چرا مرحوم خلیلی دوبار در دو دولت تندرو بیکار شد؟ / وداع با حامل تفکر انتقادی و عشق سوزان ایران / مرگ سعید و یتیم شدن «عقلانیت ایران»

سعید چند وجهی بود و هر کدام از ویژگی‌های او نیز از پختگی برخوردار بود. با این حال اگر بپرسید مهم‌ترین ویژگی سعید چه بود، و کدام ویژگی نخ تسبیح تمام ویژگی‌ها و فعالیت‌های او بود؛ خواهم گفت عاشق ایران. ایران برای او فقط موضوع مطالعه نبود؛ مسئله زندگی بود. هر پژوهش، هر سخنرانی و هر بحث او، در نهایت به این پرسش بازمی‌گشت که چگونه می‌توان ایران را بهتر فهمید.

گروه اندیشه: دکتر حسین نوری نیا متنی را که در رسال دکتر اسماعیل خلیلی بر سرمزارش خوانده، برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده است. نوری نیا در این متن در دو بخش هم‌پوشان و منسجم، سوگ‌نامه‌ای را از زبان یک رفیق دیرین در بدرقه پیکر «اسماعیل (سعید) خلیلی»، جامعه‌شناس برجسته و منحصربه‌فرد ایرانی تنظیم کرده است. بخش اول، نمایی عاطفی و تئوریک از وداع با این اندیشمند است که سه دهه پیش در دانشگاه شیراز، مثلثی فکری را با نویسنده و احسان هوشمند شکل داد؛ مثلثی که اکنون قاعده خود را از دست داده است. از نظر نوری نیا، خلیلی، شاگرد و محرم راز استادانی چون منوچهر آشتیانی (که دست‌نویس‌هایش را به او سپرد)، بشیریه و طباطبایی بود. از نظر نوری نیا دکترین خلیلی بر این اصل استوار بود که جامعه‌شناسی ایران بدون فهم عمق تاریخ و ادبیات این مرز و بوم، ابتر است. او تمام عمر را وقف پروژه فکری «عقل و عقلانیت در ایران» و بنیان‌گذاری نهادهای علمی کرد.

نوری نیا در بخش دوم، کارنامه تفصیلی، اجرایی و مبارزات نهادی خلیلی را ورق می‌زند. خلیلی بنیان‌گذار پژوهشکده مطالعات فرهنگی وزارت علوم و از ارکان اصلی انجمن جامعه‌شناسی ایران بود که پروژه‌های ملی بزرگی نظیر مطالعات اجتماعی مهار آب‌های مرزی را مدیریت کرد؛ با این حال، به جرم استقلال فکری، دو بار در دولت‌های احمدی‌نژاد و رئیسی با قطع همکاری و بیکاری مواجه شد. او اندیشمندی سخت‌گیر، پرکار و ناتمام بود که وسواس علمی‌اش مانع انتشار بسیاری از مکتوباتش شد. متن در نهایت نشان می‌دهد که فقدان خلیلی، نه فقط مرگ یک جامعه‌شناس، بلکه وداع با شیوه خاصی از رفاقت، تفکر انتقادی و عشق سوزان به خاک ایران است. این مقاله را در ادامه می خوانید: 

****

مرحوم خلیلی دوبار در دو دولت تندرو بیکار شد / وداع با حامل تفکر انتقادی و عشق سوزان ایران / مرگ سعید و یتیم شدن «عقلانیت ایران»
حسین نوری نیا

به نام خداوند جان و خرد*

یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود

دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود(حافظ)

مقدمه:

گویی همین دیروز بود؛ شهریور ۱۳۷۲. احسان هوشمند که آن زمان دانشجوی دانشگاه شیراز بود، تلفن کرد و گفت: «حسین، یک دوست همان‌جا پذیرفته شده که تو پذیرفته شدی؛ اسماعیل خلیلی. دوست خوبی است، هوایش را داشته باش.» بعدها فهمیدم همین جمله را درباره من هم به سعید گفته بود (او در جمع خانواده و دوستان سعید خطاب می‌شد).

روز نخست دانشکده یکدیگر را دیدیم و دوستی ما آغاز شد؛ دوستی‌ای که با احسان، مثلثی را شکل داد که بیش از سی سال دوام آورد. امروز اما آن مثلث، قاعده خود را از دست داده است. تصور کنید مثلثی را که قاعده‌اش نباشد؛ هنوز دو ضلع ایستاده‌اند، اما استواری گذشته را ندارد.

در همان ماه‌های نخست، سعید را به مؤسسه پژوهشی سپهر ایران دعوت کردم. از همان‌جا همکاری‌های پژوهشی ما آغاز شد؛ از «مطالعه مسائل اجتماعی شهرها و شهرک‌های اطراف تهران» تا پروژه‌های دیگر. سال بعد، نخستین پروژه مستقل‌مان را درباره «شناسایی نقاط بحران‌خیز اجتماعی استان تهران» انجام دادیم.

شب‌های بسیاری را تا سپیده‌دم، کنار هم، در نوشتن گزارش‌ها و بحث بر سر یافته‌ها گذراندیم. دوستی ما فقط در کلاس درس شکل نگرفت؛ در میدان پژوهش، در سختی کار و در گفت‌وگوهای بی‌پایان و بیش از آن در همدلی‌های‌مان با دشواری‌های زندگی شخصی ساخته شد. در همین نخستین گفت و گوها، کارها و دیدارها متوجه شدم عشق به ایران در وجودش زبانه می‌کشد که تا آخرین لحظات عمر شعله‌ورتر بود و بر این بنیان، مهم‌ترین پروژه فکری‌اش با ایران پیوند داشت.

سال‌های دانشکده، سال‌های خوش اقبالی ما بود. در محضر استادانی چون عبدالکریم سروش، حسین بشیریه، سیدجواد طباطبایی و منوچهر آشتیانی آموختیم. سعید اما تنها، شاگرد این استادان نبود؛ پرسشگری خستگی‌ناپذیر بود. بیش از همه، با دکتر آشتیانی، یگانه استاد جامعه‌شناسی معرفت پیوندی عمیق یافت و از او بسیار تأثیر گرفت؛ پیوندی که از رابطه استاد و شاگرد فراتر رفت و به دوستی خانوادگی رسید. چنان‌که دکتر آشتیانی پیش از درگذشتش، باقی‌مانده دست‌نوشته‌های خود را برای آماده‌سازی و انتشار به سعید سپرد. این اعتماد، گواهی بر جایگاه علمی و اخلاقی او بود.

اگر بخواهم نگاه سعید را به جامعه‌شناسی ایران در یک جمله بیان کنم، می‌گویم: او باور داشت جامعه‌شناسی ایران بدون فهم تاریخ ایران و ادبیات ایران، ناقص است؛ و این نقص به شدت قابل مشاهده است. به همین دلیل، هرگاه سخن می‌گفت، از مرزهای متعارف جامعه‌شناسی فراتر می‌رفت؛ تاریخ، فلسفه، ادبیات و اندیشه ایرانی را به گفت‌وگو فرا می‌خواند تا مسئله‌ای اجتماعی را روشن‌تر ببیند. پروژه فکری‌اش «خرد و عقلانیت در ایران» بود؛ پروژه‌ای که سال‌ها درباره آن اندیشید، نوشت و سخن گفت.

در بیش از سه دهه دوستی، بارها در کنار هم کار کردیم؛ در گروه پژوهشی آینده، در انجمن جامعه‌شناسی ایران، در پژوهشکده فرهنگ، هنر و معماری جهاددانشگاهی و در پروژه‌های ملی، بویژه مطالعات جمعیتی، اجتماعی و فرهنگی مهار آب‌های مرزی غرب کشور که او مدیریت این بخش از پروژه بزرگ را به عهده داشت. سعید از آنان نبود که تنها به انجام وظیفه اداری و یا فعالیت پژوهشی بسنده کند. هرجا بود، می‌کوشید نهادی را بنا کند، اندیشه‌ای را پیش ببرد و جمعی را گرد هم آورد.

