جناح گرایی عامل اصلی جنگ داخلی/ قطبی‌سازی قومی و نخبگان سیاسی آتش خشونت را شعله‌ور می‌کنند/ چگونه ساختارهای سیاسی از درون فرو می‌پاشند؟

مونتی مارشال، یکی از رهبران نیروی ویژه‌ی بی‌ثباتی سیاسی، همراه با بنجامین کول، صدها کشور را بررسی کردند و میزان جناح‌گرایی در آن ها را طی یک دوره‌ی هفتادساله سنجیدند. آنها دریافتند که پس از آنکه یک کشور وارد منطقه‌ی آنوکراسی می‌شود، ظهور یک جناح سیاسی مهم‌ترین نشانه‌ی هشداردهنده‌ی جنگ داخلی است. مارشال می‌گوید: «ما تمام موارد جناح‌گرایی را مطالعه کردیم و کاملاً متقاعد شده‌ام که [این عامل]، در خارج از آنوکراسی، نیرومندترین متغیر است.» دو متغیر ــ آنوکراسی و جناح‌گرایی ــ بهتر از هر عامل دیگری پیش‌بینی می‌کردند که جنگ‌های داخلی احتمالاً در کجا و چه زمانی آغاز خواهند شد.

گروه اندیشه: وحید اسلام‌زاده بخش هایی از کتاب باربارا اف. والتر به نام «چگونه جنگ داخلی شروع می شود» را ترجمه کرده و قسمت یک و دو آن در خبرگزاری خبرآنلاین منتشر شد. در ترجمه حاضر، والتر، روایت چگونگی آغاز و پایان جنگ‌های داخلی، داستان پیوند پیچیده‌ای میان هویت، قدرت مادی، و فروپاشی ساختارهای سیاسی را ادامه می دهد. تحلیل حاضر با بازخوانی رویدادهای پس از مرگ یوسیپ تیتو در یوگسلاوی، نشان می‌دهد که چگونه یک کشور متنوع از نظر قومی، مذهبی و زبانی، پس از یک دوره ثبات نسبی زیر سایه حکومت اقتدارگرا، به سرعت در دام خشونت و فروپاشی گرفتار شد. مرگ تیتو خلاء قدرتی ایجاد کرد که با بحران شدید اقتصادی، افت ارزش پول و افزایش نرخ بیکاری همراه شد. این وضعیت، زمینه را برای ظهور رهبران فرصت‌طلبی مانند اسلوبودان میلوشویچ فراهم ساخت؛ سیاستمدارانی که به‌جای تکیه بر برنامه‌های اقتصادی و اجتماعی یا ایدئولوژی‌های فراگیر، بر شکاف‌های قومی و مذهبی دست گذاشتند و با دستکاری حافظه تاریخی و زنده کردن خطوط گسست قدیم، مواضع سیاسی خود را تثبیت کردند.

گزارش حاضر با استناد به یافته‌های پژوهشی نوین و داده‌های آماری دانشگاهی، نشان می‌دهد که الگوی درگیری‌های داخلی در جهان دچار تغییری بنیادین شده است؛ اگر در اوایل قرن بیستم عامل اصلی جنگ‌های داخلی تضادهای طبقاتی و ایدئولوژیک بود، در دهه‌های اخیر اکثریت مطلق این منازعات بر اساس خطوط قومی و مذهبی شکل می‌گیرند. با این حال، برخلاف باور عمومی، تنوع قومی به خودی خود عامل مستقیم جنگ نیست، بلکه آنچه جامعه را به سوی خشونت سوق می‌دهد، پدیده‌ای به نام «جناح‌گرایی» (Factionalism) و تشکیل «ابرجناح‌ها» (Superfactions) است. جناح‌گرایی هنگامی رخ می‌دهد که احزاب سیاسی به‌جای برنامه‌های ملی، منحصراً بر پایه هویت‌های سرسخت قومی یا مذهبی شکل می‌گیرند و هدف خود را تسلط کامل بر قدرتی غارتگرانه و حذف مطلق رقبا قرار می‌دهند.

بر اساس داده‌های ارائه شده در متن، زمانی که یک کشور در وضعیت «آنوکراسی» (حکومتی میان دموکراسی و دیکتاتوری) قرار می‌گیرد، انباشت هم‌زمان گسست‌های جغرافیایی، طبقاتی، مذهبی و زبانی حول یک گروه خاص، احتمال بروز جنگ داخلی را تا دوازده برابر و در شرایط خاص تا سی برابر افزایش می‌دهد. تجلی این شکاف عمیق را می‌توان در تقابل جوامع روستاییِ سنت‌گرا با نخبگان و شهرنشینان کثرت‌گرا، مانند آن‌چه در نبرد وحشیانه ووکووار رخ داد، مشاهده کرد. این گزارش تبیین می‌کند که چگونه سیاستمداران رادیکال با زنده کردن ترس‌های جمعی، سرکوب نهادهای دموکراتیک، و تسخیر رسانه‌ها، شهروندان را به سوی بنیادی‌ترین لایه‌های هویتی سوق می‌دهند تا جایی که منطق گفت وگو جای خود را به منطق حذف و «پاکسازی قومی» می‌دهد. در نهایت، متن روشن می‌سازد که جنگ‌های داخلی نه محصول کینه‌های ابدی و ازلی گروه‌ها، بلکه حاصل کارکرد مسموم ساختارهای معیوب و سوءاستفاده نخبگان سیاسی از ترومای جمعی است. قسمت نخست این مقاله را در ادامه می خوانید:

****

سیاست بر لبه‌ی پرتگاه: چرا آنوکراسی‌ها جرقه‌زننده‌ی جنگ‌های داخلی هستند؟ از شکنندگی نهادها تا انتقام نخبگان: آناتومی سقوط به ورطه‌ی درگیری‌های خونین
باربارا اف. والتر

مردانی با یونیفورم نظامی، تابوت را با احتیاط از قطار آبی‌رنگ بیرون می‌آوردند، گویی درون آن گران‌بهاترین محموله قرار داشت. درون تابوت یوسیپ تیتو، رئیس‌جمهور پیشین یوگسلاوی، آرمیده بود که یک روز پیش از آن درگذشته بود. این سفر با قطار اهمیت زیادی داشت. قرار بود به شهروندان یوگسلاوی امکان دهد در سوگ رهبر محبوب خود بنشینند و با او وداع کنند. مسیر سیصد مایلیِ قطار، در طول هشت ساعت، از میان بخش‌های مختلف این کشور کوچک می‌گذشت تا همه بتوانند به ادای احترام بپردازند. در منطقه‌ی تپه‌ماهورِ زاگوریه، در مرز کرواسی و اسلوونی، جایی که تیتو در آن به دنیا آمده بود، مردم تا چهار ردیف در امتداد ریل ایستاده بودند. در طول مسیر نیز مردم زیر باران ایستاده و منتظر بودند تا قطار از کنارشان بگذرد. گروهی از زنان بیوه، با لباس‌های سیاه و سنگین، در دشتی ایستاده بودند و سرهایشان را به نشانه سوگواری فرود آورده بودند.

تیتو به علاقه‌اش به سیگار برگ، یونیفورم نظامی سفید و اتوکشیده‌اش، و عزمش برای متحد نگه داشتن یوگسلاوی تحت کنترل کامل خود شهرت داشت. مردم او را می‌ستودند، زیرا قهرمان جنگ جهانی دوم بود و علیه آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها جنگیده بود؛ همچنین نخستین کمونیستی بود که توانست با موفقیت در برابر استالین بایستد. او در طول یک نسل، زندگی بسیاری از یوگسلاوها را بهبود بخشیده و آن ها را از فقر به طبقه‌ی متوسط رسانده بود. همین‌طور که قطار آبی به سوی بلگراد، پایتخت صربستان، پیش می‌رفت، مردم شعری مشهور را تکرار می‌کردند: «رفیق تیتو، از راه تو منحرف نخواهیم شد!»

وقتی قطار در ۵ مه ۱۹۸۰ به بلگراد رسید، صدها هزار نفر در انتظار آن بودند. آنها در تمام خیابان‌ها، چنان فشرده در کنار یکدیگر ایستاده بودند که گویی چترهایشان به هم چسبیده بود. حاملان تابوت، با احتیاط و احترام، آن را از پله‌های ساختمان مجلل پارلمان بالا بردند؛ جایی که قرار بود تابوت برای ادای احترام عمومی در آن گذاشته شود. یوگسلاوها چند روز فرصت داشتند تا در سوگ او بنشینند، پیش از آنکه یکی از بزرگ‌ترین مراسم تشییع جنازه‌ی دولتی در تاریخ برگزار شود. مارگارت تاچر در آن مراسم شرکت می‌کرد. لئونید برژنف، یاسر عرفات و والتر موندیل، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، نیز حضور می‌یافتند. اما در آن لحظه، سکوتی فراگیر بر شهر حاکم بود. شوک و اندوهی که بر چهره‌ی مردم دیده می‌شد، همه‌چیز را بیان می‌کرد. این مرد ــ هرچند با بی‌رحمی ــ تقریباً به‌تنهایی توانسته بود یکی از متنوع‌ترین کشورهای جهان از نظر قومی را در کنار یکدیگر نگه دارد.

هنگامی که تیتو در سال ۱۹۵۳ به قدرت رسید، یوگسلاوی از نظر فرهنگی چشم‌اندازی دشوار و پیچیده بود؛ آمیزه‌ای از هشت قوم، پنج زبان و سه دین. صرب‌ها و کروات‌ها به یک زبان سخن می‌گویند، اما از دو الفبای متفاوت استفاده می‌کنند؛ در حالی که اسلوونیایی‌ها به زبانی اسلاوی سخن می‌گویند که با زبان آنان به‌کلی متفاوت است. صرب‌ها، کروات‌ها و اسلوونیایی‌ها همگی مسیحی‌اند، اما صرب‌ها عمدتاً ارتدوکس شرقی هستند، در حالی که اسلوونیایی‌ها و کروات‌ها عمدتاً کاتولیک رومی هستند و راهنمایی‌های دینی خود را از رهبران مذهبی متفاوتی دریافت می‌کنند.

مسلمانان بوسنی از نظر قومی با صرب‌ها و کروات‌ها یکسان‌اند، اما در دوران اشغال عثمانی به اسلام گرویدند؛ بسیاری از آنان نیز تحت تهدید مرگ به این دین روی آوردند. کوزوو، که استانی خودمختار در درون صربستان بود، تقریباً به‌طور کامل آلبانیایی‌نشین بود؛ در حالی که وویوودینا، یکی دیگر از استان‌های خودمختار، آمیزه‌ای درهم از مجارها، رومانیایی‌ها، اسلواک‌ها و روسین‌ها بود. جان رید، نویسنده‌ی جنگ در اروپای شرقی، مقدونیه، یکی از جمهوری‌های پیشین یوگسلاوی، را چنین توصیف کرده است: «آشفته‌ترین آمیزه‌ای از نژادها که تاکنون بتوان تصور کرد؛ [جایی که] ترک‌ها، آلبانیایی‌ها، صرب‌ها، رومانیایی‌ها، یونانی‌ها و بلغارها ... در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند، بی‌آنکه با هم درآمیزند.»

سیاست بر لبه‌ی پرتگاه: چرا آنوکراسی‌ها جرقه‌زننده‌ی جنگ‌های داخلی هستند؟ از شکنندگی نهادها تا انتقام نخبگان: آناتومی سقوط به ورطه‌ی درگیری‌های خونین
وحید اسلام‌زاده

مردمان یوگسلاوی همیشه در صلح و آرامش زندگی نکرده بودند. در طول جنگ جهانی دوم، یک سازمان فوق‌ملی‌گرای کروات، فاشیست و تروریستی به نام اوستاشه با آلمانی‌ها متحد شد و در نتیجه، اجازه یافت بر کرواسی حکومت کند. رهبر دولت اوستاشه‌ی کروات، آنتِ پاوِلیچ، ملی‌گرایی افراطی و بی‌رحم بود که برای پاک کردن کرواسی از غیرکروات‌ها فرمولی هولناک داشت: «یک‌سومشان را خواهیم کشت، یک‌سوم را از کرواسی بیرون خواهیم راند و یک‌سوم را به کاتولیسیسم درخواهیم آورد.» تا پایان جنگ، اوستاشه بین ۵۰۰ هزار تا ۷۰۰ هزار صرب را، و همچنین ده‌ها هزار یهودی و کولی را به قتل رسانده بودند.

تیتو از پدری کروات و مادری اسلوون به دنیا آمده بود و مصمم بود مردم پراکنده و ناهمگون یوگسلاوی را متحد نگه دارد؛ زیرا تنها از این راه می‌توانست کنترل حزب کمونیست را حفظ و حاکمیت شخصی خود را تثبیت کند. او می‌دانست که باید قدرت سیاسی صرب‌ها، که بزرگ‌ترین گروه قومی بودند، تضعیف شود. (صربستان پیش از جنگ، کشوری مستقل بود). راه‌حل او این بود که یوگسلاوی را به شش جمهوری تقسیم کند: بوسنی و هرزگوین، کرواسی، مقدونیه، مونته‌نگرو، صربستان و اسلوونی. هر گروه قومی می‌بایست یک پایگاه جغرافیایی برای خود داشته باشد، اما مرزها چنان ترسیم شدند که صرب‌های پرجمعیت‌تر، در سراسر همه‌ی جمهوری‌های دیگر، به استثنای اسلوونی، پراکنده باشند. در عوض، به صرب‌ها در سطح ملی، در مقایسه با دیگر گروه‌ها، بیشترین قدرت سیاسی داده شد. تیتو هرگونه ابراز هویت قومی را بی‌رحمانه سرکوب می‌کرد و به‌جای آن بر شعار «برادری و وحدت» تأکید داشت. این یک راهبرد درخشانِ تفرقه بینداز و حکومت کن بود. اما اکنون که تیتو مرده بود، آینده‌ی یوگسلاوی نامعلوم بود.

