آقای قاضی! همه چیز از آن هدیه شب تولد شروع شد/ زنی به نام مینا برای شوهرم ساعتی گرانقیمت فرستاد و روی پاکتش نوشت: تولدت مبارک عزیز دلم

«همه چیز از یک جعبه کادو شروع شد.» این اولین جمله‌ای بود که مژگان، دختر ۲۳ ساله، هنگام ورود به دادگاه خانواده به زبان آورد. او که دادخواست طلاق را در دست داشت، مدعی بود یک هدیه تولد، آغاز شک و تردیدهایی شده که سرانجام به کشف رابطه پنهانی همسرش و تصمیم برای جدایی انجامیده است.


به گزارش خبرآنلاین روزنامه ایران نوشت: مژگان سراسیمه وارد شعبه دادگاه شد. دادخواست و ابلاغیه‌ای را در دست داشت. وقتی با همسرش وارد اتاق قاضی شدند، قاضی با نگاهی به زوج جوان گفت: «هنوز مدت زیادی از زندگی مشترک شما نگذشته است. چه اتفاقی افتاده که برای طلاق به دادگاه آمده‌اید؟»
مژگان نگاهی به همسرش کیوان انداخت و گفت: «آقای قاضی، نه دعوای بزرگی بین ما اتفاق افتاده بود و نه آن شب کسی تصور می‌کرد میهمانی تولد شوهرم قرار است مدتی بعد به یکی از دلایل جدایی ما تبدیل شود.»

مژگان ادامه داد: «شب تولد کیوان بود. میهمان‌ها دور هم جمع بودند. کیک آوردیم و کیوان شمع‌ها را فوت کرد. همه دست زدند و خانه پر از صدای خنده و تبریک شد. اما چند دقیقه بعد، وقتی اولین هدیه به دست همسرم رسید، حال و هوای من عوض شد. روی جعبه نوشته شده بود-تولدت مبارک عزیز دلم، همیشه شاد باشی- فرستنده هم زنی به نام مینا بود. داخل جعبه یک ساعت گران‌قیمت قرار داشت. آن شب برای حفظ آبرو چیزی نگفتم و سعی کردم با خنده و شوخی میهمانی را تمام کنم. اما بعد از رفتن میهمان‌ها، انتظار داشتم کیوان درباره این هدیه توضیح بدهد. او بدون اینکه حرفی بزند، خوابید و من تا صبح به این فکر کردم که چرا یک زن دیگر باید برای شوهرم چنین هدیه‌ای بفرستد.»
او گفت: «صبح روز بعد از کیوان توضیح خواستم، اما گفت مینا یکی از همکارانش است. من همکاران کیوان را می‌شناختم و می‌دانستم این توضیح درست نیست. شاید اگر همان ابتدا حقیقت را می‌گفت، مشکل ما حل می‌شد، اما پنهان‌کاری او باعث شد بیشتر شک کنم.»

شک به یقین تبدیل شد
مژگان در حالی که به حلقه ازدواجش نگاه می‌کرد، ادامه داد: «رفتار کیوان هم کم‌کم تغییر کرد. هرچه بیشتر سؤال می‌کردم، بیشتر از من فاصله می‌گرفت. شک من روزبه‌روز بیشتر شد تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم خودم حقیقت را بفهمم.نزدیک محل کار کیوان بودم و می‌خواستم با او صحبت کنم اما با دیدن او و زنی جوان در یک کافه نزدیک محل کارش شوکه شدم، او را با همان زن دیدم. کیوان برای مینا یک دسته گل قرمز گرفته بود. همان لحظه احساس کردم دیگر نمی‌توانم به این زندگی ادامه بدهم. همه چیز برای من از همان هدیه تولد شروع شده بود. مدتی خودم را امیدوار می‌کردم که شاید بتوانم زندگی‌مان را حفظ کنم، اما وقتی رابطه آنها را دیدم، دیگر امیدی نداشتم.»
مژگان گفت: «وسایلم را جمع کردم و به خانه پدرم رفتم. جناب قاضی، من معتقدم خیانت همسرم ثابت شده و دیگر نمی‌خواهم در این زندگی بمانم. لطفاً حکم طلاق ما را صادر کنید.»
قاضی پس از شنیدن حرف‌های مژگان رو به کیوان کرد و پرسید: «حرف‌های همسرت را شنیدی. چه پاسخی داری؟»
اعتراف کیوان
کیوان از جایش بلند شد و گفت: «آقای قاضی، قبول دارم اشتباه کردم. شاید باید خیلی محترمانه‌تر این زندگی را تمام می‌کردم. واقعیت این است که مدتی است دیگر در زندگی ما رنگ و بوی عشق وجود ندارد. مژگان اصلاً با من همراه نیست. برای خیلی از کارهایم بهانه می‌گیرد و مدام من را سرزنش می‌کند. اما مینا این‌طور نیست. احساس می‌کنم من را درک می‌کند.»
او ادامه داد: «من از ترس اینکه مژگان ناراحت شود یا دعوا کند، خیلی از کارهایم را به او نمی‌گفتم و پنهان می‌کردم. شاید همین پنهان‌کاری باعث شد شرایط بدتر شود. بارها از مژگان خواستم رفتارمان را اصلاح کنیم و حتی پیشنهاد دادم به مشاوره برویم، اما قبول نکرد. هر بار احساس کردم من را تحقیر می‌کند و تحت فشار قرار می‌دهد. با این حال قبول دارم که اشتباه کرده‌ام. حتی نمی‌خواهم با آن خانم ازدواج کنم. واقعاً از این شرایط خسته و افسرده شده‌ام و می‌خواهم مدتی تنها زندگی کنم.»
کیوان در پایان گفت: «من هم با طلاق موافقم. شاید جدایی باعث شود هر دو ما به آرامش برسیم. ما از این زندگی یکنواخت خسته شده‌ایم.»
قاضی پس از شنیدن اظهارات این زوج جوان، دقایقی سکوت کرد و سپس گفت: «من تصور می‌کنم تصمیمی که گرفته‌اید تا حدی هیجانی و تحت تأثیر شرایط فعلی است. بهتر است مدتی به مشاوره خانواده بروید و با آرامش درباره آینده زندگی‌تان تصمیم بگیرید. اگر مشکل حل نشد، آن وقت درباره طلاق تصمیم‌گیری خواهد شد.»
سپس از آنها خواست صورت‌جلسه را امضا کنند و برای جلسه بعدی منتظر بمانند.

17302

کد مطلب 2274288

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 6 =

آخرین اخبار