راز بیداری جان چیست؟ از «بانگ حق» تا رستاخیز درون انسان

انسان در میان انبوه صداها و اطلاعات، ممکن است از شنیدن مهم‌ترین ندا بازبماند؛ ندایی که در عرفان، از عالم قدس سرچشمه می‌گیرد و می‌تواند جان خفته را از تاریکی جهل و حجاب‌های نفسانی رها کند. در این نگاه، اولیای الهی با نفخه وجودی خود نقشی همچون «اسرافیل» برای احیای درون انسان دارند و سالک با عبور از کثرت و رهایی از «من»، به حقیقتی واحد می‌رسد که در آینه انسان کامل تجلی یافته است.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، عبور از حجاب‌های کثرت و رهایی از زنجیر نادانی، زمانی امکان‌پذیر می‌شود که انسان بتواند نغمه ازلی را بشنود و به نور اولیای الهی پیوند بخورد؛ نفوسی قدسی که به مقام «کنت سمعه و بصره» رسیده‌اند و با نفخه وجودی خویش، جان‌های خفته را به سوی حیات جاودانه و فنای فی‌الله رهنمون می‌شوند.

بنابر روایت حوزه، انسان امروز در میان انبوهی از صداها، تصاویر و داده‌های حسی زندگی می‌کند و در دریایی از اطلاعات محسوس غوطه‌ور است؛ با این حال، گویی گوش جان او همچنان از شنیدن حقیقتی که فراتر از جهان ماده قرار دارد، محروم مانده است. آنچه در وجود سالکان واصل و اولیای الهی جریان دارد، از جنس صداهای معمول و شنیدنی‌های روزمره نیست؛ بلکه نغمه‌ای ازلی است که سرچشمه آن عالم قدس است.

این نغمه، زمزمه حیات بی‌پایانی است که هر کس حقیقتاً در جست‌وجوی آن باشد، با شنیدن آن از وابستگی به هر بها و قیمتی بی‌نیاز می‌شود. اما راز ماجرا آنجاست که گوش ظاهری و حواس مادی، به دلیل آلودگی به تیرگی‌های عالم کثرت و ظلم‌های نفسانی، توان دریافت این اصوات ملکوتی را ندارند. این گوش همچون حجابی ضخیم میان انسان و نغمه‌های آن عالم قرار گرفته است؛ زیرا آدمی تا زمانی که در اسرار عالم معنا بیگانه است، از درک حقیقت آن نیز فاصله دارد.

حقیقت آن است که انسان و پریان، هر دو در زندان تاریک نادانی و جهل مرکب گرفتارند. این جهان مادی، با همه گستردگی و ظواهرش، برای آنان همچون زندانی است که در آن از حقیقت بلندمرتبه خویش بی‌خبر مانده‌اند. اما نغمه‌ای که از ژرفای جان اولیای الهی برمی‌خیزد، از آواز پریان و آوای آدمیان فراتر است؛ چراکه انعکاسی از عالم امر و نشانی از ارتباط با واجب‌الوجود به شمار می‌رود.

این نغمه همان ندای «ای اجزای نیستی» است؛ ندایی که به ذرات وجودی فرورفته در ظلمت نیستی و عدم، وعده حیات می‌دهد. اولیا، که درون‌پردازان حقیقی‌اند، با این ندا پرده‌های وهم و خیال را کنار می‌زنند و سالک را از پوسیدگی و فساد عالم کونی رهایی می‌بخشند.

یکی از عمیق‌ترین مراحل این مسیر سلوکی، مسئله «احیا» و «رستاخیز» درون انسان است. اولیای الهی در هر عصر و زمان، نقشی اسرافیلی دارند؛ گویی با نفخ صور وجودی خویش، مردگان درونی را که در کفن‌های تن خفته‌اند، دوباره زنده می‌کنند.

این آواز، صدایی معمولی و هم‌سنخ با اصوات روزمره نیست؛ بلکه جلوه‌ای از قدرت الهی است؛ همان قدرتی که حتی به مریم باکره در محراب عبادتش حیاتی تازه بخشید. هنگامی که نفس سالک به تمامی می‌میرد و انسان از «خودی» خویش تهی می‌شود، بانگ حق است که به یاری او می‌آید و او را از نیستی به سوی هستی جاودانه بازمی‌گرداند.

اگرچه این آواز ممکن است در قالب واژگان بشری و از حنجره انسانی همچون «عبدالله» شنیده شود، حقیقت آن به ذات احدیت بازمی‌گردد و جلوه‌ای از شهود محض است.

گوید این آواز ز آواها جداست‌

زنده کردن کار آواز خداست‌

ما بمردیم و بکلی کاستیم

بانگ حق آمد، همه برخاستیم

(مثنوی مولوی، دفتر اول)

از نگاه عرفانی، سالک در چنین مرحله‌ای به مقام «فنا» و «بقا» نزدیک می‌شود. خداوند متعال، خود را سمع و بصر و تمامی حواس و اراده بنده معرفی می‌کند؛ یعنی زمانی که بنده از خویشتن چیزی باقی نگذاشته و تمام وجودش در اراده حق محو شده است، خداوند متولی همه شئونات او می‌شود. این همان حقیقت «کُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ» است که در حدیث قدسی بدان اشاره شده است.

در این مقام، سالک دیگر درگیر دوگانگی «من» و «تو» نیست؛ گاه خویش را تجلی‌گاه حق می‌یابد و گاه حق را در آیینه وجود خود مشاهده می‌کند. این گویایی و شنوایی که از «وله» و حیرت عاشقانه سرچشمه می‌گیرد، انسان را به گنجینه‌ای الهی تبدیل می‌کند؛ به گونه‌ای که گره‌های مسیر دیگران نیز می‌تواند با پرتوی از وجود او گشوده شود.

همان‌گونه که خورشید با تابش خود تاریکی را کنار می‌زند، دم و نفَس اولیای الهی نیز می‌تواند حجاب‌های ظلمانی را برطرف کند.

اما شاید شگفت‌انگیزترین بخش این سیر و سلوک، مسئله «اتصال نور» و وحدت سرچشمه آن باشد. انسان کامل، مظهر و تجلی‌دهنده اسماء الهی است؛ همان‌گونه که آدم ابوالبشر اسماء را از حق دریافت کرد و دیگران نیز از او فراگرفتند.

در اینجا تفاوتی ندارد که سالک نور را از دریچه وجود آدم دریافت کند یا از مسیر اولیای پس از او؛ زیرا حقیقت این نور، واحد و پیوسته است. می‌توان این حقیقت را به زنجیره‌ای از شمع‌ها تشبیه کرد؛ هنگامی که شعله شمعی، شمع دیگری را روشن می‌کند، کسی که به شمع دوم نگاه می‌کند، در حقیقت همان روشنایی نخستین را مشاهده کرده است؛ حتی اگر این انتقال نور از میان صد شمع صورت گرفته باشد.

بنابراین، مشاهده آخرین حلقه این زنجیره، جدای از مشاهده حلقه نخست نیست؛ چراکه اصل نور در تمام این حلقه‌ها یکی است و در نهایت به همان منبع اعلی بازمی‌گردد. از همین رو، تفاوتی ندارد که انسان نور را از چراغ آخرین واصل دریافت کند یا از شمع وجود نخستین انسان؛ همه این‌ها پرتوی از یک آفتاب واحدند و گذر زمان و مکان نمی‌تواند غبار بر صفای این نور الهی بنشاند.

راز بیداری جان چیست؟ از «بانگ حق» تا رستاخیز درون انسان

این نغمه ازلی، با وجود نزدیکی بی‌نهایتش، بدون پالایش درون و رهایی از آلودگی‌های نفسانی قابل شنیدن نیست. همان‌گونه که چشم برای دیدن روشنایی خورشید باید از گرد و غبار پاک شود، گوش جان نیز برای شنیدن آواز ملکوتی باید از اصوات دروغین و پوچ عالم فرعونی رها گردد.

این تطهیر به معنای کناره‌گیری از جهان نیست؛ بلکه در «حضور کامل» در متن جهان تحقق پیدا می‌کند. اولیای الهی خود در میان جامعه و متن زندگی زیسته‌اند و با تحمل رنج‌ها و دشواری‌های آن، به جایگاهی رسیده‌اند که نه دنیا توان فریب آنان را دارد و نه آخرت آنان را از حقیقت بازمی‌دارد.

آنان همچون آیینه‌هایی صیقلی هستند؛ هر کس در برابر آنان قرار گیرد، به جای دیدن عیوب خویش، جمال حقیقت را مشاهده می‌کند. سیر و سلوک در نهایت سفری از «خود» به «بی‌خودی» و از «کثرت» به «وحدت» است؛ سفری که در هر گام، حجابی از جهل را کنار می‌زند و در هر نفس، جلوه‌ای تازه از تجلی الهی را آشکار می‌کند.

هنگامی که این سفر به فرجام می‌رسد، سالک درمی‌یابد که آن نغمه‌ها هیچ‌گاه از بیرون به سوی او نیامده بودند؛ بلکه سرچشمه آن‌ها در ژرفای وجود خودش قرار داشته است. او در تمام این مسیر، در جست‌وجوی صدای خویشتن حقیقی بوده است.

در همین نقطه است که مرز میان «عابد» و «معبود» در تجربه عرفانی رنگ می‌بازد و عشق دیگر صرفاً یک صفت یا حالت عارضی نیست؛ بلکه به عنوان عین هستی معنا پیدا می‌کند.

در نهایت، حاصل این بیانات نهانی آن است که رستگاری حقیقی، نه در انباشتن معلومات حسی و نه در پیمودن مسافت‌های مادی، بلکه در «شنیدن» باطن و «دیدن» قلبی جست‌وجو می‌شود.

انسان تا زمانی که در بند نادانی و حجاب‌های جسمانی گرفتار است، از این حیات گران‌بها بهره‌ای نمی‌برد؛ اما هنگامی که گوش دل را به ندای اولیای الهی می‌سپارد و خویشتن را از نیستی‌های وجودی تهی می‌کند، آن آواز ازلی او را فرا می‌خواند و از مردگی تن به سوی زندگی جاودانه جان می‌برد.

این همان تحول شگرفی است که در آن، جبروت مادی انسان جای خود را به لطافت ملکوتی می‌دهد و او را به مرتبه‌ای می‌رساند که نه فقط خود، بلکه عالم نیز در پرتو وجود او از ظلمات به سوی روشنایی حرکت می‌کند.

در آن هنگام، سالک دیگر خود را موجودی جدا از حقیقت نمی‌بیند؛ بلکه در تجربه عرفانی، خود را جلوه‌ای از حقیقت می‌یابد که در میان هستی می‌درخشد و هر ذره را به رقص درمی‌آورد؛ رقصی که آغاز آن از عدم است و پایانش در بی‌نهایت حضور.

کد مطلب 2281801

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 3 =

آخرین اخبار