به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا - مسعود کریمی: کتاب «روزگار سپریشده؛ از کودکی تا رهایی از زندان ساواک در پاییز ۱۳۵۷» نوشته فریده اعظمی بیرانوند را انتشارات خجسته به تازگی راهی کتابفروشیها کرده است. فریده اعظمی از فعالان سیاسی اهل بروجرد در قبل از انقلاب است که خاطرات خود را در این کتاب روایت کرده و با زبانی به دور از تکلف به مسائل دوران کودکی و جوانی و رویدادهایی که بر زندگیاش اثر گذاشته پرداخته است.
نویسنده، مدتها در زندانهای بروجرد، کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک و اوین بوده و مطالعه خاطراتاش از این زاویه و به عنوان یک زن، جالبتر هم به نظر میآید. بالاخره فرصتی دست داد و سوالاتی را درباره این کتاب با او در میان گذاشتم تا خوانندگان با نویسنده و اثرش بیشتر آشنا بشوند.

در ابتدا کمی از زندگی خودتان در زمان کودکی و وضعیت خانوادهتان بگویید؟
من فریده اعظمی بیرانوند فرزند سلطنت و پرویز اعظمی بیرانوند در سال ۱۳۲۷ در شهر بروجرد به دنیا آمدم. دوران کودکی را در خانوادهای پرتعداد و پررفتوآمد گذراندم و تا جایی که به یاد دارم فرقی بین خانواده خود با عمه، عمو و دایی و فرزندان آنها نمیگذاشتم. به دلیل فامیل بودن مادر و پدر، خانه ما مرکز تجمع فامیل و بچههایشان بود و مشکل یکی از افراد فامیل مشکل همه محسوب میشد.
سومین جد مادر و پدرم مشترک بود و هر دو پدرانشان در کودکی به دستور رضاشاه اعدام شده بودند و ادامه زندگیشان در تبعید بدون پدر و دور از مادر در رنج و سختی سپری شده بود. من از شنیدن تعریفهای اطرافیان که به طور روزمره از زندگی دستوری و در مکانی که سرحد مینامیدند حرف میزدند رنج میبردم؛ رنجی که در طول راه پر فراز و نشیب از لرستان که بیشتر پیاده و گرسنه و بدون لباس مناسب طی کرده و بعد از ماهها به کلات نادری و شهر باخزر در استان خراسان رسیده بودند، چون نیشتری در روح و جانم فرو میرفت.
بارها برای پدربزرگهایِ جوان ندیدهام و دردی که والدین من کشیده بودند گریه میکردم. مادر و پدرم در سن کمتر از بیست سال با هم ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده بودند. مادر و پدر هر دو تا حدودی درس خوانده و باسواد بودند و پدرم با تلاش و پیگیری خودش در اداره راه و ترابری کار میکرد. آن موقع به آن، اداره طُرُق و شوارع میگفتند و او در آنجا استخدام شد و توانست تا کلاس نهم در حین کار درس بخواند و گواهی دوره اول دبیرستان را بگیرد.
مادر و پدر، هر دو، به تحصیلات فرزندان بسیار علاقهمند بودند و مشوق ما بودند. مادر با مهربانی و بردباری و پدر با علاقه و تلاش محیط امن و عاطفی و سالمی برای ما فراهم کرده بودند. هرگز دروغ و ریا از آنها، چه با همدیگر و چه با فرزندان ندیده بودم. فرهنگ حاکم بر خانواده ما فرهنگی ایلی و روستایی-شهری بود و با انتقال پدرم به خوزستان آشنایی بیشتری با رسوم و سنن شهرهای دیگر پیدا کردیم. خودخواهی، تبعیض و دروغ از نظر خانواده مردود بود و مهربانی، توجه به دیگران، درسخواندن و جمعگرایی برای خانواده ارزش بود. من دیپلم طبیعی را در شهر اهواز گرفتم و بلافاصله تحصیل را در دانشسرای تربیت معلم ادامه دادم. در پایان تحصیل در آموزش و پرورش شهر اهواز استخدام شدم و به شغل معلمی که خیلی برایم باارزش بود، مشغول شدم.

