متن وصیت‌نامه آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۴۲ / «دارایی من در حکم هیچ است ولی کفاف قرض‌های مرا می‌دهد»

مهم‌ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروان من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است مرا ببخشند و بِحِل کنند و این وظیفه را نیز به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق‌ الناس رها و آزاد نمایند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است. این روایت‌های زنده و گفت‌وگوهای صمیمی که در نیمه نخست دهه ۶۰ توسط سیدحمید روحانی ثبت و ضبط شده، در ششمین شماره مجله «به گواهی اسناد» بازنشر شده است. بخش‌هایی از این خاطرات را برگزیده‌ایم که اکنون قسمت  پنجم  (قسمت نخست را در این‌جا و قسمت دوم را در این‌جا، قسمت سوم را در این‌جا و قسمت چهارم در این‌جا مطالعه فرمایید) آن از نظر می‌گذرد:

[در ماجرای مدرسه فیضیه، دوم فروردین ۴۲] در همین حین که امام داشتند صحبت می‌کردند، یک پسرک چهارده پانزده‌ساله‌ای را آوردند که این را از پشت‌بام انداخته بودند پایین یا خودش از پشت‌بام خودش را انداخته بود پایین که کوفته شده بود. و این را آوردند، قبا از تن او کنده بودند و پالتو تن او کرده بودند. وقتی او را آوردند آن‌جا خدمت امام از دم در اتاق که وارد کردند یک نفری با صدای بلند با حال گریه گفت آقا این را از پشت‌بام انداختند پایین، امام خیلی منقلب شدند، گفتند ببرید آن اتاق بخوابانید، برای او دکتر بیاورید. بردند این بچه را در آن اتاق خواباندند که برای او دکتر آوردند، دیگر نفهمیدیم چه شد؛ بله این هم آن منظره‌ای بود که من دیدم و مشاهده کردم و امام صحبت کردند.

به نظرم بیست‌وپنج دقیقه صحبت امام طول کشید، وقتی صحبت امام تمام شد من احساس کردم آن‌چنان نیرومند و مقاوم هستم که الان اگر تمام آن جمعیت و یک فوج لشکر به این خانه حمله کنند من یک‌تنه حاضرم مقاومت کنم. والله به قدری تاثیر کرد این صحبت امام که من آن را فراموش نمی‌کنم؛ علت این هم که این صحبت [را] من این‌طور دقیق یادم است، آن اثر شگرف و عجیب را در من داشت. من که تا لحظه‌ای پیش از لحاظِ مرعوب بودن آن‌چنان بودم که نمی‌توانستم بایستم و با آرامش نماز بخوانم، بعد از این صحبت که نیم ساعت فاصله شده بود احساس می‌کردم از هیچ چیزی نمی‌ترسم و آماده هستم یک‌تنه دفاع کنم و با خود گفتم امشب من این‌جا می‌مانم، چون ممکن بود شب حمله کنند به منزل امام، می‌مانم و دفاع می‌کنم. از قبیل من افراد زیادی پیدا شدند که بنا شد و حاضر شدند شب آن‌جا بمانند و آماده شدیم در بیرونی و این‌ها پخش و پلا بودیم که شب بمانیم. با خودم فکر می‌کردم مثلا من می‌روم دم در فرض کنید می‌مانم، آن یکی می‌رود فرض کنید می‌رود سر کوچه، همین‌طور پیش خودمان کارهایی که ممکن بود برای‌مان پیش بیایید را فکر می‌کردیم و تقسیم می‌کردیم که از طرف امام خبر آوردند که همه باید بروید. گفتیم: نمی‌رویم. گفتند: امام گفتند راضی نیستم امشب کسی این‌جا بماند لذا همه بلند شدیم آمدیم بیرون و کسی نماند آن‌جا.

وصیت‌نامه من

آن شب گذشت. من البته آمدم منزل دوستان، یادم نیست منزل چه کسی رفتم اما خب خواهری در قم داشتم و دوستان نزدیکی داشتم که منزل همه این‌ها می‌رفتم. یادم است یک بار منزل خواهرم رفتم، اول یک تلگراف به مشهد فرستادیم که پدر و مادر ما چون حادثه‌ای بود و این‌ها ناراضی نشوند، بعد همه طلبه‌ها تلگراف کردند به شهرهای خودشان و بعد نشستم فردای آن روز وصیت‌نامه نوشتم که البته از این وصیت‌نامه من از همان وقت دیگر یادم نبود تا چند هفته پیش، چند هفته پیش آقا جعفر، همین آقا «جعفر زنجانی» که صحبت ایشان بود. آمدند این‌جا گفتند پسرشان در کاغذهای قدیمی ایشان می‌گشت، وصیت‌نامه من را پیدا کرده بود.