پیشنهاد تأسیس پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تدوین اساسنامه آن و دفاع از شکل‌گیری این نهاد، بخشی از همین روحیه سازنده او بود؛ هرچند بعدها، خود از حضور در نهادی که در تأسیس‌اش سهمی اصلی و جدی داشت، محروم شد و یک بار در دوران احمدی‌نژاد و بار دیگر در دوران رئیسی بیکار شد و این بار تا پایان عمرش ادامه داشت.

در انجمن جامعه‌شناسی ایران او آرام و قرار نداشت. بخش قابل‌توجهی از عمرش را به انجمن اختصاص داد و برای ایستادن آن در جایگاهی علمی و نه صنفی می‌کوشید. سال‌ها عضو هیئت‌مدیره، نایب‌رئیس انجمن، بنیان‌گذار گروه جامعه‌شناسی علم و معرفت و نماینده انجمن در اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی ما حصل این بی‌قراری بود.

در نشست‌های علمی فعالانه شرکت می‌کرد و با سخنان بدیع‌اش حاضران را به وجد می‌آورد. آخرین مقاله‌اش که به زبان انگلیسی ماه گذشته در ژورنال انجمن بین‌المللی جامعه‌شناسی انتشار یافت به نقد و تحلیل انجمن جامعه‌شناسی ایران اختصاص داشت.

سعید چند وجهی بود و هر کدام از ویژگی‌های او نیز از پختگی برخوردار بود. با این حال اگر بپرسید مهم‌ترین ویژگی سعید چه بود، و کدام ویژگی نخ تسبیح تمام ویژگی‌ها و فعالیت‌های او بود؛ خواهم گفت عاشق ایران. ایران برای او فقط موضوع مطالعه نبود؛ مسئله زندگی بود. هر پژوهش، هر سخنرانی و هر بحث او، در نهایت به این پرسش بازمی‌گشت که چگونه می‌توان ایران را بهتر فهمید.

او پژوهشگری پردغدغه و پرکار بود و البته در نوشتن سخت‌گیر بود. برای همین، بسیاری از نوشته‌هایش به ویرایش نهایی نرسید و او را چون اندیشمندی ناتمام گذاشت. حتی وقتی سخن می‌گفت، احساس می‌کردی هنوز فصل‌های ناگفته بسیاری در ذهنش مانده است؛ گویی هر پاسخ، آغاز پرسشی تازه بود. برای او اندیشیدن، پایان نداشت. همین نیز موجب شد تا در انتشار نوشته‌هایش دچار وسواس علمی شود.

اما، چهره مهم دیگر سعید را در روابط انسانی او باید جست. همان‌گونه که ایران مسئله همیشگی اندیشه‌اش بود، آدم‌ها نیز مسئله همیشگی دلش بودند. دوستی را امری تشریفاتی نمی‌دانست. پیگیر احوال دوستان و نزدیکان بود، با مهربانی به حرف‌هایشان گوش می‌داد، در غمشان غمگین می‌شد و در شادی‌شان شاد، و همیشه نکته‌ای برای افق‌گشایی و روحیه‌بخشی به آنان داشت. شاید به همین دلیل است که امروز، فقدان او فقط فقدان یک جامعه‌شناس نیست؛ فقدان دوستی است که بسیاری از ما بخشی از زندگی خود را با حضور او تعریف می‌کردیم.

امروز، در کنار پیکر دوستی ایستادم که سی‌وسه سال از زندگی‌مان را با هم قسمت کردیم. برای من، امروز فقط بدرقه یک دوست یا یک جامعه‌شناس نیست؛ وداع با بخشی از جوانی و میانسالی، خاطره و زندگی است. برای همین وقتی می‌بینم دیگران در کنار نام سعید مرحوم و شادوران می‌نویسند در می‌مانم، من ناتوان از بیان این کلمه هستم، چون سعید بخشی از وجودم بود. هر چند امروز آن مثلثی که سی‌وسه سال پیش شکل گرفت، دیگر قاعده ندارد.

