تاریخ ملتها تنها در میدانهای نبرد، اتاقهای مذاکره یا صندوقهای رأی نوشته نمیشود؛ گاه سرنوشت یک ملت در نحوه مواجهه آن با اختلافات داخلی رقم میخورد. جوامع بزرگ، جوامعی نیستند که فاقد اختلاف باشند، بلکه جوامعی هستند که میدانند چگونه اختلاف را به گفتوگو تبدیل کنند و چگونه رقابت سیاسی را از مرزهای منافع ملی عبور ندهند. آنچه ملتها را فرسوده میکند، صرفاً جنگ خارجی یا تحریم اقتصادی نیست؛ گاه خطرناکتر از آن، شکلگیری نوعی سیاستورزی بحرانمحور است که بقای خود را نه در حل مسئله، بلکه در تداوم تنش، دو قطبیسازی و بازتولید نزاع جستوجو میکند.
در روزهایی که کشور پس از پشت سر گذاشتن یکی از حساسترین دورههای امنیتی و نظامی خود، بیش از هر زمان دیگری به آرامش، بازسازی، همافزایی نهادی و تمرکز بر مسائل معیشتی نیاز دارد، مشاهده برخی تحرکات سیاسی که با هدف مخالفت با توافق احتمالی میان ایران و آمریکا سازماندهی میشود، پرسشهای مهمی را درباره نسبت میان منافع ملی و منافع جناحی ایجاد کرده است. بهویژه آنکه این اقدامات در شرایطی صورت میگیرد که مهمترین دغدغه امروز جامعه نه افزایش شکافهای سیاسی، بلکه بازگشت ثبات اقتصادی، کاهش فشارهای معیشتی و ترمیم آسیبهای ناشی از جنگ و بحرانهای اخیر است. مسئله اصلی البته موافقت یا مخالفت با یک توافق خاص نیست. در هر نظام سیاسی، نقد سیاستهای عمومی امری مشروع و حتی ضروری است. هیچ توافقی مقدس نیست و هیچ تصمیمی نباید از نقد کارشناسانه مصون باشد. آنچه محل تأمل است، تبدیل اختلاف نظر سیاسی به پروژهای برای التهابآفرینی اجتماعی و ایجاد شکاف در فضای عمومی کشور است؛ آن هم در شرایطی که جامعه بیش از هر زمان دیگری به انسجام ملی نیاز دارد.
اما فراتر از همه این مباحث سیاسی، پرسشی بنیادین وجود دارد که کمتر در کانون توجه قرار میگیرد: قربانی واقعی این منازعات چه کسانی هستند؟
پاسخ شاید تلخ باشد؛ کودکان ایران.
هرگاه سیاست از مدار حل مسئله خارج شده و به میدان رقابتهای فرسایشی تبدیل شده است، نخستین هزینهها را نسلهایی پرداختهاند که نه در تصمیمگیریها سهمی داشتهاند و نه در منازعات سیاسی نقشی ایفا کردهاند. کودکان، خاموشترین قربانیان بحرانهای سیاسیاند. آنان نه در تجمعات حضور دارند، نه پشت تریبونها سخن میگویند و نه در شبکههای قدرت جایگاهی دارند؛ اما بیشترین تأثیر را از نتایج این کشمکشها میپذیرند. در ادبیات معاصر حقوق کودک، مفهوم «حق بر آینده» به یکی از مهمترین مفاهیم نوظهور تبدیل شده است. بر اساس این رویکرد، کودکان تنها صاحب حقوق امروز نیستند؛ آنان نسبت به فردای خود نیز دارای حقاند. هر سیاستی که فرصتهای توسعه، رفاه، آموزش، سلامت و امید را از نسل آینده سلب کند، در واقع به حق بنیادین کودکان بر آینده لطمه وارد کرده است. از این منظر، نزاع بر سر توافق یا عدم توافق صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست. مسئله این است که ادامه بحرانهای اقتصادی، تداوم تحریمها، گسترش نااطمینانی اجتماعی و تشدید فضای تنش، مستقیماً بر زندگی میلیونها کودک ایرانی اثر میگذارد. کودکی که در خانوادهای گرفتار فشار اقتصادی زندگی میکند، بیش از آنکه درگیر مفاهیم پیچیده سیاست خارجی باشد، با واقعیت کاهش کیفیت زندگی، محدود شدن فرصتهای آموزشی، کاهش دسترسی به امکانات فرهنگی و افزایش اضطراب خانوادگی مواجه است.
پژوهشهای گسترده جهانی نشان دادهاند که ناامنی اقتصادی و بیثباتی اجتماعی از مهمترین عوامل تهدیدکننده سلامت روان کودکان هستند. کودکانی که در فضای مداوم بحران رشد میکنند، بیش از دیگران در معرض اضطراب، احساس ناامنی، کاهش امید اجتماعی و بدبینی نسبت به آینده قرار میگیرند. به بیان دیگر، هر بار که سیاستورزان آگاهانه یا ناآگاهانه بر آتش بحران میدمند، شعلههای آن پیش از هر جا به اتاق کودکان میرسد. از منظر حقوقی نیز موضوع بسیار فراتر از رقابتهای جناحی است. کنوانسیون حقوق کودک و بسیاری از اسناد بینالمللی مرتبط با حقوق بشر دولتها را موظف میکنند که در تمامی تصمیمات عمومی، منافع عالیه کودکان را در اولویت قرار دهند. این اصل صرفاً درباره آموزش و بهداشت نیست؛ بلکه شامل تمام سیاستهایی میشود که بر کیفیت زندگی نسل آینده اثرگذارند. بنابراین هر کنش سیاسی باید با این معیار سنجیده شود که آیا به بهبود شرایط زندگی کودکان کمک میکند یا بر دامنه مشکلات آنان میافزاید.
آنچه امروز بیش از هر چیز نگرانکننده است، عادیسازی سیاست بحران است. برخی جریانهای سیاسی چنان به زیست در فضای تنش عادت کردهاند که گویی آرامش برای آنان تهدید و بحران برایشان فرصت محسوب میشود. در چنین فضایی، هر نشانهای از گشایش اقتصادی یا کاهش تنشهای خارجی نه بهعنوان موفقیتی ملی، بلکه بهعنوان خطری سیاسی تلقی میشود. این همان نقطهای است که سیاست از منافع عمومی فاصله میگیرد و در مدار منافع گروهی گرفتار میشود. تجربه تاریخی ملتها نیز گواه روشنی بر این واقعیت است. تاریخ به ندرت از کسانی به نیکی یاد میکند که در بزنگاههای ملی، بر شکافها افزودهاند. حافظه تاریخی ملتها معمولاً متعلق به آنان است که پلی میان اختلافات ساختهاند، نه دیواری میان مردم. کسانی که در لحظات حساس، انسجام ملی را بر منافع جناحی ترجیح دادهاند، در حافظه جمعی ماندگار شدهاند و آنان که از بحران ارتزاق کردهاند، دیر یا زود در حاشیه تاریخ قرار گرفتهاند.
از همین رو، شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که چه کسی موافق یا مخالف یک توافق است. پرسش اصلی آن است که کدام رویکرد میتواند آیندهای امنتر، باثباتتر و امیدوارکنندهتر برای کودکان ایران فراهم کند؟ کدام سیاست به کاهش فقر، گسترش فرصتهای آموزشی، ارتقای رفاه اجتماعی و تقویت سرمایه انسانی کشور منجر میشود؟ و کدام مسیر، کودکان را در چرخهای از نااطمینانی و بحران نگه میدارد؟ نسل آینده ایران بیش از آنکه به شعارهای سیاسی نیاز داشته باشد، به امید نیاز دارد. بیش از آنکه به نزاعهای جناحی محتاج باشد، به ثبات اقتصادی، آموزش باکیفیت، امنیت روانی و افق روشن برای زندگی نیازمند است. کودک ایرانی حق دارد در کشوری زندگی کند که سیاستمدارانش به جای بازتولید بحران، برای حل مسئله رقابت کنند؛ به جای تشدید شکافها، بر اشتراکات تأکید کنند؛ و به جای گروگان گرفتن آینده، برای ساختن آن تلاش نمایند.
تاریخ در نهایت قضاوت خود را خواهد کرد. همانگونه که بسیاری از جریانهای افراطی در طول تاریخ در برابر منافع ملی ایستادند و سپس به حاشیه رانده شدند، هر سیاستی که امید، رفاه و آینده کودکان را قربانی منافع زودگذر سیاسی کند نیز سرنوشتی بهتر نخواهد داشت. زیرا ملتها ممکن است بسیاری از اختلافات سیاسی را فراموش کنند، اما هرگز از یاد نخواهند برد چه کسانی در بزنگاههای تاریخی، کنار آینده ایستادند و چه کسانی در برابر آن. و آینده، چهرهای جز کودکان این سرزمین ندارد.
* حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان






نظر شما