سپس وصیت‌نامه را داد به من گفت: این را می‌دانی چیست؟ من اول نفهمیدم برای کیست، نگاه کردم و خواندم وصیت‌نامه را، قرض و طلب‌های من آن‌جا نوشته شده است که از چه کسی چقدر طلب دارم، طلب که از هیچ‌کس نداشتم. قرض‌هایی که داشتم، به هرکسی چقدر مقروضم؟ این‌ها را نوشتم و بعد دادم دست آقا جعفر، گفتم این وصیت‌نامه من، چون ایشان خانه داشت و طبعا مورد حمله قرار نمی‌گرفت، من در مدرسه بودم خطر داشت برای من، گفتم این را در خانه نگهدار. ایشان می‌گفت، آقا جعفر آن شب که آورده بود می‌گفت من چند سال بعد از آن یک بار یادآوری کردم که شما یک وصیت‌نامه این‌طوری پیش من دارید، شما گفتید باشد حالا پیش شما و مانده بود الان بعد از سال ۴۲، حالا بیست سال، نوزده سال است این، یعنی نزدیک بیست سال است، فروردین، نه دیگر، ۶۲ می‌شود بیست سال، چند روز دیگر می‌شود فروردین و می‌شود بیست سال تمام، چند روز پیش این را آورد برای من، بعد از بیست سال این وصیت‌نامه پیدا شد، تاریخ این را که نگاه کردم یادم آمد این وصیت‌نامه را آن زمان نوشته بودم. بله نشستم و یک وصیت‌نامه به‌سرعت نوشتم در دو صفحه و دادم به ایشان.

این اصل وصیت‌نامه است، بالای این نوشتم، این بالا نوشتم وصیت‌نامه سیدعلی خامنه‌ای، مرقومه یکشنبه ۲۷ شوال ۱۳۸۲ [چهارم فروردین ۱۳۴۲] یعنی این روز بیست‌وششم نوشته شده، یعنی فردای آن حادثه، فرداشب آن حادثه نوشته شده است.

متن وصیت‌نامه

بسم‌الله الرحمن الرحیم

عبدالله علی بن جواد الحسینی الخامنه‌ای غفرالله لهما یشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و انّ محمدا صلی‌الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم‌الانبیاء و انّ ابن عمه علی‌بن‌ابیطالب علیه‌السلام وصه سیدالاوصیاء و انّ الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوات‌الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی که و علی نوشتم، و علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفائه و امنائه و امناءالله، اوصیائه و خلفائه و امناءالله علی خلقه و انّ الموت حق، همچنین درست مثل وصیت‌نامه‌های آن‌طوری. و انّ الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی‌الله علیه و آله حق، اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسالک ان تردّها الی و تلقّنها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و منّک و کرمک.

مهم‌ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروان من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است مرا ببخشند و بِحِل کنند و این وظیفه را نیز به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق‌ الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خودِ من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان به زبانم رفته و یا بدگویی‌شان را از کسی شنیده‌ام حلّیت بطلبم. این کار مهم و ضروری را باید دوستان و رفقای من برای من انجام دهند و دارایی مال من در حکم هیچ است ولی کفاف قرض‌های مرا می‌دهد؛ تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می‌کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هرکسی هم که مدعی طلبی از من شود هرچند اسمش در آن صفحه نباشد قبول کنند و ادا نمایند. آن‌چه در یادم است حدود سه سال روزه گرفتم و باقی را با کفارات آن مقروضم. این مقدار را با پنج شش سال نماز هرچه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند [البته یقینا این‌قدر مقروض نبودم من، دیگر حالا آن وقت احتیاط کردم.]

مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئیه از یاد رفته به فقرا بدهند، از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبین من استحلال شود.

[این اعلام و مراجع چون آن‌وقت‌ها انتقاد علیه آقایان زیاد بود در جلسات ما، فلان‌کس چرا نگفته؟! چرا اقدام نکرده؟! می‌خواستم حلّیت طلبیده بشود.]

و گمان می‌کنم بهترین راه این کار آن است که عین وصیت‌نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند قرائت کنند. پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار هستند به مفاد حدیث شریف اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسین علیه‌السلام و.. الخ به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش خواهند کرد ان‌شاءالله تعالی. گویا دیگر کاری ندارم. اللهم اجعل الموت اوّل راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی و محمد و آله الاطهار. العبد علی الحسین الخامنه‌ای.

آن وقت صورت قرض‌ها، حدود صد تومان مقدس‌زاده بزاز مشهد، کمتر از سی تومان خیاط... مشهد، دو یا سه تومان عرب خیاط قم، مطابق دفتر داین آقا شیخ حسن بقال کوچه حجتیه؛ چون مرتب با او سر و کار داشتیم نمی‌دانستیم چقدر طلبکار است. گویا چند تومان آقا شیخ حسن صانعی، سی‌ودو تومان تقریبا حاج شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی که بیشترین پولی که ما مقروض بودیم به طلبه‌ها از ایشان بود، وضع او هم خوب بود از او قرض می‌گرفتیم. مطابق دفتر داین آقای مروارید کتاب‌فروش، چون کتاب خریده بودم، نمی‌دانستم چقدر مقروضم. مطابق دفتر داین آقای مصطفوی کتاب‌فروش. ده تومان آقای علی حجتی کرمانی. شاید پنج تومان محمد آقا نانوا نزدیک منزل، این برای مشهد است. مقداری از قروضم در دفترچه کوچکی است که لابه‌لای دفترها و کاغذجات حجره حجتیه است و نشانی دفترچه آن است که نسخه؛ این را نخوانیم خوب است؛ [...]، یک نسخه دعایی... دعای من بدرقه کسی است که مرا از شرّ این قروض لعنتی خلاص کند، طلب‌هایی هم دارم که ادای آن بسته به انصاف مدیونی است. علی الحسین الخامنه‌ای.

۲۵۹

کد مطلب 2243001

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین