دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر

۲۵ سال پیش، دو غریبه در برج‌های دوقلو با هم دیدار کردند و از فاجعه ۱۱ سپتامبر جان سالم به در بردند. بعد چه اتفاقی افتاد؟

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، استنلی پرایمنات و برایان کلارک، دو نفر از تنها چهار فردی بودند که مشخص شده از بالای منطقه برخورد در برج جنوبی جان سالم به بردند.

او این داستان را صدها بار بازگو کرده است، اما گویی هرگز رنگ نمی‌بازد؛ بلکه برعکس، هر لحظه زنده‌تر و ملموس‌تر می‌شود. استنلی پرایمنات با صدایی که از شدت فشار، گویی باری را بر دوش می‌کشد، با فریادی از سر حیرت می‌گوید: «اوه خدای من! انگار دارم دوباره آن روز را زندگی می‌کنم.»

در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ [۲۰ شهریور ۱۳۸۰]، در حملات تروریستی به شهر نیویورک و واشینگتن دی.سی، نزدیک به ۳۰۰۰ نفر جان باختند. اما پرایمنات و کارمند دیگری به نام برایان کلارک، دو نفر از تنها چهار کسی بودند که مشخص شده از طبقات بالای منطقه برخورد در هر یک از برج‌های مرکز تجارت جهانی جان سالم به بردند. این دو غریبه در میان دود و آتش در طبقه ۸۱ برج جنوبی با هم روبه‌رو شدند و با پیمودن ۱۶۲۰ پله، به سوی ادامه زندگی خود قدم برداشتند.

تصمیمات آن لحظه‌ای آن‌ها در آن روز، تمام مسیر زندگی‌شان را تغییر داد. در طول ۲۵ سال گذشته، هر دو مرد از میانسالی به پیری و بازنشستگی رسیدند؛ هر دو شاهد جشن‌های عروسی خانواده بودند و بزرگ شدن فرزندان و نوه‌های خود را تماشا کردند. هر دو شاهد آمد و رفت رؤسای جمهور آمریکا بودند، در حالی که جنگ‌های قدیمی به پایان می‌رسید و جنگ‌های جدید آغاز می‌شد. آن‌ها در تمام این سال‌ها، دوستی خود را حفظ کردند.

آن‌ها همچنین داستان خود را – بی‌شمار بار – در کلیساها، مدارس، استودیوهای تلویزیونی و جاهای دیگر روایت کرده‌اند. کلارک تخمین می‌زند: «شاید ۸۰۰ بار، یا ۱۲۰۰ بار، یا عددی در این حدود.»

پرایمنات در مصاحبه‌ای جداگانه، با تأمل می‌گوید: «مردم مرا با عنوان “یادگار ۱۱ سپتامبر” می‌شناسند. این برای من تکراری نیست؛ بلکه مثل سبک کردن بار از روی شانه‌ها و شستن روح با اشک‌هاست. دانستن این‌که مردم هنوز مشتاق شنیدن این داستان هستند، تسلی‌بخش است.»

فریاد برای کمک

کلارک اکنون ۷۹ ساله است و همراه همسرش در دوران بازنشستگی در شمال نیوجرسی زندگی می‌کند؛ او ۱۱ نوه و دو نتیجه دارد. پرایمنات که یک دهه از او جوان‌تر است، در لانی آیلند زندگی می‌کند؛ او یک کشیش، پدربزرگ و در خانه‌ای خالی از فرزندان (پس از بزرگ شدن آن‌ها) است که از نجات یافتن خود نه به عنوان یک شانس، بلکه به عنوان جلوه‌ای از لطف الهی سخن می‌گوید.

خاطرات آن‌ها از ۱۱ سپتامبر همچنان به شفافی آسمان بی‌ابر منهتن در آن صبح سپتامبر است. کلارک که کانادایی است و در آن زمان نایب‌رئیس اجرایی شرکت کارگزاری مالی «یورو بروکرز» بود، حدود ساعت ۷:۱۵ صبح وارد دفتر خود در طبقه ۸۴ شد. در طبقه پایین‌تر، یعنی طبقه ۸۱، پرایمنات که متولد گویان بود، پشت میزش در بانک فوجی مستقر شده بود؛ جایی که او به عنوان افسر وام در آن کار می‌کرد.

در ساعت ۸:۴۶ صبح، آرامش با صدای انفجار مهیب و دوقلویی که از برخورد هواپیمای ربوده‌شده‌ امریکن ایرلاینز (پرواز ۱۱) با برج شمالی برخاست، درهم شکست. کلارک به یاد می‌آورد: «چراغ‌های بالای سرم شروع به لرزیدن کردند؛ روی صندلی‌ام چرخیدم و از گوشه چشم، شعله‌های آتش را دیدم که به پنجره می‌خوردند. سورئال بود. دو یا سه ثانیه بعد، شعله‌ها پراکنده شدند و فضا از کاغذهای سوخته پر شد.»

کلارک که پس از بمب‌گذاری کامیون در مرکز تجارت جهانی در سال ۱۹۹۳، به عنوان مسئول آتش‌نشانی طبقه داوطلب شده بود، بلافاصله وارد عمل شد. او یک مشعل رسمی با علامت «تیم ایمنی آتش‌نشانی WTC» را از کمد بالای سر برداشت و شروع به هدایت کارکنان به سمت راهروی مرکزی ساختمان کرد.

دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر
مردی در میان آوار ایستاده و پس از فروپاشی نخستین برج مرکز تجارت جهانی
در حادثه ۱۱ سپتامبر، با فریاد از حاضران می‌پرسد که آیا کسی نیاز به کمک دارد؟

همکاران به پنجره‌های رو به شمال هجوم آورده بودند و با بهت، به «حلقه آتش» خروشان که در حال بلعیدن برج دوقلوی آن‌ها بود، از فاصله نه طبقه پایین‌تر خیره شده بودند. کلارک با این تصور که وضعیت اضطراری تنها محدود به ساختمان مجاور است، با همسرش در خانه و پدرش در تورنتو تماس گرفت و به آن‌ها اطمینان داد که حالش خوب است.

سه طبقه پایین‌تر، پرایمنات پشت تلفن بود و با همکارش در شیکاگو صحبت می‌کرد؛ همکاری که انفجار برج شمالی را از تلویزیون دیده بود و به او التماس می‌کرد که ساختمان را تخلیه کند. در همان حال، او به سمت مجسمه آزادی نگاه می‌کرد که ناگهان هواپیمای دیگری را دید؛ آن‌قدر نزدیک که توانست حرف «U» را بر دمِ هواپیمای شماره ۱۷۵ شرکت یونایتد ایرلاینز تشخیص دهد.

او به یاد می‌آورد: «در یک روز عادی، گذشتن هواپیما از فاصله نیم تا یک مایلی کاملاً طبیعی بود؛ اما این هواپیما داشت مستقیماً به سمت من می‌آمد. با آن چشم در چشم شدم. تلفن را انداختم، فریاد کشیدم و گفتم: خداوند من، من از پس این کار برنمی‌آیم. تو اختیار کار را به دست بگیر. نمی‌دانم چرا آن حرف را زدم، اما خداراشکر که زدم.»

در حالی که بوئینگ ۷۶۷ به سمت پنجره او هجوم می‌آورد، پرایمنات در وضعیت جنینی زیر میزش پناه گرفت، در حالی که گریه می‌کرد و دعا می‌خواند. او می‌گوید: «با رعدآسایی بی‌نظیر، هواپیما آمد و به ساختمان کوبیده شد.»

هواپیما در ساعت ۹:۰۳ صبح، با زاویه‌ای مورب برخورد کرد و طبقات ۷۷ تا ۸۵ را شکافت. شدت برخورد، دیوارهای کامل را صاف کرد، سیم‌های برق را قطع کرد و موجی از سوخت جت و آوار را در میان دفاتر بانک فوجی پراکنده ساخت.

پرایمنات می‌گوید: «آن درخشش نارنجی بزرگی که می‌بینید، من درست در میان آن گیر افتاده بودم. لحظه برخورد، انگار یک تیم تخریب با یک گویِ تخریبِ غول‌پیکر آمده و تمام دفتر را از هم دریده بود. تمام دیوارها صاف شده بودند. به یاد دارم تکه بزرگی از هواپیما کنده شده و در چهارچوب درِ دفتر گیر کرده بود.»

«فشارِ شعله‌ها را از اطرافم حس می‌کردم، انگار کسی کیسه بزرگی از سیمان را در هوا پرتاب کرده باشد؛ نمی‌توانستم نفس بکشم. طبقه بالای سرم فرو ریخت و بر فراز میزم معلق ماند؛ با خودم می‌گفتم: اوه خدای من، دارم می‌میرم. همه چیز کاملاً فرو می‌ریزد و مرا زیر آوار له می‌کند، یا فشار هوا مرا به بیرون مکیده می‌کند. شما می‌توانید آن صدا را بشنوید.»

او با بازگشت به این خاطره، دندان‌هایش را برهم می‌ساید و با دمیدن در تلفن، سعی می‌کند صدای هولناک آن وُش (صدای حرکت هوا) را بازسازی کند.

دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر
نقطه‌ای که هواپیما در حادثه ۱۱ سپتامبر با برج شمالی مرکز تجارت جهانی در شهر نیویورک برخورد کرد.

سه طبقه بالاتر، وقتی هواپیما بخش شرقیِ فضای معاملاتی ساختمان را شکافت، کلارک در سمت غربی طبقه ۸۴ ایستاده بود. او می‌گوید: «اتاق ما منفجر شد. همه‌چیز از سقف بیرون ریخت؛ کانال‌های تهویه، چراغ‌ها و تمام تجهیزات. برای پنج ثانیه، ساختمان به سمت غرب تاب خورد و بعد دوباره به حالت عمودی برگشت. در آن ۱۰ ثانیه واقعاً وحشت کرده بودم و فکر می‌کردم ساختمان قرار است واژگون شود، اما این اتفاق نیفتاد.»

وقتی برج دوباره به ثبات رسید، کلارک گروهی متشکل از شش یا هفت نفر از همکارانش را گرد آورد و آن‌ها را به سمت هسته مرکزی ساختمان هدایت کرد. برخورد هواپیما راه‌پله‌های B و C را ویران کرده بود، اما راه‌پله A که در دورترین نقطه در سمت شمال غربی قرار داشت، به شکلی عجیب همچنان باز مانده بود.

گروه شروع به پایین رفتن از راه‌پله A کردند. در پاگرد طبقه ۸۱، مرد و زنی که از پله‌ها بالا می‌آمدند، راه آن‌ها را بستند. کلارک می‌گوید: «آن زن اصرار داشت که ما پایین نرویم. می‌گفت: نه، نه، نه. شما نمی‌توانید پایین بروید. و دقیقاً به خاطر همین که او مانع ما شد، من توانستم صدای فریاد کمک از داخل طبقه ۸۱ را بشنوم؛ فریادی خفه که می‌گفت: کمک کنید، من زیر آوار هستم. نمی‌توانم نفس بکشم.»

برادرانی برای همیشه

کلارک از شکافی که در اثر کنده شدن چارچوب در از دیوارِ خشک (drywall) ایجاد شده بود، گذشت و با هدایت فریادهای مستأصل پرایمنات، وارد طبقه تاریک ۸۱ شد.

در داخل دفتر، پرایمنات برای نجات دعا می‌کرد. او به یاد می‌آورد: «هنوز می‌توانم پیشروی شعله‌ها را حس کنم؛ در حالی که فریاد می‌زدم: خداوند من، کسی را بفرست، نمی‌خواهم بمیرم. در حالی که از شعله‌ها فاصله می‌گرفتم، از میان تمام کابل‌هایی که از سقف آویزان بودند و به دلیل فعال شدن سیستم اطفای حریق دچار اتصال کوتاه شده بودند، می‌خزیدم.»

«با خودم می‌گفتم: اوه خدای من، دارم می‌میرم. کسی در آن سوی طبقه چراغ‌قوه‌ای روشن کرده بود. آن شخص می‌گفت: منتظرت می‌مانم، اما من نمی‌توانستم صدایش را بشنوم، چون در لحظه برخورد هواپیما به ساختمان، موقتاً ناشنوا شده بودم. همان‌طور که می‌خزیدم، شعله‌ها نزدیک‌تر می‌شدند و فضای دفتر را می‌لیسیدند.»

«خودم را به دیوار رساندم. آن شخص می‌گفت: به دیوار ضربه بزن، می‌دانم کجایی. من به دیوار ضربه زدم و او گفت: از آن‌جا بالا بیا. آن‌جا یک سقف توخالی و یک دیوار گچی با ضخامت ۳ متری بود. این صحنه را با وضوح بسیار بالایی به یاد دارم.»

نور چراغ‌قوه کلارک، دستی را که از حفره‌ای در آن دیوار گچی ۳ متری بیرون زده بود، پیدا کرد. او دستان پرایمنات را گرفت و او را از میان دیواره بیرون کشید. در همان لحظه، میزی که کلارک روی آن بود فرو ریخت و هر دو مرد روی هم به کف زمین سقوط کردند.

دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر
آتش‌نشانان شهر نیویورک آماده می‌شوند تا به دیگر آتش‌نشانان
در مبارزه با شعله‌های آتش و کمک به مجروحان،
پس از فروپاشی ساختمان‌های مرکز تجارت جهانی در حادثه ۱۱ سپتامبر بپیوندند.
عکس از: آنتونی کوریا/ رویترز

کلارک به یاد می‌آورد: «سقوط کردیم و او مرا محکم بوسید. گفتم: چه خبر است؟ داری چه کار می‌کنی؟ دستم را دراز کردم و گفتم: من برایان کلارک هستم. او پاسخ داد: من استنلی پرایمنات هستم؛ ما برای همیشه با هم برادر خواهیم بود. من هم گفتم: خب، من که هیچ خواهر و برادری ندارم

کلارک متوجه شد که پرایمنات زخمی ناشی از سوراخ شدن کف دست دارد، در حالی که دست خودِ کلارک بر اثر حرکت آوار، بریده و خون‌آلود بود. کلارک آن حرکت غریزی از سر همبستگی را این‌گونه بازگو می‌کند: «دست‌های‌مان را محکم درهم فشردم و گفتم: درواقع، ما برای همیشه برادر خونی هم خواهیم بود. بیا برویم رفیق، بیا برویم خانه

وقتی به راه‌پله بازگشتند، کلارک تصمیم حیاتیِ نادیده گرفتن هشدار آن زن در پاگرد را گرفت. او با تاب دادن نور چراغ‌قوه‌اش به پایین راه‌پله، هیچ شعله‌ای ندید. کلارک و پرایمنات رو به پایین حرکت کردند؛ اما اکثر همکارانی که با کلارک بودند، با این باور که امنیت در پشت‌بام است، تصمیم گرفتند به سمت بالا بروند. آن‌ها در اثر فروپاشی ساختمان جان باختند. در شرکت «یورو بروکرز»، ۶۱ نفر از همکاران کلارک کشته شدند.

زندگی‌های در هم تنیده

وقتی کلارک و پرایمنات سرانجام به خیابان رسیدند، پلیس و نیروهای امدادی بر سر آن‌ها فریاد می‌زدند که فرار کنند. دقایقی بعد، برج جنوبی با حجمی عظیم از فولاد و بتن فرو ریخت و ابری غلتان از آوار را به سمت بخش‌های پایین منهتن روانه کرد. آن دو مرد برای فرار از گرد و غبار خفه‌کننده، به داخل ساختمان شماره ۴۲ در خیابان برادوی پناه بردند.

در میان آن آشوب، پرایمنات دست در جیب خود کرد و کارت ویزیتِ یک کسب‌وکار کوچک خانگی را که او و همسرش اداره می‌کردند، به کلارک داد. در آن سردرگمی از هم جدا شدند، اما کلارک اواخر همان شب با استفاده از شماره روی آن کارت، با پرایمنات تماس گرفت تا مطمئن شود که هردو به خانه رسیده‌اند.

در حالی که کلارک از آسیب‌های روانی طولانی‌مدت به‌ طرز چشمگیری در امان ماند – و نبودِ اختلال پس از سانحه (PTSD) را یک «هدیه» ناعادلانه (که لایقش نبود) توصیف کرد – بازگشت پرایمنات به دنیای زندگان، با سختی‌های بسیاری همراه بود.

پرایمنات می‌گوید که وقتی در غروب ۱۱ سپتامبر به خانه‌شان در لانگ‌آیلند رسید، دچار فراموشی شدید شده بود: «می‌خواستم بدانم این زن غریبه با دو کودک در خانه ما چه می‌کند و چرا به خانه برنمی‌گردد. من از خوابیدن امتناع می‌کردم، چون آن زن غریبه در آن اتاق بود (اشاره به همسرش).»

دو بازمانده از طبقات بالای برج‌های تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر
پرچم ایالات متحده در نزدیکی پایه ساختمان‌های ویران‌شده‌
مرکز تجارت جهانی در نیویورک، در حادثه ۱۱ سپتامبر در باد می‌وزد.

همسرش، جنیفر، بدون هیچ قضاوتی، در سکوت از او مراقبت می‌کرد. او می‌گوید: «او مرا با دشواری به حمام می‌برد، وان را با آب گرم و نمک اپسوم پر می‌کرد و به من می‌گفت که در آن بخارم. بعد مرا روی کاناپه می‌نشاند. هر روز، یک سیب، یک ساندویچ، یک بطری آب و یک دفترچه یادداشت برایم می‌گذاشت. نمی‌دانم چقدر در آن وضعیت بودم. تنها چیزی که می‌دانم این است که یک روز از جا برخاستم، به او نگاه کردم، او را شناختم و از آن حالت خارج شدم.»

وقتی پرایمنات در ماه اکتبر به کاری در یک دفتر موقت در جرسی‌سیتی بازگشت، هنوز نمی‌توانست مسیرهای خود را به‌تنهایی طی کند. او به یاد می‌آورد: «مجبور بودم مسیر رفت‌وآمد خود را روی نقشه ترسیم کنم و با رنگ‌های مختلف مشخص‌شان کنم. وقتی به سر کار می‌رسیدم، مردم می‌گفتند: استن، می‌توانی لطفاً این را امضا کنی؟ من اصلاً نمی‌فهمیدم چه چیزی را امضا می‌کنم. اما آن‌ها مدیرانی مهربان و صبور بودند. رفته‌رفته، تکه‌های از دست رفته زندگی‌ام بازگشتند.»

در طول یک‌چهارم قرن گذشته از آن صبح سه‌شنبه، زندگی کلارک و پرایمنات همچنان با هم گره خورده است. آن‌ها در نقاط عطف زندگی خانوادگی‌شان در کنار هم بودند، در عروسی‌های دختران یکدیگر شرکت کردند و مرتب با هم تماس داشتند.

وقتی دختر بزرگ کلارک ازدواج کرد، پرایمنات و همسرش در میز اصلی مهمانی نشستند. پرایمنات می‌گوید: «برایای من را به تمام دوستان و خانواده‌اش به عنوان برادر خونی معرفی کرد. می‌شد دید که مردم به اطراف نگاه می‌کنند و با خود می‌گویند: یک جای این تصویر با بقیه چیزها جور نیست! اما برایای اهمیتی نمی‌داد. او واقعاً این‌گونه است؛ او همان برادر بزرگتری است که من هرگز نداشتم.»

برای پرایمنات، جان سالم به در بردن از ۱۱ سپتامبر، راهی برای دستیابی به یک رسالت معنوی عمیق گشود. در سال ۲۰۰۶، او کشیش شد و به کادر کلیسایی پیوست که پدر همسرش در آن‌جا کشیش ارشد بود. طی دو دهه گذشته، او به کلیساها، پایگاه‌های نظامی و مدارس در سراسر جهان سفر کرده و داستان خود را به عنوان موعظه‌ای درباره «رستگاری» روایت کرده است.

«در ۱۱ سپتامبر، زیر آن میز به درگاه خداوند فریاد می‌زدم: خداوند من، اجازه بده زنده بمانم تا دخترانم را در مراسم عروسی‌شان همراهی کنم، و خداوند پاسخ داد. من استفاونی و کِیتلین را در مسیر عروسی همراهی کردم. من زنده ماندم تا نوه‌هایم، هانا و ازرا را ببینم. آن‌ها مرا پاپا صدا نمی‌زنند، بلکه پاپایا (Papaya) می‌نامند. استفاونی حتی برایم پیراهنی خریده که روی آن نوشته شده: پاپایا.»

با این حال، تاب‌آوری پرایمنات بارها مورد آزمایش قرار گرفته است. او در سال ۱۹۹۳ به‌سختی از اولین بمب‌گذاری کامیون در مرکز تجارت جهانی جان سالم به برد. او با تشخیص سرطان خون (لوسمی) دست‌وپنجه نرم کرد و یک دوره شدید ابتلا به کووید-۱۹ نیز با ذات‌الریه دوطرفه، ریه‌های او را آسیب زد. سپس، پس از سفری به اروپا با همسرش، پزشکان دریافتند که چهار شریان کرونر او به‌شدت مسدود شده‌اند و نیاز به عمل جراحی فوری بای‌پس چهارگانه داشت.

پرایمنات که دو سال پیش از بانک سومیتومو میتسویی بازنشسته شده، می‌پرسد: «سوال من همیشه این بوده است: چند بار می‌خواهید سعی کنید یک مرد را بکشید؟ من با لطف الهی زندگی می‌کنم. هنوز سفر می‌کنم. هنوز دقیقاً همان کارهایی را انجام می‌دهم که قبل از آن انجام می‌دادم.»

برادران خونی

او و کلارک می‌دانند که سال‌های گذشته‌شان بیش از سال‌های پیش روی‌شان است. در بیست‌وپنجمین سالگرد حادثه، کلارک در مراسم یادبود در میدان شهر محل سکونتش در نیوجرسی شرکت خواهد کرد و روز را در آرامش با همسرش سپری می‌کند. پرایمنات نیز در کلیسایی در ویرجینیا خواهد بود تا بار دیگر داستان خود را با سپاسگزاری روایت کند.

هر دو مرد با نسلی سخن می‌گویند که برای آن‌ها، ۱۱ سپتامبر نه یک خاطره زنده، بلکه یک «تاریخ» است. کلارک که در سال ۲۰۰۶ بازنشسته شد، می‌گوید: «دیگر مجبور نیستم تاریخ آموزش دهم؛ کتاب‌های درسی این کار را انجام می‌دهند. اما آن‌چه در کتاب‌های درسی نیست، واقعیتِ عاطفی است؛ این خوش‌بینی که زندگی با وجود شرارت‌های وحشتناک، به جریان خود ادامه می‌دهد. اما هر بار که در مدرسه‌ها سخنرانی می‌کنم، در ۹۸ درصد مواقع، اولین سوالی که بچه‌ها می‌پرسند این است: آیا هنوز با استنلی در ارتباط هستی؟»

پرایمنات نیز دقیقاً همین تجربه را دارد. او اخیراً برای ۷۰۰ دانش‌آموز از طریق زوم در یک مدرسه مسیحی در تامپا، فلوریدا، سخنرانی کرده است. پرایمنات می‌گوید: «این کودکان حتی زمانی که برج‌ها سقوط کردند، وجود نداشتند. با این حال، وقتی صدای غرش موتور جت و شکافتن فضای دفتر توسط بال هواپیما را توصیف می‌کنید، می‌توانید صدای حبس شدن نفس‌ها را در سالن هم بشنوید. داستان برای آن‌ها واقعی می‌شود.»

این دو برادر خونی با ترکیبی از اندوه و حیرت به ایالات متحده امروزی می‌نگرند. کلارک به یک صلح‌طلب صریح‌اللهجه تبدیل شده و از دهه‌ها درگیری برون‌مرزی که پس از آن حملات رخ داد، دل‌زده و ناامید است.

او می‌گوید: «با ۲۵ سال زمان برای اندیشیدن به آن، بیش از پیش به بیهودگی مطلق جنگ پی می‌برم. به آلمان، ایتالیا و ژاپن فکر می‌کنم که امروز بزرگترین متحدان ما هستند. ما واقعاً با خودمان چه می‌کنیم؟ بمباران مناطق مسکونی در اوکراین، روسیه، غزه؛ چه اتلاف بی‌معنای انرژی و جان انسان‌ها.»

بیزاری کلارک از انتقام‌جویی چنان عمیق بود که از جشن‌های خیابانی پس از کشته شدن اسامه بن لادن، رهبر القاعده در سال ۲۰۱۱، منزجر شد. «وقتی می‌دیدم مردم با وانت‌بارها در خیابان‌ها می‌چرخند، شعار آمریکا! سر می‌دهند و برای مرگ یک انسان دیگر هورا می‌کشند، حالم بد می‌شد. او را دستگیر کنید، بازجویی کنید، زندانی‌اش کنید؛ این خوب است. اما گرفتن جان انسان‌ها و جشن گرفتن برای آن؟ نه. ما نباید چنین کسانی باشیم.»

پرایمنات آن حس عمیق اما زودگذری از وحدت را به یاد می‌آورد که پس از ۱۱ سپتامبر شکوفا شد. او تأمل می‌کند: «بعد از آن روز شوم، کل ملت دور هم جمع شدند. تمام کلیساها پر بودند. یک ماه بعد، همه چیز به حالت عادی برگشت.»

«اما من هنوز معتقدم که ما مردمی تاب‌آور هستیم. ممکن است اختلافات سیاسی داشته باشیم، اما در پایان روز می‌دانیم که وقتی فاجعه‌ای رخ می‌دهد، برچسب‌ها از بین می‌روند. در طبقه ۸۱، نه جمهوری‌خواهی بود و نه دموکراتی، نه سیاه‌پوستی بود و نه سفیدپوستی. ما فقط برادرانی بودیم که سعی می‌کردیم راه خروج را پیدا کنیم.»

منبع: گاردین - نویسده: دیوید اسمیت، تاریخ انتشار ۷ سپتامبر ۲۰۲۶ برابر با ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

۲۵۹

کد مطلب 2271601

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 11 =

آخرین اخبار