دیوارهای تهران با ما حرف می زنند؛ از وندالیسم تا گفت‌وگوی بی‌صدا/ پاک کردن گرافیتی‌ها حذف بخشی از حافظه فرهنگی شهر

دکتر هومن قاپچی، فوق دکترای مدیریت رسانه دانشگاه تهران، پژوهشگر ارشد پژوهشکده سیاستگذاری شریف در مقاله پیش رو، با رویکردی میان‌رشته‌ای، شهر را نه یک بستر کالبدیِ صرف، بلکه نخستین رسانه بشر و دیوارهای آن را صفحات زنده حافظه جمعی معرفی می‌کند. نویسنده ضمن تفکیک دماسنجِ اجتماعیِ «گرافیتی اصیل» از تخریبگریِ «وندالیسم»، هشدار می دهد که حذف و پاک‌سازیِ شتاب‌زده آثار خیابانی باعث از دست رفتن حافظه بصری و انقطاع گفت‌وگوی میان‌نسلی می‌شود. قاپچی در نهایت، با الگوبرداری از شهرهای موفق جهان، بر ضرورت همکاری معماران، جامعه‌شناسان و متخصصان علوم شناختی برای بازتعریف شهر به عنوان یک نظام ارتباطی پویا تاکید می‌کند.

 سال‌هاست که هر بار در خیابان‌های تهران قدم می‌زنم، نگاهم بیشتر از آنکه به ویترین مغازه‌ها یا تابلوی خیابان‌ها باشد، روی دیوارها می‌ماند. شاید برای بسیاری، دیوار فقط مرزی میان دو فضا باشد؛ سطحی از سیمان، آجر یا بتن که باید رنگ شود و تمیز بماند. اما برای من، دیوارها همیشه چیزی فراتر از یک عنصر معماری بوده‌اند. هر دیوار، صفحه‌ای از حافظه شهر است؛ صفحه‌ای که گاهی با رنگ، گاهی با تصویر، گاهی با شعر و گاهی حتی با سکوت، چیزی از روح یک جامعه را روایت می‌کند.

حاظقه جمعی در رسانه خیابانی شهر تهران؛ از وندالیسم تا گفت‌وگوی بی‌صدا/ پاک کردن گرافیتی‌ها حذف بخشی از حافظه فرهنگی شهر

در این سال‌ها، با ده‌ها اثر گرافیتی و هنر خیابانی در گوشه و کنار تهران روبه‌رو شده‌ام؛ آثاری که بسیاری از آن‌ها چند روز بعد زیر لایه‌ای از رنگ ناپدید شده‌اند، اما تصویرشان همچنان در حافظه من باقی مانده است. از بسیاری از این آثار عکس گرفته‌ام؛ نه برای ثبت یک دیوار، بلکه برای ثبت لحظه‌ای از گفت‌وگوی شهر با شهروندانش. گفت‌وگویی که اغلب بی‌صداست، اما همین سکوت، گاه از هزاران کلمه رساتر است. وقتی از «رسانه» سخن می‌گوییم، ذهن اغلب ما به روزنامه، رادیو، تلویزیون، شبکه‌های اجتماعی یا در بهترین حالت، هوش مصنوعی و رسانه‌های دیجیتال معطوف می‌شود.

گویی رسانه، پدیده‌ای متعلق به دو یا سه قرن اخیر است؛ ابزاری برای انتقال پیام که با اختراع چاپ آغاز شده و امروز در تلفن همراه هر یک از ما به اوج خود رسیده است. اما شاید این تلقی، بیش از آنکه واقعیت باشد، محصول محدود شدن تعریف ما از رسانه باشد. اگر رسانه را صرفاً وسیله انتقال اطلاعات ندانیم، بلکه آن را هر بستری تعریف کنیم که ادراک، حافظه، معنا و تجربه انسان را شکل می‌دهد، آنگاه ناچار خواهیم بود تاریخ رسانه را از نو بنویسیم. در این روایت تازه، نخستین رسانه بشر نه روزنامه است، نه تلویزیون و نه اینترنت؛ بلکه دیوار است.

هزاران سال پیش از آنکه نخستین واژه‌ها بر الواح گلی حک شوند، انسان بر دیواره غارها تصویر می‌کشید. نقاشی‌های غارهای لاسکو در فرانسه، آلتامیرا در اسپانیا، نگاره‌های صخره‌ای ایران، دیوارنگاره‌های مصر باستان و بعدها کتیبه‌های هخامنشی، همگی یک ویژگی مشترک دارند؛ آن‌ها صرفاً آثار هنری نیستند، بلکه نخستین تلاش‌های بشر برای ثبت معنا در فضای عمومی‌اند. تمدن، پیش از آنکه نوشته شود، بر دیوارها نقش بسته است.

از این منظر، شهر را نیز باید از نو دید. شهر فقط مجموعه‌ای از خیابان‌ها، ساختمان‌ها و زیرساخت‌های عمرانی نیست. شهر، بزرگ‌ترین رسانه‌ای است که بشر ساخته است؛ رسانه‌ای که هر روز میلیون‌ها نفر آن را می‌خوانند، بآنکه متوجه باشند در حال خواندن‌اند. هر خیابان، هر میدان، هر نمای ساختمانی، هر درخت، هر نور، هر رنگ و هر دیوار، پیامی را منتقل می‌کند؛ پیامی که گاه از هزاران واژه اثرگذارتر است.

مارشال مک‌لوهان جمله‌ای مشهور دارد که «رسانه، پیام است». این گزاره را معمولاً درباره تلویزیون و اینترنت تفسیر می‌کنند، اما شاید امروز بتوان آن را به شهر نیز تعمیم داد. شهر صرفاً ظرف زندگی نیس؛ خودِ شهر، پیام است. معماری، نورپردازی، نظم یا آشفتگی بصری، کیفیت فضاهای عمومی و حتی رنگ دیوارها، پیش از آنکه انسان سخنی بشنود، تصویری از جهان پیرامون در ذهن او می‌سازند.

علوم شناختی در سال‌های اخیر، بیش از هر زمان دیگری این حقیقت را آشکار کرده است که ذهن انسان، پیش از آنکه جهان را بفهمد، آن را تجربه می‌کند. مغز، دستگاهی نیست که صرفاً اطلاعات را دریافت کند؛ بلکه پیوسته در حال ساختن مدل‌هایی از واقعیت است. آنچه می‌بینیم، تنها بازتاب جهان بیرونی نیست، بلکه حاصل گفت‌وگوی دائمی میان محیط و دستگاه ادراکی ماست.

به همین دلیل، محیط شهری فقط یک بستر فیزیکی نیست؛ بخشی از فرایند شناخت انسان است. علوم شناختی امروز این ادعا را به‌خوبی تأیید می‌کند. برخلاف تصور رایج، انسان ابتدا فکر نمی‌کند و سپس می‌بیند؛ بلکه ابتدا می‌بیند و سپس درباره آنچه دیده است می‌اندیشد.

سامانه بینایی مغز، میلیون‌ها سال قدیمی‌تر از زبان است. بخش بزرگی از پردازش‌های شناختی ما، پیش از آنکه وارد آگاهی شوند، از مسیر تصویر، رنگ، بافت، حرکت و فضا عبور می‌کنند. به همین دلیل است که کیفیت بصری شهر، صرفاً مسئله‌ای معماری یا زیبایی‌شناختی نیست؛ بلکه بخشی از سلامت شناختی و هیجانی جامعه است.

حاظقه جمعی در رسانه خیابانی شهر تهران؛ از وندالیسم تا گفت‌وگوی بی‌صدا/ پاک کردن گرافیتی‌ها حذف بخشی از حافظه فرهنگی شهر

در نظریه «شناخت بدن‌مند[۱]»، ذهن از بدن و محیط جدا نیست. ادراک، محصول تعامل مداوم انسان با پیرامون اوست. از سوی دیگر، نظریه «پردازش پیش‌بینانه[۲]» نشان می‌دهد که مغز، پیش از آنکه محرک‌های محیطی را تحلیل کند، دائماً درباره جهان پیش‌بینی می‌سازد و سپس این پیش‌بینی‌ها را با واقعیت تطبیق می‌دهد. بنابراین، شهری که هر روز با آشفتگی، بی‌نظمی، آلودگی بصری و فقدان نشانه‌های معنادار تجربه می‌شود، فقط چشم را خسته نمی‌کند؛ الگوهای پیش‌بینی ذهن را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و به‌تدریج بر احساس امنیت، تعلق، امید و کیفیت تجربه زیسته شهروندان اثر می‌گذارد. به همین دلیل است که در سال‌های اخیر، حوزه‌ای میان‌رشته‌ای با عنوان «نورواستتیک[۳]» یا زیبایی‌شناسی عصبی[۴] شکل گرفته است. پژوهش‌های سمیر زکی[۵] و دیگر محققان این حوزه نشان می‌دهد که تجربه زیبایی، صرفاً مسئله‌ای سلیقه‌ای نیست. مواجهه با تناسب، نظم، رنگ، ریتم و هارمونی، شبکه‌هایی مشخص در مغز را فعال می‌کند؛ شبکه‌هایی که با انگیزش، حافظه، هیجان و احساس معنا ارتباط دارند.

به بیان دیگر، زیبایی یک امر لوکس نیست؛ بخشی از سلامت شناختی انسان است. هنر خیابانی، اگر اصیل باشد، پیش از آنکه مخاطب را به قضاوت دعوت کند، او را به مکث دعوت می‌کند. [۶]و شاید در روزگاری که سرعت، مهم‌ترین ویژگی زیست شهری شده است، همین مکث، خود نوعی سلوک باشد؛ سلوکی کوتاه اما عمیق که رهگذر را برای چند ثانیه از مصرف بی‌وقفه تصاویر بیرون می‌کشد و دوباره به تجربه دیدن بازمی‌گرداند.

اگر این یافته‌ها را بپذیریم، ناچاریم نگاه خود را به شهر نیز اصلاح کنیم. همان‌گونه آلودگی هوا بر سلامت جسم اثر می‌گذارد، آلودگی بصری نیز بر سلامت روان و شناخت شهروندان اثرگذار است. آشفتگی بصری، فقط منظره شهر را زشت نمی‌کند؛ ظرفیت توجه را کاهش می‌دهد، ذهن را فرسوده می‌کند و رابطه انسان با محیط پیرامونش را تضعیف می‌کند. در مقابل، شهری که به کیفیت تجربه بصری شهروندان اهمیت می‌دهد، در واقع بر سرمایه شناختی و عاطفی جامعه خود سرمایه‌گذاری می‌کند.

در این میان، هنر خیابانی و گرافیتی، جایگاهی ویژه پیدا می‌کنند؛ اما درست در همین نقطه است که یکی از مهم‌ترین سوءبرداشت‌های رایج در فضای عمومی ایران شکل گرفته است. ما معمولاً هر آنچه بر دیوار نقش می‌بندد را ذیل یک عنوان واحد قرار می‌دهیم. شعارنویسی، یادگاری‌نویسی، وندالیسم[۷]، نقاشی دیواری، گرافیتی، هنر عمومی و مداخله هنری در فضای شهری، همگی در یک سبد قرار می‌گیرند؛ در حالی که در ادبیات مطالعات شهری، این‌ها پدیده‌هایی کاملاً متفاوت‌اند. وندالیسم، تخریب است. هدف آن آسیب زدن به فضای عمومی است. شعارنویسی، انتقال مستقیم یک پیام است.

نقاشی دیواری، اغلب پروژه‌ای برنامه‌ریزی‌شده و سفارش‌محور است. هنر عمومی، بخشی از سیاست‌های فرهنگی شهرهاست. اما گرافیتی، در اصیل‌ترین شکل خود، گفت‌وگویی خودجوش میان هنرمند و شهر است. این هنر، نه لزوماً برای فروش خلق می‌شود، نه برای حضور در گالری و نه برای کسب تأیید نهادهای رسمی. بوم آن، شهر است و مخاطبش، رهگذری که شاید هرگز قصد نداشته باشد به تماشای اثر هنری بنشیند.[۸]

حاظقه جمعی در رسانه خیابانی شهر تهران؛ از وندالیسم تا گفت‌وگوی بی‌صدا/ پاک کردن گرافیتی‌ها حذف بخشی از حافظه فرهنگی شهر

از همین رو، گرافیتی فقط یک اثر هنری نیست؛ نوعی دماسنج اجتماعی و ابزاری برای مخاطب‌شناسی نیز هست. هر آنچه بر دیوارهای یک شهر نقش می‌بندد، سرنخ‌هایی از آنچه در ذهن و حافظه جمعی شهروندان می‌گذرد در اختیار پژوهشگران علوم اجتماعی، ارتباطات و سیاست‌گذاران فرهنگی قرار می‌دهد.[۹] هرچه آثار خیابانی یک شهر متنوع‌تر، خلاقانه‌تر و روایت‌مندتر باشند، می‌توان آن‌ها را نشانه‌ای از پویایی فرهنگی، سرمایه نمادین و ظرفیت گفت‌وگوی آن جامعه دانست. برعکس، دیوارهایی که صرفاً بازتاب خشم، آشفتگی یا تخریب‌اند نیز خود بخشی از واقعیت اجتماعی را روایت می‌کنند. به بیان دیگر، گرافیتی نه الزاماً تصویری از آنچه جامعه هست، بلکه نشانه‌ای از آن چیزی است که جامعه احساس می‌کند. به همین دلیل، دیوارهای یک شهر را می‌توان همچون متنی اجتماعی خواند؛ متنی که هرچند دستور زبان رسمی ندارد، اما از منطق، واژگان و نشانه‌های خاص خود پیروی می‌کند. شاید به همین دلیل باشد که پیش از هرگونه قضاوت ارزشی درباره گرافیتی، باید آن را فهمید. همان‌گونه که یک پزشک پیش از تجویز دارو به علائم بیماری توجه می‌کند، یک پژوهشگر اجتماعی نیز پیش از هر داوری، باید دیوارهای شهر را بخواند. گرافیتی، در بسیاری از موارد، بیش از آنکه «پاسخ» باشد، «نشانه» است؛ نشانه‌ای از آنچه در لایه‌های پنهان حافظه، هویت و تجربه زیسته شهروندان جریان دارد. جامعه‌ای که زبان این نشانه‌ها را بیاموزد، نه‌تنها هنرش را بهتر خواهد فهمید، بلکه جامعه خود را نیز عمیق‌تر خواهد شناخت.

این ویژگی، گرافیتی را به رسانه‌ای منحصربه‌فرد تبدیل می‌کند. رسانه‌ای که سردبیر ندارد، الگوریتم ندارد، زمان پخش ندارد و برای دیده شدن، نیازی به خرید رسانه یا تبلیغات ندارد. هر رهگذر، مخاطب بالقوه آن است. البته همین ویژگی، مسئولیت هنرمند را نیز دوچندان می‌کند.

هنر خیابانی زمانی ارزشمند است که بتواند به کیفیت تجربه شهر بیفزاید، نه آنکه بر آشفتگی آن بیفزاید. در بسیاری از شهرهای جهان، این تمایز سال‌هاست پذیرفته شده است. برلین، ملبورن، لیسبون، والپارایسو و مکزیکوسیتی، تنها به‌دلیل وجود گرافیتی مشهور نشده‌اند؛ بلکه به این دلیل مورد توجه قرار گرفته‌اند که توانسته‌اند میان تخریب و آفرینش، میان هنر و بی‌نظمی، و میان آزادی خلاقیت و مسئولیت اجتماعی تعادلی نسبی برقرار کنند.

در چنین شهرهایی، دیوار صرفاً مرز نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی شهر است. تهران نیز از این قاعده مستثنا نیست. طی دو دهه گذشته، نسل قابل‌توجهی از هنرمندان خیابانی در این شهر شکل گرفته‌اند که بسیاری از آثارشان، از منظر تکنیک، روایت و خلاقیت، قابل مقایسه با نمونه‌های ارزشمند جهانی است. با این حال، عمر بسیاری از این آثار کوتاه بوده است. گاه تنها چند روز پس از خلق شدن، زیر لایه‌ای از رنگ محو شده‌اند.

حاظقه جمعی در رسانه خیابانی شهر تهران؛ از وندالیسم تا گفت‌وگوی بی‌صدا/ پاک کردن گرافیتی‌ها حذف بخشی از حافظه فرهنگی شهر

مسئله اینجا صرفاً حذف یک نقاشی نیست؛ بلکه از دست رفتن بخشی از حافظه بصری شهر است. حافظه‌ای که می‌توانست کیفیت تجربه روزمره شهروندان را غنی‌تر کند. البته دفاع از هنر خیابانی، به معنای دفاع از هر آنچه بر دیوار نقش می‌بندد نیست.

همان‌گونه که آزادی بیان، به معنای پذیرش هر سخنی نیست، هنر شهری نیز نیازمند معیارهای زیبایی‌شناختی، اخلاقی و حرفه‌ای است. اما نخستین گام، آن است که تفاوت میان تخریب و آفرینش را به رسمیت بشناسیم.

جامعه‌ای که این تمایز را نادیده می‌گیرد، ناخواسته امکان گفت‌وگو با هنر را نیز از دست می‌دهد. شاید اکنون بیش از هر زمان دیگری به نگاهی میان‌رشته‌ای نیاز داریم؛ نگاهی که در آن، معمار در کنار جامعه‌شناس بنشیند، متخصص علوم شناختی با هنرمند گفت‌وگو کند، برنامه‌ریز شهری از یافته‌های روان‌شناسی محیطی بهره بگیرد و مدیران رسانه، شهر را نه فقط یک فضای کالبدی، بلکه یک نظام ارتباطی ببینند. آینده شهرها را دیگر نمی‌توان تنها با بتن، فولاد و آسفالت ساخت. آینده شهرها، در کیفیت تجربه‌ای ساخته می‌شود که هر روز در ذهن شهروندان شکل می‌گیرد.

شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که ما از شهر چه می‌خواهیم؟ آیا فقط محلی برای عبور خودروها و ساخت ساختمان‌های بلند؟ یا فضایی برای زندگی، ادراک، خاطره و معنا؟ اگر پاسخ دوم باشد، ناچاریم شهر را نه فقط با معیارهای مهندسی، بلکه با معیارهای فرهنگی، شناختی و زیبایی‌شناختی نیز ارزیابی کنیم. در نهایت، مسئله اصلی گرافیتی نیست. مسئله، کیفیت رابطه ما با شهر است. هر جامعه‌ای، شهرهایی دارد که شبیه ذهن جمعی آن جامعه‌اند.

شهرهای بی‌حافظه، انسان‌های بی‌حافظه می‌سازند و شهرهای بی‌هویت، احساس تعلق را فرسوده می‌کنند. در مقابل، شهری که برای زیبایی، روایت، تخیل و هنر جایی باز می‌کند، تنها به سیمای خود نمی‌افزاید؛ به سرمایه فرهنگی، سلامت روان و امید اجتماعی نیز می‌افزاید.

شاید وقت آن رسیده باشد که شهرها را دوباره بخوانیم. نه فقط از روی نقشه‌های شهری، بلکه از روی دیوارهایشان؛ زیرا دیوارها، برخلاف آنچه گمان می‌کنیم، هرگز ساکت نبوده‌اند. آن‌ها از نخستین روزهای تمدن، روایتگر رؤیاها، ترس‌ها، خاطره‌ها و آرزوهای انسان بوده‌اند. اگر امروز نیز بتوانیم زبان آن‌ها را دوباره بیاموزیم، شاید شهر را نه فقط بهتر ببینیم، بلکه عمیق‌تر بفهمیم. و شاید آن روز، بپذیریم که شهر، پیش از آنکه مجموعه‌ای از ساختمان‌ها باشد، نخستین رسانه بشر است.

پانوشت ها:

[۱] Embodied Cognition
[۲] Predictive Processing
[۳] Neuroaesthetics

[۴] Neuroaesthetics (Neural Basis of Aesthetic Experience)
[۵] Semir Zeki

[۶] گرافیتی، در بهترین نمونه‌های خود، نوعی وقفه شناختی (Cognitive Pause) ایجاد می‌کند؛ لحظه‌ای که جریان عادی ادراک متوقف می‌شود و ذهن، به‌جای عبور، شروع به دیدن می‌کند. ارزش یک اثر هنری را گاهی نه با تعداد مخاطبانش، بلکه با تعداد مکث‌هایی که خلق می‌کند باید سنجید. شهری که فرصت مکث را از شهروندانش بگیرد، به‌تدریج فرصت تأمل را نیز از آنان خواهد گرفت.

[۷] Vandalism

[۸] سال‌هاست یک سوءتفاهم بزرگ در فضای عمومی ایران رخ داده است؛ سوءتفاهمی که باعث شده هر آنچه بر دیوار نقش می‌بندد، در یک طبقه قرار گیرد. گویی نوشتن یک شعار، کشیدن یک اثر هنری، تخریب اموال عمومی، نقاشی دیواری، مداخله هنری در فضای شهری و حتی یادگاری‌نویسی، همگی یک پدیده‌اند. در حالی که چنین نیست. در ادبیات مطالعات شهری، میان وندالیسم، شعارنویسی، گرافیتی، هنر خیابانی، نقاشی دیواری و هنر عمومی تفاوت‌های روشن و نظری وجود دارد. هر یک از این‌ها، منطق، مخاطب، کارکرد و زیبایی‌شناسی خاص خود را دارند. همان‌گونه که نمی‌توان خوشنویسی را با نوشتن شماره تلفن بر دیوار یکی دانست، نمی‌توان میان هنر خیابانی و تخریب بصری نیز علامت مساوی گذاشت. گرافیتی، در بهترین نمونه‌های خود، نه دعوت به آشوب است و نه صرفاً تلاشی برای جلب توجه. گرافیتی، کوششی است برای وارد کردن هنر به زیست روزمره. هنری که برخلاف موزه، بلیت نمی‌خواهد؛ برخلاف گالری، مخاطب خاص ندارد و برخلاف شبکه‌های اجتماعی، تابع الگوریتم نیست. مخاطب آن، همان رهگذری است که شاید هرگز تصمیم نگرفته بود اثری هنری ببیند، اما شهر، هنر را در مسیر روزمره زندگی او قرار داده است.

[۹] گرافیتی را نباید صرفاً با معیارهای هنری یا حقوقی سنجید؛ گرافیتی، در عین حال، نوعی «داده اجتماعی» است. هر دیوار می‌تواند صفحه‌ای برای خواندن ذهن شهر باشد و هر اثر، سرنخی از نظام معنا، سلیقه، دغدغه و تخیل نسلی که آن را خلق کرده است. از این منظر، گرافیتی نه‌تنها یک بیان هنری، بلکه دماسنجی برای سنجش تحولات فرهنگی و ابزاری ارزشمند برای مخاطب‌شناسی در فضای عمومی است. همان‌گونه که جامعه‌شناس از گفتار روزمره مردم و انسان‌شناس از آیین‌ها و مناسک برای فهم جامعه بهره می‌گیرد، گرافیتی نیز می‌تواند به‌مثابه دماسنجی برای سنجش نبض فرهنگی و عاطفی شهر عمل کند؛ رسانه‌ای که بدون پرسش‌نامه، مصاحبه یا نظرسنجی، بخشی از آنچه در ذهن جامعه جریان دارد را به نمایش می‌گذارد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2256931

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =

آخرین اخبار