چه عواملی باعث شد که شما وارد مبارزه با رژیم پهلوی شوید؟
برای پاسخ به این پرسش باید به لایههای عمیق و تلخ زندگیام بازگردم. لایههایی که از رنجهای خانوادگی و پیشینه غمبار گذشتگانام ساخته شده و در تار و پور وجودم ریشه دوانده است. من در میان روایتهای دردناک زندان، اعدام و تبعیدهای خشن و بیرحمانه بزرگ شدم. قصههای پرغصهای از فامیل میشنیدم که زنان و مردان و کودکان و سالخوردگان پرتعداد خانواده چگونه با پای پیاده از لرستان به دورترین نقاط خراسان رانده شدند تا زندگی پر از مشقت و اجباری را دور از یار و دیار و در غریبگی بگذرانند و فراموش شوند.
شنیدن این حجم از درد و رنج از توان روح حساس و آسیبپذیر من خارج بود. حساسیت من تنها به خانواده خودم محدود نمیشد و دیدن هرگونه تبعیض و بیعدالتی مدتها مرا به فکر فرو میبرد. در نوجوانی با دیدن بچههای کم سن و سال که به جای مدرسه ناچار بودند در مغازهها به شاگردی و پادویی بپردازند و در کنار سختی کار، تحقیر شوند و حتی کتک بخورند مرا بسیار ناراحت میکرد و بُغضی سنگین گلوی مرا میفشرد.
علاوه بر آنچه گفته شد، حضور افراد تحصیلکرده و آگاه خانواده که متأثر از فضای سیاسی کشور بعد از ۲۸ مرداد بودند بیشتر از هر زمانی چشم من را به روی واقعیتهایی باز کرد که دیگر نمیتوانستم بیتفاوت باشم. در کنار فقر و بیعدالتی، سایه سنگین و ترسناک ساواک بر تمام زوایای زندگی ما حسی از رصد شدن دائم که حتی در خصوصیترین گفتوگوهای دوستانه و فامیلی هم حضور داشت زندگی را برای بیشتر جوانان و روشنفکران به محیطی ناامن تبدیل کرده بود. زندگی در سایه ساواک و در کشوری تکحزبی که هر صدای مخالف در آن خفه میشد و هیچ راه قانونی برای مطالبه حقوق انسانی وجود نداشت و هر حرکت حقطلبانه به قیمت سلب آزادی تمام میشد، سرنوشت انسان را اجباراً به دستگیری، بازجویی و شکنجه و درنهایت زندان ختم میکرد.
فریده اعظمی بیرانوند
تلخترین خاطرات شما از دوران مبارزه چیست؟
اگر بخواهم از تلخترین خاطرات آن دوران انتخابی داشته باشم، باید بگویم که هر لحظهاش و هر خاطرهاش زخمی است که هرگز التیام نمییابد. از همان لحظات نخستین دستگیری، دنیای من تبدیل به کابوسی شد که پایان نداشت. فریادهای گوشخراش و مغرورانه بازجویان بیسواد و سنگدل که با نالههای جانسوز جوانان در حال شکنجه در هم میآمیخت، در آن فضای سنگین و خفقانآور که هیچ فریادرسی نبود صدای درد چنان بند بند استخوان را میسوزاند و میخراشید که آرزوی مرگ از ته دل تنها راه رهایی از آن فضای مسموم بود. اما در میان همه خاطرات جانکاه، خاطره جدایی دو فرزندم از من به فاصله سه روز بود که روح و جان مرا زخمی و زندگی را برایم به جهنمی تمامنشدنی تبدیل کرد.
یک روز در زندان در با سروصدای زیاد باز شد و چند مأمور شهربانی با تحکم گفتند زود آماده شوید. گفتند از اینجا منتقل میشوید. این انتقال بسیار ناگهانی و غیرمنتظره بود. از هر کسی میپرسیدیم ما را کجا میبرید جواب یک کلمه بود، نمیدانیم! میگفتند عجله کنید چون ماشینها برای اعزام شما آمادهاند. من بهتازگی در شرایط نامطلوب زندان زایمان کرده بودم و دو سه روزی بود که پسرم که سه سال و نیم داشت را اجازه داده بودند پیش من بماند. حالا با این انتقال ناگهانی، نمیدانستم چه بر سر فرزندانام میآید. پسرم روزبه با نگرانی به من چسبیده بود و من از مأموران زندان درخواست میکردم خانوادهام را خبر کنند که بچهها را به خانواده بسپارم. مأموران میگفتند پسر را به خانواده میدهیم اما نوزاد شیری با خودت باشد. اصرار من بیفایده بود و وقتی میخواستیم سوار دو اتوبوس نظامی شویم، مأموری جلو آمد و دست روزبه را گرفت و برد و گفت او را به خانواده تحویل میدهیم. من مبهوت بودم و در حالی که بارانیِ آبیرنگ او از یک طرف آویزان و از طرف دیگر بالا پیچیده و کوتاه شده بود و کلاه کاموایی دستباف خودم تا روی چشمش پایین آمده بود، او را کشانکشان بردند تا از نظرم ناپدید شد. فقط خدا میداند چه بر من گذشت. همه وجودم در نگاهم بود و روزبه گریان را بدرقه میکردم. دهانم خشک، تلخ و حالم بهشدت منقلب شده بود. من واقعاً خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
همان روز در حالی که سربازان مسلح ما را همراهی میکردند غروب بود که به کمیته مشترک ضدخرابکاری تهران وارد شدیم. بماند که در چه محیط خوفناک و مرموزی وارد شدیم، سروصدای باز و بسته کردن درها، رفتوآمد پر سروصدای نگهبانان و بازجویان و فحشهایی که پی در پی نثار ما میکردند، اضطراب مرا هر لحظه بیشتر میکرد. بعد از دو سه روز زمانی که میخواستند ما را به زندان اوین انتقال دهند، دخترک دوماهه خودم را تحویل خانواده دادم. از همان لحظه زخم جدایی بر قلبم نشست. روزهای اول دوری از دخترم همراه شد با دردهای جسمی ناشی از تجمع شیر در سینهها که به زیر بغلهایم هم کشیده میشد. ناتوانی در حرکت و خواب و حس سوزان شیری که صاحبش نبود، دردی جانکاه بر روح و جسم من بود. روزهای طولانی نمیتوانستم برای لحظهای ذهن و دل خود را از یاد او رها کنم و درد جدایی از هر دو جگرگوشهام تا همیشه با من بوده و خواهد بود.
حالا که به گذشته خودتان فکر میکنید چه چیزهایی شما را شاد و چه چیزهایی شما را غمگین میکند؟ و اگر به فرض باز به گذشته برمیگشتید در همان مسیر قدم برمیداشتید؟
باید بگویم که آموختن و شناختن پدیدههای جدید از لحظات خوب و شاد زندگی من به حساب میآید. تدریس و انتقال دانستههایم به دیگران، رضایت و خوشحالی مرا کامل میکرد. به خاطر همین هم شغل آموزگاری را با عشق و علاقه پذیرفتم و مشغول به کار شدم. اما آنچه مرا غمگین میکند، از دست دادن عزیزانی است که انسانهای مفید و اثرگذاری برای خانواده و جامعه بودند و نبودشان ضایعهای جبرانناپذیر است. به قول سعدی:«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/ تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید» بالاخره اگر به گذشته برگردم، بیشک همان مسیر عدالتخواهی و تلاش برای آسایش همگانی را انتخاب میکنم اما این بار با تکیه بر کار فرهنگی برای تکتک افراد جامعه. چون امروز باور دارم برای ریشهکن کردن تفکر استبدادی و خودحقپنداری باید اول این نگاه و طرز فکر را از وجود خودمان ریشهکن کنیم. آن هم در عمل! من عمیقاً به این نتیجه رسیدهام که دموکراسی و احترام به حقوق دیگران اتفاقی نیست که در کوتاهمدت و با تغییر یک سیستم رخ دهد. دموکراسی در همان لحظاتی شکل میگیرد که در برخوردهای روزمره با خانواده، همسایه، همکار و آشنا و غریبه با انصاف و احترام عدالتخواهی را تمرین کنیم. اگر برای تغییر خودمان با رفتارهای کوچکِ روزمره حقوق دیگران را به رسمیت نشناسیم هیچ سیستم و قانونی هم نمیتواند حقوق ما را تضمین کند.
۲۵۹







نظر شما