نباید این توهم غلط را ایجاد کند که توافق احتمالی قادر خواهد بود تمام منازعه ریشهدار و درازای نیم قرن دو کشور را پایان دهد یا به یک فتحالفتوح تاریخی تبدیل شود.
اختلاف میان ایران و آمریکا صرفاً بر سر پرونده هستهای یا برخی مسائل امنیتی نیست. طی نیم قرن گذشته مجموعهای از تعارضات راهبردی، ایدئولوژیک و ژئوپلیتیکی میان دو کشور شکل گرفته که بخش مهمی از آنها حتی در صورت دستیابی به توافق نیز پابرجا خواهند ماند.
لذا توافق احتمالی آینده بیش از آنکه سازوکاری برای حل منازعه باشد، ابزاری برای مدیریت و کنترل منازعه و بحران های میان دو کشورخواهد بود تا به تدریج زمینه و بستر را برای روابط و صلح پایدار ایجاد کند.
پذیرش این واقعیت باید مبنای مذاکرات و تدوین مفاد توافق قرار گیرد. برای مثال، خروج کامل آمریکا از منطقه از منظر سیاسی، تاریخی یا ارزشی یک مطالبه مشروع و منطقی است، اما تبدیل این مطالبه به یک هدف عملیاتی متصلب در مذاکرات یا مبنا قرار گرفتن در سنجش موفقیت توافق، با واقعیتهای موجود نظام بینالملل همخوانی ندارد چراکه حضور نظامی و سیاسی آمریکا در خاورمیانه صرفاً تابع روابط این کشور با ایران نیست بلکه این حضور تحت تأثیر مجموعهای از عوامل از جمله امنیت انرژی جهانی، رقابت با چین و روسیه، روابط راهبردی با کشورهای عربی و اسرائیل، تحولات اقتصاد جهانی و حتی ملاحظات سیاست داخلی آمریکا قرار دارد.
در چنین معادلهای، ایران بیتردید یک بازیگر مهم و اثرگذار است، اما تنها بازیگر تعیینکننده نیست. از این رو، تصور اینکه تهران بتواند به تنهایی درباره ماندن یا رفتن آمریکا از منطقه تصمیم بگیرد یا این مسئله را به یکی از شروط اصلی توافق تبدیل کند، با منطق ژئوپلیتیک سازگار نیست.
واقعگرایی راهبردی ایجاب میکند که سیاستگذار به جای تمرکز بر اهداف حداکثری و دشوار، بر دستاوردهای ملموس و قابل تحقق تمرکز کند؛ دستاوردهایی که بتوانند در کوتاه مدت قدرت و توان ایجاد ثبات برای امنیت ملی، اقتصاد، قدرت منطقهای ایجاد کرده و به تدریج منجر به تقویت ظرفیتهای توسعه کشور شود. در چنین چارچوبی، موفقیت یک توافق نه با میزان تحقق شعارهای حداکثری، بلکه با میزان کاهش هزینههای ملی و افزایش فرصتهای راهبردی سنجیده میشود.
از سوی دیگر، پذیرش محدودیتهای توافق به معنای دست کشیدن از رقابت نیست. ایران همچنان میتواند و باید برای تقویت جایگاه منطقهای خود، گسترش روابط با همسایگان، افزایش تابآوری اقتصادی، توسعه فناوریهای راهبردی و ارتقای قدرت بازدارندگی تلاش کند. اما این اقدامات زمانی بیشترین اثربخشی را خواهند داشت که در کنار مدیریت تنشهای غیرضروری، کاهش فشارهای فرسایشی خارجی هم دنبال شوند.
بنابراین، مهمترین خطای تحلیلی آن است که توافق احتمالی را یا پایان همه مشکلات بدانیم یا آن را فاقد هرگونه ارزش راهبردی تلقی کنیم خطای محاسباتی و برداشت نادرستی که در برجام اتفاق افتاد و سطح انتظارات را چنان غیرواقعی بالا برد که تقریبا از توان اجرا خارج شد.
توافق، اگر حاصل شود، نه معجزه خواهد کرد و نه بده بره خواهد بود. چنین توافقی میتواند بخشی از تهدیدها را مهار کند، برخی فرصتهای اقتصادی و سیاسی را احیا سازد و فضای تنفس بیشتری برای کشور فراهم آورد، اما قادر نخواهد بود منازعه تاریخی و چندلایه ایران و آمریکا را به طور کامل از میان بردارد.
بر این اساس، راهبرد ملی باید بر یک اصل ساده اما مهم استوار باشد: توافق ضروری است، اما نباید آن را فتحالفتوح تصور کرد.
همانگونه که تداوم منازعه هزینهزاست، توهم حل کامل منازعه نیز میتواند به خطاهای محاسباتی و انتظارات غیرواقعبینانه منجر شود.
هنر سیاستگذاری در شرایط کنونی، نه در جستوجوی پیروزی مطلق، بلکه در مدیریت هوشمندانه رقابت، کاهش هزینهها و افزایش ظرفیتهای قدرت ملی نهفته است؛ رویکردی که بیش از هر زمان دیگری با واقعیتهای پیچیده منطقه و نظام بینالملل سازگار به نظر میرسد.
۲۱۹/۴۲







نظر شما