کتابی که قصه‌های الموت را نجات داد، اما خودش گرفتار توقیف شد

سال‌ها پیش از آنکه قلعه‌های الموت در فهرست میراث جهانی قرار بگیرند، قصه‌های مردم این سرزمین در کوچه‌ها، خانه‌ها و حافظه پیرمردان و پیرزنان منطقه نفس می‌کشید. یوسف علیخانی، نویسنده و پژوهشگر ادبی، در یادداشتی از دو سال و نیم همراهی خود با افشین نادری برای گردآوری «قصه‌های سرزمین الموت» نوشته؛ مجموعه‌ای که روایت زندگی، خیال و فرهنگ مردمان الموت را ثبت کرد، اما سرنوشت انتشارش به توقیف و فراموشی گره خورد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، همزمان با ثبت جهانی قلعه‌های الموت، یوسف علیخانی، نویسنده و گردآورنده «قصه‌های سرزمین الموت»، از سال‌ها تلاش برای ثبت روایت‌های شفاهی این منطقه نوشته است؛ مجموعه‌ای که به گفته او حاصل دو سال و نیم سفر و گفت‌وگو با مردم الموت بود، اما پس از انتشار سه‌جلدی، توقیف شد و همچنان در انتظار بازگشت به چرخه نشر است در ادامه یادداشت یوسف علیخانی را می‌خوانید:

اولین خبری که از من و افشین درباره‌ی گردآوری قصه‌های سرزمین الموت در خبرگزاری میراث منتشر شد، به گمانم سال ۱۳۸۴ بود. برداشته بودند یک عکس از قلعه الموت گذاشته بودند تنگ‌اش. زنگ زدم به دبیر فرهنگی خبرگزاری و گفتم «شناخت‌تون از رودباروالموت فقط قلعه است؟» انگار که بزرگترین لطف دنیا را بهم کرده باشد، گفت: «که چی؟» گفتم: «خبرت درباره‌ی قصه‌های مردم رودباروالموت است و بعد عکس قلعه الموت کار کردی؟»

بنده خدا فکر کرده بود منظورم این است که عکس من و افشین را چرا کار نکردی. تا اومد گرای عوضی بدهد، گفتم: «با سردبیرتون صحبت می‌کنم.» تماس گرفتم با دبیر تحریریه. برایش توضیح دادم. قانع شد. گفت: «چه عکسی بگذاریم؟» و من عکسی از پیرمردی فرستادم که یک پتوی لیلی‌نشان پشت سرش بود و گویی مرد، قصه‌هایی را که کلمه‌کلمه برای ما پرواز می‌داد، خودش در آن زندگی می‌کرد.

کتابی که قصه‌های الموت را نجات داد، اما خودش گرفتار توقیف شد

با افشین، دو سال و نیم پابند قصه‌های الموت ماندیم: از پیچ‌بن شروع کردیم تا زوارک (به عنوان مرحله اول قصه‌های سرزمین الموت) و بعد ادامه دادیم تا رسیدیم به شهرک (مرحله دوم). قرارمان بود ادامه دهیم. که نشد. به هر دلیلی. خانم چوبک، دست‌مان را باز گذاشته بود و قرارمان فقط تحویل دادن قصه‌های مردم بود؛ مکتوب. به عادت همیشه‌ام، نوار کاست داشتم و ضبط صوت و البته یک دوربین دیجیتال جی‌فایو که عکس هم می‌گرفتم و گاهی هم فیلم. خوابگاه‌مان پایگاه الموت بود و خانم چوبک، اولین‌بار از دیدن عکس‌های روزانه‌ام ذوق کرد. قصه‌ها ماندند و ماندند و سرآخر در جایی منتشر شدند که خیلی مایل نبودم. یک ناشر ناشناس و با حمایت میراث قزوین. و همان هم شد که به دلم بد آمده بود. کتاب منتشر شد و مدتی بعد، بعد از زمین زدن رئیس میراث فرهنگی وقت قزوین، این مجموعه سه‌جلدی هم توقیف شد و ماند پشت میله‌های زندان زیرزمین میراث فرهنگی؛ و تا الان در آن سیاهچاله گرفتار است و کسی هم برای آزادی‌شان اقدامی نکرده.

این روزها خوشحالم، نه به عنوان یک الموتی که به عنوان یک ایرانی که قلعه‌های الموت ثبت جهانی شدند. خیلی‌ها فکر می‌کنند فقط قلعهٔ حسن صباح در گازرخان ثبت شده، که اشتباه می‌کنند. تا جایی که در خبرها دیدم هفت قلعه ثبت شده؛ از جمله «قلعهٔ لمبسر» که کنار زادگاهم نشسته و در داستان‌های خاموشان آمده. و البته این هفت قلعه، بخشی از آن بیش از پنجاه قلعه‌ای است که دکتر ستوده در کتاب قلاع اسماعیله بهشان اشاره می‌کند.

۵۹۵۹

کد مطلب 2255118

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 6 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین