چرا پیکره موسی اثر میکل ‌آنژ شاخ دارد؟

چرا مجسمه موسی اثر میکل‌آنژ برخلاف دیگر آثار هم‌دوره دارای دو شاخ کوچک است و این ویژگی چگونه از متن عبری کتاب مقدس به مرمر راه یافت؟

علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، و کارشناس‌ارشد تاریخ ایران باستان): در شهر رم در کلیسای سایسنت پیترو در وینکولی[i] مجسمه‌ای از جناب موسی پیامبر است که بر صندلی خود نشسته؛ مردی عظیم‌الجثه با لوح‌های شریعت[ii] زیر بازوی راست، ریشی پیچان و چهره‌ای که هم خشم را نشان می‌دهد و هم تأملی سنگین را؛ اما در میان این هیبت آشنا جزئیاتی وجود دارد که برای مخاطب امروز غریب می‌نماید، دو شاخ کوچک بر سر موسی! اما چرا میکل ‌آنژ پیامبری را که در سنت یهودی و مسیحی حامل شریعت الهی است شاخ‌دار نشان داد؟ آیا این شاخ‌ها نشانه شیطان، قدرت یا چیزی کاملاً متفاوت‌اند؟ و مهم‌تر از همه آیا میکل ‌آنژ خود چنین تصویری را ابداع کرد؟ پاسخ را نمی‌توان تنها در نبوغ هنری میکل ‌آنژ جست‌وجو کرد، برای فهم این دوشاخ باید از مرمر رم دور شویم و از شهر رم به متن لاتینی کتاب مقدس،[iii] از آن‌جا به متن عبری و از متن عبری به کوه سینا بازگردیم. در این مسیر یک واژه عبری و تاریخ طولانی ترجمه و تفسیر، سرانجام به تصویری بدل می‌شود که قرن‌ها بعد بر پیشانی موسیِ میکل ‌آنژ ظاهر خواهد شد؛ تصویری که امروز ممکن است عجیب به نظر برسد، اما در زمان خود ریشه‌هایی بسیار کهن‌تر داشت.

موسی در آستانه خشم

میکل‌آنژ پیکره موسی را در فاصله حدود ۱۵۱۳ تا ۱۵۱۵ میلادی از مرمر کارارا[iv] برای مجموعه آرامگاه ژولیوس دوم[v] تراشید، اثری که سرانجام در کلیسای سن‌پیترو این وینکولی در رم قرار گرفت؛ موسی در این‌جا نشسته است، لوح‌های شریعت را زیر بازوی راست نگاه‌ داشته و بدن قدرتمندش در حالتی قرار گرفته که گویی آرامش نشستن تنها لحظه‌ای پیش از برخاستن است. میکل آنژ به‌ جای نمایش پیامبری آرام و منزوی، موسی را در اوج اقتدار و تنش به تصویر کشیده است؛ حجم عضلات، پیچش بدن، چرخش سر و نگاه نافذ او همگی احساس نیرویی مهارشده را ایجاد می‌کنند؛ گویی پیکره در آستانه واکنش است. این حالت با روایت کتاب خروج درباره بازگشت موسی از کوه سینا و مشاهده گوساله زرین پیوند داده شده است؛ لحظه‌ای که خشم موسی به شکستن لوح‌های شریعت می‌انجامد؛ اما بااین‌همه راز اصلی اثر نه در ریش و عضلات و نه حتی در خشم موسی، بلکه در دو برآمدگی کوچکی است که از میان موهای او بیرون آمده‌اند.

نقطه آغاز معما؛ سفر خروج، فصل ۳۴

برای فهم راز چهره موسی باید از خود پیکره فاصله بگیریم و به متنی بازگردیم که روایت آن را شکل داده است، کتاب خروج. موسی پس از دیدار دوباره با خداوند بر کوه سینا لوح‌های شریعت را در دست می‌گیرد و از کوه پایین می‌آید؛ اما این بار کتاب مقدس نکته‌ای غیرمعمول درباره چهره او بیان می‌کند. در خروج ۳۴:۲۹–۳۵ هنگامی که موسی از کوه سینا فرود می‌آید پوست چهره او دگرگون توصیف می‌شود و همین عبارت کوتاه قرن‌ها بعد به یکی از مهم‌ترین معماهای تصویری تاریخ هنر مسیحی تبدیل خواهد شد. در متن عبری واژه و ساختار نحویِ مربوط به چهره موسی محل بحث تفسیری است، ریشه ק־ר־ן که در آوانویسیِ نوشتاری به صورت q-r-n نوشته می‌شود با صورت‌هایی چون qāran و واژه qeren در سنت واژگانی عبری به حوزه معنایی «شاخ» و نیز مفاهیم مرتبط با برآمدگی یا تابش پیوند یافته است. از همین‌جا دو مسیر مهم در ترجمه و تفسیر پدیدار شده است، آیا چهره موسی به معنای دقیق کلمه «شاخ‌دار» شده بود یا از چهره او «پرتوهای نور» می‌تابید؟ البته این مسئله را نمی‌توان به این گزاره ساده فروکاست که «یک واژه عبری دو معنیِ دقیقِ شاخ و نور داشت و ژروم[vi] اشتباه ترجمه کرد» ابهام هم به ساخت واژه و هم به نحو و بافت عبارت مربوط است و سنت‌های تفسیری متفاوتی را امکان‌پذیر کرده است؛ بنابراین آن‌چه در برابر ما قرار دارد نه یک اشتباه ساده ترجمه، بلکه یک دو راهی تفسیری است «موسیِ شاخ‌دار یا موسیِ تابان؟»

چرا پیکره موسی اثر میکل ‌آنژ شاخ دارد؟

ژروم؛ جایی که شاخ‌ها وارد جهان لاتین شدند

در این‌جا پای ژروم مترجم بزرگ کتاب مقدس به لاتین به میان می‌آید. ترجمه او که بعدها به نام ولگات شناخته شد برای قرن‌ها یکی از متون بنیادین مسیحیت غربی بود. در خروج ۳۴:۲۹ ژروم برای توصیف چهره موسی عبارتی به کار برد که سرنوشت این تصویر را در هنر غرب دگرگون کرد: cornuta esset facies sua؛ یعنی «چهره او شاخ‌دار بود» متن لاتینی در ادامه همین فصل نیز این تعبیر را درباره چهره موسی تکرار می‌کند. این‌جاست که روایت مشهور شکل می‌گیرد، ژروم واژه عبری qāran را که در این آیات به ‌صورت فعل آمده در معنای مرتبط با qeren یعنی «شاخ» فهمید درحالی‌که در بسیاری از ترجمه‌های جدید همان عبارت به درخشیدن، تابیدن یا پرتو افکندن ترجمه می‌شود. متن عبری خروج ۳۴:۲۹-۳۰ واقعاً از صورت فعلی qāran استفاده می‌کند و ساختار عبارت به پوست چهره موسی مربوط است؛ اما این‌جا باید از تکرار یک داستان ساده تاریخی پرهیز کرد که «ژروم دو واژه را اشتباه گرفت و به همین دلیل موسی شاخ‌دار شد» پژوهش‌های جدیدتر این توضیح را بیش از اندازه ساده می‌دانند. «بوریس نایموشین»[vii] در مطالعه‌ای درباره ژروم و شاخ‌های موسی استدلال می‌کند که مسئله را باید در چارچوب دو خوانش تفسیری رقیب دید، از این منظر ژروم با ابهامی واقعی در سنت واژگانی و تفسیری روبه‌رو بود و انتخاب cornuta را می‌توان تصمیمی آگاهانه دانست نه صرفاً لغزشی ابتدایی در ترجمه؛ بنابراین شاخ‌های موسی پیش از آن‌که به مرمر میکل آنژ برسند نخست در یک تصمیم ترجمه‌ای و تفسیری وارد جهان لاتین شدند. پرسش بعدی این است؛ ژروم دقیقاً چه سنت‌هایی را پیش روی خود می‌دید و چرا از میان آن‌ها خوانش «شاخ‌دار» را برگزید؟

میکل‌آنژ اولین کسی نبود که موسی را شاخ‌دار نشان داد

اگر داستان را این‌گونه روایت کنیم که ژروم در ترجمه خود موسی را شاخ‌دار کرد و چند قرن بعد میکل آنژ این اشتباه را مستقیماً به مرمر منتقل کرد بخش مهمی از تاریخ تصویر را از دست خواهیم داد. Moses cornuta یعنی «موسیِ شاخ‌دار» پیش از میکل آنژ در هنر مسیحی وجود داشت و در سنت تصویری شمال اروپا به یک ویژگی شناخته‌شده برای نمایش حضرتِ موسی تبدیل شده بود، اما وضعیت در ایتالیا به‌ویژه در فلورانس[viii] و رم متفاوت بود؛ پژوهش «گِرد بلوم»[ix] نشان می‌دهد که پیش از میکل آنژ نمونه‌های موسیِ شاخ‌دار در این مناطق بسیار اندک‌اند؛ در مقابل پرتوهای نور (rays of light) شیوه‌ای مهم برای نشان‌ دادن چهره تابان موسی بودند، این سنت را می‌توان در آثار هنرمندان فلورانسی ازجمله Giovanni Pisano، Lorenzo Ghiberti و نقاشانی چون Fra Angelico دنبال کرد. حتی رافائل (Raphael) در Disputa del Sacramento در واتیکان، موسی را با پرتوها و بدون شاخ نشان داده بود، بنابراین مسئله میکل آنژ فقط انتخاب میان ترجمه ژروم و اصل عبری آن نبود؛ او در محیطی هنری کار می‌کرد که راه دیگری برای تصویر کردن موسی در اختیارش بود؛ به‌ جای شاخ می‌توانست همانند بسیاری از نمونه‌های ایتالیایی پیش از خود پرتوهای نور را بر چهره موسی بنشاند و همین واقعیت معمای ما را یک گام جلوتر می‌برد؛ اگر میکل آنژ می‌توانست موسی را با پرتوهای نور نشان دهد، چرا شاخ را انتخاب کرد؟ از این‌جا دیگر مسئله فقط تاریخ یک ترجمه نیست، مسئله «انتخاب آگاهانه یک هنرمند در میان چند امکان تصویری است.»

چرا میکل آنژ «شاخ» را انتخاب کرد؟

اکنون به قلب معما می‌رسیم؛ اگر میکل آنژ در فلورانس و رم می‌توانست موسی را با پرتوهای نور نشان دهد چرا در پیکره خود دو شاخ کوچک بر سر او نشاند؟ پاسخ را نمی‌توان با یک علت واحد توضیح داد، چند عامل در این انتخاب هنری به یکدیگر نزدیک می‌شوند: نخست وفاداری به متن لاتینی ولگات است؛ میکل آنژ در جهانی فرهنگی می‌زیست که کتاب مقدس برای مسیحیان غربی عمدتاً از طریق لاتین خوانده می‌شد و عبارت facies cornuta «چهره شاخ‌دار» بخشی شناخته‌شده از متن خروج بود. «گِرد بلوم» استدلال می‌کند که میکل آنژ در این‌جا عبارت ولگات را تقریباً به ‌صورت تحت‌اللفظی به زبان پیکره ترجمه کرده است، واژه‌ای که در متن لاتینی خوانده می‌شد، در مرمر به یک ویژگی بصری تبدیل شد. اهمیت این نکته زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم در فلورانس و رمِ پیش از او پرتوهای نور برای نمایش چهره موسی رواج بیشتری داشتند. اما شاخ صرفاً یک انتخاب واژگانی نبود در بسیاری از سنت‌های تصویری و دینی جهان باستان شاخ می‌توانست نشانه قدرت، اقتدار، شکوه، باروری و نیروی فرابشری باشد؛ از این منظر شکل شاخ‌مانند لزوماً معنایی شیطانی نداشت در زمینه موسی، می‌توانست بر منزلت و قدرت فوق بشری پیامبر دلالت کند؛ بااین‌حال نباید از این شباهت نمادین نتیجه گرفت که میکل آنژ مستقیماً از شاخ‌های شاهان آشوری[x] یا تصاویر پادشاهان ایرانی الهام‌گرفته است. اگر بخواهیم شاخ‌های هنر آشوری یا ایرانی را در این مقاله مطرح کنیم، جای درست آن مقایسه تطبیقی تاریخ نمادها است نه ادعای انتقال مستقیم یک الگوی تصویری؛ بنابراین شاید مهم‌ترین نکته این باشد میکل آنژ مجبور نبود شاخ را انتخاب کند؛ او در برابر سنتی که امکان نمایش موسی با پرتوهای نور را نیز پیش رویش گذاشته بود شاخ را برگزید. همین انتخاب شاخ را از یک مسئله ترجمه‌ای به یک تصمیم هنری تبدیل می‌کند.

آیا شاخ‌های موسی معنای شیطانی دارند؟

برای مخاطب امروز شاید نخستین پرسش این باشد اگر شاخ در هنر مسیحی نشانه شیطان و موجودات اهریمنی است چرا موسی پیامبر با دو شاخ بر سرش به تصویر کشیده شده است؟ پاسخ این است که شاخ همیشه معنایی شیطانی نداشته است؛ در بسیاری از سنت‌های دینی و هنری شاخ می‌توانست نشانه قدرت، اقتدار، شکوه و نیرویی فرابشری باشد؛ حتی در سنت مسیحی نیز معنای شاخ یک‌دست نبود و باید آن را در بافت هر تصویر و دوره تاریخی تفسیر کرد، بنابراین شاخ‌های موسی را نمی‌توان صرفاً با معیار معنایی که امروز از تصویر شیطان در ذهن داریم، تفسیر کرد. در مورد میکل آنژ نیز شواهد موجود اجازه نمی‌دهد با اطمینان بگوییم که او با افزودن شاخ‌ها قصد داشت موسی یا یهودیان را تحقیر کند، البته این مسئله در پژوهش هنر جدی گرفته شده است. «استیفن برتمن»[xi] برای نمونه، استدلالی بسیار متفاوت ارائه کرده و شاخ‌های موسی را در زمینه سنت‌های دیرپای ضد یهودی در هنر و ادبیات مسیحی بررسی کرده است؛ در مقابل پژوهش «گِرد بلوم» بر مجموعه‌ای از عناصر پیچیده‌تر در اندیشه و شمایل‌نگاری میکل آنژ تمرکز دارد و از ابعاد «ضد یهودی» به ‌عنوان یکی از موضوعات قابل‌بررسی سخن می‌گوید؛ اما تحلیل او را نمی‌توان به گزاره ساده میکل آنژ برای تحقیر یهودیان به موسی شاخ داد فروکاست. پس شاخ‌های موسی را باید در دو سطح دید: در اصل نشانه‌ای از اقتدار و درخشش پیامبر در سنت تصویری و در برخی زمینه‌های تاریخی بعدی عنصری که می‌توانست بارهای معنایی منفی و حتی ضد یهودی نیز پیدا کند؛ این تفاوت کلید فهم تاریخی پیکره است.

شاخ یا نور؟ دو تصویر متفاوت از موسی

در تاریخ تصویر موسی دو شیوه متفاوت برای فهم چهره او شکل گرفت، موسیِ پرتوافشان و موسیِ شاخ‌دار. در تصویر نخست پرتوهای نور از چهره موسی بیرون می‌آیند و آن‌چه را متن خروج از تماس او با خداوند روایت می‌کند به زبان تصویری تبدیل می‌کنند؛ موسی پس از مواجهه با امر الهی چهره‌ای درخشان دارد. نور در این‌جا می‌تواند نشانه حضور و فیض الهی باشد، چیزی که از جهان مینَوی به چهره انسان رسیده است. در تصویر دوم همین تجربه الهی به شکلی کاملاً متفاوت مجسم می‌شود؛ شاخ‌ها نه همچون پرتوهایی گذرا، بلکه به‌ صورت دو حجم مادی و پایدار بر سر موسی ظاهر می‌شوند؛ نشانه‌ای دیداری که بدن انسان را با قدرتی فراتر از او پیوند می‌دهد؛ تفاوت این دو تصویر را می‌توان چنین خلاصه کرد:

پرتو می‌گوید موسی حامل نور الهی است؛ شاخ نشان می‌دهد که تماس با امر الهی نشانی آشکار بر چهره او گذاشته است و این‌جاست که انتخاب میکل آنژ اهمیت پیدا می‌کند؛ او نمی‌توانست نور را مانند یک نقاش بر سطح تصویر پراکنده کند او با مرمر کار می‌کرد؛ بنابراین در یک خوانش تفسیری می‌توان گفت چیزی را که در متن و سنت تصویری به‌ صورت «نور» فهمیده می‌شد به ماده تبدیل کرد؛ نور در این‌جا به دو حجم کوچک مرمرین بدل شده است «میکل‌آنژ نور را به ماده تبدیل کرد» این جمله البته یک تفسیر هنری است نه گزارشی از نیت اثبات‌شده میکل‌آنژ؛ اما شاید بتواند یکی از دقیق‌ترین راه‌ها برای توصیف تفاوت میان «موسیِ تابان» و «موسیِ شاخ‌دار» باشد.

آیا میکل آنژ واقعا اشتباه ژروم را مجسم کرد؟

پس از پیمودن این مسیر می‌توانیم به پرسش آغازین بازگردیم، آیا میکل آنژ واقعا «اشتباه ژروم» را در مرمر مجسم کرد؟ نه، دست‌کم نه به این سادگی! اگر اشتباه را به معنای یک لغزش تصادفی در ترجمه بدانیم، این تعبیر بخش مهمی از تاریخ را نادیده می‌گیرد. ترجمه ژروم قرن‌ها در سنت مسیحی لاتینی حضور داشت؛ تصویر «موسیِ شاخ‌دار» نیز مدت‌ها پیش از میکل آنژ در هنر مسیحی پدید آمده بود و خوانش شاخ را نمی‌توان صرفاً حاصل یک اشتباه ساده واژگانی دانست. پژوهش‌های جدید بر وجود سنت‌های تفسیری رقیب و امکان انتخاب آگاهانه شاخ تأکید کرده‌اند؛ از سوی ‌دیگر میکل آنژ در محیطی کار می‌کرد که ترجمه لاتینی کتاب مقدس مسیحیان وولگات بخشی اساسی از فرهنگ کتاب مقدس بود؛ او همچنین در ایتالیای مرکزی جایی که نمایش موسی با پرتوهای نور سابقه‌ای مهم داشت آگاهانه امکان دیگری پیش روی خود داشت، انتخاب شاخ بنابراین نمی‌تواند صرفاً نتیجه اجبار یک ترجمه باشد؛ پس شاید دقیق‌تر باشد بگوییم؛ میکل ‌آنژ یک اشتباه را تکرار نکرد، یک سنت تفسیری را مجسم کرد. شاخ‌های او حاصل زنجیره‌ای از متن، ترجمه، تفسیر و انتخاب هنری هستند و همین زنجیره است که آن‌ها را به یکی از جذاب‌ترین معماهای تاریخ هنر تبدیل می‌کند.

وقتی ترجمه به مرمر تبدیل می‌شود

داستان شاخ‌های موسی از یک پیکره آغاز نمی‌شود، از یک واژه آغاز می‌شود. در متن عبریِ خروج واژه‌ای قرار دارد که امکان خوانش‌های متفاوتی را پدید می‌آورد. ژروم آن را در متن لاتینی به شکلی ترجمه کرد که چهره موسی را «شاخ‌دار» می‌نمود؛ مفسران درباره معنای این تعبیر بحث کردند و سنت‌های تصویری آن را به شکل‌های گوناگون به تصویر کشیدند تا سرانجام میکل آنژ یکی از این خوانش‌ها را در پیکره‌ای از مرمر کارارا تثبیت کرد؛ در این نظرگاه دوشاخ کوچک بر سر موسی صرفاً جزئی عجیب در یک شاهکار رنسانسی نیستند، آن‌ها حامل تاریخی چندلایه از انتقال معنا هستند؛ معنایی که از زبان عبری به ترجمه لاتینی از ترجمه به تفسیر مسیحی، از تفسیر به سنت تصویری و سرانجام از سنت تصویری به دست میکل ‌آنژ و مرمر منتقل شده است؛ در این مسیر یک واژه از زبان به الهیات، از الهیات به تصویر و از تصویر به ماده منتقل می‌شود؛ شاید به همین دلیل شاخ‌های موسی بیش از آن‌که داستان یک اشتباه باشند داستان دگرگونی معنا هستند؛ داستان این‌که چگونه یک واژه می‌تواند قرن‌ها سفر کند در هر مرحله معنایی تازه پیدا کند و سرانجام در دست هنرمند به چیزی تبدیل شود که دیگر نمی‌توان آن را فقط خواند، بلکه باید دید...

 

[i] کلیسای سن پیترو این وینکولی (San Pietro in Vincoli): کلیسایی در رم

[ii] لوح‌های شریعت (Tablets of the Law): دو لوح سنگی حاوی فرمان‌های الهی که، بنا بر کتاب مقدس، موسی (Moses) در کوه سینا دریافت کرد.

[iii] کتاب مقدس (Bible): مجموعهٔ متون مقدس یهودیت و مسیحیت، شامل عهد عتیق و عهد جدید.

[iv] مرمر کارارا (Carrara marble): سنگ مرمر سفید و مرغوبی از معادن کارارا در ایتالیا

[v] ژولیوس دوم (Julius II): پاپ کلیسای کاتولیک روم از ۱۵۰۳ تا ۱۵۱۳ و حامی اصلی میکل آنژ در ساخت مقبرهٔ خود.

[vi] ژروم (Jerome): مترجم و متأله مسیحی سدهٔ چهارم میلادی و مترجم اصلی کتاب مقدس به لاتین در ترجمهٔ وولگات (Vulgate).

[vii] Boris Naimushin, “St. Jerome and the Horns of Moses: Do Not Judge Hastily,” Yearbook of the Department of Foreign Languages and Cultures ۳ (۲۰۲۱): ۱۶۵–۱۷۷.

[viii] فلورانس (Florence): شهری تاریخی در ایتالیا و از مهم‌ترین مراکز هنر و فرهنگ رنسانس.

[ix] Gerd Blum, “In foramine petrae. Michelangelos wörtliche Auslegung der Vulgata und die Hörner seines Moses in San Pietro in Vincoli,” Vulgata in Dialogue ۴ (۲۰۲۰): ۴۵–۷۸.

[x] آشوری (Assyrian): منسوب به تمدن و امپراتوری آشور (Assyria) در شمال میان‌رودان باستان.

[xi] استیفن برتمن (Stephen Bertman)، پژوهشگر و استاد مطالعات کلاسیک و تمدن‌های باستانی.

۲۵۹

کد مطلب 2278759

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 13 =

آخرین اخبار