فرار از دست نازی‌ها؛ داستان خانواده‌ای که ۸۰ سال بعد، میلیاردرِ بازمانده را به گذشته کشاند

مایکل موریتز، مدیرعامل سابق یک شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر، در کتاب «Ausländer» (بیگانه) به میراث خانوادگی خود و داستان فرار خانواده‌اش از نازی‌ها می‌پردازد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در سال ۲۰۰۶، مایکل موریتز در شرکت سرمایه‌گذاری «سکویا کپیتال» در ساحل غربی آمریکا، جایی که شریک مدیریتی آن بود، جلسه‌ای برگزار می‌کرد که ناگهان از حال رفت و بیهوش شد.

موریتز، روزنامه‌نگاری زاده ولز است که بعدها به یک میلیاردر سرمایه‌گذار خطرپذیر تبدیل شد و بیشتر سال‌های بزرگسالی‌اش را در کالیفرنیا گذراند. اما بیماری ناگهانی او ریشه در هویتی بسیار قدیمی‌تر داشت؛ نوعی نادر از سرطان خون که در میان یهودیان اشکنازی شیوع بیشتری دارد. موریتز در آغاز خاطرات خود با عنوان «Ausländer» (بیگانه) می‌نویسد: «هیچ راهی برای فرار از میراثم وجود نداشت. این میراث در رگ‌هایم جریان داشت.»

پزشک متخصص خون او معتقد بود که بعید است موریتز به ۷۰ سالگی برسد؛ او اکنون ۷۲ سال دارد. همین مسئله باعث شد موریتز نگاهش را به گذشته معطوف کند؛ ابتدا به کاردیف، زادگاهش و شهری که ۱۹ سال نخست زندگی‌اش را در آن گذراند، و سپس حتی دورتر، به تاریخ ورود خانواده‌اش به این شهر در دهه ۱۹۳۰؛ زمانی که اعضای خانواده‌اش به‌عنوان پناهنده از آلمان نازی گریخته بودند.

در دوران کودکی موریتز، والدینش، آلفردِ آرام و از نظر عاطفی دور از خانواده و دوریسِ تندخو اما عمیقاً نوع‌دوست، به‌ندرت درباره زندگی خود پیش از ورود به کاردیف صحبت می‌کردند؛ چه رسد به این‌که از فقدان‌ها و آسیب‌های روحی خود چیزی بگویند. آن‌ها درعوض تلاش می‌کردند تصویری از یک زندگی کاملاً عادی و معمولی بریتانیایی ارائه دهند.

به باور پسرشان، ناتوانی آن‌ها در سوگواری «تقریباً به‌ طور قطع علت خشم، پرخاشگری‌های ناگهانی و فقدان همدلی‌شان بود.»

پس از مرگ دوریس، پنج جعبه از ولز به دست موریتز رسید که داخل آن‌ها عکس‌ها، اسناد و یادگاری‌هایی قرار داشت؛ چیزی که موریتز آن را «میراثی تمام‌عیار» می‌نامد و دریچه‌ای به زندگی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایش بود. هر دو خانواده، موریتز و رات، از نسل «شوتس‌یهودن»‌ها (Schutzjuden) بودند؛ «یهودیان تحت حمایت» که در قرن‌های گذشته در ازای پرداخت مالیات‌های سنگین‌تر و برخورداری از حقوق محدود، از نوعی حمایت سلطنتی برخوردار شده بودند.

با شدت گرفتن فشارهای نازی‌ها، هر دو خانواده راه‌هایی پیدا کردند تا فرزندان‌شان را به بریتانیا بفرستند، اما برای ترک کشور خودشان همچنان دست‌دست کردند؛ آن‌ها حاضر نبودند باور کنند کشوری که در آن زندگی می‌کردند، روزی چنین کامل و مطلق به آن‌ها پشت کند.

موریتز در بازسازی جزئیات زندگی پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایش به بهترین شکل ظاهر می‌شود؛ او مجموعه جعبه‌های پر از شواهد و مدارک را با ظرافت به روایتی تبدیل می‌کند که به خواننده اجازه می‌دهد تصور کند موج خونین وحشت نازی‌ها، هنگامی که به سوی آن‌ها پیش می‌آمد، چگونه به نظر می‌رسید. این تصور که چنین کشتاری می‌تواند در آلمان برای آن‌ها رخ دهد ــ کشوری که یهودیان در آن دیگر صرفاً کشاورز و مغازه‌دار نبودند و در میان‌شان پزشک، قاضی، نویسنده و آهنگساز نیز حضور داشت ــ «کاملاً غیرقابل تصور بود.»

فرار از دست نازی‌ها؛ داستان خانواده‌ای که ۸۰ سال بعد، میلیاردرِ بازمانده را به گذشته کشاند
عنوان

خانواده رات در ۲۸ اوت ۱۹۳۹ [۵ شهریور ۱۳۱۸]، با خودرو از مرز هلند عبور داده شدند تا خود را به کشتی‌ای برسانند که مقصدش انگلستان بود. نازی‌ها در اول سپتامبر [۹ شهریور ۱۳۱۸] به لهستان حمله کردند و راه فرار از سمت غرب نیز بسته شد.

ماکس موریتز رفتن خود را به تعویق انداخته بود؛ او نگران بود که برای شروع دوباره زندگی در کشوری جدید بیش از حد پیر شده باشد. همسرش نیز در انتظار انجام عمل جراحی کیسه صفرا بود. هر دوی آن‌ها بعدها تبعید و کشته شدند.

داستان‌هایی که نوه خانواده از گذشته آن‌ها کشف کرده، با تأمل او درباره میراث‌شان ــ و همچنین تأملی درباره مفهوم «خانه» ــ آغاز و پایان می‌یابد. در زبان آلمانی، واژه Heimat به کار می‌رود؛ واژه‌ای که ریشه‌های عمیق و پیوند عاطفی ناگسستنی با یک سرزمین را تداعی می‌کند. اما همه این‌ها از خانواده موریتز گرفته شد و او را سرگردان و بی‌ریشه باقی گذاشت؛ همان «خارجی» همیشگی که عنوان کتاب نیز به او اشاره دارد.

موریتز می‌گوید: «عجیب است که آدم احساس کند بیرون از یک جمع قرار دارد، در حالی که همه او را یکی از اعضای آن جمع می‌دانند. اما من ۸۰ سال پس از هولوکاست هنوز همین احساس را دارم.»

بازگشت دولت ترامپ این احساس ناامنی را در او تشدید کرده است. کتاب «Ausländer» با ابراز صریح انزجار نویسنده از رئیس‌جمهور و اطرافیانش آغاز و با همین لحن به پایان می‌رسد؛ رویکردی که از نظر لحن با نوشته‌های سوگوارانه و تأمل‌برانگیز او درباره گذشته تفاوت دارد.

موریتز می‌گوید: «سخت است اجازه ندهیم سایه‌های آلمان نازی که تا آستانه خانه‌مان رسیده‌اند، به زندگی‌مان راه پیدا کنند.» او با خود فکر می‌کند اگر نسخه‌ای آمریکایی‌شده از رایش در آمریکا شکل بگیرد، چند نفر از هم‌وطنانش سکوت خواهند کرد و چند نفر با آن همکاری خواهند کرد.

او حتی شروع به تهیه برنامه‌های جایگزین برای آینده کرده است؛ هرچند نقطه شروعش بسیار مساعدتر از پدربزرگ و مادربزرگش است. او منابع مالی گسترده‌ای در اختیار دارد، ازجمله ملکی در توسکانی، و همچنین دو گذرنامه. موریتز علاقه‌ای به بازگشت به بریتانیای پسابرگزیت، در شرایط افزایش یهودستیزی، ندارد. درعوض، برای دریافت تابعیت آلمان درخواست داده است؛ حقی قانونی که برای قربانیان نازیسم و نوادگان آن‌ها در نظر گرفته شده است. او آلمان را کشوری می‌داند که به نظرش «نسبت به تهدید کسانی که نفرت در دل دارند، هوشیار است.»

این برداشت، با توجه به این‌که راست افراطی در آلمان پیشرفت قابل‌توجهی داشته و گزارش‌های مربوط به حوادث یهودستیزانه نیز اخیراً افزایش یافته، تا حدی خوش‌بینانه به نظر می‌رسد.

موریتز می‌پذیرد که شاید در تصمیمش برای گرفتن تابعیت آلمان نوعی «کشش ناخودآگاه» وجود داشته باشد؛ کششی ریشه‌دار در خاطراتی پروستی از دوران کودکی، از قدم زدن دست در دست پدرش و حمل ظرفی پر از شیر تازه مزرعه در تعطیلات خانوادگی؛ بویی از همان Heimat یا حس تعلق به سرزمین مادری.

موریتز اشاره‌ای به این موضوع نمی‌کند که به مهاجرت به اسرائیل فکر کرده باشد. او هرگز «با شهرک‌نشینان منفور اسرائیلی و نمایندگان سیاسی نفرت‌انگیزشان که سرزمین‌های فلسطینیان را غارت کرده‌اند»، احساس همبستگی نکرده است.

یک خاطرات‌نگاری درباره هولوکاست الزاماً وظیفه‌ای برای ارزیابی رویدادهای روز ندارد، اما کتاب موریتز صراحتاً می‌کوشد میان گذشته و زمان حال، شباهت‌هایی پیدا کند. از این منظر، مهم به نظر می‌رسد که ما، چه به‌ عنوان نوادگان قربانیان و چه بازماندگان، چگونه با درگیری ادامه‌دار در غزه مواجه می‌شویم...

منبع: نیویورک تایمز - منتشرشده در ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۶ برابر با ۳۰ شهریور ۱۴۰۵

۲۵۹

کد مطلب 2278253

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین