به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، حضرت ابوالفضل(ع) در عاشورا به ظاهر به آب نرسید، اما خود به چشمه جاودانگی رسید. دستهایش از بدن جدا شد، اما دامان کرامتش تا ابد گشوده ماند. بر خاک افتاد، اما نامش بر بلندای تاریخ ایستاد.
بنابر روایت آنا، در تاریخ اسلام، نامهایی وجود دارند که تنها به یک شخصیت تاریخی اشاره نمیکنند، بلکه به نمادی جاودانه از فضیلتهای انسانی تبدیل شدهاند. در میان این نامها، حضرت ابوالفضل(ع) جایگاهی ویژه دارد؛ مردی که قامتش در تاریخ، بلندتر از مرزهای زمان ایستاده است و هرگاه سخن از وفا، شجاعت، برادری و ایثار به میان میآید، نام او همچون ستارهای درخشان بر آسمان دلها میدرخشد. شب نهم ماه محرم، که در فرهنگ شیعی به نام حضرت عباس(ع) شناخته میشود، فرصتی است برای تأمل در زندگی مردی که همه هستی خویش را در راه امام زمانش نثار کرد و در اوج قدرت و دلاوری، درس بندگی و معرفت را به جهانیان آموخت.
طلوع ماه از مدینه
حضرت ابوالفضل(ع)، فرزند امیرالمؤمنین علی(ع) و حضرت امالبنین(س)، در چهارم شعبان سال ۲۶ هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود. از همان آغاز، خانهای که او در آن رشد یافت، مدرسه ایمان، فضیلت و معرفت بود. پدرش علی(ع)، مظهر عدالت و شجاعت، و مادرش بانویی پاکدامن و فداکار بود که فرزندانش را برای یاری فرزندان فاطمه زهرا(س) تربیت میکرد. عباس(ع) در چنین محیطی پرورش یافت؛ محیطی که در آن، عشق به خدا و اطاعت از امام، بر هر خواسته دیگری مقدم بود.
از کودکی، نشانههای بزرگی در سیمای او آشکار بود. قامت رشید، چهره زیبا و هیبت مثالزدنیاش سبب شد که بعدها او را «قمر بنیهاشم» بنامند؛ ماه درخشان خاندان هاشمی. اما آنچه عباس(ع) را به ماه آسمان فضیلت تبدیل کرد، نه تنها زیبایی ظاهری، بلکه نور ایمان و صفای باطنی او بود. او وارث شجاعت پدر و ادب مادر بود. در دامان علی(ع)، درس مردانگی آموخت و در کنار امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، معنای امامت و ولایت را شناخت.
در زندگی حضرت عباس(ع)، دو ویژگی بیش از هر چیز جلوه دارد:
شجاعت و وفا.
شجاعت او تنها در میدان نبرد معنا نمیشود؛ بلکه در ایستادگی بر حق و فدا کردن همه چیز برای حقیقت جلوه میکند.
وفای او نیز صرفاً یک احساس عاطفی نبود؛ بلکه معرفتی عمیق و ایمانی استوار بود که او را به اطاعت کامل از امام زمانش رسانده بود.
نور معرفت بر رابطه درخشان ۲ برادر
رابطه حضرت عباس(ع) با امام حسین(ع)، یکی از زیباترین جلوههای معرفت در تاریخ اسلام است. اگرچه از نظر نسبی، عباس برادر امام حسین(ع) بود، اما نگاه او به حسین(ع) تنها نگاه یک برادر به برادر نبود. او در وجود امام حسین(ع)، حجت خدا و امام برحق را میدید. همین شناخت بود که به محبت او عمق میبخشید و وفاداریاش را رنگی الهی میداد. عباس(ع) هرگز خود را در کنار امام نمیدید؛ بلکه همواره خویش را خدمتگزار و سرباز امام میدانست. نقل شده است که او امام حسین(ع) را با نهایت احترام خطاب میکرد و در برابرش ادب و فروتنی خاصی داشت. این ادب برخاسته از معرفت بود؛ معرفتی که در روز عاشورا به اوج خود رسید.
سالها گذشت و هنگامی که طوفان حوادث پس از مرگ معاویه آغاز شد، امام حسین(ع) برای حفظ دین و مقابله با انحراف حکومت یزید قیام کرد. در تمام این مسیر، حضرت ابوالفضل(ع) همچون سایهای وفادار در کنار امام بود. از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا، هر جا که حسین(ع) گام نهاد، عباس(ع) نیز همراه او بود. او نه تنها برادری مهربان، بلکه پرچمداری استوار و نگهبانی بیدار برای کاروان اهل بیت به شمار میرفت.
کاروان حسینی در دوم محرم سال ۶۱ هجری به سرزمین کربلا رسید. سرزمینی که قرار بود به بزرگترین میدان آزمایش ایمان و آزادگی تبدیل شود. از همان روزهای نخست، حضرت عباس(ع) مسئولیتهای مهمی بر عهده داشت. او پرچمدار سپاه امام بود و این مسئولیت در فرهنگ جنگهای آن روزگار، نشانه اعتماد کامل فرمانده به شجاعت و استقامت فرد بود. پرچم تا زمانی برافراشته میماند که پرچمدار استوار باشد و عباس(ع) شایستهترین فرد برای این جایگاه بود.
در روزهای محاصره، هنگامی که سپاه دشمن راه دسترسی به آب فرات را بست، رنج تشنگی بر خیمههای اهل بیت سایه افکند. کودکان با لبهای خشکیده، آب طلب میکردند و صدای «العطش» در فضای اردوگاه میپیچید. در چنین شرایطی، عباس(ع) بیش از همه از این صحنهها رنج میبرد. او مرد میدان نبرد بود، اما دلش در برابر اشک کودکان میشکست. تشنگی در کربلا تنها یک نیاز جسمانی نبود؛ نمادی از مظلومیت خاندان پیامبر(ص) بود که حتی از ابتداییترین حق انسانی محروم شده بودند.
در شب عاشورا، هنگامی که امام حسین(ع) یاران خود را جمع کرد و بیعت را از آنان برداشت، حضرت عباس(ع) در کنار دیگر وفاداران ایستاد. آن شب، شبی سرشار از نور ایمان بود. امام به یاران فرمود که دشمن تنها با او کار دارد و هر کس بخواهد میتواند برود. اما عباس(ع) نخستین کسی بود که پاسخ داد و اعلام کرد هرگز امام را تنها نخواهد گذاشت. چگونه ممکن بود کسی که همه هویت خویش را در پیروی از امام یافته بود، او را در سختترین لحظهها رها کند؟

وقتی عباس بن علی(ع) بر فراز قله وفا ایستاد
صبح عاشورا فرا رسید؛ روزی که آسمان و زمین شاهد حماسهای بیمانند شدند. یاران امام یکی پس از دیگری به میدان رفتند و با شجاعتی وصفناپذیر جنگیدند. حضرت عباس(ع) نیز بارها اجازه میدان خواست، اما امام حسین(ع) از او میخواست در کنار خیمهها بماند. وجود عباس برای کودکان و زنان اهل بیت، مایه آرامش و امنیت بود. هرگاه او در میان خیمهها دیده میشد، دلها قوت میگرفت.
اما تشنگی هر لحظه شدیدتر میشد. کودکان بیتاب بودند و آب فرات در نزدیکی اردوگاه جاری بود؛ آبی که سپاه دشمن آن را بر خاندان پیامبر بسته بود. سرانجام حضرت عباس(ع) از امام اجازه گرفت تا برای آوردن آب به سوی فرات برود. این مأموریت، تنها یک حرکت نظامی نبود؛ سفری بود که قرار بود بلندترین قله وفا را در تاریخ رقم بزند.
عباس(ع) بر اسب نشست و مشک آب را برداشت. با شجاعت به سوی رود فرات حرکت کرد و صفوف دشمن را شکافت. هیبت او چنان بود که بسیاری از جنگجویان از رویارویی مستقیم با او هراس داشتند. سرانجام خود را به آب رساند. لحظهای تاریخی فرا رسید؛ لحظهای که قرنها بعد نیز دلها را میلرزاند.
او دست در آب فرات برد. آب زلال در برابرش موج میزد و عطش شدید، گلویش را میسوزاند. اما در همان لحظه، یاد تشنگی امام حسین(ع)، کودکان و اهل بیت در دلش زنده شد. چگونه میتوانست بنوشد در حالی که مولایش تشنه است؟ آب را بر آب ریخت و با خود زمزمه کرد که پس از حسین، زندگی ارزشی ندارد. این صحنه، اوج معرفت و وفای حضرت ابوالفضل(ع) را نشان میدهد. او نه تنها جان خود، بلکه طبیعیترین نیاز انسانی خویش را نیز در راه امام فدا کرد.
مشک را پر از آب کرد و راه بازگشت را در پیش گرفت. اکنون همه امید خیمهها به او بود. کودکان چشم انتظار بودند و صدای آب را در خیال خود میشنیدند. اما دشمن که از شجاعت عباس(ع) بیمناک شده بود، راه را بر او بست. نبردی سخت آغاز شد. او با دلاوری میجنگید و از مشک آب محافظت میکرد. هدف اصلیاش نه پیروزی در جنگ، بلکه رساندن آب به تشنگان بود.
در میانه نبرد، یکی از دشمنان دست راست او را قطع کرد. اما عباس(ع) پرچم و مشک را رها نکرد. شمشیر را با دست دیگر گرفت و همچنان پیش رفت. اندکی بعد، دست چپش نیز از بدن جدا شد. در آن لحظات، مردی ایستاده بود که هر دو دست خود را از دست داده بود، اما ارادهاش همچنان استوار بود. او مشک آب را با بازوان خویش حفظ میکرد و تنها به خیمهها میاندیشید.
تیرها از هر سو باریدن گرفتند. یکی از تیرها بر مشک آب نشست و آب بر زمین ریخت. گویی آرزوی کودکان نیز بر خاک داغ کربلا جاری شد. سپس تیری بر سینه و عمودی آهنین بر سر مبارکش فرود آمد. حضرت عباس(ع) از اسب بر زمین افتاد و با صدایی آکنده از غربت، امام حسین(ع) را صدا زد.
امام خود را به بالین برادر رساند. صحنهای جانسوز در تاریخ شکل گرفت. عباس(ع) که عمری سپر بلای امام بود، اکنون بر خاک افتاده بود و حسین(ع) بر بالینش نشسته بود. گفتهاند امام در آن لحظه فرمود: «اکنون کمرم شکست.» این سخن، عمق جایگاه حضرت عباس(ع) را نشان میدهد. او تنها یک جنگجو یا پرچمدار نبود؛ ستون استوار خیمههای حسینی بود.
شهادت حضرت ابوالفضل(ع) یکی از غمانگیزترین لحظات عاشوراست. او در حالی به شهادت رسید که لب تشنه بود و نتوانست آب را به خیمهها برساند. اما حقیقت آن است که او مأموریت خود را به کاملترین شکل انجام داد. هدف او تنها رساندن آب نبود؛ بلکه نمایش وفاداری مطلق به امام بود، و در این راه به عالیترین مرتبه رسید.
پس از شهادت او، اندوهی سنگین بر خیمهها سایه افکند. کودکان که چشم انتظار بازگشت سقای خود بودند، با خبر شهادتش روبهرو شدند. از آن پس، نام عباس(ع) با تشنگی، آب فرات و سقایی گره خورد. اما در پس این تصاویر، حقیقتی بزرگتر نهفته است: حقیقت وفا.
معرفت به جایگاه امام، فراتر از وفاداری و شجاعت
وفای حضرت عباس(ع) از جنس وفاداریهای معمولی نبود. او به خاطر پیوند خونی در کنار امام حسین(ع) نماند؛ بلکه به دلیل شناخت مقام امامت و عشق به حقیقت، همه چیز خود را فدا کرد. همین معرفت است که او را از یک قهرمان تاریخی به الگویی جاودانه برای انسانها تبدیل کرده است. درسی که عباس(ع) به جهان آموخت، این بود که ارزش انسان به میزان وفاداری او به حق بستگی دارد.
شجاعت حضرت ابوالفضل(ع) نیز تنها در قدرت بازو خلاصه نمیشود. بسیاری جنگاور بودهاند، اما کمتر کسی توانسته است در اوج تشنگی، کنار آب بایستد و از نوشیدن آن چشم بپوشد. این شجاعت نفس است؛ همان پیروزی بزرگی که ریشه همه فضیلتهاست. عباس(ع) در کربلا نشان داد که بزرگترین قهرمانان کسانی هستند که خواستههای خویش را در برابر فرمان خدا و امام قربانی میکنند.
امروز، قرنها از عاشورا گذشته است، اما نام قمر بنیهاشم همچنان در دلها زنده است. هر جا سخن از وفا باشد، عباس(ع) حضور دارد. هر جا انسانی برای دفاع از حقیقت از منافع خود بگذرد، پرتوی از روح او در آن عمل دیده میشود. او پرچمدار عاشورا بود، اما پرچمی که در دست داشت تنها یک بیرق جنگی نبود؛ پرچم ارزشهایی بود که تا ابد بر فراز تاریخ برافراشته خواهند ماند.
شب نهم محرم، شبی است که دلهای عاشقان اهل بیت به یاد سقای دشت کربلا میتپد. شبی که نام حضرت ابوالفضل(ع) با اشک و افتخار در هم میآمیزد. اشک برای مظلومیت و تشنگی او، و افتخار به اینکه تاریخ انسانی، چنین قلهای از وفا و مردانگی را در خود جای داده است.
حضرت ابوالفضل(ع) در عاشورا به ظاهر به آب نرسید، اما خود به چشمه جاودانگی رسید. دستهایش از بدن جدا شد، اما دامان کرامتش تا ابد گشوده ماند. بر خاک افتاد، اما نامش بر بلندای تاریخ ایستاد. او رفت تا معنای برادری را به جهانیان بیاموزد؛ برادریای که ریشه در ایمان و معرفت دارد. او رفت تا نشان دهد وفا، زیباترین جلوه انسانیت است. و او رفت تا پرچم عاشورا هرگز بر زمین نماند.
از همین روست که هر سال با فرارسیدن محرم، یاد قمر بنیهاشم دوباره زنده میشود؛ مردی که در کنار آب فرات تشنه ماند، اما دریایی از شجاعت، وفا و عشق را در تاریخ جاری ساخت؛ مردی که نامش با حضرت ابوالفضل(ع)، سقای کربلا، پرچمدار عاشورا و وفادارترین یار امام حسین(ع) برای همیشه جاودانه شد.








نظر شما