شهادت دانش‌آموز هرمزگانی از زبان پدرش/ سوگند را از پیکر نیمه‌سوخته‌اش شناسایی کردیم/ اگر جنگ نباشد بهتر است ولی کاری از دست ما برنمی‌آید

پدر دانش‌آموز هرمزگانی می‌گوید: نیروهای هلال‌احمر رسیدند و خودرو را از پایین پل بیرون کشیدند. من طاقت دیدن پیکرهای نیمه‌سوخته را نداشتم، اما دخترعمه‌ام که برای شناسایی رفته بود، برگشت و گفت خودشان هستند.

فرزانه فراهانی: جنگ، فقط آمار کشته‌ها و تصاویر ویرانی نیست؛ پشت هر عدد، خانواده‌ای ایستاده که زندگی‌اش در چند ثانیه برای همیشه تغییر کرده است. در روزهایی که نگرانی از ادامه حملات و بلاتکلیفی، سایه سنگینی بر زندگی مردم انداخته، روایت خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست داده‌اند، ابعاد انسانی این بحران را آشکارتر می‌کند.

چند روز پیش نیز خبر شهادت جمعی دیگر از هموطنان، بار دیگر در صدر اخبار قرار گرفت و خانواده‌های بسیاری را داغدار کرد؛ خانواده آقای ابوطالب دردمند یکی از همان خانواده‌هاست که در جریان حملات آمریکا به پل شهرستان خمیر در استان هرمزگان، شامگاه ۲۵ تیرماه، دختر و داماد جوان خود را از دست داد.

در جریان این حملات، هفت شهروند، از جمله دو دانش‌آموز به نام‌های سوگند دردمند و فاطمه‌زهرا اکبری، به شهادت رسیدند.

ابوطالب دردمند، پدر «سوگند»، یکی از همان پدرانی است که هنوز آخرین گفت‌وگویش با دخترش را به خاطر دارد؛ دختری که تنها چهار ماه از آغاز زندگی مشترکش می‌گذشت و قرار بود فردای آن شب دوباره خانواده را ببیند، اما هرگز بازنگشت. او در گفت‌وگو با خبرآنلاین، از آخرین ساعت‌های حضور دختر و دامادش، جست‌وجوی نفس‌گیر میان خبرهای ضدونقیض، لحظه شناسایی خودروی سوخته و داغی می‌گوید که به اعتقاد خودش هیچ‌گاه التیام نخواهد یافت.

پدر سوگند دردمند در گفت‌وگو با خبرآنلاین، با بغض از دخترش می‌گوید: «دخترم تازه کلاس دهم را تمام کرده بود. روزی که به شهادت رسید، فقط چهار ماه از عقدش با حسن می‌گذشت. آن روز همراه همسرش، عمه و دخترعمه‌اش، پس از عیادت مادرش، در راه بازگشت به خانه بودند.»

او در ادامه روایت می‌کند: «همسرم باردار بود و او را برای زایمان به بیمارستان بندرخمیر برده بودم. با اینکه زمان زایمانش رسیده بود، مدام می‌گفتند همسرت را ببر و دو ساعت دیگر بیاور. آن‌قدر ما را معطل کردند تا کیسه آب همسرم پاره شد. بعد او را به‌صورت اورژانسی سزارین کردند. وقتی بچه به دنیا آمد، به او اکسیژن وصل کردند و گفتند حالش خوب نیست و باید هرچه زودتر به بندرعباس منتقل شود.»

مشروح این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید:

شهادت دانش‌آموز هرمزگانی از زبان پدرش/ سوگند را از پیکر نیمه‌سوخته‌اش شناسایی کردیم/ اگر جنگ نباشد بهتر است ولی کاری از دست ما برنمی‌آید

«همسر و نوزادم را به بیمارستان کودکان بندرعباس بردم. آنجا به ما گفتند در بیمارستان بندرخمیر اکسیژن به‌موقع نرسانده‌اند و دارو را هم به داخل معده نوزاد تزریق کرده‌اند. در نهایت هر دو را بستری کردند.

پنجشنبه، سوگند و دامادم به همراه عمه همسرم و دخترش برای عیادت از همسرم راهی بندرعباس شدند. وقتی دخترم با من تماس گرفت، به او گفتم مادرش مرخص شده، اما نوزاد باید در بیمارستان بماند. از آن‌ها خواستم به خانه خواهرم بروند تا ما هم بعد از خروج از بیمارستان به آنجا برویم.

حدود ساعت ۸ شب به خانه خواهرم رسیدیم. آن شب کنار هم نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم و شام خوردیم. حدود ساعت ۲۲:۳۰، سوگند و همسرش از ما خداحافظی کردند تا دامادم صبح زود سر کار برود.»

به دخترم گفتم: «عجله نکن!»

«آخرین جمله‌ای که آن شب به سوگند گفتم این بود: "بابا، عجله نکن. امشب همین‌جا بمانید؛ حسن هم صبح از اینجا سر کار برود، من خودم شما را به خانه می‌رسانم." اما گفت: "نه، حسن مسافر دارد و باید صبح زود آن‌ها را سوار کند و به شرکت ببرد."

قرار بود جمعه دوباره پیش ما برگردند، اما آن شب آخرین دیدار من با دختر و دامادم بود.

هنوز مدت زیادی از رفتنشان نگذشته بود که صدای چند انفجار به گوش رسید. وحشت کردیم. بلافاصله با دخترم تماس گرفتیم، اما تلفنش زنگ نمی‌خورد. با دامادم، عمه همسرم و دخترش هم تماس گرفتیم، اما هیچ‌کدام در دسترس نبودند. نگرانی‌مان لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. حدود نیم ساعت، بی‌وقفه تماس گرفتیم، اما یا گوشی‌ها خاموش بود یا پیغام می‌داد در دسترس نیست.»

«همسرم بی‌قرار بود. وقتی تصمیم گرفتیم همراه شوهر خواهرم برای پیدا کردن ردی از سوگند و دامادم راه بیفتیم، اصرار کرد که او هم بیاید، اما حال جسمی‌اش اصلاً مساعد نبود و اجازه ندادیم همراه ما شود.

ابتدا گفتند پل کشار را زده‌اند؛ بعد خبر رسید پل فلزی هدف قرار گرفته و کمی بعد هم گفتند پل انگوران را زده‌اند. یکی‌یکی به همه این مسیرها سر زدیم، اما دیدیم پل‌ها سالم هستند. وقتی از پل انگوران عبور کردیم، متوجه شدیم عده‌ای با چراغ‌دستی و نور خودروها اطراف محلی را جست‌وجو می‌کنند. خودرو را نگه داشتیم. گفتند ترکش موشک به یک دستگاه پژو پارس برخورد کرده و دو سرنشین آن جان باخته‌اند.

خواستم مسیر را ادامه دهیم و جاهای دیگر را هم جست‌وجو کنیم که گفتند یک خودرو از روی پل به پایین سقوط کرده و آتش گرفته است. خودم را به محل رساندم.

یک پژو ۴۰۵ بود. از شدت سوختگی، فقط بخش عقب خودرو تا صندوق عقب قابل تشخیص بود، اما همان یک نگاه کافی بود؛ ماشین را شناختم و گفتم این، خودروی دامادم است.

دیگر توان ایستادن نداشتم. همان‌جا روی زمین نشستم. حدود یک ساعت و نیم بعد گفتند تکه‌ای از پلاک خودرو پیدا شده است. شماره ۲۸ روی آن بود و دیگر هیچ شکی برایم باقی نماند که خودرو متعلق به دامادم است.

نیروهای هلال‌احمر رسیدند و خودرو را از پایین پل بیرون کشیدند. من طاقت دیدن پیکرهای نیمه‌سوخته را نداشتم، اما دخترعمه‌ام که برای شناسایی رفته بود، برگشت و گفت خودشان هستند.

آن‌طور که به من گفتند، پیکر دخترم، دامادم، عمه و دخترعمه همسرم به‌طور کامل نسوخته بود. چهره‌هایشان قابل شناسایی بود، اما از گردن به پایین دچار سوختگی شده بودند؛ چون موشک پس از برخورد با خودرو، مستقیم داخل آب سقوط کرده بود.»

شهادت دانش‌آموز هرمزگانی از زبان پدرش/ سوگند را از پیکر نیمه‌سوخته‌اش شناسایی کردیم/ اگر جنگ نباشد بهتر است ولی کاری از دست ما برنمی‌آید

«دخترم همیشه به فکر خوشحال کردن من بود»

«سوگند فرزند اولم بود. هیچ‌وقت موقع رفتن از من خداحافظی نمی‌کرد، اما آن شب برای نخستین بار ایستاد، خداحافظی کرد و رفت.

تازه کلاس دهم را تمام کرده بود و قرار بود سال آینده به کلاس یازدهم برود. دختر درس‌خوان، مهربان و مسئولیت‌پذیری بود. همیشه سعی می‌کرد مرا خوشحال کند. برای من فقط دخترم نبود؛ دست راست و تکیه‌گاهم بود. بیشتر کارهای خانه را انجام می‌داد و دلگرمی بزرگی برای من و مادرش به حساب می‌آمد.

حسن، دامادم، هم پسر بسیار مؤدبی بود. ۲۶ سال داشت و در همین چهار ماهی که با دخترم زندگی مشترکش را آغاز کرده بود، برای ما حکم پسر خودمان را داشت. مرا "بابا" صدا می‌زد و از هر نظر از او راضی بودم.»

او در پایان، با بغض از ادامه جنگ می‌گوید:

«خدا لعنت کند آمریکا و اسرائیل را که دختر و داماد عزیزم را از ما گرفتند. ادامه جنگ فقط باعث می‌شود آدم‌های بی‌گناه بیشتری کشته شوند و خانواده‌های بیشتری داغدار شوند. اگر جنگ نباشد، برای همه بهتر است؛ اما از دست ما جز توکل به خدا کاری برنمی‌آید. خدا به دادمان برسد.»

پدر سوگند می‌گوید حال همسرش هنوز مساعد نیست: «اصلاً حرف نمی‌زند. یک پایش خانه است و یک پایش بیمارستان، کنار نوزاد پسرمان. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم دختر و دامادمان در جنگ شهید شوند.»

او آخرین جمله‌هایش را با صدایی بغض‌آلود بر زبان می‌آورد؛ جمله‌هایی که شاید خلاصه همه آن چیزی باشد که این روزها بر بسیاری از خانواده‌های داغدار گذشته است:

«درست است که شهادت افتخار بزرگی است، اما حالا که دخترم دیگر کنارمان نیست، دلتنگی‌اش لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. احساس می‌کنم دارم نابود می‌شوم.»

۴۷۴۷

کد مطلب 2250081

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین