فهیمه نظری|خبرآنلاین: در روزگاری که دوباره بحث نسبت قدرت میدانی و عقلانیت دیپلماتیک به یکی از مهمترین مسائل سیاست خارجی ایران بدل شده، بازخوانی جنگهای ایران و روس فقط رجوع به یک شکست تاریخی نیست؛ تأملی است بر این پرسش زنده که چرا پیروزیهای مقطعی، وقتی با فهم درست از صحنه بینالملل و انسجام داخلی همراه نشود، میتواند به واگذاری ابتکار عمل و تحمیل صلحی نابرابر بینجامد. گفتوگوی پیش رو با رضا مختاری اصفهانی، دانشآموخته تاریخ و سندپژوه، تلاشی است برای فهم این تجربه تلخ: از ناتوانی دربار قاجار در بهرهبرداری دیپلماتیک از موفقیتهای نظامی تا اثر شکافهای داخلی و نفوذ قدرتهای خارجی در تغییر سرنوشت جنگ.
با توجه به برخی پیروزیهای سپاه ایران در مقاطعی از جنگهای ایران و روس (مانند قتل سیسیانف و عقبنشینی روسها در دوره اول)، چرا دستگاه دیپلماسی قاجار نتوانست از این برتریِ گذرا برای تثبیت یک صلح شرافتمندانه استفاده کند و عملاً ابتکار عمل را در لحظات حساس به نمایندگان قدرتهای استعماری (مانند سر گور اوزلی) واگذار کرد؟
چنین وضعیتی در گام نخست به فهم دربار قاجاری از دیپلماسی بازمیگشت. نخستین سفیران و نمایندگانی که از سوی بریتانیا به ایران آمدند، از این نقطه ضعف کمال بهرهبرداری را کردند. بر مبنای همین وضعیت بود که مهدیعلیخان معروف به بهادر جنگ، نخستین فرستاده بریتانیا به دربار فتحعلیشاه، توانست از احساسات مذهبی شاه ایران بهره برده و او را برای حمله به افغانها ترغیب کند. در حالی که بریتانیاییها حاضر به پرداخت کمک مالی به ایران برای حمله به افغانها بودند، مهدیعلیخان با تحریک شاه ایران در مقام پادشاه شیعه برای دفع خطر افغانهای سُنّی برای شیعیان هند، مأموریت خود را با کمترین هزینه و بیشترین توفیق به پایان برد. فقدان چنین فهمی در نزد شاه و درباریانش، کار را به جایی رساند که آنان بدون دستیابی به نتیجهای مثبت، در صحنه سیاست بینالملل نوسان و چرخشهای متضاد داشتند.
این چرخشها اگر با فهم سیاست بینالملل و درک توازن در روابط خارجی رخ میداد، شاید میتوانست به نتایجی نسبتاً متفاوت منجر شود. در حالی که دربار قاجاری در پیمان اتحاد با یک قدرت اروپایی، به مقابله با دیگری میرفت. چنانچه مهدیعلیخان بهادر جنگ که با روحیات و ذهنیات حاکمان ایران آشنایی داشت، علاوه بر تحریک آنها برای حمله به افغانها، موفق به دریافت فرمانی از شاه مبنی بر توقیف و حبس فرانسویهای مسافر به ایران شد. همین وضعیت بعداً در معاهده ایران و فرانسه تکرار گردید. به طوری که فتحعلیشاه در پیمان با ناپلئون به قطع رابطه با بریتانیا و اعلام جنگ با این کشور متعهد گردید. همین شرایط در قرارداد با سر گور اوزلی به نمایندگی از بریتانیا نیز تکرار شد. به طوری که مطابق آن، تمام قراردادهای ایران با دولتهای اروپایی «باطل و ساقط» شد.
همین عدم توازن در سیاست خارجی موجب شد به جای اینکه ایران از برگ همسایگی هند و عثمانی و سواحل خلیجفارس استفاده کند، به برگی در دستان قدرتهای اروپایی تبدیل شود. بنابراین در معادلات و تخاصمات این نظر بریتانیا بود که لحاظ شد. چنانچه در زمان اعلام آمادگی روسها برای ترک مخاصمه در قفقاز در ازای دسترسی به آناتولی و بغداد، این شرط پذیرفته نشد. به نظر میرسد تجربههایی از این دست و تجربههای بعدی بود که محمدعلی فروغی از توازن در سیاست خارجی سخن میگفت و سیدحسن مدرس سیاست عدمی را مطرح کرد که در بیان محمد مصدق عنوان سیاست موازنه منفی گرفت.
مورد «گرگینخان» نشان داد که تمایلاتی برای پیوند با ایران در حکام قفقاز وجود داشت. چرا دربار قاجار به جای بهرهبرداری دیپلماتیک از این تمایلات برای ایجاد یک جبهه متحد علیه نفوذ روسیه، با سیاستهای بیتدبیرانه (مانند درخواست گروگان)، این فرصتهای بالقوه را به سمت روسیه سوق داد و عملاً زمینهساز الحاق قانونیِ گرجستان به روسیه شد؟ و اگر این فرصت نمیسوخت سرنوشت جنگ چه میشد؟
البته این موارد عمومیت نداشت. به طوری که بعضی از حاکمان مسلمان قفقاز برای فرار از پرداخت مالیات عباسمیرزا، نایبالسلطنه، دست به شورش زده یا با روسها همکاری کردند. نکته دیگر اینکه جنگ ایران و روس در گفتمان رسمی «جهاد» نام گرفته بود و در تاریخنگاریهای رسمی که بعدها نگاشته شدند، از عنوان «مقاتله» برای این جنگها استفاده شد. این پرسش اما در این تاریخنگاریها مغفول و بیپاسخ مانده که چگونه حاصل این مقاتله و جهاد به ضایع شدن دماء و نفوس مسلمین و از کف رفتن اراضی اسلامی منجر شد؟!
آیا طولانی شدن جنگهای ایران و روس در میان لایههایی از حکومت قاجار (شاهزادگان رقیب یا درباریان متکی به حمایت خارجی) دارای سود و منفعت سیاسی بود؟ این اختلافات داخلی چگونه توانِ ملی برای پایانبندیِ موفق جنگ را تحلیل برد؟
ساختار سیاسی قاجاریه میراثی از دوره پس از اسلام با ترکیبی از ایلات نظامی که بعدها در قزلباشان بازتولید شد و دیوانسالاری ایرانی بود. حاج ابراهیمخان کلانتر شیرازی (اعتمادالدوله) در ابتدای سلطنت قاجاری نماینده و نماد این دیوانسالاری بود. نخستین سفیر ایران در دربار بریتانیا، میرزاابوالحسنخان ایلچی، برادرزاده او بود. رقابت میان نظامیان ایلی با دیوانسالاران شهری نزاعی بود که در دوره قاجار نیز ادامه یافت و به حذف حاج ابراهیمخان و خاندانش منجر شد. نزاع درونگروهی نیز وجود داشت. شاهزادگان قاجاری و سران طوایف ایل قاجار همواره مترصد فرصت برای دستیابی به قدرت بودند. عباسمیرزا، ولیعهد و نایبالسلطنه فتحعلیشاه، از این نزاع و رقابت مصون نبود. این نزاع بر سیاست خارجی نیز سایه افکنده بود. به طوری که روسها از جانشینی برادرش، محمدعلیمیرزا دولتشاه، حمایت میکردند. بیجهت نبود که بعدها آنها در فصل هفتم قرارداد ترکمانچای در حمایت از جانشینی عباسمیرزا تعهد دادند: «چون اعلیحضرت شاهنشاه ایران چنین صلاح دیدند که حضرت اشرف عباسمیرزا، همایون فرزند خود، را وارث و ولیعهد فرمایند، لهذا اعلیحضرت امپراتور کل روسیه محض اینکه نیات دوستانه خود را مکشوف و میلی را که در مساعدت به استحکام این نوع وراثت دارد، مشهود خاطر اعلیحضرت شاهنشاه ایران نمایند، متعهد میشوند که از امروز شخص حضرت عباسمیرزا را وارث و ولیعهد دولت ایران شناخته و ایشان را از حین جلوس به تخت سلطنت، سلطان حقه این مملکت بدانند.»
در جانب دیوانسالاری ایران نیز چندپارگی در حمایت از شاهزادگان و مدعیان قدرت وجود داشت. به طوری که میرزا عیسی قائممقام و بعدها پسرش، میرزاابوالقاسم، تا مدتی توانستند چهرهای مصمم و مقتدر از دیوانسالاری ایرانی ارائه کنند. چنانچه عباسمیرزا و قائممقام در اخذ فتاوای جهادیه از فقیهان شیعه برای جنگ دوم نقش مهمی داشتند. البته این اقدام درنهایت وجهی تراژیک و تلخ پیدا کرد. به طوری که فقیهان شیعه تا مدتها بهندرت سراغ فتوای جهاد رفتند.
همچنین جامعه ایران در این زمان دچار انشقاقهای فراوان بود. انشقاق متشرعه و صوفیان که خود را در حوادث سیاسی نیز به خشنترین وجه نشان داد. آقامحمدعلی کرمانشاهی، فرزند وحید بهبهانی، در حذف صوفیه چنان جدّ و جهد داشت که به صوفیکُش معروف شده بود. همچنین نزاع دو مشرب فقهی اخباریون و اصولیون اگرچه بهشدت نزاع صوفیان و متشرّعین نبود، اما پرسروصدا بود. در این میان، شاه قاجار برای جلب مشروعیت به فقیهان نیاز داشت که به جز مدت کوتاهی، اصولیون دست بالا را گرفتند. تأکید مشرب اصولی بر حقانیت وظایف مجتهد رقیبی برای جایگاه سلطان تراشید. بعدها با همراهی سیدمحمد مجاهد، فقیه اصولی، در جنگ دوم ایران و روس این نیاز بیش از پیش رخ عیان کرد. ناگفته پیداست چنین جامعه چندپارهای در مقابل هجوم خارجی آسیبپذیری بیشتری دارد.
درسِ اصلی این تجربه تاریخی برای توازن میان قدرت نظامی (میدان) و ابزارهای دیپلماتیک جهت جلوگیری از تحمیل اراده بیگانگان چیست؟
تجربه جنگهای ایران و روس در حافظه تاریخی ایرانیان چنان تلخ و گزنده بود که نزدیک به یکصد سال بعد از آن، هیأت دیپلماتیک اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس با آرزوی الغای مواد مربوط به سرزمینهای از دست رفته راهی فرانسه شد؛ آرزویی که با راه نیافتن به کنفرانس ناکام ماند. این تجربه به شکافهای میان نیروهای مؤثر اجتماع مانند تجار و فقیهان با قاجاریه دامن زد. به طوری که در جنبشهای اجتماعی و سیاسی بعدی این دو نیرو نقش و فعالیتی انکارناپذیر داشتند. همچنین تجربه جنگهای ایران و روس نشان داد انشقاقهای جامعه میتواند نتایج و تأثیرات خود را در میدان نبرد نیز نشان دهد. همچنان که شکست در جنگ به انشقاقها و شکافهای بعدی دامن زد.
در عرصه دیپلماسی نیز این جنگها نشان داد فهم درست از صحنه بینالملل و بازیگران آن، در کنار آگاهی از امکانات و توانمندیهای خود میتواند کارگزاران را از توهم و برداشتهای نادرست نجات دهد. جالب اینکه بخش مهمی از روایات غیررسمی درباره شکست ایران به توهم شاه یا درباریانش اشاره داشتند. از آن جمله گفته شده برای دریافت غرامت جنگ از ایران توسط روسها، به فتحعلیشاه گفتند: «بیچاره روسها تا تبریز آمدهاند و در این جنگ و ستیز متحمل ضرر مالی و جانی شدهاند، حال دیگر قادر به مراجعت به روسیه نمیباشند. شهریار ایران تفضّلاً مبلغی به آنها خرجی راه بدهد که به اوطان خویش مراجعت کنند.»
۲۵۹







نظر شما