آیت‌الله خامنه‌ای: [سال ۵۱] در مشهد ممنوع‌التفسیر شدم، یعنی حق بیان تفسیر قرآن در سخنرانی را نداشتم

در سال ۴۳ به مجرد ورود به مشهد، جوان‌ها و روشنفکرها و یک عده از افرادی که دورادور با ما آشنایی داشتند آمدند و از من می‌خواستند که برای آن‌ها جلسات درس برگزار کنم.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است. این روایت‌های زنده و گفت‌وگوهای صمیمی که در نیمه نخست دهه ۶۰ توسط سیدحمید روحانی ثبت و ضبط شده، در ششمین شماره مجله «به گواهی اسناد» بازنشر شده است. بخش‌هایی از این خاطرات را برگزیده‌ایم که اکنون قسمت  هشتم (قسمت نخست را در این‌جا و قسمت دوم را در این‌جا، قسمت سوم را در این‌جا،  قسمت چهارم در این‌جا، قسمت پنجم را در این‌جا، قسمت ششم را در این‌جا و قسمت هفتم را در این‌جا مطالعه فرمایید) آن از نظر می‌گذرد:

***

از زندان آزاد شدیم در حالی که من ریش نداشتم، وارد منزل‌مان شدم. پدر و مادر و این‌ها همه نشسته بودند، برادرهایم، دیدند من بی‌ریش وارد شدم، خیلی برای آن‌ها جالب بود و این‌ها. این زندان اول ما بود که رفتیم. البته آن روز باید بگویم که در همه کشور عناصری که با مبارزه سر و کاری داشتند همین‌طور ابتلایی داشتند، در تهران عده‌ای را گرفتند که این هم البته در تهران هم کوتاه بود، یعنی سی چهل روز بیشتر زندان نبودند، از زندان آزادشان کرده بودند و در خود مشهد هم همین‌طور کوتاه بود زندان‌ها، جاهای دیگر هم همین‌طور بود، زندان طولانی نبود، دستگاه تجربه بازداشت و بازجویی و محکومیت طولانی و این‌ها را هنوز نداشت.

بازداشت‌های شش‌گانه من!

از سال ۴۲ تا سال ۵۶ من شش بار بازداشت شدم. البته زمان این بازداشت‌ها بر روی هم خیلی زیاد نبوده، حدود دو سال و خرده‌ای این بازداشت‌ها طول کشید؛ البته همه این بازداشت‌ها انفرادی بود یعنی من هرگز در زندان‌های عمومی نبودم، همیشه در زندان‌های انفرادی و در سلول بودم. در سال ۴۴ من متواری شدم، مدت‌ها مخفی زندگی می‌کردم، در سال ۴۹ هم مدتی مخفی زندگی می‌کردم. همچنین در یکی از این بازداشت‌ها که سال ۵۳ و ۵۴ باشد با مرحوم رجایی رحمت‌الله علیه شهید عزیز بزرگوارمان همسایه بودیم، من سلول ۲۰ بودم، ایشان سلول ۱۸ بودند و با یک واسطه که سلول ۱۹ بود با مورس با هم حرف می‌زدیم، مطالب‌مان را به هم می‌گفتیم و در فرصت‌هایی که دستشویی می‌رفتیم هم را می‌دیدیم و واقعا یکی از بهترین خاطرات زندگی من خاطرات همان زندان و همان معاشرت‌ها و این دوران‌های گوناگون بازداشت و این سختی‌ها و شدت‌ها است.

بازگشت به مشهد

من تا سال ۴۳ در قم ماندم، سال ۴۳ به خاطر بیماری پدرم علی‌رغم میل خودم و اصرار دوستانم و اصرار بعضی از اساتیدم که می‌گفتند حتما باید در قم بمانی و در آینده چنین و چنان بشوی، به‌ناچار به مشهد بازگشتم. علت برگشتن من به مشهد این بود که پدرم دچار نابینایی شده بودند و چشم‌های‌شان آب آورده بود و من مجبور بودم که برای راحتی ایشان پهلوی‌شان بمانم. البته رشته تحصیلم را قطع نکردم، به مشهد که آمدم درس مرحوم آیت‌الله میلانی می‌رفتم و تحصیلم را در آن‌جا ادامه می‌دادم، تا سال ۴۷ من تحصیلاتم را ادامه دادم.

در سال ۴۳ به مجرد ورود به مشهد، جوان‌ها و روشنفکرها و یک عده از افرادی که دورادور با ما آشنایی داشتند آمدند و از من می‌خواستند که برای آن‌ها جلسات درس برگزار کنم. ما هم شروع کردیم. از همان زمان چندین برنامه را آغاز کردم، یکی از این برنامه‌ها شروع درس تفسیر قرآن برای عده‌ای از مردم بود که جوان‌ها، دانشجوها و محصلین و... در آن شرکت می‌کردند. بعد درس‌هایی در حوزه شروع کردم، درس‌های فقه و اصول برای طلاب، اما در لابه‌لای مباحث فقهی و اصولی مباحث سیاسی را مطرح می‌کردیم و شاگردان من، آن کسانی که آن روز درس‌های من می‌آمدند بعدها همه آن‌ها جزو کسانی بودند که در میدان‌های سیاست و مبارزه و کارهای انقلابی جزو افراد برجسته و نام‌آور شدند، الان هم هستند، الان هم در مشهد شاگردهای آن روز ما خوشبختانه در راه انقلاب هرکدام مسئولیت مهم، ارزنده و پرزحمتی دارند.

یک درس تفسیر هم برای حوزه شروع کردم؛ تا آن زمان در حوزه علمیه مشهد هیچ درس تفسیری دست‌کم به صورت عمومی برگزار نشده بود. بعد از این‌که من در سال‌های ۴۶ و ۴۷ درس تفسیر را شروع کردم، یک درس تفسیر ارزنده‌ای از سوی یکی از علمای بزرگ مشهد شروع شد لکن تا آن زمانی که ما شروع کردیم درسی نبود؛ این درس پنج سال ادامه پیدا کرد یعنی تا سال ۵۱. در سال ۵۱ ساواک این درس را تعطیل کرد که بعد من تبدیلش کردم به درسی از عقاید یعنی کلام جدید شروع کردم.

در مدت تدریس من در مشهد ساواک هم مرتبا مزاحم بود یعنی مسئله یک بار و دو بار و ده بار نبود، مرتب اذیت می‌کردند، مزاحمت می‌کردند، درس را تعطیل می‌کردند، من را می‌خواستند، شاگردها را می‌خواستند، اندک چیزی را بهانه می‌گرفتند و این‌ها، بالاخره هم بعد از مدتی درس تفسیر من را تعطیل کردند. بعد از این اقدام بنده در مشهد ممنوع‌التفسیر شدم، یعنی اگر یک جایی سخنرانی می‌کردم اشکالی نداشت اما حق بیان تفسیر قرآن در سخنرانی را نداشتم.

من‌بعد از این‌که این درس‌ها تعطیل شد نماز جماعت می‌رفتم در برخی از مساجد مشهد ازجمله «مسجد کرامت» و همچنین مسجد دیگری به نام «مسجد امام حسن» امام جماعت بودم. آن‌جا بعد از نماز هر شب بدون هیچ تعطیلی و وقفه‌ای ما معارف اسلامی را از روی متون اسلام بیان می‌کردیم، چه حدیث، چه نهج‌البلاغه بخصوص و چه قرآن و این شیوه تخته‌نویسی را یعنی بردن تخته‌سیاه در مسجد و نوشتن روی تخته و ارائه به مردم از طریق سمعی و بصری، این را ما در مشهد باب کردیم که خیلی هم علاقه‌مند پیدا کرد، جمعیت‌های زیادی جمع می‌شدند. آن زمان‌های دوران اختناق که خب جمعیت‌های مثل امروز، امروز جمعیت‌ها صحبت یک میلیون و پانصد هزار و این‌هاست، آن وقت‌ها هزار نفر، دو هزار نفر، سه هزار نفر، پنج هزار نفر جمعیت جمع می‌شد اما آن جلسات ما گاهی چند ده هزار نفر جمعیت جمع می‌شدند، در خیابان‌ها پر می‌شد دور و بر و جلسات خیلی موفق و خوبی بود. بالاخره ساواک باز بنده را خواستند و گفتند جلسه مسجد کرامت باید تعطیل شود، آن هم تعطیل شد.

یک جمله‌ای از مرحوم آیت‌الله بهشتی یادم است؛ دوستان ما در تهران ناظر و متوجه جلسات من بودند، مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی، مرحوم طالقانی، همه این‌ها مطلع بودند، همه دوستان ما می‌دانستند من در مشهد چنین جلساتی دارم و همه خوشحال بودند از بودن چنین جلسات در مشهد. مرحوم آقای طالقانی چند بار به دوستان نزدیک‌شان گفته بودند فلانی در مشهد جلسات چنین و چنانی دارد و به آن‌ها توصیه کرده بودند، که خودتان بروید و به دوستان‌تان هم بگویید آن جلسات را بروند که بعد پرونده‌های ساواک دست مردم افتاد و ما دیدیم پرونده‌ها را، دیدیم این‌ها نقل شده و بی‌گمان موثر بود، این اظهارنظرها در این‌که دستگاه به این جلسات بیشتر حساس شود، بی‌تاثیر نبود. ما با مرحوم آیت‌الله بهشتی خیلی صمیمیت زیادی داشتیم، مشهد آمده بودند و نشسته بودیم به چاره‌جویی؛ من گفتم که اگرچه این جلسات را که تعطیل کردند به نظرمان خیلی مهم نیامده، گفتیم خب تعطیل کردند یک جلسه دیگر شروع کردیم و این‌ها، اما حقیقت این است که من می‌بینم دست و بال من را این‌ها چیده‌اند، من دیگر هیچ کاری در مشهد نمی‌توانم بکنم... جمله ایشان این بود، به این مضمون بود که بسیار برای من آموزنده و جالب بود و همان توصیه را هم عملی کردم. ایشان گفتند ادامه بده. یعنی این جلسات که تعطیل شد یک نوع دیگری باز جلسه درست کن، به قدری درست کن که دستگاه خسته شود، یعنی رژیم احساس کند تو ضربه‌ناپذیر هستی و هرچه جلسات را تعطیل می‌کنند، برای هر جلسه هم که تعطیل می‌کردند گاهی ما را زندان هم می‌بردند... به هر حال این جلسات بسیار جلسات مبارکی بود که ادامه هم داشت تا سال ۵۳ که من را گرفتند. بعد که از سال ۵۳ تا ۵۴ من زندان بودم آمدم بیرون از زندان دیگر اجازه هیچ‌گونه جلسه‌ای در مشهد به ما داده نشد و این مجموع، تقریبا یک مجموعه‎ای از فعالیت‌های فرهنگی من در مشهد بود.

۲۵۹

کد مطلب 2244238

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین