ولیعهد جوان سعودی معنای خنجر یمنی را درک نکرد

جنگ یمن سال‌هاست از مرزهای این کشور عبور کرده و به معادلات امنیتی و انرژی منطقه رسیده است؛ حالا حمله به خط لوله نفتی عربستان که قرار بود بخشی از نفت این کشور را بدون عبور از تنگه هرمز به دریای سرخ منتقل کند، بار دیگر نشان می‌دهد که در خاورمیانه، ساختن یک مسیر جایگزین لزوماً به معنای مصون ماندن از تبعات جنگ نیست. از کوهستان‌های صنعا تا آب‌های سرخ و از باب‌المندب تا شریان نفت عربستان، جغرافیا بار دیگر خود را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین سلاح‌های این بحران تحمیل کرده است.

خبرآنلاین- زهره نوروزپور: در روزهای نخست حمله عربستان به یمن در سال ۲۰۱۵، روایت‌های زیادی از ایستادگی مردم این کشور در برابر حملات هوایی منتشر می‌شد؛ روایت‌هایی که اگرچه در ظاهر از یک حادثه مشخص حکایت داشتند، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌کردند که حاضر نبود با نخستین موج فشار نظامی از میدان خارج شود.

اخیرا روایتی درباره حمله جنگنده‌های سعودی به منطقه‌ای تحت کنترل انصارالله در کانال‌های تلگرامی دست به دست می‌شد؛ جایی که گفته می‌شود در حمله عربستان در سال ۲۰۱۵ مردم در حال برگزاری نماز جماعت بودند. در جریان بمباران، کودکی زیر آوار گرفتار می‌شود و پای او به‌شدت آسیب می‌بیند. روایت شده است که پدر، با آگاهی از احتمال بازگشت جنگنده‌ها و بمباران دوباره، در تصمیمی دردناک و برای نجات جان فرزندش، خنجر معروف خود را از پر شالش در میاورد و به چشم برهم زدنی پای او را از زانو قطع می‌کند و کودک را به بیمارستان می‌رساند. لحظاتی بعد، همان منطقه دوباره هدف حمله قرار می‌گیرد.

فارغ از جزئیات این روایت که نیازمند راستی‌آزمایی مستقل است، آنچه در اینجا اهمیت دارد تصویری است که چنین روایت‌هایی از جامعه یمن ارائه می‌کنند: جامعه‌ای که در شرایط جنگی، نه‌فقط با مرگ و ویرانی، بلکه با تصمیم‌هایی مواجه می‌شود که برای بسیاری از ناظران بیرونی تصورناپذیر است. جنگ برای چنین جامعه‌ای صرفاً یک درگیری میان دو نیروی نظامی نیست؛ جنگ وارد خانه، خانواده و زندگی روزمره مردم شده و در نتیجه، محاسبه طرف مقابل نیز دیگر نمی‌تواند تنها بر مبنای برتری تسلیحاتی و قدرت آتش انجام شود.ضمن آنکه صنعا، پایتخت تحت کنترل انصارالله، از آغاز مداخله نظامی ائتلاف به رهبری عربستان در یمن در سال ۲۰۱۵، در مقاطع مختلف با محاصره و محدودیت‌های شدید هوایی و زمینی مواجه بوده است؛ محدودیت‌هایی که در سال‌های بعد، به‌ویژه با بسته‌شدن فرودگاه صنعا، به یکی از نمادهای محاصره یمن تبدیل شد. این محاصره بارها از سوی سازمان ملل فقط محکوم شده است چراکه باعث فقر، قحطی و گرسنگی کودکان شد. 

مقاومت یمنی‌ها نقطه ثقلی از همان چیزی است که عربستان در آغاز جنگ یمن کمتر به آن توجه کرد. برتری هوایی می‌تواند توان تخریب یک کشور را افزایش دهد، اما لزوماً به معنای توانایی تحمیل اراده سیاسی بر جامعه آن کشور نیست. تجربه سال‌های جنگ یمن نیز نشان داد که تحمل هزینه‌های سنگین، به‌خودی‌خود به معنای فروپاشی اراده مقاومت نیست؛ گاهی حتی می‌تواند به عاملی برای تداوم آن تبدیل شود. گزارش‌های متعدد حقوق بشری از حملات هوایی و تلفات سنگین غیرنظامیان در یمن در همان سال‌ها، ابعاد این تجربه را ثبت کرده‌اند.

روایت پدری که خنجر کشید و پای کودک را از زانو برید نشان می‌دهد که یمن میدانی نیست که  عربستان بتواند در آن پیروز بشود. مردمانی که توان اخذ چنین تصمیمات سختی در شرایط دشوار را دارند، هرگز تسلیم نخواهند شد.  این مهم را آمریکا هم درک کرد زمانی که در مه ۲۰۲۵ دست توافق به انصارالله دراز کرد وقتی دید کار از جنگنده ها بر نمی‌آید. 

و داستان این خنجر ...

شاید ولیعهد جوان، محمد بن سلمان، زمانی که فرمان جنگ را صادر کرد، خنجر یمنی را درک نکرد؛ همان خنجری که پیش از آنکه روزی در میدان جنگ کشیده شود، سال‌ها بر کمر مردان یمنی نشسته بود. جنبیه برای یک یمنی فقط یک سلاح نیست؛ بخشی از پوشش، هویت و خاطره اوست؛ چیزی که با آن به بازار می‌رود، در مراسم خانوادگی حاضر می‌شود و در کنار مردمش زندگی می‌کند. اما وقتی جنگ از آسمان بر سر این جامعه فرود آمد، همان خنجری که روزهای عادی بخشی از هویت مرد یمنی بود، معنای دیگری هم پیدا کرد؛ نمادی از جامعه‌ای که قرار نبود با نخستین بمباران، هویت و اراده‌اش را کنار بگذارد.

شاید مسئله محمد بن سلمان دقیقاً همین‌جا بود؛ او با جنگنده و موشک وارد یمن شد، اما با جامعه‌ای روبه‌رو شد که مقاومتش را نمی‌شد فقط روی نقشه نظامی محاسبه کرد. جنگنده می‌تواند خانه‌ای را ویران کند، اما نمی‌تواند به‌سادگی خاطره جنگ، احساس تعلق، پیوندهای اجتماعی و اراده مردمی را که سال‌ها با جنگ زندگی کرده‌اند، از میان ببرد. خنجر یمنی در این روایت، از غلافش بیرون نمی‌آید تا صرفاً یک سلاح باشد؛ از دل زندگی روزمره یمنی‌ها وارد داستان جنگ می‌شود و یادآوری می‌کند که عربستان با یک ارتش تنها نجنگید، بلکه وارد جامعه‌ای شد که جنگ را به بخشی از تجربه تاریخی خود تبدیل کرده بود.

و این بن سلمان بود که آغازکننده جنگ برادر کشی در منطقه شد. استارت اولین جنگ در منطقه نه بهار عربی، نه اختلاف ایران و آمریکا، بلکه حمله ولیعهد جوان به یمن برای کنترل این گولگاه حیاتی بود که آنهم با امارات برسرش دعوا بود! و امروز تبعات آن دامن کل منطقه و فراتر از آن را گرفته است.

حالا انصارالله پایش را روی گلوگاه حیات جهان گذاشته است

حالا انصارالله به دریای سرخ رسیده و پایش را روی یکی از گلوگاه‌های حیاتی تجارت جهان گذاشته است؛ جایی که دیگر مسئله فقط یمن و عربستان نیست. باب‌المندب، دریای سرخ و مسیر منتهی به کانال سوئز، بخشی از شریان اصلی تجارت میان آسیا، اروپا و خاورمیانه است و هر اختلالی در این مسیر می‌تواند هزینه‌ای فراتر از میدان نبرد یمن به اقتصاد جهان تحمیل کند. رویدادهای غیرقابل تصوری که زمانی بن سلمان جوان اختیارات را از پدرش گرفت و همه زعمای سلطنت را در حبس خانگی برد و برای عرض اندام در حکومت داری به یمن حمله کرد شاید هیچ فکر نمی‌کرد که امروز بزرگترین منبع درآمد دربار و سلطنت او در گرو خنجر یمنی شود! او هم مثل ترامپ که ایران را نشناخت، هم زبان و برادران دینی خود را طی این سال‌ها هنوز هم نشناخته است و هیچگاه از مقاومت یمنی‌ها شناخت کافی کسب نکرد که امروز نیز شاهد این وضعیت هستیم، شاید او هنوز خیلی جوان است! 

به هر حال وضعیت امروز یمن و سیاست‌ها سعودی، همان نقطه‌ای است که اهمیت جغرافیای یمن را دوچندان می‌کند. کشوری که سال‌ها درگیر جنگ داخلی و مداخله خارجی بوده، به واسطه موقعیت جغرافیایی خود می‌تواند بر مسیری اثر بگذارد که هزاران کیلومتر دورتر، در محاسبات شرکت‌های کشتیرانی، بازار انرژی و اقتصاد اروپا و آسیا دیده می‌شود. انصارالله شاید در آغاز جنگ یمن یک بازیگر محلی به نظر می‌رسید، اما اکنون دیگر نمی‌توان نقش آن را صرفاً در چارچوب مرزهای یمن تعریف کرد. بزرگترین اشتباه سعودی و متحدان منطقه‌ای و غربی او این است که انصارالله را بخشی از ایران می‌دانند یا شاید هم می‌دانند اما برای جنگ روایت‌ها لازم است که بگویند انصارالله بخشی از ایران است. که اینطور نیست انصارالله زائیده‌ای از دل یمن است که مقاوم متولد شد. کشوری که همیشه در صدر فقیرترین کشور جهان بوده است. 

انصارالله را نمی‌توان صرفاً با برچسب «نیروی نیابتی ایران» توضیح داد. پیوندهای سیاسی، نظامی و راهبردی تهران و انصارالله واقعیتی انکارناپذیر است، اما این به معنای آن نیست که هر تصمیمی در صنعا را بتوان مستقیماً در تهران نوشت. انصارالله محصول تاریخ، جامعه، جغرافیا و تجربه جنگ در یمن است و بخشی از قدرتش دقیقاً از همین ریشه‌های داخلی می‌آید. این نیرو در طول سال‌های جنگ، به بازیگری تبدیل شده که همزمان منافع و محاسبات خود را دارد و توانسته است از موقعیت جغرافیایی یمن، به‌ویژه ساحل دریای سرخ و تنگه باب‌المندب، برای افزایش وزن سیاسی و امنیتی خود استفاده کند. شاید به همین دلیل است که تلاش برای حل معادله یمن صرفاً از مسیر فشار بر تهران، بدون درک محاسبات صنعا، بارها به بن‌بست خورده است؛ چرا که انصارالله فقط در نقشه ژئوپلیتیک ایران تعریف نمی‌شود، بلکه بخشی از معادله قدرت در خود یمن است.

تجربه آمریکا در سال ۲۰۲۵ نیز از همین منظر قابل توجه است. واشنگتن با اتکا به قدرت هوایی و دریایی خود حملات گسترده‌ای را علیه مواضع انصارالله آغاز کرد؛ اما در نهایت، پس از هفته‌ها درگیری، در مه ۲۰۲۵ با میانجیگری عمان به توافقی رسید که بر اساس آن دو طرف حملات متقابل خود در دریای سرخ و باب‌المندب را متوقف کردند. به بیان دیگر، حتی برای آمریکا نیز برتری نظامی به‌تنهایی نتوانست مسئله را به شکلی که واشنگتن می‌خواست حل کند. و بازهم این مهم را بن سلمان درک نکرده است چراکه همچنان چشم توسل و کمک به طرف آمریکایی دارد و با دوبار تماس مجدد با ترامپ با پاسخ منفی روبه رو شده است. حتی پاکستان و ترکیه نیز که با او نماز خواندند تصمیمی برای کمک یا حمله به یمن ندارند چون به قول معروف آن‌ها پیراهن بیشتری نسبت به بن سلمان پاره کرده‌اند و شخصی مثل اردوغان و عاصم منیر قطعا یمنی‌ها را بهتر از ولیعهد سعودی می‌شناسند. پاکستانی‌ها می‌دانند ملت گرسنه چه مفهومی دارد چراکه با یک ملت ۲۶۰ میلیونی طرف است! ملت گرسنه چیزی برای باختن و ترسیدن ندارد. 

مساله ضربه نهایی نیست؛ تبعات ضربه اول است

بااینحال از زاویه دیگر؛ آمریکا برای ضربه زدن به یمن ابزارهای نظامی بسیار بیشتری در اختیار دارد، اما مسئله فقط توانایی وارد کردن ضربه نیست. مسئله این است که پس از وارد کردن ضربه، چه چیزی به دست می‌آید و هزینه ادامه آن تا کجا قابل تحمل است. وقتی طرف مقابل حاضر است هزینه جنگ را بپردازد و همزمان در موقعیتی جغرافیایی قرار دارد که می‌تواند امنیت کشتیرانی و تجارت بین‌المللی را تحت تأثیر قرار دهد، معادله دیگر یک معادله ساده نظامی نیست. نکته مهم دیگر این است که صنعا، جایی که انصارالله و بخش مهمی از حامیان این گروه در آن مستقر هستند، در میان ارتفاعات عظیم و صعب‌العبور غرب یمن قرار گرفته است؛ جغرافیایی کوهستانی که فقط یک ویژگی طبیعی نیست، بلکه در طول سال‌های جنگ به بخشی از معادله قدرت و دفاع در این کشور تبدیل شده است. ارتفاعات اطراف صنعا، دسترسی و عملیات نظامی علیه این منطقه را دشوار می‌کند و به نیروهایی که با جغرافیای منطقه آشنا هستند، امکان می‌دهد از زمین به‌عنوان بخشی از ظرفیت دفاعی خود استفاده کنند. درک معادله یمن بدون دیدن نقشه این کشور و تاریخ آن ممکن نیست؛ جایی که کوهستان، در کنار جامعه و تجربه طولانی جنگ، به عاملی تبدیل شده که برتری هوایی و تسلیحاتی طرف مقابل را لزوماً به پیروزی زمینی و سیاسی تبدیل نمی‌کند.

تجربه یمن برای عربستان و آمریکا یک پیام مشترک داشت، اینکه نمی‌توان جامعه‌ای را فقط با بمباران و محاصره وادار به پذیرش اراده طرف مقابل کرد. همانطور که ایران را تاکنون وادار به تسلیم نکرده است. جنگ ممکن است زیرساخت‌ها را ویران کند، فرماندهان را از بین ببرد و هزینه‌های سنگینی بر یک کشور تحمیل کند، اما تا زمانی که اراده سیاسی برای ادامه مقاومت وجود دارد، پیروزی نظامی لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نمی‌شود.

انصارالله امروز در نقطه‌ای ایستاده که می‌تواند معادلاتی بسیار بزرگ‌تر از یمن را تحت تأثیر قرار دهد. از یک سو، عربستان هنوز تجربه جنگی را پشت سر دارد که قرار بود با یک عملیات نظامی کوتاه، موازنه قدرت در یمن را تغییر دهد؛ از سوی دیگر، آمریکا نیز پس از یک کارزار هوایی گسترده، در نهایت پای میز توافق با انصارالله نشست و طبق آن تجربه در این جنگ به کمک عربستان نیامد.

این به معنای شکست قطعی عربستان یا آمریکا و پیروزی مطلق انصارالله نیست؛ اما یک واقعیت را نشان می‌دهد: قدرت نظامی، زمانی که با شناخت ناقص از جامعه و جغرافیای طرف مقابل همراه شود، می‌تواند به جای پایان دادن به یک بحران، آن را به مسئله‌ای بزرگ‌تر تبدیل کند. مثال تاریخی این مهم حمله شوروی به افغانستان است. حمله آمریکا  افغانستان و ویتنام است. و این مهم نشان می‌دهد که فاکتور اصلی برای آغاز جنگ این است که تاریخ و جغرافیا بلد باشیم!

ولیعهد خواست تنگه هرمز را دور بزند اما ...

درباره انصارالله مرور کردیم تا به این برسیم که حالا امروز یکی از مهم‌ترین پس‌لرزه‌های جنگ یمن را باید نه در خاک یمن، بلکه در مسیر حرکت نفت عربستان جست‌وجو کرد؛ جایی که یک خط لوله روز مبادا در جایگزین تنگه هرمز، برای انتقال نفت سعودی به بازارهای جهانی منهدم شد. سعودی مدعی است این حمله از سوی مقاومت عراق بوده است. 

بااینحال خط لوله شرق به غرب عربستان که حدود ۱۲۰۰ کیلومتر طول دارد، به عربستان اجازه می‌دهد بخشی از نفت خود را بدون عبور از تنگه هرمز به دریای سرخ برساند؛ یعنی نفت از شرق عربستان به سمت غرب حرکت کند و از آنجا راهی بازارهای جهانی شود. به بیان ساده‌تر، ریاض سال‌ها روی این مسیر سرمایه‌گذاری کرده بود تا اگر روزی هرمز و باب المندب ناامن شد، همه راه‌های خروج نفتش بسته نشود.

اما امروز همین «راه فرار از هرمز» خود به یکی از نقاط آسیب‌پذیر بحران تبدیل شد. بحران روی بحران؛ اینجاست که جغرافیای یمن دوباره به داستان بازمی‌گردد.

سال‌ها جنگ در یمن، دریای سرخ و باب‌المندب را از یک مسیر عادی کشتیرانی به یکی از حساس‌ترین نقاط امنیت انرژی جهان تبدیل کرد. نیروهای انصارالله از اواخر سال ۲۰۲۳ با حمله به کشتی‌های مرتبط با اسرائیل و سپس هدف قرار دادن مسیرهای کشتیرانی در دریای سرخ، نشان دادند که قدرت یک بازیگر مستقر در یکی از فقیرترین کشورهای منطقه لزوماً به مرزهای جغرافیایی همان کشور محدود نمی‌ماند. حالا با تحولات تازه در ساحل دریای سرخ و باب‌المندب، این فشار دوباره به یکی از حساس‌ترین شریان‌های صادرات نفت عربستان رسیده است.

در واقع، اگر جنگ یمن در سال‌های نخست برای عربستان یک جنگ زمینی و هوایی در همسایگی جنوبی‌اش بود، امروز اثر آن را باید در نقشه انرژی منطقه هم دید و حتی در جنگ آمریکا علیه ایران؛ در جایی که یک طرف ماجرا هرمز است، در سوی دیگر باب‌المندب و میان این دو، خطوط لوله و بنادر و تأسیسات نفتی قرار گرفته‌اند.

معادله‌ای که ریاض می‌خواست با ساخت و توسعه خط شرق به غرب حل کند، ساده بود: اگر تنگه هرمز روزی با بحران روبه‌رو شد، نفت عربستان از مسیر دیگری خارج شود. اما بحران‌های منطقه‌ای نشان داده‌اند که مسئله فقط پیدا کردن یک مسیر جایگزین نیست؛ باید بتوان آن مسیر را هم در برابر جنگ، پهپاد، موشک و ناامنی منطقه‌ای حفظ کرد.

جنگی که در ابتدا قرار بود با قدرت هوایی و برتری نظامی حل شود، اما به مرور از مرزهای یمن عبور کرد و به کشتیرانی، بیمه کشتی‌ها، قیمت نفت و حالا حتی به شریان زمینی انتقال نفت عربستان رسید.

و حالا خط لوله‌ای که قرار بود هرمز را دور بزند، حالا خودش در آتش بحران منطقه‌ای می‌سوزد. سودای سعودی که روزی شریان‌های انرژی منطقه را به دست بگیرد حال ظاهرا نقش برآب شده است. از دست رفتن باب المندب تا وضعیت هرمز و خط لوله امروز نشان داد که ثبات در منطقه در گروی خرید تسلیحات از آمریکا نیست. حالا جنگ به کریدورها کشیده شده و این یعنی امنیت غذایی و جانی جهان در خطر است.

این تصویر، شاید از صدها موشک و پهپاد گویاتر باشد: در خاورمیانه، دیگر کافی نیست یک کشور بتواند یک مسیر جایگزین برای نفت خود بسازد؛ باید بتواند آن مسیر را از جغرافیای جنگ نیز عبور دهد. عربستان برای دور زدن هرمز به سمت دریای سرخ رفت، اما جنگی که از یمن خود آغاز کننده آن بود و حالا دامن خود را گرفته، حتی آن سوی هرمز هم لزوماً بیرون از میدان نبرد نیست.

حادثه خط لوله نفتی بخشی از همان داستان بزرگ‌تری است که از صنعا و دریای سرخ آغاز شد و حالا به شریان‌های انرژی خلیج فارس رسیده است. داستانی که در آن، جغرافیا دوباره به سلاح تبدیل شده است.

یمن امروز دقیقاً از همین منظر اهمیت دارد؛ کشوری که سال‌ها تلاش شد به میدان فرسایش انصارالله تبدیل شود، اما در نهایت خود به یکی از نقاط اثرگذار بر امنیت دریایی و تجارت جهانی تبدیل شد. شاید آنچه عربستان در سال ۲۰۱۵ نمی‌دید و آمریکا سال‌ها بعد با هزینه بسیار بیشتری با آن مواجه شد، همین واقعیت ساده بود: بعضی میدان‌ها را نمی‌توان فقط با بمب فتح کرد، باید آن را فهمید،آن را خواند و آن را هضم کرد، آن را زندگی کرد، آنگاه ترتیب اثر داد! مانند انگلیسی‌ها که هم سفره و همسفر دشمن زندگی می‌کنند....

۳۱۵/۴۲

کد مطلب 2273406

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین