علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناسارشد تاریخ ایران باستان)|خبرآنلاین: تفاهمنامه اخیر میان ایران و ایالات متحده آمریکا، فارغ از آنکه در آینده به توافقی پایدار بینجامد یا در میانه راه متوقف شود، بیتردید ازجمله رویدادهای مهم سیاست خارجی ایران در دهههای اخیر به شمار میآید. اهمیت این رخداد نهتنها در سطح روابط دوجانبه، بلکه در گستره معادلات منطقهای و بینالمللی نیز قابلتوجه است. ازاینرو هرگونه ارزیابی درباره آن، خواه در ستایش و خواه در نقد، مستلزم دقتی فراتر از هیجانات سیاسی روزمره است.
در میان انبوه واکنشهای هیجانی و اغلب جهتدار به این تفاهمنامه، دو سرِ این طیف بیش از همه خودنمایی میکنند که از قضا، هر دو در دام تقلیلگرایی گرفتار شدهاند.
در یک سو، جریانی قرار دارد که هرگونه تعامل با واشینگتن را در ذات خود «خیانت» و «وطنفروشی» میداند و با این انگاره، راه را بر هرگونه تحلیل عقلانی درباره موازنه قوا و منافع ملی میبندد. برای این گروه، دیپلماسی نه یک ابزار حکمرانی، که معادلِ تسلیم است.
در سوی دیگر اما، شاهد ستایشی اغراقآمیز هستیم که تفاهمنامه را نه یک گامِ دیپلماتیک برای «مدیریت تنش»، بلکه یک رویداد «بینظیر» تاریخی قلمداد میکند. نمونه بارز این نگاه، یادداشت صادق الحسینی، روزنامهنگار اقتصادی، در شبکه ایکس است که نوشته: «فارغ از اینکه نتیجه تفاهمنامه ایران و آمریکا چه باشد، به نتیجه برسد یا نرسد، منجر به توافق بشود یا نشود، صرفا امضای این تفاهمنامه حتی اگر به نتیجه نرسد، در تاریخ ۲۵۰ ساله آمریکا به عنوان یک ابرقدرت و در تاریخ ۲۵۰۰ ساله ایران در جنگ با کشوری که از خودش خیلی بزرگتر است بینظیر است. ایران حتی ویتنام نیست!»
هنگامی که ادعا میشود صرف امضای چنین تفاهمنامهای در «۲۵۰ سال تاریخ آمریکا» و «۲۵۰۰ سال تاریخ ایران» پدیدهای «بینظیر» است! پرسشی بنیادین پیش روی پژوهشگر تاریخ قرار میگیرد: آیا میتوان با اتکا به یک گزاره ژورنالیستی و بدون ارائه معیارهای روشن مقایسه، درباره گسترهای چنین عظیم از تاریخ دو کشور حکمی قطعی صادر کرد؟
تاریخ، عرصه احتیاط در داوری است و هرچه دامنه ادعا گستردهتر باشد، ضرورت این احتیاط نیز بیشتر میشود.
مسئله اصلی اینجاست که دشواری این ادعا نه در بزرگ دانستن رویداد، بلکه در بهکارگیری تعابیر مطلق و اثباتشدهای نهفته است که بیش از آنکه به زبان تاریخنگاری تعلق داشته باشند، به قلمروی خطابه سیاسی و روزنامهنگاری نزدیکاند. تاریخ، عرصه احتیاط در داوری است و هرچه دامنه ادعا گستردهتر باشد، ضرورت این احتیاط نیز بیشتر میشود. یکی از بنیادیترین اصول تاریخنگاری حرفهای، احتیاط در برابر گزارههای مطلق است. مورخ، برخلاف خطیب یا روزنامهنگار بهسادگی از واژگانی چون هرگز، همیشه، بیسابقه و بینظیر استفاده نمیکند؛ زیرا بهخوبی میداند که تاریخ عرصه پیچیدگیها، استثناها و ناشناختههاست.
هرچه دامنه زمانی و جغرافیایی یک ادعا گستردهتر باشد، بار اثبات آن نیز سنگینتر میشود. برای مثال اثبات اینکه رخدادی در پنجاه سال گذشته بیسابقه بوده، نیازمند بررسی مجموعهای محدود از اسناد و وقایع است. همین ادعا درباره یکصد سال تاریخ بهمراتب دشوارتر میشود؛ اما هنگامی که سخن از «بینظیر بودن» در گستره دو هزار و پانصد سال تاریخ ایران به میان میآید، مسئله دیگر صرفاً یک داوری سیاسی یا رسانهای نیست؛ بلکه ادعایی تاریخی است که باید از آزمون هزاران رویداد، دهها سلسله، صدها جنگ، پیمان، مذاکره و دگرگونی سیاسی عبور کند. از همین رو مورخان معتبر معمولاً به جای صدور احکام مطلق، از تعابیری محتاطانهتر استفاده میکنند؛ تعابیری مانند کمسابقه، قابلتوجه، منحصربهفرد در دوره معاصر یا دارای اهمیت تاریخی؛ زیرا تاریخ، بیش از آنکه میدان قطعیتهای شتابزده باشد عرصه سنجش، مقایسه و تردید روشمند است. هرگاه واژگانی چون بینظیر بدون ارائه معیار و شواهد کافی به کار روند، بیش از آنکه ما را به فهم تاریخ نزدیک کنند به قلمروی اغراقهای خطابی و هیجانات سیاسی وارد میشویم.
آیا ایران در طول این دو هزار و پانصد سال یک موجودیت سیاسی ثابت و یکپارچه بوده است که بتوان درباره تمام آن با یک حکم واحد سخن گفت؟
بزرگترین اشکال ادعای مورد بحث نه در ارزیابی اهمیت یک تفاهمنامه سیاسی بلکه در نحوه بهکارگیری مفهوم ۲۵۰۰ سال تاریخ ایران نهفته است. در نگاه نخست این عبارت جذاب، غرورآفرین و حتی متقاعدکننده به نظر میرسد؛ اما از منظر تاریخنگاری با مسئلهای بنیادین روبهرو هستیم: آیا ایران در طول این دو هزار و پانصد سال یک موجودیت سیاسی ثابت و یکپارچه بوده است که بتوان درباره تمام آن با یک حکم واحد سخن گفت؟
ایران تاریخی، هرچند از حیث فرهنگی و تمدنی دارای نوعی تداوم و پیوستگی است؛ اما از منظر سیاسی مجموعهای از دولتها، سلسلهها و نظامهای حکمرانی متفاوت را در بر میگیرد. ایران هخامنشی با منطق شاهنشاهی جهانگستر خود، ایران اشکانی با ساختار ملوکالطوایفیاش، ایران ساسانی با نظام متمرکز شاهنشاهی، ایران صفوی با ایدئولوژی مذهبی ویژه خود، ایران قاجاری در مواجهه با استعمار اروپایی، ایران پهلوی در چارچوب دولت - ملت مدرن و جمهوری اسلامی با مبانی ایدئولوژیک و ژئوپلیتیکی خاص خود، هر یک در جهانی متفاوت زیستهاند و مناسبات خارجی متفاوتی را تجربه کردهاند.
ازاینرو هنگامی که گفته میشود رویدادی در ۲۵۰۰ سال تاریخ ایران بینظیر است، نخست باید روشن شود که دقیقاً از کدام ایران سخن میگوییم؛
- آیا میتوان تجربههای دیپلماتیک، نظامی و سیاسی همه این نظامهای تاریخی را در یک ظرف مفهومی ریخت و درباره آنها حکمی واحد صادر کرد؟!
- آیا میتوان روابط خارجی هخامنشیان با قدرتهای همعصر خود، منازعات ساسانیان و روم، تعاملات صفویان با عثمانیان، یا سیاست خارجی ایران معاصر را ذیل یک گزاره کلی و فراگیر جمع کرد؟!
تاریخنگاری حرفهای معمولاً در برابر چنین تعمیمهای وسیعی محتاط است. زیرا هرچه دامنه زمانی یک ادعا گستردهتر شود، ناهمگونیهای تاریخی نیز بیشتر خود را نشان میدهند. از این منظر، مسئله اصلی نه اهمیت یا عدم اهمیت تفاهمنامه اخیر، بلکه دشواری اثبات حکمی است که میخواهد درباره بیستوپنج قرن تاریخ پیچیده و چندلایه ایران با یک جمله قطعی داوری کند.
همین ملاحظه درباره بخش دیگر این ادعا، یعنی ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا نیز صادق است. ایالات متحده در طول نزدیک به دو قرن و نیم حیات سیاسی خود، با طیفی گسترده از دولتها، ملتها و قدرتهای بزرگ و کوچک وارد رقابت، منازعه، مذاکره، مصالحه و توافق شده است. از جنگهای استقلال و منازعات قرن نوزدهم گرفته تا رقابتهای جهانی قرن بیستم و بحرانهای ژئوپلیتیکی دوران معاصر؛ تاریخ سیاست خارجی آمریکا سرشار از تجربههایی است که هر یک نیازمند مطالعه مستقل و دقیقاند. ازاینرو هنگامی که ادعا میشود یک تفاهمنامه مشخص در سراسر این دوره طولانی «بینظیر» است، مسئله اصلی نه پذیرش یا رد آن، بلکه ضرورت اثبات آن است.
در تاریخنگاری، ادعاهای بزرگ نیازمند شواهد بزرگاند. هیچ پژوهشگری نمیتواند صرفاً با اتکا به اهمیت یک رخداد، آن را در میان صدها تجربه مشابه یا متفاوت، یگانه و بیهمتا معرفی کند.
در تاریخنگاری، ادعاهای بزرگ نیازمند شواهد بزرگاند. هیچ پژوهشگری نمیتواند صرفاً با اتکا به اهمیت یک رخداد، آن را در میان صدها تجربه مشابه یا متفاوت، یگانه و بیهمتا معرفی کند. درواقع اصل روششناختی ماجرا روشن است؛ بار اثبات بر دوش کسی است که مدعی «بینظیر بودن» است، نه برعهده منتقدی که درباره اعتبار این ادعا پرسش مطرح میکند. تا زمانی که معیارهای مقایسه روشن نشوند و نمونههای تاریخی مورد بررسی قرار نگیرند، چنین گزارهای بیش از آنکه یک حکم تاریخی باشد، نوعی داوری خطابی و رسانهای خواهد بود. در پسِ این نوع گزارهها تفاوتی بنیادین میان دو شیوه سخنگفتن از واقعیت نهفته است؛ زبان روزنامهنگاری زرد و زبان تاریخنگاری. زبان روزنامهنگار زرد به اقتضای کارکرد خود گرایش به برجستهسازی دارد؛ لحظه اکنون را بزرگ میکند، رویداد را در کانون توجه قرار میدهد و گاه برای ایجاد اثرگذاری بیشتر به اغراقهای حسابشده یا ناخودآگاه متوسل میشود. در این زبان، اهمیت پیش از دقت قرار میگیرد و اثرگذاری بر احتیاط تحلیلی تقدم مییابد؛ در مقابل زبان مورخ بر بنیان مقایسه و سنجش استوار است. تاریخنگار، به جای بزرگنمایی لحظه، آن را در شبکهای از مشابهتها و تفاوتها قرار میدهد؛ به جای حکمهای قطعی، با طیفی از احتمالات و قرائن کار میکند و به جای شتاب در داوری حکم نهایی را تا تکمیل شواهد به تعویق میاندازد. از این منظر، آنچه در منطق رسانهای فضیلت تلقی میشود - یعنی برجستهسازی، قطعیتبخشی و بزرگنمایی رویداد - در منطق تاریخنگاری الزاماً فضیلت نیست. برعکس تاریخ در جستوجوی نوعی فروتنی معرفتی است؛ فروتنیای که اجازه میدهد رویدادها نه در هیاهوی لحظه بلکه در افق بلند مقایسه و تداوم فهم شوند.
بیتردید ممکن است تفاهمنامه میان ایران و ایالات متحده در آینده و در پرتوی تحولات بعدی به عنوان رخدادی مهم یا حتی نقطه عطفی در روابط دو کشور ارزیابی شود؛ اما مسئله اینجاست که تاریخنگاری حرفهای در لحظه وقوع اجازه صدور احکامی از سنخ «بینظیر در ۲۵۰۰ سال تاریخ ایران و ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا» را نمیدهد. از این منظر، نقد اصلی متوجه خود رویداد نیست؛ بلکه متوجه شیوه فهم و بیان آن در زبان عمومی است؛ جایی که مرز میان تاریخنگاری و خطابه سیاسی بهسادگی مخدوش میشود.
۲۵۹







نظر شما