دکتر سوکراتس، ستاره خجالتی زمین فوتبال، شورشی  آرمان‌خواه میدان سیاست / او آنتی‌تز مشهور «پله» بود

یک بار وسط زمین، مقابل میکروفون‌ها، ترانه‌ای را در ستایش سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور سوسیالیست شیلی که در کودتای مورد حمایت آمریکا کشته شده بود، خواند. در کشوری که فوتبال همه‌چیز بود، او از دانشگاه، بیمارستان، مدرسه‌هایی که ساخته نمی‌شدند و کتابخانه‌هایی که بی‌کتاب مانده بودند، حرف می‌زد.

امیرمهدی نادری| خبرآنلاین؛ یکی با شانه‌های خمیده، اندامی فربه و موهای جوگندمی کوتاه، دیگری بلندبالا، متناسب و جذاب با هِـدبندی که دور موهای سیاه و کمی فرفری‌اش را گرفته بود. یکی با جامه‌ای گشاد و صندل، دیگری با پیراهن زرد تیم ملی برزیل. هر دو یکی بودند؛ هر دو در بِلِم دوپارا، در دهانه گرم و مرطوب آمازون به دنیا آمده بودند. هر دو نزدیک به سیصد بار برای کورینتیانس و فلامینگو به میدان رفته بودند، هر دو پزشک بودند، هر دو روشنفکر و اهل دانشگاه، هر دو دموکراسی‌خواه و نگران آزادی. این توصیف دوگانه، تصویر دقیقی است از سوکراتس برازیلیرو سامپایو دِ سوزا ویرا دِ اولیویرا؛ مردی که فوتبال برزیل تنها یک بار او را به خود دید.
سوکراتس شاید هرگز از مرحله یک‌چهارم نهایی جام جهانی فراتر نرفت، اما بی‌تردید یکی از نمادین‌ترین چهره‌های تمام ادوار این تورنمنت است. با قد ۱۹۳ سانتی‌متری، موهای مجعد، ریش‌هایی به سبک چه‌ گوارا و راه رفتن غزال‌گونه‌اش، او حتی وقتی توپ به پایش نبود، تماشاگران را مسحور می‌کرد. او خود را «ضدورزشکار» می‌نامید و در زمین با پاس‌های پشت‌پای چشم‌بسته، همان کاری را می‌کرد که بیرون زمین با کلماتش انجام می‌داد: قواعد بازی را به هم می‌ریخت.
در کشوری که فوتبال همه‌چیز بود، او از دانشگاه، بیمارستان، مدرسه‌هایی که ساخته نمی‌شدند و کتابخانه‌هایی که بی‌کتاب مانده بودند، حرف می‌زد.

دانشجوی پزشکی که تمرین را برای کلاس می‌پیچاند

نام کامل او «سوکراتس برازیلیرو سامپایو دِ سوزا ویرا دِ اولیویرا» بود. سوکراتس در ۱۹ فوریه ۱۹۵۴ [۳۰ بهمن ۱۳۳۲] در شهر بلم، مرکز ایالت پارا در دهانه رود آمازون، متولد شد. خانواده‌اش پس از مدتی به ریبیرائو پرتو در ایالت سائوپائولو رفتند؛ شهری که سال‌های شکل‌گیری شخصیت، تحصیل و آغاز فوتبال حرفه‌ای او در آن سپری شد.

پدرش رایموندو، مردی کتاب‌خوان و فرهنگ‌دوست از طبقه متوسط برزیل بود. آنقدر شیفته فلسفه یونان بود که نام پسر اولش را سوکراتس، همان سقراط، گذاشت و نام پسر دیگرش را سوفوکل، نمایشنامه‌نویس بزرگ تراژدی. او می‌خواست فرزندانش راهی مدرسه و دانشگاه شوند، نه زمین فوتبال.
سوکراتس ده ساله بود که کودتای نظامی ۱۹۶۴ برزیل رخ داد. تصویری که هرگز فراموش نکرد، پدر هراسانش بود که نیمه‌شب، با چشم‌های خیس، کتاب‌هایی را که ناگهان ممنوعه اعلام شده بودند، دسته‌دسته در حیاط به آتش می‌کشید. شاهکارهای ادبی، مقالات فلسفی و تحلیل‌های سیاسی در خرمن آتش به خاکستر بدل می‌شدند. آن شب، اولین درس سیاست را به کودک آموخت: دیکتاتوری، سَم است.
سال‌ها بعد، سوکراتس آن خاطره را چنین تعبیر کرد که گذر ایام و خمیدگی قامت پدر، اصل او را حتی یک ذره تغییر نداده بود. او که بعدها خود نیز پزشک، روشنفکر و سیاست‌ورز شد، همان راه پدر را ادامه داد، اما این بار با تریبونی بزرگ‌تر: زمین فوتبال.

در ابتدا سوکراتس موضعی محتاطانه داشت. در یکی از نخستین مصاحبه‌های مهمش در سال ۱۹۷۶ گفته بود سانسور می‌تواند مانع پیچیده شدن اوضاع برای دولت شود. اما مطالعه مداوم، مشاهده فقر و سرکوب، و همین خاطره آتش، نگاهش را به کلی تغییر داد. او بعدها از چهره‌هایی چون چه‌ گوارا، فیدل کاسترو و جان لنون سخن گفت و به یکی از مشهورترین مخالفان دیکتاتوری نظامی برزیل در دنیای ورزش تبدیل شد. برخلاف ستارگان هم‌نسلش، سوکراتس فوتبال را اولویت اول زندگی‌اش ندانست. همان بازیکنی که پله در وصفش گفته بود «او رو به عقب بهتر از اکثر بازیکنان رو به جلو بازی می‌کند.»

او همزمان با فوتبال حرفه‌ای، در دانشکده پزشکی دانشگاه سائوپائولو تحصیل می‌کرد و بسیاری از جلسات تمرین را برای رسیدن به کلاس آناتومی از دست می‌داد. مربیانش می‌دانستند که او را نمی‌توان در اردوهای موسوم به «کونسنتراسائو» - حبس شبانه‌روزی بازیکنان در هتل پیش از بازی - زندانی کرد. او شیفته فیدل کاسترو، چه‌ گوارا و جان لنون بود. ریش و موهای بلندش به او چهره یک انقلابی آمریکای جنوبی را داده بود و همین ظاهر، تنها ظاهر نبود. یک بار وسط زمین، مقابل میکروفون‌ها، ترانه‌ای را در ستایش سالوادور آلنده، رئیس‌جمهور سوسیالیست شیلی که در کودتای مورد حمایت آمریکا کشته شده بود، خواند. در کشوری که فوتبال همه‌چیز بود، او از دانشگاه، بیمارستان، مدرسه‌هایی که ساخته نمی‌شدند و کتابخانه‌هایی که بی‌کتاب مانده بودند، حرف می‌زد. می‌گفت شیرین‌ترین نکته فوتبال، نزدیک شدن به آدم‌های عادی است و سیاه‌ترین بخش آن، تجارت باشگاه‌ها با احساسات هوادارانشان.در کتاب کوچکش با عنوان «فلسفه فوتبال» نوشت: «زیبایی اهمیت اول را دارد و پیروزی اولویت دوم. مهم این است که از فوتبال لذت ببرید.» همین جمله، مانیفست تمام دوران بازی‌اش شد.

دکتر سوکراتس؛ فوتبالیست شورشی و سقراط فوتبال جهان
در سال ۱۹۸۲، پیش از نخستین انتخابات چندحزبی برزیل در دوران حکومت نظامی،
سوکراتس و هم‌تیمی‌هایش با پیراهن‌هایی به میدان رفتند
که روی آن‌ها عبارت «Dia ۱۵ Vote» (در روز پانزدهم رأی دهید) نقش بسته بود. (کورینتیانس)

دموکراسی کورینتیانس؛ وقتی رختکن رأی می‌دهد

نقطه اوج این فلسفه در کورینتیانس شکل گرفت. سوکراتس در سال ۱۹۷۸ به این باشگاه پرطرفدار پیوست؛ باشگاهی که ریشه‌اش به کارگران، مهاجران و فقرای سائوپائولو می‌رسید. در ابتدای دهه ۸۰، همراه با هم‌تیمی‌اش ولادیمیر، و بعدها کازاگرانده، و با حمایت مدیر جسور باشگاه آدیلسون مونتیرو آلوز و رئیس آن والدمار پیرس، جنبشی را بنیان گذاشتند که به «دموکراسی کورینتیانس» مشهور شد.
در این الگوی بی‌سابقه، همه‌چیز به رای گذاشته می‌شد. بازیکنان، تدارکاتچی‌ها و کادر فنی دور هم جمع می‌شدند و با بالا بردن دست، درباره ساعت تمرین، زمان سفر، حتی توقف اتوبوس برای دستشویی تصمیم می‌گرفتند. مقابله با سنت اقتدارگرایانه حبس اردویی، نمادین‌ترین بخش ماجرا بود. آن‌ها نشان دادند که می‌توان یک نهاد ورزشی بزرگ را به شکلی کاملاً دموکراتیک اداره کرد و در عین حال قهرمان شد. کورینتیانس در دوران دموکراسی، دو بار پیاپی در سال‌های ۱۹۸۲ و ۱۹۸۳ قهرمان ایالت سائوپائولو شد.
اما دموکراسی از دیوارهای باشگاه فراتر رفت. در سال ۱۹۸۲، پیش از اولین انتخابات چندحزبی پس از سال‌ها دیکتاتوری، سوکراتس و یارانش با پیراهن‌هایی وارد زمین شدند که رویش نوشته بود: «روز پانزدهم رای بدهید.» یک سال بعد، پیش از فینال پائولیستا، بنری غول‌پیکر در ورزشگاه باز کردند: «برد یا باخت، اما همیشه با دموکراسی». سوکراتس در هر دو بازی رفت و برگشت آن فینال گل زد و هر دو بار با مشت گره‌کرده شادی کرد؛ ادای احترامی به مردم.
دکتر سوکراتس؛ فوتبالیست شورشی و سقراط فوتبال جهان
پیش از قهرمانی در مسابقات «کامپئوناتو پائولیستا» در سال ۱۹۸۳،
تیم کورینتیانس به رهبری سوکراتس با در دست داشتن بنری عظیم وارد زمین شد
که روی آن نوشته شده بود: «برد یا باخت، اما همیشه با دموکراسی».
اوج کنش سیاسی او ۱۶ آوریل ۱۹۸۴ بود. در جریان جنبش سراسری Diretas Já به معنای «انتخابات مستقیم، همین حالا»، نزدیک به دو میلیون نفر خیابان‌های سائوپائولو را پر کرده بودند. سوکراتس سی ساله، که حالا بازیکنی مشهور بود، پشت میکروفون رفت. تهدید نظامی‌ها و راست‌های افراطی را بی‌اهمیت خواند و گفت برزیل با دیکتاتوری به جایی نمی‌رسد. از هم‌تیمی‌هایش خواست پشت سر او بایستند و کلمه «دموکراسی» را روی پیراهن‌شان بنویسند. آن سخنرانی، او را از یک فوتبالیست به یک رهبر اجتماعی بدل کرد. خود او بعدها گفت: «تا وقتی فوتبالیست بودم، پاهایم صدایم را بلندتر می‌کرد.»
جام جهانی 1982 سن من به این برزیل 🇧🇷 قد نمیده اما از برزیل تله سانتانا  خیلی شنیدیم و همه فوتبالدوستان اذعان دارند که یک جام جهانی حق این برزیل دوست

برزیل ۱۹۸۲؛ زیباترین تیمی که جام را نبرد

اگر دموکراسی کورینتیانس قلب سیاسی سوکراتس بود، تیم ملی برزیل ۱۹۸۲ روح فوتبالی او بود. او کاپیتان و شماره هشت تیمی بود که تله سانتانا، سرمربی آرمان‌گرای برزیل، آن را بر اساس ایده «فوتبال به مثابه هنر» ساخته بود.
آن برزیل، نمایشگاهی از نبوغ بود. تله تیمی ساخته بود که انگار از آلمان، فرانسه و آرژانتین بهتر بازی می‌کرد، اما با سبکی کاملاً برزیلی. آخرین تیم ملی برزیل که تمام بازیکنانش در لیگ داخلی بازی می‌کردند؛ تیمی که هنوز به اروپا کوچ نکرده بود. سوکراتس در کنار زیکو، فالکائو، اِدر و جونیور، فوتبالی بازی می‌کرد که به قول خودش به جای پیروزی، دنبال زیبایی می‌دوید.
تماشاگرانش ساعت‌ها به دویدن غزال‌گونه‌اش، گام‌های بلندش، پشت‌پاهای استادانه و پاس‌های قوسی بلندش خیره می‌ماندند.
اوج این تیم، مرحله دوم جام جهانی ۱۹۸۲ بود. برزیل شوروی، اسکاتلند، نیوزلند و آرژانتینِ مارادونای جوان را با فوتبال تماشایی شکست داده بود، اما در ورزشگاه سارّیای بارسلون، به سد ایتالیا خورد. بازی ۳ بر ۲ به سود ایتالیا تمام شد؛ هت‌تریک پائولو روسی. فالکائو آن بازی را «یکی از بزرگترین بازی‌های تاریخ» نامید. سوکراتس بعدها درباره آن شکست نوشت: «ما نمی‌توانستیم هنر را به حراج بگذاریم. کمال‌گرایی را به مصلحت‌گرایی ترجیح دادیم.» آن تیم قهرمان نشد، اما جاودانه شد و اوج‌گیری‌اش با حال و هوای سیاسی برزیل که تازه داشت نفسی از زیر دیکتاتوری می‌کشید، همزمان بود.
Image may contain Human Person Face Clothing Apparel Beard People Sport Sports and Man
alt image text

مکزیک ۸۶؛ هدبندی که تاریخ‌ساز شد

در سال ۱۹۸۴، وقتی متمم قانون اساسی برای انتخابات مستقیم در کنگره رای نیاورد، سوکراتس به وعده‌اش عمل کرد و در اعتراض، برزیل را ترک کرد و به فیورنتینا پیوست. حضورش در ایتالیا از ابتدا جنجالی بود. در اولین تست پزشکی باشگاه، در حالی که منتظر تست تنفس روی تردمیل بود، سیگاری روشن کرد. پزشک وحشت‌زده فریاد زد: «داری چه می‌کنی؟ می‌خواهیم ریه‌ات را تست کنیم!» و او با خونسردی جواب داد: «دارم ریه‌هایم را برای معاینه گرم می‌کنم.» هم‌تیمی‌هایش از خنده ریسه رفتند. وقتی خبرنگاران ایتالیایی پرسیدند از میان اسطوره‌هایشان ماتزولا را بیشتر دوست دارد یا ریورا، گفت: «هیچکدام را نمی‌شناسم. من اینجا آمده‌ام تا گرامشی را به زبان اصلی بخوانم.»
یک سال پر فراز و نشیب در ایتالیا کافی بود تا او دوباره به برزیل برگردد و برای فلامینگو و سانتوس بازی کند، اما آخرین فصل درخشش ملی‌اش در جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک رقم خورد.
مکزیک، یک سال قبل زلزله‌ای ویرانگر را تجربه کرده و هزاران قربانی داده بود. سوکراتس تصمیم گرفت از بزرگترین تریبون جهان استفاده کند. او ایده هدبند را از تصویر دختربچه‌ای با تاجی بر سر در تلویزیون گرفت. در کمتر از یک هفته تا شروع جام، به دنبال کسی گشت که برایش هدبند بدوزد و برای بازی اول مقابل اسپانیا، از جوراب یکی از هم‌تیمی‌هایش هدبندی دست‌ساز ساخت.
وقتی تیم‌ها برای سرود ملی صف کشیدند، اشتباهی رخ داد و به جای سرود ملی برزیل، سرود پرچم این کشور پخش شد. سوکراتس بعدها در خاطراتی که همسرش کاتیا باگنارلی منتشر کرد، نوشت: «با شنیدن اولین آکورد، سرم را تکان دادم. تمام واکنش‌هایم علیه فقر، جنگ، امپریالیسم و بی‌سوادی ساختاری تحت‌الشعاع آن اشتباه قرار گرفت. اما ارزش امتحان کردن را داشت.» روی هدبند او نوشته شده بود: «México Sigue En Pie» - مکزیک همچنان ایستاده است. او در همان بازی تنها گل سه امتیازی برزیل را با ضربه سر زد.
در طول تورنمنت، هدبندهایش پیام‌های دیگری هم داشت: «مردم به عدالت نیاز دارند»، «بله به عشق، نه به ترور»، «نه به خشونت». اما جام برای او تلخ تمام شد. در یک‌چهارم نهایی مقابل فرانسه، در ضربات پنالتی، او بدون دورخیز همیشگی‌اش جلو رفت و پنالتی‌اش را از دست داد. برزیل حذف شد و آن، آخرین بازی دکتر با پیراهن زرد بود.
Image may contain Sócrates Face Human Person Clothing and Apparel

مردی که نمی‌خواست تنها بماند

سوکراتس یک پارادوکس زنده بود؛ پزشک و سیگاری، روشنفکر و الکلی، خجول و حاضرجواب، عاشق جمع و دلداده تنهایی.
او چهار بار ازدواج کرد و پنجمی‌اش به خاطر گم شدن شناسنامه به هم خورد. دوستانش می‌گفتند برای این‌که اسم شریک جدیدش را فراموش نکند، همه را «زیبای من» صدا می‌زد. عاشق مهمانی‌های طولانی بود. لئاندرو، هم‌تیمی‌اش در فلامینگو تعریف می‌کند که سوکراتس اگر می‌دید مهمانی زود تمام می‌شود، کلید خانه را پنهان می‌کرد یا از دیوار بلند خانه‌اش در ریو به بیرون پرتاب می‌کرد تا کسی نتواند برود. «ساعت یک شب بود و همه روی مبل‌ها خوابشان برده بود، اما او نمی‌گذاشت کسی برود.»
موسیقی دیگرِ عشق او بود. الگویش جان لنون بود، اما در سال ۱۹۸۰ آلبومی از موسیقی محلی سرتانژو به نام Casa de Caboclo ضبط کرد. صدایش خوب نبود و شرکت ضبط برایش معلم آواز گرفت، اما سوکراتس هر جلسه معلم را به نوشیدن دعوت می‌کرد و کلاس به مهمانی تبدیل می‌شد. آلبوم شکست خورد و حتی خودش نسخه‌ای از آن نداشت، اما بعدها سرتانژو به پرفروش‌ترین سبک موسیقی برزیل بدل شد.
از او درباره تیم رویایی تاریخ پرسیدند. در یک نسخه، چه‌ گوارا، نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ، گاندی و رهبر بردگان برزیل، زومبی دوس پالمارس را در ترکیب گذاشت. در نسخه‌ای فوتبالی‌تر، مسی، گارینشا و زیکو را در حمله چید، مارادونا و پله را مدافع وسط گذاشت و گفت: «مدافعان کناری باید باهوش باشند» و کارل مارکس را در چپ و افلاطون را در راست گذاشت و نیچه را درون دروازه؛ چون «وقتی توپ را داری، نیازی به دفاع نداری.»
سوکراتس پس از فوتبال به پزشکی بازگشت، مفسر و نویسنده و سخنران شد و تا پایان عمر از عدالت اجتماعی دفاع کرد. او هوادار لولا داسیلوا بود؛ کارگر و رهبر اتحادیه‌ای که خود از چهره‌های جنبش انتخابات مستقیم بود و اتفاقاً طرفدار کورینتیانس. سوکراتس می‌گفت دولت لولا بهترین دولت تاریخ برزیل است، هرچند هرگز چشم‌بسته حمایت نمی‌کرد و به او نمره هفت یا هشت از ده می‌داد.
نیمه تاریک زندگی اجتماعی پرشور او، اعتیاد به الکل بود. او در ۴ دسامبر ۲۰۱۱ [۱۳ آذر ۱۳۹۰]، در ۵۷ سالگی درگذشت؛ درست در همان روزی که کورینتیانس قهرمان لیگ برزیل شد. خبر درگذشتش آنقدر تکان‌دهنده بود که در سائوپائولو یک دقیقه سکوت کردند و در ایتالیا، باشگاه فیورنتینا پیش از بازی با رم، با بازوبند مشکی به زمین آمد.
برای بسیاری از برزیلی‌ها، سوکراتس هنوز یک بت است. نه فقط به خاطر پاس‌های پشت‌پا و قد بلندش، بلکه به خاطر این‌که نشان داد می‌توان شکست خورد و قهرمان ماند. می‌توان جام زهر سقراط را نوشید، اما از حقیقت نگفتن دست نکشید. کورینتیانس هنوز با افتخار از آن فصل زیبا یاد می‌کند و هوادارانش در لندن می‌گویند: «ریشه ما به فقرا و کارگران برمی‌گردد. دموکراسی کورینتیانس به ما یادآوری می‌کند که چه بودیم و چه باید باشیم.»
سوکراتس رفته و گاه وبیگاه مقاله‌هایی درباره‌اش چاپ می کنند و به ستایش ازفوتبال جادویی برزیل ١٩٨٢ میپردازند، ولی نمینویسند او چگونه به قهرمان پروری پوزخند زد. چگونه انگ قهرمان زدن بر بازیکنان فوتبال را مسخره خواند. نمی نویسند سوکراتس در برزیل شیفته‌ی قهرمانی، آنتی تز پله بود. نمی‌نویسند سوکراتس می گفت «همه‌ی سیاهان جهان نژادپرستی را فهمیده‌اند جز پله. پله هرگز در زندگیاش رۆیایی جز خودش نداشته» (پیراهن های همیشه، حمیدرضا صدر، ص ۱۱۸)
سوکراتس رفت وبا رفتنش سقراط دنیای فوتبال رفت.
او امروز بیش از هر زمان دیگری به یاد آورده می‌شود؛ مردی که معتقد بود تلاش کردن، بسیار بهتر از همرنگ جماعت شدن است، حتی اگر آن تلاش، با هدبندی ساخته‌شده از یک جوراب آغاز شده باشد.
منابع
صدر، حمیدرضا، «پیراهن‌های همیشه» تهران: چشمه

۲۵۹

کد مطلب 2245867

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین