نخستین بازداشت آیت‌الله خامنه‌ای از زبان خودشان/ «یکی از ماموران گفت ببریدش تاریکخانه»

پاسبان‌هایی که در سطح کلانتری خوابیده بودند شروع کردند به بدگویی کردن، اهانت کردن، تهدید کردن من، چون دیدند من روحانی هستم، نسبت به روحانیون یک چنین وضعی داشتند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است. این روایت‌های زنده و گفت‌وگوهای صمیمی که در نیمه نخست دهه ۶۰ توسط سیدحمید روحانی ثبت و ضبط شده، در ششمین شماره مجله «به گواهی اسناد» بازنشر شده است. بخش‌هایی از این خاطرات را برگزیده‌ایم که اکنون قسمت  ششم (قسمت نخست را در این‌جا و قسمت دوم را در این‌جا، قسمت سوم را در این‌جا،  قسمت چهارم در این‌جا و قسمت پنجم را در این‌جا مطالعه فرمایید) آن از نظر می‌گذرد:

***

مبارزات به‌تدریج در سال ۴۱ شروع شد. خب با آن سابقه ذهنی طبعا ما جزو اولین افرادی بودیم که به این خیل مبارزان پیوستیم. سال ۴۲ بعد از جریان مدرسه فیضیه بود، امام به کلیه شهرهای ایران، به علمای معروف و موجه این شهرها پیغام داده بودند که محرم را به صورت یک فصلی برای شورش عمومی مردم علیه نظام حکومتی تبدیل کنند. قرار بر این بود که روز هفتم محرم در سراسر کشور همه منبری‌ها و گویندگان مذهبی و روز نهم محرم علاوه بر آن‌ها همه دسته‌جات مذهبی به جای شعارهای معمولی و حرف‌های معمولی و روضه‌خوانی‌های معمولی راجع به مدرسه فیضیه و حمله کماندوها به طلاب و جنایات و فجایع شاه و دستگاه دولت و راجع به این‌ها حرف بزنند. امام من را به مشهد فرستادند، یعنی شاید خودم داشتم می‌رفتم به من این ماموریت را دادند، حالا دقیقا یادم نیست که بخصوص برای این فرستادند یا این‌که من داشتم می‌رفتم، به من گفتند این کار را بکن. به هر حال حامل رسالتی شدم از طرف امام برای مرحوم آیت‌الله میلانی و بقیه علمای مشهد که این کار باید انجام بگیرد. این پیام یک نکته داشت، یکی همین مسئله بود که باید منبری‌ها در روز هفتم بحث‌های مربوط به سیاست را پیش بکشند و روی منبرها مطرح کنند. مطلب دوم یک نوع هشداری بود در مقابل هجوم اقتصادی و سیاسی اسرائیل به ما، امام اصرار داشتند که اسرائیل دارد بر همه شئون ما تسلط پیدا می‌کند و شاه و دستگاه حکومت تحت تاثیر اسرائیل هستند. این نکته مسئله‌ای بود که کمتر مورد توجه بود و به بسیاری که این نکته را گوشزد می‌کردیم، توجهی به آن نمی‌کردند... بعدها برای ما روشن شد که واقعا چگونه اسرائیل بر همه شئون ما در آن روزها تسلط داشته است. نکته سوم هم این بود که اگر همه آقایان علما و مردم با همدیگر هم‌دست باشند دستگاه نمی‌تواند در مقابل آن‌ها اقدامی انجام دهد و شکست خواهد خورد و مجبور به عقب‌نشینی خواهد شد.

من مشهد رفتم این رسالت را ادا کردم، به مرحوم آیت‌الله میلانی گفتم، حالا تفصیلاتی دارد که چگونه گفتم و ایشان چگونه جواب فرمودند و آقایان دیگر چه گفتند و چگونه عمل شد، لکن به هر حال من پیام را رساندم و خودم برای سخنرانی به بیرجند رفتم... آن‌جا هم با مرحوم «آیت‌الله تهامی» که از علمای بزرگ زمان خودش بود و در حد مراجع تقلید بود ارتباط برقرار کردم و از تصمیم خود به او گفتم. او باور نمی‌کرد که این اتفاق در شهری مثل بیرجند امکان وقوع داشته باشد و یک قدری هم واهمه داشت که مبادا در حوزه زندگی ایشان مثلا ماها شلوغ کنیم و اشکالی پیش بیاید و دامن ایشان را هم بگیرد. می‌خواست من را به بلوچستان بفرستد. اما من استقامت کردم و ماندم و از روز هفتم شروع کردم و هیچ‌کس در بیرجند نبود. بیرجند به دلیل این‌که عَلَم آن روز نخست‌وزیر بود، بیرجند هم پایتخت علم و استراحتگاه شاه بود. ما این منطقه را به همین دلایل انتخاب کرده بودیم. آن‌جا من شروع کردم، تا روز نهم ادامه دادم، بعد من را بازداشت کردند، این اولین بازداشت من بود. از آن‌جا دیگر مبارزات سیاسی من وارد مرحله دیگری شد.

انتقال به مشهد

بنده را با یک ماشین جیپ و دو مامور از بیرجند به مشهد منتقل کردند... در بین راه من را در شهرها نگه نداشتند، فقط در یک نقطه نگه داشتند و آن منطقه از قِِبَل ابوسعید ابوالخیر که اسم آن محل هم معروف شده است یعنی خود ابوسعید ابوالخیر هم به همان‌جا منسوب است، مِنهه، مِنهه محلی است در بین گناباد و تربت که بوسعید هم منسوب به آن‌جاست... به هر صورت من را به مشهد بردند. اوقات خیلی حادی بود یعنی روزهای بعد از پانزده خرداد ۱۳۴۲ بود، عده زیادی را گرفته بودند، زندان‌ها پر بود. تا آن وقت هم رژیم با دستگیری و بازداشت مردم با این شکل هرگز مواجه نشده بود که این تعداد را به زندان ببرد، آمادگی‌های لازم را نداشت ولی خب کوشش کرده بود هرجا که می‌تواند برای خودش یک آمادگی فراهم کند لذا در پادگان لشکر زندان آماده کرده بود... مامورین کلانتری هم، سوار بر اسب در سراسر شهر می‌گشتند و مردم را کنترل می‌کردند، تا آن وقت ما مامور اسب‌سوار پلیس ندیده بودیم و آن روزها دو سه نفر اسب‌سوار پلیس در شهر مشهد می‌گشتند، یک وضعیت کاملا فوق‌العاده و عجیبی بود.

من را بردند شهربانی، محل شهربانی شلوغ بود و نمی‌توانستند من را نگهدارند، قبول نکردند بردند کلانتری یک. آن‌جا من را قبول کردند، از لحظه‌ای که پایم را گذاشتم در کلانتری ایذاء زبانی نسبت به من شروع شد. پاسبان‌هایی که در سطح کلانتری خوابیده بودند شروع کردند به بدگویی کردن، اهانت کردن، تهدید کردن من، چون دیدند من روحانی هستم، نسبت به روحانیون یک چنین وضعی داشتند. شاید یک علت این‌که کلانتری‌ها یعنی شهربانی‌چی‌ها آن روز نسبت به روحانیون حساسیتی داشتند این بود که در روز پنجم ششم محرم یک پاسبان به وسیله یکی از جوان‌های تند علاقه‌مند به نهضت کشته شده بود. جریان او به این قرار بود که اعلامیه علما را دم در مسجد گوهرشاد نصب می‌کنند، مردم مشغول خواندن شده بودند، دو تا پاسبان می‌آیند و با یک وضع شنیعی مردم را طرد می‌کنند و می‌زنند و کتک می‌زنند، اهانت می‌کنند، مردم را متفرق می‌کنند، یک جوانی می‌خواند این اعلامیه را، از این وضع به‌شدت ناراحت می‌شود و خونش به جوش می‌آید که چرا این پاسبان‌ها این‌طور کاری می‌کنند، جگرفروش بود، جگرفروش بغل خیابان؛ می‌رود دم بساط خودش کارد جگرفروشی خودش را برمی‌دارد می‌آید می‌زند و هر دو پاسبان را مجروح می‌کند، یکی از آن‌ها مرد و یکی هم مجروح شد و در بیمارستان افتاد که همین جوان را بردند زندان، اول محکوم به اعدام و بعد محکوم به حبس ابد و بعد به پانزده سال، اواخر سال‌های قبل از پیروزی انقلاب بود که از زندان آزاد شد، الان هم هست، در نهادهای انقلابی خدمت می‌کند در مشهد، او را می‌شناسم.

حبس در تاریکخانه

حادثه کشته شدن این پاسبان، به‌شدت پاسبان‌ها را نسبت به نهضت حساس و بدبین کرده بود. طبعا روحانیون اولین کسانی بودند که مورد انتقام و ناراحتی آن‌ها قرار می‌گرفتند. این بود که آن شب به من خیلی از لحاظ زبانی سخت گذشت، جا هم نداشتند من را نگهدارند، بردند اول گوشه حیاط کلانتری گفتند همین‌جا باش. من یک پتو از آن‌ها گرفتم، گوشه‌ای انداختم و مشغول قرآن خواندن شدم. در این بین یکی از ماموران آمد و دید من آن‌جا هستم، ناراحت شد که من این‌جا چه کار می‌کنم و گفت: «ببریدش در تاریکخانه». من را به تاریکخانه بردند، محلی در زیرزمین بود؛ کلانتری‌ها یک جایی دارند که وقتی مجرمین را می‌گیرند تا زمان فرستادن به دادگستری در آن‌جا نگه می‌دارند. این آدم‌های بدحال را، این چاقوکش‌ها و نمی‌دانم فلان را، این‌ها را می‌بردند در این تاریکخانه، یک زیرزمینی است. بنده را این‌جا بردند، این نکته را هم بگویم که من در بیرجند تمارض کرده بودم. درنتیجه در مشهد هم به دنبال ناخوشی جعلی بیرجند که آن‌جا خودم را به ناخوشی زده بودم، قلبم هنوز بیمار بود به همان بیماری بیرجند؛ یعنی بیماری دروغین، لذا احساس کردم هوای این تاریکخانه خیلی سنگین است و روی قلبم فشار می‌آورد. آمدم بالا در زدم؛ قطره قلب را نشان دادم گفتم ببینید قلبم ناراحت است، من این‌جا نمی‌توانم زندگی کنم. در ضمن در تاریکخانه دیدم مثل این‌که آدم هست، ترسیدم، این‌ها کی هستند این‌جا؟ چی هستند؟ آمدم بالا در زدم و خلاصه آمدند من را آوردند بیرون، گفتم ببینید قلبم این‌جا فشار می‌آید، ممکن است من بمیرم، ترسیدند از این‌که من بمیرم من را آوردند بیرون و بردند در یک اتاق دیگری، در یک قهوه‌خانه‌ای بود آن گوشه که آن‌جا نماز خواندم.

۲۵۹

کد مطلب 2243370

برچسب‌ها

خدمات گردشگری