اما آنچه از سعید برای ما می‌ماند، فقط نوشته‌ها، سخنرانی‌ها و مسئولیت‌هایش نیست؛ شیوه اندیشیدنش است. این باور که برای فهم جامعه ایران، باید تاریخش را خواند، ادبیاتش را شناخت و با عشق و مسئولیت درباره آن اندیشید. باید با ایران رفاقت داشت؛ رفاقت. خداحافظ رفیق دیرین.

نامت در خاطر دوستانت و اندیشه‌ات در حافظه جامعه‌شناسی ایران زنده خواهد ماند.

روز خاکسپاری در رسای دوست

 گویی همین دیروز بود، شهریور سال ۷۲، دوستم احسان هوشمند که دانشجوی دانشگاه شیراز بود، تلفن کرد و گفت: حسین یک دوست همان جایی پذیرفته شده که تو پذیرفته شدی، اسماعیل خلیلی(در دوستان و خانواده سعید نامیده می شد)، دوست خوبی است، هوایش را داشته باش. احسان همین جملات را به سعید درباره من گفته بود.

روز اول دانشکده یکدیگر را دیدیم و دوستی سه جانبه ما مثلثی را شکل داد که امروز ‌قاعده خود را از دست داده است؛ فکرش را بکنید، مثلثی بدون قاعده. در همان ماه‌های نخست از او دعوت کردم به موسسه سپهر ایران بیاید. آمد و در کنار دوستی و تحصیل، کارهای پژوهشی مشترک ما شکل گرفت.

بررسی مسائل اجتماعی شهرها و شهرک‌های اطراف تهران نخستین کاری بود که در آن موسسه با هم انجام دادیم. سال ۷۳ که از آن موسسه بیرون آمدیم، سعید نخستین پروژه مستقل خود را از استانداری تهران گرفت: شناسایی نقاط بحران‌خیز اجتماعی استان تهران، و چه کار سنگین و وقت‌گیری بود.

هنگام نوشتن گزارش کار شب‌های بسیاری تا صبح بیدار می‌ماندیم. در این دوران، به همت شادروان دکتر عبداللهی، در دانشکده محضر بزرگ‌ترین استادان ایران را درک کردیم و سعید با هوش سرشارش، پرسشگری فعال بود. عبدالکریم سروش، حسین بشیریه، سیدجواد طباطبایی و منوچهر آشتیانی از برجستگان آن دوران بودند.

سعید با همه آنان ارتباطی نزدیک داشت و با آشتیانی چنان شد که به گفته همسر دکتر که پریروز تماس گرفت تا ناباوری‌اش از مرگ سعید را بگوید، گفت ما در خانواده، تو و سعید را عضو خانواده می‌دانستیم نه شاگردان منوچهر. و سعید چنان با استاد ارتباط تنگاتنگ داشت که دکتر آشتیانی بزرگ‌ترین استاد جامعه‌شناسی معرفت، پیش از مرگش وصیت کرد تمام دست‌نوشته‌هایش به سعید سپرده شود تا برای انتشار آماده کند.

ارتباط نزدیک او با آشتیانی چنان بود که رفته رفته پروژه فکری سعید نضج گرفت: روند عقل و عقلانیت در ایران. همین بود که پایان‌نامه‌ ارشد را به مهم‌ترین تبلور عقلانیت مدرن در ایران اختصاص داد؛ یعنی شناخت عقلانیت در سازمان‌های بروکراتیک ایران.

اواخر سال ۷۵ بود که جذب گروه پژوهشی آینده شدم. ۷۶ سعید هم به این گروه آمد و تا سال ۸۱ که دفتر این گروه در جنجال نظرسنجی با دستور قضایی پلمپ شد و من و سعید هم بازجویی شدیم، در کارهای پژوهشی کنار یکدیگر بودیم. در همین سال‌ها بود که کتاب «معمای حاکمیت قانون» انتشار یافت؛ کتابی که تمام مصاحبه‌های آن را با استادان برجسته دانشگاه، سعید انجام داده بود و مقدمه مفصلی هم بر آن نوشت. این دوران مصادف با جنبش اصلاحات بود و سعید آرام و قرار نداشت.

در گروه پژوهشی، پروژه داشت؛ در جنبش اصلاحات فعال بود و با کمیته رسانه حزب مشارکت همکاری کرد؛ در انجمن جامعه‌شناسی ایران آرام و قرار نداشت، و جذب دفتر برنامه‌ریزی اجتماعی و مطالعات فرهنگی وزارت علوم شد و ضمن کارهای پژوهشی بسیار، کتاب آسیب‌شناسی فرهنگی دانشگاه‌های ایران را نوشت. در همین دفتر بود که او پیشنهاد تأسیس پژوهشکده مطالعات اجتماعی و فرهنگی را داد. نوشتن اساسنامه این پژوهشکده را به عهده گرفت و برای تصویب آن در جلسه‌های مختلف شرکت کرد و به دفاع از پیشنهادش پرداخت.

پژوهشکده‌ای که سال ۸۲ راه‌اندازی شد و سعید یکی از فعال‌ترین اعضای آن بود. هر چند در دوره احمدی‌نژاد مورد بی‌مهری قرار گرفت و قراردادش تمدید نشد و او که به حق موسس آن پژوهشکده بود، از بودن در آن محروم شد. با رفتن احمدی‌نژاد به موسسه بازگشت و یک بار دیگر در دوران رییسی قراردادش را تمدید نکردند و سعید عملا تا زمانی که جان به جان آفرین تقدیم کرد، بیکار بود.

اما سال ۸۵، یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌هایش را انجام داد. او مدیر مطالعات اجتماعی مهار آب‌های مرزی غرب کشور و احداث هفت سد بر روی رودخانه‌های زاب و سیروان شد، و بار دیگر سعید و احسان و من کنار یکدیگر نشستیم و این پروژه را پیش بردیم.

در این سال‌ها سعید بیشتر وقت خود را در پژوهشکده و انجمن جامعه‌شناسی می‌گذراند و رفته رفته یکی از فعال‌ترین عضو انجمن شد؛ به طوری که در دهه نود چندین بار به عنوان هیأت مدیره انجمن انتخاب شد و در دوره یازدهم نایب رییس انجمن جامعه‌شناسی و نماینده انجمن در اتحادیه انجمن‌های علمی علوم اجتماعی بود.

در این سال‌ها فعالیت‌های علمی ـ اجتماعی‌اش گسترش یافت. گروه جامعه‌شناسی معرفت و فناوری را در انجمن تاسیس کرد و دو دوره مدیر آن گروه شد. دبیر علمی پنجمین همایش کنکاشهای مفهومی و نظری درباره جامعه ایران بود. در نشست‌های متعددی به ایراد سخنرانی پرداخت.

اسماعیل خلیلی، جامعه‌شناسی منحصر بفرد بود. کمتر جامعه‌شناسی را سراغ داریم که به جز جامعه‌شناسی در تاریخ و ادبیات ایران غور کرده باشد. سعید که باور داشت، جامعه‌شناسی در ایران بدون فهم عمیق از تاریخ و ادبیات، ابتر خواهد بود، در این حوزه از سرآمدان بود و در سخنرانی‌هایش به سراغ ریشه‌های تاریخی موضوع در ایران و در ادبیات ایران می‌رفت.

پروژه فکری‌اش عقل و عقلانیت در ایران بود و تأملات عمیقی در این باره داشت و پرسش‌های مهمی را برای اندیشیدن مطرح می‌کرد. خلیلی، اندیشمندی بود که تمامی نداشت. وقتی لب به سخن می‌گشود، اگر زمانش به پایان نمی‌رسید هم‌چنان برای سخن گفتن و رازگشایی از تار و پود پیچیده تاریخ ایران، مشتش پر بود.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2245860

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 10 =

آخرین اخبار