تنش‌ها تقریباً بلافاصله آغاز شدند. در سال ۱۹۸۱، دانشجویان آلبانیایی در کوزوو دست به اعتراض زدند و خواستار آن شدند که کوزوو، به‌جای آنکه بخشی از جمهوری صربستان باشد، خود به یک جمهوری مستقل در چارچوب یوگسلاوی تبدیل شود. اماکن تاریخی صرب‌ها در منطقه مورد هتک حرمت قرار گرفت، خشونت آغاز شد و صدها آلبانیاییِ قومی کشته شدند. در همین حال، اقتصاد سراسر یوگسلاوی شروع به فروپاشی کرد؛ ارزش پول کشور، دینار، به‌شدت سقوط کرد، نرخ بیکاری به نزدیک ۲۰ درصد رسید و ۲۰ درصد دیگر از جمعیت نیز با اشتغال ناقص روبه‌رو بودند. وخیم‌تر شدن شرایط زندگی و آشکارتر شدن نشانه‌های فساد دولتی، مشروعیتِ اتحادیه‌ی کمونیست‌ها، یعنی حزب حاکم، را فرسوده کرد. این وضعیت، هم رنجش قومیِ غیرصرب‌ها از «طبقه‌ی حاکم» صرب را تشدید کرد و هم نارضایتی جمهوری صربستانِ «محروم» را از جمهوری‌های مرفه‌ترِ اسلوونی و کرواسی افزایش داد.

در صربستان، یکی از رهبران حزب کمونیست به نام اسلوبودان میلوشویچ تصمیم گرفت با بهره‌برداری از این شکاف‌های قومی برای خود نامی دست‌وپا کند. رهبران حزب او را به کوزوو فرستاده بودند تا به برقراری صلح کمک کند؛ اما برخلاف انتظار، و در کمال شگفتی همگان، به صرب‌های ساکن منطقه وعده داد که به آنان کمک خواهد کرد در برابر سلطه‌ی آلبانیایی‌ها مقاومت کنند. کوزوو در دوران قرون وسطی مرکز پادشاهی صربستان بود. مهم‌ترین بناهای تاریخی مسیحی صرب، صومعه‌ها و کلیساهای این کشور در آنجا قرار داشت. صرب‌ها کوزوو را سرزمین عزیز و مقدس خود می‌دانستند. میلوشویچ با برجسته کردن هویت قومی، به‌جای ایدئولوژی سیاسی، خیلی زود حمایت این شهروندان صرب را به دست آورد؛ حتی حمایت کسانی را که ضدکمونیست بودند.

چنین نمایش آشکاری از ملی‌گرایی رسواکننده بود؛ تیتو هرگز اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌داد. اما میلوشویچ بدون کمترین تردید به راه خود ادامه داد. در چند سال بعد، او شروع کرد به بازگرداندن حقوق صرب‌ها و تقویت موقعیت آنان: قانون اساسی صربستان را بازنویسی کرد تا خودمختاری کوزوو را تضعیف کند؛ رهبران استان صربستان را با هواداران خود جایگزین کرد؛ و کنترل پلیس و دادگاه‌ها و همچنین رسانه‌ها را در دست گرفت و از رسانه‌ها برای گسترش این پیام استفاده کرد که صرب‌ها مورد بی‌عدالتی قرار گرفته‌اند و باید قدرت و توان خود را بازپس گیرند.

میلوشویچ در رؤیای یوگسلاوی‌ای بود که در آن، صرب‌ها ــ که به هر حال اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند ــ سرانجام از نمایندگی و نفوذ سیاسیِ شایسته‌ی خود برخوردار شوند. اکنون، با حضور هواداران صربِ وفادار به او در حکومتِ جمهوری‌ها، در سطح فدرال نیز صدای رساتری در اختیار داشت: چهار رأی از هشت رأی نمایندگان به صرب‌ها تعلق داشت. او برای گسترش اندیشه‌های ملی‌گرایانه و تشویق صرب‌های دیگر مناطق یوگسلاوی به مطالبه‌ی قدرت، «گردهمایی‌های حقیقت» برگزار می‌کرد؛ بیش از صد گردهمایی در طول یک سال که در مجموع به پنج میلیون نفر می‌رسید.

در مارس ۱۹۸۹، هنگامی که آلبانیایی‌ها در کوزوو برای بازپس‌گیری بخشی از حقوق سیاسی خود تظاهرات کردند، میلوشویچ دستور داد پانزده هزار سرباز صرب و تانک‌های مستقر در منطقه برای درهم شکستن اعتراضات وارد عمل شوند. بیست‌ودو نفر کشته شدند و میلوشویچ از آنان با عنوان «جدایی‌طلبان و ملی‌گرایان» یاد کرد و آنها را محکوم کرد. در سراسر یوگسلاوی، دیگر گروه‌های قومی با وحشت نظاره می‌کردند که صرب‌ها کنترل پلیس، دستگاه قضایی و نیروهای امنیتی کوزوو را به دست می‌گیرند.

در همان ماه، موج انقلابی برای پایان دادن به کمونیسم در سراسر اروپای مرکزی و شرقی در حال گسترش بود. در یوگسلاوی، رهبران دیگر مناطق ــ کرواسی و اسلوونی ــ شروع کردند به پیشنهاد اینکه کشور به نظامی چندحزبی روی بیاورد و انتخابات برگزار کند. میلوشویچ با این ایده مخالفت کرد. در عوض، در ماه ژوئن، در ششصدمین سالگرد نبردی تاریخی میان صرب‌ها و عثمانی‌ها ــ رویدادی مهم در تاریخ صربستان ــ در کوزوو برای جمعیتی حدود یک میلیون صرب از سراسر یوگسلاوی سخنرانی کرد. او تأکید کرد که صرب‌ها موظف‌اند «بی‌وحدتی را از میان بردارند تا بتوانند در آینده از خود در برابر شکست‌ها، ناکامی‌ها و رکود محافظت کنند.» او عهد کرد که صرب‌ها دیگر نه سازش خواهند کرد و نه شکست خواهند خورد. او در حالی که به یاد شنوندگانش درگیری با عثمانی‌ها را زنده می‌کرد، گفت: «شش قرن بعد، اکنون بار دیگر وارد نبردها شده‌ایم و با نبردهایی روبه‌رو هستیم. اینها نبردهای مسلحانه نیستند، هرچند هنوز نمی‌توان چنین چیزی را منتفی دانست.»

برای دیگر مردم یوگسلاوی، پیام کاملاً روشن بود. دوران «برادری و وحدت» تیتو رسماً به پایان رسیده بود. رهبران ملی‌گرای صرب مصمم بودند آنچه را که حق مسلم خود می‌دانستند ــ کنترل سراسر کشور ــ به هر قیمتی دوباره به دست آورند. سخنرانی میلوشویچ نیز روشن کرده بود که آن ها گزینه‌ی استفاده از نیروی مسلح را از روی میز کنار نگذاشته‌اند. در کمتر از دو سال، یوگسلاویِ یکپارچه‌ای که زمانی وجود داشت، به شکلی خشونت‌آمیز از هم فروپاشید و جهان با اصطلاح «پاکسازی قومی» آشنا شد.

****

در اوایل قرن بیستم، هنگامی که جنگ‌های داخلی نخستین‌بار به مسئله‌ای هرچه پایدارتر و فراگیرتر تبدیل شدند، بیشتر آن ها بر اثر ایدئولوژی یا تضاد طبقاتی به راه می‌افتادند. انقلاب مکزیک که در سال ۱۹۱۰ آغاز شد، حول مجموعه‌ای از مبارزات مسلحانه میان زمین‌داران ثروتمند که می‌کوشیدند قدرت خود را حفظ کنند و ائتلافی از کارگران طبقه‌ی متوسط، دهقانان و کارگران سازمان‌یافته شکل گرفت که خواهان اصلاحات بودند. به همین ترتیب، انقلاب روسیه نیز بر اثر نابرابری‌های تکان‌دهنده‌ی سیاسی و اقتصادی شکل گرفت؛ زمانی که روس‌های طبقه‌ی کارگر، سرف‌ها و سربازان علیه سلطنت قیام کردند تا نخستین دولت سوسیالیستی جهان را به وجود آورند.

همین الگو در سال ۱۹۲۷ در چین نیز تکرار شد؛ زمانی که حزب کمونیست چین به رهبری مائو تسه‌تونگ علیه حکومت ملی‌گرای فاسد و اقتدارگرای چیانگ کای‌شک شورش کرد. در جریان جنگ داخلی یونان در اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰، خانواده‌ها نیز علیه یکدیگر قرار گرفتند؛ درگیری‌ای که نسل‌ها را از هم جدا کرد و پدران را در برابر پسرانشان قرار داد ــ یکی وفادار به سلطنت بود و دیگری برای برچیدن آن و برپایی یک حکومت کمونیستی می‌جنگید. این جنگ نیز، مانند جنگ‌های پیش از خود، نمونه‌ای کلاسیک از نبرد بر سر ایدئولوژی بود؛ خطوط جدایی دقیقاً از میان جامعه می‌گذشت و دو سوی چپ و راست را از یکدیگر جدا می‌کردند.

اما از اواسط قرن بیستم به بعد، جنگ‌های داخلیِ بیشتری به دست گروه‌های قومی و مذهبی متفاوت، و نه گروه‌های سیاسی، انجام شدند؛ گروه‌هایی که هر یک می‌کوشیدند بر دیگری سلطه پیدا کنند. بر اساس مجموعه‌داده‌ای که جیمز فیرون و دیوید لیتین، دو متخصص جنگ‌های داخلی در دانشگاه استنفورد، گردآوری کرده‌اند، در پنج سال نخست پس از جنگ جهانی دوم، ۵۳ درصد جنگ‌های داخلی میان جناح‌های قومی درگرفت. از پایان جنگ سرد به این سو، این نسبت به ۷۵ درصد رسیده است. به جنگ‌های بی‌شماری فکر کنید که در چند دهه‌ی گذشته خبرساز شده‌اند: سوریه، عراق، یمن، افغانستان، اوکراین، سودان، اتیوپی، رواندا، میانمار، لبنان و سریلانکا. تمام این جنگ‌ها میان گروه‌هایی درگرفته‌اند که بر اساس خطوط قومی یا مذهبی از یکدیگر جدا شده بودند، و در بسیاری از موارد، هر دو عاملِ قومی و مذهبی هم‌زمان وجود داشته‌اند.

بنابراین، هنگامی که پژوهشگران شروع کردند به مطالعه‌ی نظام‌مندترِ جنگ‌های داخلی، توجه خود را به قومیت به‌عنوان یکی از علل احتمالی، یا دست‌کم یکی از سرچشمه‌های زیربناییِ خشونت، معطوف کردند. دونالد هوروویتز، استاد دانشگاه دوک، نخستین پژوهش بزرگ درباره‌ی این موضوع را منتشر کرد و نام آن را گروه‌های قومی در منازعه گذاشت. این کتاب، مورد به مورد، به درگیری گروه‌های قومی و مذهبیِ مختلف با یکدیگر در سراسر قرن بیستم می‌پرداخت. کافی بود به جهان پیرامون خود نگاه کنید تا چنین به نظر برسد که تنوع قومی در یک کشور، عاملی کلیدی در بروز جنگ است. یوگسلاوی نمونه‌ای برجسته از این وضعیت بود.

اما ظهور مجموعه داده‌های گسترده، این نظریه را با تردید روبه‌رو کرد. در حالی که جنگ‌های داخلی بیش از پیش به دست جناح‌های قومی به راه می‌افتادند، پژوهشگرانی مانند پل کولیر و آنکه هوفلر در دانشگاه آکسفورد، و فیرون و لیتین در دانشگاه استنفورد، دریافتند که کشورهای دارای تنوع قومی، لزوماً بیش از کشورهای از نظر قومی همگن، مستعد جنگ نیستند. این یافته معمایی بود: اگر تنوع قومی اهمیت تعیین‌کننده‌ای نداشت، پس چرا این‌همه جنگ داخلی در امتداد خطوط قومی یا مذهبی شکل می‌گرفتند؟

این یافته باعث شد نیروی ویژه‌ی بی‌ثباتی سیاسی معیارهای دقیق‌تر و ظریف‌تری برای سنجش قومیت در مدل خود وارد کند. به‌جای آنکه فقط تعداد گروه‌های قومی یا مذهبی یک کشور، یا انواع مختلف این گروه‌ها را بررسی کنند، آن ها به این پرداختند که قومیت چه رابطه‌ای با قدرت سیاسی دارد: آیا احزاب سیاسی در یک کشور بر اساس خطوط قومی، مذهبی یا نژادی از یکدیگر تفکیک می‌شوند؟ و آیا می‌کوشند یکدیگر را از قدرت کنار بگذارند؟

نیروی ویژه‌ی بی‌ثباتی سیاسی سال‌ها به گردآوری و تحلیل داده‌ها مشغول بود که سرانجام به الگویی چشمگیر پی برد. مشخص شد که یک ویژگی خاص در برخی کشورها، ارتباط بسیار نیرومندی با بی‌ثباتی سیاسی و خشونت دارد. این ویژگی، شکل شدیدی از قطبی‌شدن سیاسی بود که آن ها آن را «جناح‌گرایی» (factionalism) نامیدند. کشورهایی که گرفتار جناح‌گرایی می‌شوند، دارای احزاب سیاسی‌ای هستند که نه بر پایه‌ی ایدئولوژی، بلکه بر اساس هویت قومی، مذهبی یا نژادی شکل گرفته‌اند؛ و این احزاب سپس می‌کوشند به بهای حذف دیگران و کنار گذاشتن آن ها از قدرت، حکومت کنند. شهروندان یوگسلاوی سابق می‌توانستند خود را بر اساس باورهای سیاسی‌شان سازمان دهند؛ می‌توانستند، همان‌گونه که تیتو تشویق می‌کرد، حول کمونیسم گرد هم آیند، یا حول لیبرالیسم یا کورپوراتیسم. اما رهبران راه دیگری را برگزیدند: آنها تصمیم گرفتند هویت‌های قومی و مذهبی را فعال کنند و سپس در پی سلطه‌ی کامل بر دیگران برآمدند.

چرا زمان دستگیری صدام پژوهشگران دموکراسی سازی جشن نگرفتند؟/  تصور غلط در باره احیای دموکراسی و رفاه با اشغال کشور توسط سربازان آمریکایی

نیروی ویژه‌ی بی‌ثباتی سیاسی طی پنج سال بعد، این متغیر را بارها ارزیابی و بازآزمایی کرد تا مطمئن شود که از اعتبار علمی لازم برخوردار است. مونتی مارشال، یکی از رهبران نیروی ویژه‌ی بی‌ثباتی سیاسی، همراه با بنجامین کول، صدها کشور را بررسی کردند و میزان جناح‌گرایی در آن ها را طی یک دوره‌ی هفتادساله سنجیدند. آنها دریافتند که پس از آنکه یک کشور وارد منطقه‌ی آنوکراسی می‌شود، ظهور یک جناح سیاسی مهم‌ترین نشانه‌ی هشداردهنده‌ی جنگ داخلی است. مارشال می‌گوید: «ما تمام موارد جناح‌گرایی را مطالعه کردیم و کاملاً متقاعد شده‌ام که [این عامل]، در خارج از آنوکراسی، نیرومندترین متغیر است.» دو متغیر ــ آنوکراسی و جناح‌گرایی ــ بهتر از هر عامل دیگری پیش‌بینی می‌کردند که جنگ‌های داخلی احتمالاً در کجا و چه زمانی آغاز خواهند شد.

کشورهایی که «جناح‌گرا» تلقی می‌شوند، دارای احزاب سیاسیِ مبتنی بر هویت‌اند؛ احزابی که اغلب سرسخت و انعطاف‌ناپذیر هستند. مرزهای میان این جناح‌ها سخت و نفوذناپذیر است و همین امر به رقابت شدید و حتی درگیری مسلحانه می‌انجامد. گروه‌هایی که با یکدیگر رقابت می‌کنند، اغلب از نظر اندازه تقریباً هم‌اندازه‌اند. در واقع، همین توازن قدرت میان دو گروه است که چنین رقابت شدیدی ایجاد می‌کند؛ زیرا پیامدهای پیروزی یا شکست بسیار سنگین است. این احزاب همچنین ممکن است ماهیتی شخص‌محور داشته باشند و حول یک چهره‌ی مسلط شکل بگیرند؛ چهره‌ای که اغلب برای به دست آوردن قدرت و سپس حفظ آن، بر ملی‌گرایی قومی یا مذهبی تکیه می‌کند. اغلب نیز یک برنامه‌ی سیاسی منسجم و روشن در کار نیست.

کارشناسان سطح جناح‌گرایی را در یک کشور بر اساس مقیاسی پنج درجه‌ای ارزیابی می‌کنند که از نظام سیاسی کاملاً رقابتی (۵) تا نظام کاملاً سرکوبگر (۱) امتداد دارد. نظام‌های جناح‌گرا امتیاز ۳ دریافت می‌کنند. (امتیاز جناح‌گرایی یک کشور با امتیاز آن در شاخص پولیتی نیز ارتباط دارد؛ هرچه یک کشور از نظر رقابت سیاسی بسته‌تر و محدودتر شود، از نظر دموکراتیک نیز وضعیت ضعیف‌تری پیدا می‌کند). نظام‌های کاملاً رقابتی کشورهایی هستند که در آنها احزاب سیاسیِ باثبات و غیرقومی به‌طور منظم در انتخابات با یکدیگر رقابت می‌کنند و هنگامی که شکست می‌خورند، داوطلبانه قدرت را واگذار می‌کنند. آلمان، سوئیس، دانمارک، استرالیا، کانادا و فرانسه همگی در رده‌ی نظام‌های سیاسی «رقابتی» قرار می‌گیرند.

در سوی دیگر، نظام‌های کاملاً سرکوبگر معمولاً به‌شدت اقتدارگرا هستند: رقابت سیاسی در آن ها امکان‌پذیر نیست و شهروندان حتی اگر بخواهند نیز امکان تشکیل جناح‌های سیاسی را ندارند. اگر میلوشویچ در دوران تیتو می‌کوشید یک حزب ملی‌گرای صرب تشکیل دهد، سرکوب می‌شد. نظام‌های سیاسیِ جناح‌گرا در میانه‌ی این دو قرار دارند. در این کشورها، شهروندان می‌توانند احزاب سیاسی تشکیل دهند، اما دست‌کم یکی از احزاب منحصراً بر پایه‌ی قومیت یا مذهب شکل گرفته است؛ و هنگامی که به قدرت می‌رسد، به نفع هواداران و اعضای گروه خود عمل می‌کند و این کار را به بهای کنار گذاشتن دیگران انجام می‌دهد. جناح‌گرایی، سیاستی سرسخت، تصاحب‌گر و مبتنی بر هویت است و اغلب پیش‌درآمد جنگ به شمار می‌آید.

برای مثال، به صدها گروه مسلح در سوریه فکر کنید که عمدتاً بر اساس خطوط مذهبی ــ شیعه، سنی، علوی و سلفی ــ علیه یکدیگر جنگیده‌اند؛ یا به جناح‌هایی فکر کنید که در جنگ داخلی چندوجهی لبنان با یکدیگر جنگیدند و اعضای آن ها نیز بر اساس مذهب خود را از یکدیگر جدا کرده بودند: سنی، شیعه، مسیحی مارونی و دروزی. همه‌ی آن ها می‌کوشیدند به بهای کنار زدن دیگران، قدرت سیاسی را به دست آورند. کشورهای دیگری نیز بر اثر رقابت میان گروه‌های قومی به سوی درگیری مسلحانه کشیده شدند؛ از جمله گرجستان، جایی که جمعیت‌های گرجی، اوستی و آبخاز برای به دست آوردن قدرت سیاسی با یکدیگر جنگیدند؛ و رودزیا، جایی که جمعیت‌های شونا و ندبله برای سرنگون کردن حکومت اقلیت سفیدپوست کشور مبارزه کردند.

کارشناسان دریافته‌اند که جناح‌گرایی معمولاً به شکلی قابل پیش‌بینی پدیدار می‌شود. نخبگان و هواداران یک گروه خاص، احساس می‌کنند فرصتی برای پیشروی به دست آمده است؛ شاید به دلیل لحظه‌ای از ضعف حکومت، یا تغییری جمعیتی که احساس محرومیت یا آسیب‌پذیری آنان را تشدید کرده باشد. سپس آن ها وفاداری مردم را نه با گرد آوردنشان حول مسائل و برنامه‌های سیاسی، بلکه با استفاده از واژه‌ها و نمادهای هویتی تقویت می‌کنند؛ عباراتی مذهبی، شعارهای تاریخی و تصاویر و نشانه‌های بصری. (این همان کاری بود که میلوشویچ در کوزوو انجام داد، زمانی که خاطره‌ی نبرد با عثمانی‌ها را زنده کرد).

این گفتمان به‌تدریج احساس جدایی و تمایز گروه را تقویت می‌کند و در جامعه تنش به وجود می‌آورد؛ و اگر این جناح در قدرت باشد، اغلب از موقعیت خود برای سرکوب جناح‌های رقیب استفاده می‌کند: روند دادرسی عادلانه را تضعیف می‌کند و به ظهور و گسترش آشکار مبارزه‌جویی مسلحانه میدان می‌دهد. این وضعیت ترس و بی‌اعتمادی میان گروه‌های رقیب را افزایش می‌دهد و در نتیجه تنش‌ها باز هم تشدید می‌شوند؛ تا جایی که گروه‌ها به این فکر می‌افتند که برای حل اختلافات خود به زور و نیروی قهریه متوسل شوند.

این تقسیم‌بندی سپس خود را در عرصه‌ی سیاسی نشان می‌دهد. احزاب سیاسی به‌جای آنکه حول مجموعه‌ای مشخص از سیاست‌ها و برنامه‌ها شکل بگیرند، شروع می‌کنند به گرد آمدن حول هویت قومی، نژادی یا مذهبی؛ همان‌گونه که، برای مثال، در رواندا میان هوتوها و توتسی‌ها رخ داد، یا در اتیوپی در مورد بسیاری از احزاب سیاسی دیده شد. این شیوه‌ای زیرکانه برای رهبران است تا هم پایگاه هواداران خود و هم آینده‌ی سیاسی‌شان را تثبیت کنند. احزاب مبتنی بر هویت، امکان تغییر موضع رأی‌دهندگان را از میان می‌برند؛ اگر هویت سیاسی آنان با هویت قومی یا مذهبی‌شان گره خورده باشد، دیگر جای دیگری برای رفتن ندارند.

در همین حال، سیاستمدارانی که از حمایت یک جناحِ سخت‌سر و سرسخت برخوردارند، آزادی عمل بیشتری پیدا می‌کنند تا برنامه‌ای محدود و قبیله‌گرایانه را دنبال کنند؛ برنامه‌ای که برای خودشان و هوادارانشان سودمند است. احزاب سیاسی و رهبرانشان به گروه‌هایی غارتگر و سلطه‌جو تبدیل می‌شوند و می‌کوشند با حذف دیگر گروه‌ها و به بهای محروم کردن آن ها از قدرت، حکومت کنند. آن ها از مصالحه روی برمی‌تابند و نهادهایی مانند دادگاه‌ها را به‌گونه‌ای سازمان می‌دهند که شهروندان را تشویق کند همچنان بر اساس هویت خود، و نه بر پایه‌ی باورها و دیدگاه‌های سیاسی‌شان، رفتار یا رأی دهند. جنگ داخلی در آنجا آغاز شد، زیرا رهبران فرصت‌طلب به ترس‌ها و رنجش‌ها دامن زدند و سپس گروه‌های کوچکی از اراذل و اوباشِ به‌خوبی مسلح را علیه مردم به میدان فرستادند تا قدرت به دست آورند.

چنین بهره‌برداری سیاسی‌ای فقط شکاف‌های موجود در جامعه را عمیق‌تر می‌کند. شهروندانی که نسبت به آینده احساس ناامنی می‌کنند و اعتمادشان را به حکومت، برای حل اختلافات یا خدمت به کل جامعه، از دست می‌دهند، سرانجام گرد جناحی‌ترین احزاب جمع می‌شوند؛ احزابی که وعده می‌دهند نه‌تنها از منافع آنان و شیوه‌ی زندگی‌شان، بلکه حتی از جان و زندگی‌شان و از تصویری که درباره‌ی شکل مطلوب جامعه دارند، محافظت کنند. در چنین شرایطی، سیاست از نظامی که در آن شهروندان به خیر و مصلحت کل کشور اهمیت می‌دهند، به نظامی تبدیل می‌شود که در آن فقط اعضای گروه خودشان برایشان اهمیت دارند. آندریاس ویمر، جامعه‌شناس دانشگاه کلمبیا، داده‌های مربوط به نزدیک به پانصد جنگ داخلی ــ دقیقاً ۴۸۴ مورد ــ را در طول دو قرن گذشته بررسی کرد و دریافت که پس از ظهور چنین احزاب سیاسی‌ای در یک کشور، احتمال وقوع جنگ داخلی تقریباً دو برابر می‌شود. و اگر آن کشور در آن زمان یک آنوکراسی بود، احتمال بی‌ثبات شدن آن تا سی برابر بیشتر می‌شد.

****

کارشناسان دریافتند که احتمال وقوع جنگ حتی بیشتر می‌شود اگر دست‌کم یکی از جناح‌های یک کشور به یک ابرجناح» (superfaction) تبدیل شود؛ یعنی گروهی که اعضای آن نه‌فقط هویت قومی یا نژادی مشترکی دارند، بلکه از نظر مذهب، طبقه‌ی اجتماعی و محل سکونت جغرافیایی نیز اشتراک دارند. در واقع، احتمال وقوع جنگ در این حالت تقریباً دوازده برابر بیشتر از زمانی بود که یک گروه از نظر ویژگی‌های اجتماعی ناهمگون‌تر و متنوع‌تر بود. ابرجناح‌ها معمولاً به این دلیل شکل می‌گیرند که گروه‌های قومی اغلب به‌صورت جمعی جابه‌جا می‌شوند و در مناطق جغرافیاییِ متمرکز سکونت می‌یابند؛ مناطقی که در آنها مردم عمدتاً فقط با اعضای گروه خودشان تعامل دارند. (در جریان جنگ جهانی دوم، بسیاری از صرب‌هایی که از حملات اوستاشه جان سالم به در برده بودند، به منطقه‌ی کرایینا، که عمدتاً صرب‌نشین بود، در شرق کرواسی و در امتداد مرز با صربستان گریختند). اما ابرجناح‌ها همچنین زمانی شکل می‌گیرند که منابع اقتصادی به‌طور نابرابر توزیع شوند و اغلب به سود گروهی باشد که قدرت را در دست دارد. این وضعیت تفاوت‌های طبقاتی ایجاد می‌کند؛ تفاوت‌هایی که سپس با تفاوت‌های قومی و مذهبی درهم می‌آمیزند و یکدیگر را تقویت می‌کنند.

همین اتفاق در سریلانکا رخ داد؛ جایی که تامیل‌ها و سینهالی‌ها ابتدا بر اساس خطوط قومی از یکدیگر جدا شدند و سپس تفاوت‌های حل‌نشدنی دیگری نیز میانشان شکل گرفت: هندوئیسم در برابر بودیسم، و همچنین تفاوت‌های جغرافیایی؛ به‌گونه‌ای که اقلیت تامیل در مناطق متمرکز شمال و شرق کشور زندگی می‌کردند. شورشیان تامیل در سال ۱۹۸۳ جنگ را آغاز کردند، با این امید که برای خود یک کشور مستقل تشکیل دهند. کارشناسان دریافته‌اند که بی‌ثبات‌ترین کشورها آنهایی هستند که جوامعشان به دو گروه مسلط تقسیم شده‌اند. در بسیاری از موارد، دست‌کم یکی از این گروه‌ها آن‌قدر بزرگ است که ۴۰ تا ۶۰ درصد جمعیت را تشکیل می‌دهد. چنین نسبتی احتمال وقوع درگیری مسلحانه را بیشتر می‌کند.

صرب‌ها حدود ۳۶ درصد جمعیت یوگسلاوی را تشکیل می‌دادند. آنان ارتدوکس شرقی بودند، از خط سیریلیک استفاده می‌کردند، از نظر جغرافیایی عمدتاً در مناطق روستایی متمرکز بودند و عموماً از کروات‌ها و اسلوونیایی‌ها فقیرتر بودند. در مقابل، کروات‌ها که حدود ۲۰ درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند، کاتولیک رومی بودند، از خط لاتین استفاده می‌کردند و بیشتر در شهرهای ساحلی متمرکز بودند. تیتو هنگامی که ساختار حکومت را بازسازمان‌دهی کرد، مرزهای جغرافیایی را از نو ترسیم کرد و فعالیت سیاسی نهادهای مذهبی را سرکوب نمود، مانع از شکل‌گیری چنین ابرجناح‌هایی در یوگسلاوی شده بود. اما مرگ او هم عدم‌اطمینان و هم رقابت ایجاد کرد؛ نه فقط بر سر آینده‌ی کمونیسم، بلکه بر سر اینکه چه کسی کنترل ابزارهای دولت را در دست خواهد گرفت. شهروندان، که با اقتصادی رو به افول روبه‌رو بودند، برای یافتن امنیت به همان لایه‌های هویتی ــ قومیت، زبان، خط، مذهب، طبقه و جغرافیا ــ پناه بردند؛ لایه‌هایی که تیتو کوشیده بود آنها را تضعیف و بی‌اثر کند در دهه‌ی پس از مرگ او، صرب‌ها و کروات‌ها بیش از پیش به این تفاوت‌ها چنگ زدند و این روند مانند گلوله‌ی برفی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شود پیش رفت؛ به‌گونه‌ای که آنها نه‌فقط بر اساس قومیت و جغرافیا، بلکه بر اساس مذهب، زبان و جایگاه اقتصادی نیز از یکدیگر متمایز و جدا شدند.

این مسئله به‌ویژه در حوزه سیاسی آشکار شد. پنج ماه پس از سخنرانی میلوشوویچ در کوزوو، دیوار برلین فرو ریخت و اندکی پس از آن، اتحادیه کمونیست‌های یوگسلاوی به‌عنوان حزب حاکم منحل شد. در این میان، «ابرگروه‌های» (superfactions) صرب و کروات که به‌کندی در حال شکل‌گیری بودند، ناگهان قدرت گرفتند. در حالی که میلوشوویچ مشغول بسیج صرب‌ها حول محور تاریخ، طبقه و دین بود، کروات‌ها نیز به‌طور فعال در حال کاوش در ملی‌گرایی بودند. آن‌ها احزاب سیاسی را بر پایه هویت قومی تشکیل دادند که برجسته‌ترین آن‌ها «اتحادیه دموکراتیک کروات» (HDZ) با گرایش ملی‌گرای قومی بود؛ حزبی که رهبرش، فرانیو توجمن، پلتفرم کمونیستی را رد کرد و در عوض، ارزش‌های کرواتی را پذیرفت. توجمن با شعار «کرواسی بزرگ»، وعده داد که با اعلام استقلال کروات‌ها، به سلطه سیاسی صرب‌ها پایان دهد. در سال ۱۹۹۰، هنگامی که برای نخستین بار انتخابات آزاد چندحزبی در هر یک از جمهوری‌ها برگزار شد، شهروندان در سراسر یوگسلاوی سیاستمداران کمونیست را رد کرده و در عوض، با رای گسترده به نام کاندیداهای ملی‌گرای قومی رای دادند. در صربستان، میلوشوویچ — که نظرش درباره انتخابات تغییر کرده بود — به‌راحتی ریاست‌جمهوری را به دست آورد و در کرواسی نیز توجمن، همین اتفاق را تجربه کرد.

توجمن و حزب او (HDZ) بلافاصله تلاش‌های خود را برای تثبیت قدرت "ابر-گروه" خود آغاز کردند. آن‌ها قانون اساسی جدیدی را به رشته تحریر درآوردند که در آن تنها کروات‌های قومی به عنوان "مردم سازنده" (constituent people) شناخته می‌شدند؛ این اقدام در عمل، تمامی اقلیت‌های دیگر در کرواسی — از جمله جمعیت قابل توجه صرب‌ها در منطقه کرایینا — را به شهروندانی درجه دو تنزل داد. توجمن و رهبران HDZ پرچم و نشان ملی سنتی کرواسی را که شامل نمادهای به‌کاررفته در دوران "اوستاشه" بود دوباره برقرار کردند و سپس شروع به اخراج صرب‌ها از مشاغل اداری دولتی و نیروی پلیس کردند؛ آن‌ها استدلال می‌کردند که صرب‌ها تنها به دلیل برخورد ترجیحی و امتیازات ویژه‌ای که در دوران تیتو داشتند، به این پست‌ها دست یافته‌اند.

این استناد صریح به هویت [قومی] و سیاست‌های غارت‌گرانه‌ای که در پی آن آمد، موجی از ترس را در میان صرب‌های ساکن در کرواسی برانگیخت. نه تنها نمادهایی نظیر نشان ملی کرواسی، خاطرات [هولناک] «اوستاشه‌های» کشتارگر را زنده می‌کرد، بلکه تعصبات توجمن گواهی محکمی بر این ادعا بود که ادعاهای همیشگی میلوشوویچ حقیقت داشت: صرب‌ها در معرض تهدید بودند و هرگونه مصالحه با گروه‌های دیگر، خطرناک بود. بدین ترتیب، هویت‌های کروات و صرب — که دیگر نه تحت چتر یوگسلاوی، بلکه در تبار، زبان و باورها مجزا بودند — اکنون با یکدیگر ناسازگار و غیرقابل جمع بود. در منطقه کرایینا درگیری‌های خشونت‌باری آغاز شد؛ شورشیان صرب تجهیزات نظامی به‌دست گرفتند و با حمایت میلوشوویچ، واحدهای پلیس کروات را هدف قرار دادند. هنگامی که کرواسی یک سال بعد، در ژوئن ۱۹۹۱، استقلال خود را اعلام کرد، صرب‌های ساکن در کرایینا نیز قصد خود را برای جدایی اعلام کردند تا بتوانند همچنان بخشی از یوگسلاوی باقی بمانند. ارتش ملی، یعنی «ارتش خلق یوگسلاوی» (JNA) که اکثریت نیروهایش صرب بودند، بلافاصله از جمعیت صرب کرواسی حمایت کرد و با تانک‌های خود برای اشغال مناطق مختلف کرواسی پیشتازی نمود و غیرصرب‌ها را اخراج کرد. بدین ترتیب، دو «ابرگروه» در مواضع خود تثبیت شدند و هر یک از دیگری تغذیه می‌کرد. این، آغاز جنگ بود.

شاید هیچ تصویری گویاتر از حمله به شهر ووکووارِ کرواسی، برای به‌ تصویر کشیدن شکاف عمیق میان «ابرگروه‌ها» نباشد. ووکووار، جامعه‌ای مرفه و آمیخته از کروات‌ها، صرب‌ها و گروه‌های دیگر نظیر مجارها، اسلواک‌ها و روتنی‌ها بود که در نزدیکی رود دانوب و در امتداد مرز با صربستان قرار داشت. مردم این شهر از زمان جنگ جهانی دوم در صلح و هماهنگی زندگی کرده بودند، اما با شروع درگیری‌های مسلحانه میان شبه‌نظامیان رقیب، کروات‌ها و صرب‌ها به جنگ با یکدیگر روی آوردند. غیرنظامیان مسلح، مزارع و خانه‌های منطقه را به آتش کشیدند. پلیس کروات کنترل ایستگاه رادیویی ووکووار را به دست گرفت و در مقابل، شبه‌نظامیان صرب مسیرهای ترابری در سراسر حومه شهر را مسدود کرده و شهر را در انزوا قرار دادند. در تابستان ۱۹۹۱، ارتش خلق یوگسلاوی (JNA) که تحت سلطه صرب‌ها بود، حملات خود را تشدید کرد و شهر را به مدت هشتاد و هفت روز در محاصره گرفت. در این نبرد، که وحشیانه‌ترین نبرد اروپا پس از پایان جنگ جهانی دوم بود، روزانه تا دوازده هزار راکت و گلوله توپ به سوی ووکووار شلیک می‌شد.

آنچه در مورد این حمله تکان‌دهنده بود، تنها شدت رقابت قومی میان کروات‌ها و صرب‌ها نبود؛ بلکه این بود که این نبرد، از بسیاری جهات، تجسم یکی از بزرگ‌ترین «خطوط گسست» (fault lines) بود که معمولاً در میان ابر-گروه‌ها ظهور می‌کند: شکاف میان شهر و روستا؛ شکافی که در عصر جهانی‌شدن و نوآوری‌های تکنولوژیک، تنها عمیق‌تر شده است. شهرها به‌طور فزاینده‌ای به مکان‌هایی برای تنوع و تکثر تبدیل شده‌اند، در حالی که مناطق روستایی چنین نیستند. مناطق شهری همچنین به‌طور روزافزون جوان‌تر، لیبرال‌تر، تحصیل‌کرده‌تر و کمتر متکلف به دین هستند. این شکاف احتمالاً وخیم‌تر خواهد شد، چرا که صنایع سودآورتر و پویاتر — از امور مالی و فناوری گرفته تا صنعت سرگرمی — بیشتر در شهرها متمرکز می‌شوند. با رخت بربستن نسل جوان از جوامع روستایی، این جوامع به‌طور فزاینده‌ای تحت سلطه کارگران یدی با تحصیلات کمتر قرار می‌گیرند؛ کسانی که اغلب با مهاجران جدید در رقابت هستند و احساس می‌کنند مورد تحقیر نخبگان شهری قرار گرفته‌اند. همان‌طور که زلاتکو دیسدارویچ، ساکن سارایوو، در یادداشت‌های روزانه‌اش درباره جنگ در شهرش نوشت: «ما مدام به بهانه [صرب‌ها] شوخی می‌کردیم، در حالی که آن‌ها از تپه‌ها پایین می‌آمدند، یکی پس از دیگری، و از ما متنفر بودند چون ما از صابون و آب خبر داشتیم، می‌دانستیم چگونه پاهایمان را بشوییم و جوراب‌های تمیز بپوشیم.»

از این رو، شهرنشینان تمایل دارند تغییرات و چندفرهنگی را بپذیرند، در حالی که شهروندان روستایی برای ثبات و سنت ارزش قائل هستند. تصورات مربوط به هویت نیز [در این دو گروه] متفاوت است، زیرا رسانه‌های خبری در مناطق روستایی اغلب کمتر از شهرها هستند؛ در یوگسلاوی، رادیویی که تحت کنترل صرب‌ها بود، ابزار اصلی دریافت اخبار برای شهروندان روستایی بود و کسانی که در معرض پخش این رادیو بودند، به میزان قابل توجهی بیشتر به طرفداری از احزاب ملی‌گرای افراطی گرایش می‌یافتند.

تا زمان سقوط نهایی ووکووار در نوامبر ۱۹۹۱، شبه‌نظامیان صرب دست‌کم بیست هزار غیرصرب را از خانه‌هایشان اخراج کرده بودند. این شبه‌نظامیان صرب، متشکل از صرب‌هایی بودند که خارج از شهرهای بزرگ زندگی می‌کردند. در واقع، این نبردی بود میان شهروندان روستایی و نخبگان جهان‌وطن (کاسموپولیتی)؛ به گفته‌ی شهردار سابق بلگراد، این یک هجوم به «چندفرهنگی شهری» بود. و این هجوم، به‌ویژه وحشیانه بود: شبه‌نظامیان صرب، زنان کروات را مورد تجاوز قرار دادند و بیش از دویست غیرنظامی کروات را شکنجه کرده و کشتند و پیکرهای آنان را در گورهای دست‌جمعی دفن نمودند.

کرواسی چهار سال دیگر جنگ را تجربه کرد که طی آن، صرب‌ها و کروات‌ها هر دو می‌کوشیدند تا با اخراج‌های دسته‌جمعی و کشتار، منطقه کرایینا را از اعضای «گروه» مقابل پاکسازی کنند. هرچند اصطلاح «پاکسازی قومی» تا چندین ماه بعد و در جریان جنگ داخلی بوسنی به‌طور گسترده رایج نشده بود، اما پیش از آن، همین اکنون به ابزاری برای کنترل و تغییر ترکیب جمعیتی و هویت یک منطقه به‌طور کامل تبدیل گشته بود. تا زمان پیروزی کرواسی، حدود ۲۲۰ هزار کروات و ۳۰۰ هزار صرب آواره شده و تقریباً ۲۰ هزار نفر جان باختند. این الگو به‌زودی در سراسر سایر مناطق یوگسلاوی تکرار شد، هرچند این بار با شمار کشته‌شدگانی حتی بیشتر.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2279468

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 7 =

آخرین اخبار