درباره‌ی عقده‌گشایی اخیر بیژن‌ عبدالکریمی علیه روشنفکران

از تازه‌ترین افاضات مُحَقّر و موهن آقای «بیژن عبدالکریمی» درباره‌ی روشنفکران بیش‌از یک هفته می‌گذرد، لکن دلیل تأخیر در واکنش به این گفته ها این است که گاهی‌ غلظت‌ ناسره‌گی آنقدر بالاست که باید گذاشت ته‌نشین شود، وگرنه ممکن‌ است دامن منتقدانِ این تُرهات را نیز بیآلاید.

این شیر بیشه‌ی تحقیر حدود ۵ سال است که روشنفکران را مُسبّب تمامی مصائب عالم از آدم تا خاتم می‌داند و از هیچ لفظ زشت و قبیحی برای نقد آن‌ها دریغ نمی‌کند.

آشنایی من با آقای عبدالکریمی به‌سال ۱۳۸۵ بازمی‌گردد که برای نخستین‌بار کتاب «مونیسم یا پلورالیسم» او را خواندم. من این بختیاری را داشتم که در اواخر نوجوانی و عنفوان جوانی از نزدیک با پروفسور شایگان معاشرت کنم و به قدر وُسعِ اندک‌ خویش از دریای معرفت ایشان بهره‌ ببرم. بنابراین کتابی که در نقد و تحلیل «افسون‌زده‌گی جدید»[۱] نوشته شده‌ باشد و نامی از خردمند زمانه‌ی ما یعنی «دکتر رضا داوری اردکانی» هم بر جلدش بدرخشد را از دست‌ نمی‌دادم.

اگرچه‌ عبدالکریمی نویسنده آن کتاب نبود و تنها وظیفه‌ی گردآوری را بر عهده داشت، اما لحن و زبان‌ استعلایی‌اش در مقدمه‌ی کتاب، مورد توجه‌ام قرار گرفت و پس‌از آن ۵ اثر دیگر از او را خواندم و کمابیش تلاش ناموفق‌اش برای شکستن‌ مرزهای «استعاری حقیقت» را درک می‌کردم. اگرچه‌ هرگز نشانی از تفکر یا طرحی‌نو در کارهایش دیده نمی‌شد، اما شکلی از سرگردانی اگزیستانسیالیستی در او هویدا بود که موجب‌ التفات‌ام به وی می‌شد.

اما همه‌چیز با تماشای یک گفتگوی تصویری در مرداد داغ سال ۹۶ تغییر کرد. آنجا که عبدالکریمی در قاب شبکه‌ی چهار ظاهر شد و در بخشی از اظهاراتش به علی دایی اشاره کرد و گفت: "همواره زندگی خودم را با یک فوتبالیست مقایسه می‌کنم! نوشته شده بود فوتبالیستی یک پنت‌هاوس ۱۷۵۰متری دارد به قرار هر مترمربع ۲۵میلیون تومان، اما منِ معلمِ فلسفه، دریغ از اینکه ۲ مترجا داشته باشم در این کشور. احساس می‌کنم این کشور بدون فوتبال و بدون علی دایی، کشور نخواهد بود ولی بدون اهلِ فلسفه‌اش و بدون عبدالکریمی می‌تواند کشور باشد. احساس طفیلی‌بودن می‌کنم در این ساختار. من زیادی‌ام! چرا؟ چون این جامعه نیازی به تفکّر ندارد ولی برای‌اش فوتبال مهم است."

من این لحظه را لمحه‌ی آشکار شدن سقوط فردی می‌دانم که معلوم است نخستین قدم‌هایش بر پشت‌بام حقارت را از مدت‌ها پیش برداشته و اینک خود را در آستانه‌ی اضمحلال می‌بیند.

فروپاشی فکری عبدالکریمی از همان روزی آغاز شد که جایگاه کاناوارو و کانت را یکی گرفت و به‌جای این‌که حسرت کلبه‌ی کمال هایدگر را بخورد در آتش حسادت پنت‌هاوس علی دایی به جِلِز و وِلِز کردن افتاد.

عبدالکریمی در همان روز به‌خوبی آینده‌ی خویش را پیش‌بینی کرد و گفت که احساس‌ «طُفیلی‌بودن» می‌کند. او اینک به‌معنای واقعی بدل‌به طُفیلی جامعه‌ای شده است که به‌دلیل انواع فشارها، گرفتاری‌ها و توهمات امثال عبدالکریمی در بخش مراقبت‌های ویژه بستری است.

نفرتِ مفرط و جنون‌آمیز او از روشنفکران، ریشه در کینه‌ی کهن عبدالکریمی از گعده‌هایی دارد که هرگز راهی بدان‌ها نیافت، پس مصداق گربه‌ای شد که دست‌اش به گوشت نمی‌رسد و از هر فرصتی برای پنجه کشیدن بر رخسار روشنفکری استفاده می‌کند.

او که جایی در انجمن نواندیشان نداشت، راهش را به‌سمت کسانی‌ کج کرد که اصطلاحا آنها را بچه‌های انقلاب‌ می‌نامید که اینک آشکار شده مقصودش همان جبهه‌ی پایداری بوده است.
عبدالکریمی درواقع از روشنفکران متنفر نیست، بلکه گرفتار نوعی نفرت از خویشتن است‌. خویشتنی که در کهنسالی هنوز یک‌لنگه‌پا میان معرفت و ثروت سرگردان مانده. او وقتی در ۶۰ساله‌گی به‌خود آمد که نه از احترام و جایگاه افرادی چون شایگان و داوری در جهان‌ فرهنگ برخوردار بود و نه به ثروت و محبوبیت‌ علی دایی یا سلبریتی‌ها رسیده بود، پس به‌جای پذیرش واقعیت ترجیح داد از الگوی "کلما کثرت الخزعبلات، ازدادت الشهرة" بهره ببرد و راه بلاگرهایی را در پیش بگیرد که با قِر و قَمیش‌ یا لغو و لیچار در پی جذب فالوورند.

او نه از ظرافت فردید در متلک‌گویی به مدرنیته و لیبرالیسم بهره‌ای برده‌ و نه از بلاغت و نفوذ کلام علی شریعتی برخوردار است. عبدالکریمی امروز بیش‌از هر زمان دیگری شبیه سعید جلیلی یا محمدجواد لاریجانی است. کسانی‌ که فکر می‌کنند با لگد زدن به میراث روشنگری غرب، می‌توانند نسخه‌ی منسوخ خود را جابیاندازند، اما حواس‌شان نیست که همچون جنین در رحم معرفت‌شناسی معاصر غربی مشغول لگدپرانی‌اند.
و اما بعد...
روشنفکرانی که عبدالکریمی آن‌ها را خیانت‌کار و بی‌وطن می‌نامد یا مترصد این است که در اولین فرصت ایشان را با آرپی‌جی بزند آنقدر ردّپا از خود در تاریخ و فرهنگ معاصر ایران به‌جا گذاشته‌اند که نیازمند دفاع من نباشند، یا با توهین‌های امثال عبدالکریمی گردی به دامن‌شان ننشینید. ولی ذکر این حقیقت ضروریست که اگر روشنفکران مورد تهاجم آقای عبدالکریمی نبودند امروز نه خبری از زبان‌ فارسی بود و نه هنر ایران در جهان‌ جایی داشت‌. بلکه کار به دست کسانی می‌افتاد که از همان ابتدا قصد تغییر نام خلیج فارس به خلیج اسلامی را داشتند و میراث ایرانی را ذیل سنت الهیاتی خویش می‌دیدند.

اگر نبودند زبان‌شناسان، هنرمندان عرصه‌ی سینما، غول‌های هنر تجسمی، شاعران و نویسندگان معتبر و اهالی اندیشه سیاسی که جمله‌گی در قبلیه روشنفکران هستند، امروز آقای عبدالکریمی و همدلانش‌ باید به زبان عربی سخن می‌گفتند و به‌جای درخشش ایران در جشنواره‌های بین‌المللی معتبر سینمایی، می‌بایست شاهد عرض‌اندام کسانی می‌بودیم که نمونه‌ی آشنایش محسن مخملباف در توبه‌ی نصوح است.

روشنفکری ایران هرچه‌ نداشته‌ باشد، از زیبایی‌شناسی برخوردار است. صفتی که در میان همفکران‌ آقای عبدالکریمی کیمیاست.

کد مطلب 2249385

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =