امیرمهدی نادری| خبرآنلاین؛ ششم ژوئن ۱۹۶۷ [۱۶ خرداد ۱۳۴۶]، خاورمیانه برای همیشه تغییر کرد. در عرض شش روز، نقشه سیاسی و ژئوپولیتیکی منطقه دگرگون شد و وسعت اراضی تحت کنترل اسرائیل از ۲۰ هزار کیلومتر مربع به بیش از ۷۰ هزار کیلومتر مربع - یعنی بیش از سه برابر — افزایش یافت. کرانه باختری، ارتفاعات جولان و شبهجزیره سینا به اشغال درآمد و فلسطین، جهان عرب و معادلات بینالمللی وارد فصلی نو شدند که هنوز هم بُعض آن گشوده نیست.
این جنگ که در جهان عرب از آن با عنوان «النکسه» (یعنی شکست) یاد میشود، بزرگترین فاجعه نظامی تاریخ معاصر کشورهای عربی به شمار میرود. اما پیروزی اسرائیل در این جنگ، صرفاً حاصل برتری نظامی نبود؛ بلکه محصول مجموعهای پیچیده از عوامل سیاسی، ایدئولوژیکی، اطلاعاتی و استراتژیکی بود که ریشههای عمیقی در تعارضات درونی جهان عرب، سیاستهای بینالمللی دوران جنگ سرد و محاسبات راهبردی رژیم صهیونیستی داشت.
این جنگ نه یک تصادف بود و نه نتیجه یک تصمیم لحظهای. شعلهاش بر بستر تنشهای سیاسی، نظامی و بینالمللی انباشتهشده زبانه کشید. نیروهای عربی با برتری عددی آشکار وارد میدان شدند، اما در زمانی کوتاه شکست سنگینی متحمل گشتند و اسرائیل نهتنها از حمله جان سالم به در برد، که بخش بزرگی از سرزمینهایی را نیز به تصرف خود درآورد که مسئله فلسطین و امنیت منطقه را برای دههها دگرگون کرد.
برای فهم دقیقتر این رویداد تاریخیساز، با دکتر هادی برهانی، پژوهشگر و تحلیلگر مسائل خاورمیانه، گفتوگو کردهایم. در این گفتوگو، زمینههای سیاسی و بینالمللی منتهی به جنگ، علل پیروزی اسرائیل با وجود برتری عددی نیروهای عرب، دلایل شکست سریع و سنگین اعراب و پیامدهای گسترده این جنگ بر معادلات منطقهای مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.
آنچه در ادامه میخوانید، حاصل این گفتوگوست:
زمینههای سیاسی، نظامی و بینالمللی منتهی به جنگ ششروزه (۱۹۶۷) چه بودند و کدام شرایط بحران را به جنگ تبدیل کرد؟
جنگ ۱۹۶۷ از مهمترین تحولات داستان درگیری اعراب و اسرائیل است. در این جنگ که آن را «نکسه» (یعنی شکست) مینامند، کشورهای عربی — مصر، سوریه و اردن — متحمل سختترین شکستها شدند. در عرض شش روز، بخشهای وسیعی از مصر، سوریه و اردن به تصرف اسرائیل درآمد و وسعت اراضی تحت کنترل اسرائیل به بیش از سه برابر رسید؛ یعنی از ۲۰ هزار کیلومتر مربع به بیش از ۷۰ هزار کیلومتر مربع افزایش یافت. برای این جنگ سه زمینه مهم اسرائیلی، عربی و بینالمللی میتوان تصور نمود:
زمینه اسرائیلی
اسرائیل پس از پیروزی در جنگ ۱۹۴۸ و تصرف حدود ۸۰ درصد از سرزمین تاریخی فلسطین و تأسیس اسرائیل در این سرزمین، همچنان به اهداف ژئوپولیتیکی خود نرسیده بود. کرانه باختری که مقدسترین بخش سرزمین فلسطین از چشمانداز یهودیها بود، در دست ارتش اردن قرار داشت. بر این اساس اسرائیل بر شهر قدیمی بیتالمقدس، بر دیوار ندبه و بر مکان «معبد سلیمان» تسلط نداشت.
علاوه بر این، نقشه اسرائیل ۱۹۴۸ نقشه ضعیف و آسیبپذیری بود. عرض آن در بخشهای مرکزی تنها ۱۵ کیلومتر بود. سوریه از طریق بلندیهای جولان بر آن تسلط داشت و ارتش بزرگ مصر در کنار مرزهای اسرائیل، تهدیدی جدی برای موجودیت اسرائیل به شمار میرفت. اسرائیل نمیتوانست بدون داشتن کرانه باختری، ارتفاعات جولان و خنثی کردن تهدید مصر در مرزهای این کشور، احساس امنیت کند.
زمینه عربی
بهویژه اینکه کشورهای عربی پس از جنگ ۱۹۴۸ و از دست دادن بخش بزرگی از فلسطین و اخراج فلسطینیها از این کشور، در اندیشه جبران آن شکست و آزاد کردن فلسطین از دست صهیونیستها بودند. این واقعیت، محور مرکزی اوضاع در سرزمینهای عربی بود. دغدغه و آرمان آزادی فلسطین و دفع خطر صهیونیسم به مسئلهای کلیدی برای دولتها و همچنین ملتهای عربی تبدیل شده بود.
این ایدئولوژی مخرب، به جای اتخاذ یک رویکرد سازنده و تشکیل یک ائتلاف یکپارچه عربی و تمرکز بر مبارزه متحد و هماهنگ با اسرائیل، جنگ با به اصطلاح «خائنان داخلی» (یعنی کشورهای عربی که به نهضت ناسیونالیسم عربی، جمهوریگرایی، چپگرایی و نزدیکی به اردوگاه شرق و شوروی نپیوسته بودند) را در اولویت قرار داد و جدایی و جدع عظیمی در میان کشورهای عربی ایجاد کرد.
در این اوضاع، ناسیونالیسم عربی به رهبری جمال عبدالناصر پرچمدار و رهبر این حرکت عربی شده بود. این ایدئولوژی تحت رهبری ناصر خصوصیتهای تهاجمی، ستیزهجویانه، افراطی، شعارگرایانه و پوپولیستی پیدا کرده بود. با شعارهای تند علیه اسرائیل شروع و اداره میشد — شعارهایی که با اهداف راهبردی یک حرکت درست و عاقلانه برای خنثی کردن خطر اسرائیل فاصله داشت — اما در عمل به جنگ کشورهای عربی (غیرناسیونالیستی و غیرجمهوری) رفت.
این ایدئولوژی مخرب، به جای اتخاذ یک رویکرد سازنده و تشکیل یک ائتلاف یکپارچه عربی و تمرکز بر مبارزه متحد و هماهنگ با اسرائیل، جنگ با به اصطلاح «خائنان داخلی» (یعنی کشورهای عربی که به نهضت ناسیونالیسم عربی، جمهوریگرایی، چپگرایی و نزدیکی به اردوگاه شرق و شوروی نپیوسته بودند) را در اولویت قرار داد و جدایی و جدع عظیمی در میان کشورهای عربی ایجاد کرد.
در اثر این انقلاب ناسیونالیستی، کشورهای عربی به دو دسته متخاصم تقسیم شدند: کشورهای انقلابی به رهبری مصر، سرنگونی پادشاهیهای عربی را در صدر دستورکار خود قرار دادند. مصر در یمن دخالت نظامی کرد؛ یمن دو تکه شد و ارتشهای عربستان و مصر در یمن به جان یکدیگر افتادند. در این جنگ عربستان از زیدیها (شیعیان) یمن حمایت میکرد. در عمل، مصر و سوریه و عراق به جنگ کشورهای عربی دیگر رفته بودند تا کنترل کامل جهان عرب را به دست بگیرند اما برای توسعه محبوبیت خود در جهان عرب و کنترل گفتمانهای ضداسرائیلی منطقه و کسب اعتبار و پرستیژ انقلابی و ضدصهیونیستی، به شعارهای پرطمطراق و تند علیه اسرائیل رو آورده بودند.
کارکرد اصلی این کمپین، کسب محبوبیت از طریق ارضای حس نفرت و انتقام ملتهای عرب از اسرائیل بود و در عمل به آزادی فلسطین و پیشبرد یک راهبرد درست برای مبارزه با اسرائیل کمک چندانی نمیکرد. بعضاً این شعارها و مواضع تند، بیش از آنکه به اسرائیل ضربه بزند، به آن خدمت میکرد. ازجمله در همین جنگ ۱۹۶۷ که اسرائیل از نظر راهبردی به اشغال بخشهای دیگری از منطقه نیاز داشت اما برای این کار محتاج بهانهای مناسب بود تا این عمل تجاوزی نامشروع و غیرمقبول به حساب نیاید. ناصر عملاً با اقدامات تند و افراطی این بهانه را در اختیار اسرائیل گذاشت.
اولاً جمهوری مصر شب و روز علیه اسرائیل و برای نابودی آن شعار میداد و سخن از حمله قریبالوقوع به اسرائیل و درهمشکستن آن میزد. ثانیاً با اتخاذ مواضع و مانورهای بهظاهر قاطع و ضدصهیونیستی اما درواقع خسارتبار، آب به آسیاب اسرائیل میریخت؛ به نیروهای ناظر سازمان ملل که در مرز میان مصر و اسرائیل مستقر بودند و حائلی برای حمله طرفین به یکدیگر به شمار میآمدند، دستور داد منطقه را ترک کنند. این هشداری در جهت حمله به اسرائیل و برداشتن مانع سازمان مللی آن بود، در حالیکه در همین زمان بخش بزرگی از ارتش مصر در یمن میجنگید و این ارتش آمادگی جنگیدن در این جبهه را نداشت. این دستور غلط هم به اسرائیل بهانه حمله داد (به عنوان حمله پیشدستانه و دفع حمله قریبالوقوع مصر) و هم مانع سازمان ملل را از پیش پای اسرائیل در صحرای سینا برداشت. اشتباه مشابه دیگر، بستن تنگه تیران به روی کشتیهای اسرائیلی بود.
اسرائیل تا دهه شصت عملاً تحت تحریم تسلیحاتی آمریکا قرار داشت و لذا جنگافزارهای آمریکایی نقشی در پیروزی ۱۹۶۷ نداشتند.
زمینه بینالمللی
از نظر بینالمللی، قدرتهای بینالمللی آن زمان مانند شوروی، فرانسه و آمریکا با این تجاوز موافق نبودند. آمریکا تلاش مشخصی برای بازداشتن اسرائیل از این حمله انجام داد. اما اسرائیل به رغم همه اینها برنامه نظامی خود را پیش برد.
حمایت نظامی آمریکا از اسرائیل پس از این حمله، به بخش مهمی از سیاست خاورمیانهای آمریکا تبدیل شد. پیش از این حمله برقآسا و پیروزمند، آمریکا چندان به پایداری اسرائیل در برابر موج مخالفت کشورهای عربی اعتقادی نداشت و هزینه حمایت از اسرائیل را سنگین و مساوی از دست دادن کشورهای عربی میدانست. در این مدت فرانسه حامی اصلی اسرائیل به شمار میرفت و عمده تسلیحات ارتش اسرائیل فرانسوی بود. اسرائیل تا دهه شصت عملاً تحت تحریم تسلیحاتی آمریکا قرار داشت و لذا جنگافزارهای آمریکایی نقشی در پیروزی ۱۹۶۷ نداشتند.
نکته قابل توجه دیگر آنکه در جریان این جنگ، اسرائیل حتی حمله مرگباری علیه یک ناو آمریکایی در مدیترانه و در نزدیکی آبهای صحرای سینا انجام داد که در این حمله دهها ملوان آمریکایی کشته شدند. براساس یک روایت، اسرائیل مایل نبود این ناو تجسسی/ اطلاعاتی از برنامههای ارتش اسرائیل برای تصرف اراضی عربی مطلع شود.
با توجه به برتری عددی نیروهای اعراب در مقایسه با اسرائیل، چه عواملی باعث شد که اسرائیل در این جنگ پیروز شود؟ تحلیل شما از توانمندیهای نظامی، استراتژیک و اطلاعاتی اسرائیل چیست؟
اسرائیل به رغم امکانات کم و محدودیتهای جدی، برنامه و راهبرد مشخصی برای مقابله با کشورهای عربی داشت. در این دوره روابط خود را با فرانسه تقویت کرد و از این روابط استفاده بسیاری برد. نیروی هوایی، نیروی دریایی و زیرساختهای هستهای خود را با کمک فرانسه ساخت و آماده کرد.
همچنین برتری اطلاعاتی برای اسرائیل یک اولویت مهم بود که عمدتاً از طریق موساد پیگیری و دنبال میشد.
در مقابل، کشورهای عربی متشتت و پراکنده بودند و مهمترین نقش را در این تشتت، ایدئولوژی انقلابی ناسیونالیسم عربی داشت. این ایدئولوژی چپگرایانه، عامل شکست کشورهای عربی در سال ۱۹۴۸ را پادشاهیهای غربگرا و محافظهکار عرب مانند حکومت فاروق در مصر و حکومت هاشمیها در عراق و سوریه میدانست و آنها را عامل و دستنشانده انگلستان میخواند.
افسران ناسیونالیست عرب با این نگاه در کشورهای مختلف بهویژه مصر و سوریه و عراق قیام کردند و حکومتهای پادشاهی را برانداختند و جمهوری عربی ناسیونالیستی برپا نمودند، به این خیال که ضعف کشورهای عربی را از این طریق به قوت تبدیل نمایند؛ اما همین جمهوریهای انقلابی در سال ۱۹۶۷ متحمل شکستی سنگینتر از حکومتهای محافظهکار قبلی شدند.
البته در نیت ضدصهیونیستی و طرفداری آنها از آرمان آزادی فلسطین شک زیادی نیست، اما بزرگترین اشتباه آنها این بود که مبارزه واقعی با اسرائیل را محدود و منحصر در راه و روش خود میدیدند و بقیه را خائن و مزدور میدانستند. از نظر آنها هرکس که دل در گروی آزادی فلسطین دارد باید سوسیالیست، ناسیونالیست، جمهوریخواه و غربستیز باشد. این رویکرد موجب درگیریهای خونین داخلی در میان کشورهای عربی شد و نیروهای ناسیونالیست و محافظهکار را به جان هم انداخت، آنها را به هم مشغول کرد و فرسود و درنهایت اسرائیل را در موقعیت برتری برای درهمشکستن آنها قرار داد.
درنتیجه، تفرقهآفرینی و افراطیگری، شعارپردازی و بیاعتنایی به راهبرد و رویکرد محاسبهشده برای جنگ با اسرائیل، رقابت و حسادت بر سر رهبری مبارزه را میتوان از نقاط ضعف کشورهای عربی در این جنگ به حساب آورد؛ در حالی که در آن طرف، رژیم صهیونیستی براساس یک راهبرد مشخص و دقیق حرکت میکرد و برنامههای عملیاتی جدی آماده کرده بود و با استفاده از اشراف اطلاعاتی، کشورهای عربی را با یک حمله برقآسا غافلگیر کرد.
به طور خلاصه، کشورهای عربی - انقلابی مانند مصر به رغم آنکه پر از شعار و داد و بیداد علیه اسرائیل بودند، در عمل برنامه مشخص و راهبرد واقعبینانهای برای این کار نداشتند.
برعکس، آنها علیه اسرائیل شعار میدادند و در عمل وارد جنگ علیه کشورهای عربی میشدند. ارتش مصر در یمن به جنگ ارتش عربستان رفته بود. شعارهای این کشورها علیه اسرائیل و اقدامات عملی آنها علیه کشورهای عربی محافظهکار مانند عربستان و اردن بود. رویای رهبری جهان عرب و صدور انقلاب ناسیونالیستی به همه کشورهای عربی، اولویتهای عملی آنها را تشکیل میداد.
اقدامات آنها علیه اسرائیل بیشتر شعارگرایانه و ظاهرپردازانه بود. تندترین شعارها را علیه اسرائیل میدادند اما کار جدی برای متوقف کردن موساد در خاک خودشان انجام نمیدادند.
اقدامات آنها علیه اسرائیل بیشتر شعارگرایانه و ظاهرپردازانه بود. تندترین شعارها را علیه اسرائیل میدادند اما کار جدی برای متوقف کردن موساد در خاک خودشان انجام نمیدادند. اتفاقاً بسیاری از این شعارها به نفع اسرائیل تمام شد و برای توجیه تجاوز مورد استفاده این رژیم قرار گرفت.
یک نمونه بارز از این اشتباهات، فشار بر اردن برای ورود در جنگ ششروزه بود. اسرائیل در این جنگ به مصر و سوریه حمله کرد. این دو کشور پرچمدار دشمنی و شعار علیه اسرائیل در منطقه بودند و با اقدامات و مواضع خود بهانههایی برای حمله را به دست اسرائیل داده بودند. اما وضع اردن متفاوت بود. اسرائیل توجیه چندانی برای حمله به کرانه باختری (که در کنترل اردن بود) نداشت. اما مصر و سوریه در جریان این جنگ و پس از تحمل شکستهای اولیه، اردن را برای حمله به اسرائیل و کمک به این کشورها تحت فشار قرار دادند. در آن زمان همچنان تبلیغات زیادی از سوی ناسیونالیستهای عرب در مورد حکومت اردن به عنوان حکومتی «خائن» در جریان بود و عدم همکاری اردن میتوانست پرونده دیگری بر پروندههای خیانت حکومت اردن اضافه نماید. در این شرایط، اردن مجبور شد وارد میدان شود و بخشهایی از اسرائیل را گلولهباران نماید. همین اقدام اشتباه اردن، بهانه لازم را به اسرائیل داد تا به ارتش اردن حملهور شود و کرانه باختری را اشغال نماید.
یکی دیگر از نقاط ضعف کشورهای عربی، فقدان واقعبینی و خیالپردازیهای تبلیغاتی بود که تصویر نادرست و گمراهکنندهای را از میدان نبرد با اسرائیل در جهان عرب منتشر میکرد و ریشه بسیاری از قضاوتهای نادرست و حرکتهای غلط میشد. برای مثال در جریان جنگ ششروزه که بخش اعظم نیروی هوایی مصر نابود شد و صحرای سینا به دست اسرائیل افتاد، مطبوعات و دستگاههای تبلیغاتی مصر چنان تصویری از نبرد ساخته بودند که مردم مصر فکر میکردند ارتش مصر در حال پیشروی به سوی تلآویو است!
در جنگ ششروزه، اسرائیل ژئوپولیتیک موردنظر خود شامل کرانه غربی و ارتفاعات جولان را تصرف کرد. همچنین از پیامدهای این جنگ، اشغالگر شناخته شدن اسرائیل است.
اهمیت تاریخی این جنگ در تحولات بعدی منطقه را چگونه ارزیابی میکنید؟
این جنگ پیامدهای وسیعی در منطقه خاورمیانه داشت و ما هنوز در دوران این پیامدها به سر میبریم. کشورهای محافظهکار منطقه با شکست ناصر نفس راحتی کشیدند. این به منزله حمایت آنها از اسرائیل نبود، بلکه بلوک کشورهای انقلابی عرب با ستیزهجویی و تبلیغات منفی علیه کشورهای محافظهکار کاری کرده بود که خطر اسرائیل برای آنها به اولویتی ثانوی تبدیل شده بود. درواقع شکست بلوک تندرو در منطقه، زمینه را برای وحدت و نزدیکی کشورهای عربی فراهم نمود که در جنگ بعدی، ۱۹۷۳، به ثمر نشست و این جنگ برای طرف عربی بسیار موفقیتآمیزتر بود.
در جنگ ششروزه، اسرائیل ژئوپولیتیک موردنظر خود شامل کرانه غربی و ارتفاعات جولان را تصرف کرد. همچنین از پیامدهای این جنگ، اشغالگر شناخته شدن اسرائیل است. در پی این جنگ، قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت صادر شد که در آن از اسرائیل خواسته شد از اراضی اشغالی (سال ۱۹۶۷) عقبنشینی نماید. این قطعنامه همچنان معتبر است و همه کشورهای جهان از آن حمایت میکنند.
اسرائیل از نظر نظامی و ژئوپولیتیک در جنگ ششروزه به موفقیتهای مهمی دست یافت، اما از آن زمان با چالش سازمان ملل و جامعه بینالمللی روبهروست که خواهان رفع اشغال و تعیین سرنوشت مردم فلسطین (که در مناطق تحت اشغال اسرائیل زندگی میکنند) میباشند.
و شاید مهمترین پیامد، تغییر سیاست آمریکا در قبال اسرائیل و نزدیکی به آن و سپس تبدیل شدن آن به مهمترین متحد اسرائیل در جهان است که این حمایت همچنان ادامه دارد و در طول دهههای گذشته مهمترین نقش را در پیشبرد سیاستهای منطقهای و خارجی اسرائیل بازی کرده است. منطق اصلی این تغییر موضع آمریکا، پیروزی برقآسای اسرائیل و قدرتنمایی آن در خاورمیانه بود. این امر تصمیمگیران آمریکا را قانع کرد اسرائیل کشوری در معرض نابودی نیست و توان دفاع از خود و تأثیرگذاری بر خاورمیانه را دارد.
۲۵۹







نظر شما