به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، ما عادت کردهایم «دشمن» را بیرون از خود جستوجو کنیم؛ پشت مرزها، در میان کسانی که پرچمی متفاوت دارند و با نیتی خصمانه در برابر ما ایستادهاند. این دشمن بیرونی واقعیتی انکارناپذیر است و شناخت و مواجهه با آن، موضوعی مستقل و مهم است؛ اما قرآن و سنت عرفانی اسلام، در کنار این دشمن بیرونی، از دشمنی سخن میگویند که فاصلهاش با انسان به اندازه فاصله یک فکر با قلب اوست.
بنابر روایت حوزه، در این نگاه، خطرناکترین دشمن لزوماً کسی نیست که آشکارا در برابر انسان صفآرایی کرده است؛ گاهی دشمن واقعی در درون انسان جای گرفته و چنان به «خود» او نزدیک شده که تشخیص مرز میان خواستههای او و حقیقت وجود انسان دشوار میشود.
دشمن در آینه قرآن
قرآن کریم مفهوم دشمنی را تنها به دشمنان بیرونی محدود نمیکند. در آموزههای قرآنی، نیروها و جریانهایی وجود دارند که میتوانند انسان را از مسیر حقیقت دور کنند؛ از شیطان و نفس اماره گرفته تا دشمنان آشکار و منافقان.
قرآن درباره شیطان میفرماید:
«إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا»
یعنی: «همانا شیطان دشمن شماست؛ پس او را دشمن بگیرید.» (فاطر، ۶)
در این آیه، نکته قابل تأمل آن است که قرآن پس از معرفی شیطان به عنوان دشمن، انسان را به اتخاذ موضع آگاهانه در برابر او فرا میخواند. گویی دشمنی شیطان، اگرچه در متن وحی آشکار شده، لزوماً به معنای دشمنیای نیست که همیشه با ظاهری آشکار و قابل مشاهده ظاهر شود. دشمنی او میتواند تدریجی، پنهان و همراه با فریب باشد.
اما در سطحی عمیقتر، قرآن از نیرویی سخن میگوید که حتی از شیطان نیز به انسان نزدیکتر است؛ «نفس».
قرآن در توصیف نفس اماره میفرماید:
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»
«همانا نفس، بسیار به بدی فرمان میدهد.» (یوسف، ۵۳)
اینجا دیگر با دشمنی روبهرو نیستیم که در بیرون از وجود انسان قرار داشته باشد. این دشمن در همان قلمرویی حضور دارد که انسان معمولاً آن را «خود» مینامد؛ در خواستهها، تمایلات، امیال و تصمیمهایی که گاه بدون تأمل، بخشی از هویت خود تلقی میکنیم.
عرفان؛ دشمنی که «خود» نام گرفته است
سنت عرفانی اسلامی، این نگاه قرآنی را یک گام عمیقتر میکند. در ادبیات عرفانی، «نفس» دشمنی معرفی میشود که برخلاف دشمن بیرونی، از درون انسان را هدف میگیرد و گاه چنان با هویت او درهم میآمیزد که انسان آن را با حقیقت وجود خویش اشتباه میگیرد.
مولوی و جامی، هر دو، نفس را به دشمنی پنهان تشبیه کردهاند؛ دشمنی که میتواند در قالب سگ، مار یا اژدها تصویر شود.
جامی در «سلسلةالذهب» از «هفت اورنگ» میگوید:
«نفس تو دشمن درونی تو
مابقی دشمن برونی تو
گر شود دشمن درونی نیست
باکی از دشمن برونی نیست
نفس اگر نیست در درون باقی
چه غم از دشمنان آفاقی»
این ابیات، خلاصهای روشن از یک نگاه عرفانی است: اگر انسان نتواند دشمن درونی خود را بشناسد و مهار کند، مقابله با دشمنان بیرونی به تنهایی مسئله را حل نمیکند.
دشمن بیرونی معمولاً شناختهشدنی است؛ مرز او با انسان مشخص است و میتوان برای مواجهه با او تصمیم گرفت. اما نفس، در خانه انسان زندگی میکند و خواستههایش را گاه با صدای خود انسان بیان میکند.
از همینجاست که مسئله دشوارتر میشود.
نفس؛ دشمنی که لباس «من» میپوشد
نفس اماره در ادبیات عرفانی الزاماً به معنای یک «چیز» مستقل و جدا از انسان نیست؛ بلکه میتوان آن را نیرویی دانست که اگر مهار و تربیت نشود، انسان را تحت سلطه خود قرار میدهد.
مولوی نیز با بهرهگیری از تمثیلهای گوناگون، نفس را موجودی میداند که در لحظه غفلت فرصت مییابد و انسان را گرفتار خود میکند؛ همان دشمنی که در ظاهر خاموش است، اما در کمین نشسته است.
به همین دلیل، مسئله اصلی در مبارزه با نفس، نابودی «خود» نیست؛ بلکه تشخیص این دو از یکدیگر است: «خودِ اصیل» و «خودِ نفسانی».
انسان قرار نیست با اصل وجود خویش دشمن شود؛ بلکه باید اجازه ندهد امیال و خواستههایی که او را از حقیقت، عقلانیت و مسیر رشد دور میکنند، به جای تمام هویت او بنشینند.
چرا دشمن پنهان خطرناکتر است؟
قرآن درباره منافقان تعبیری تأملبرانگیز دارد:
«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ»
«آنان دشمناند؛ پس از آنان برحذر باش.» (منافقون، ۴)
یکی از ویژگیهای منافق این است که در ظاهر میتواند در جایگاه دوست قرار بگیرد؛ همین مسئله، تشخیص او را دشوار میکند.
این منطق را میتوان در سطح فردی نیز مورد توجه قرار داد. نفس اماره الزاماً با چهرهای دشمنانه ظاهر نمیشود. گاهی خواسته خود را با نام «من» مطرح میکند؛ آنقدر طبیعی که انسان تصور میکند مخالفت با آن، مخالفت با خودش است.
در نتیجه، انسان ممکن است خشم را «حقطلبی»، خودخواهی را «استقلال»، زیادهخواهی را «پیشرفت»، انتقام را «عدالت» و تسلیم شدن در برابر میل را «آزادی» تصور کند؛ در حالی که مسئله اصلی، تشخیص منشأ این خواستههاست.
اینجاست که خودشناسی به بخشی جداییناپذیر از مبارزه با نفس تبدیل میشود.
نسخهای برای مواجهه با دشمن درون
در روایتی از امام صادق(ع)، چنین آمده است:
«اِجعَل قَلبَکَ قَرِیناً بِرّاً وَ وَلَداً وَاصِلاً وَ اجعَل عِلمَکَ وَالِداً تَبِعَهُ وَ اجعَل نَفسَکَ عَدُوّاً تُجَاهِدُهُ وَ اجعَل مَا لَکَ عَارِیَةً تَرُدُّهَا»
در این روایت، توصیه شده است که انسان نفس خود را دشمنی قرار دهد که با آن مجاهدت میکند و اموال و داشتههای خود را امانتی بداند که روزی باید به صاحب اصلی آن بازگرداند. (وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۶۲)
این نگاه، مبارزه با نفس را از یک مفهوم صرفاً نظری خارج میکند. انسان باید نسبت خود با خواستههای درونیاش را آگاهانه تنظیم کند؛ نه اینکه هر میل و تمایلی را صرفاً به دلیل اینکه از درون او برخاسته، حقیقت خود بداند.
مبارزه با «خود» برای نجات «خود»
شاید مهمترین پارادوکس عرفان در همین نقطه شکل میگیرد: انسان باید با «خود» مبارزه کند، اما هدف این مبارزه نابودی خویشتن نیست.
آنچه باید مهار شود، «خودِ نفسانی» است؛ همان لایهای که میتواند انسان را اسیر میل، خشم، شهوت، قدرتطلبی، خودبینی و دلبستگیهای بیمهار کند.
از این منظر، تزکیه نفس نوعی بازپسگیری خویشتن است؛ انسان میکوشد «خودِ اصیل» را از زیر سلطه خواستههایی بیرون بکشد که به تدریج بر او مسلط شدهاند.
بنابراین، شاید همیشه لازم نباشد برای یافتن خطرناکترین دشمن، به دوردستها نگاه کنیم. گاهی باید آینهای مقابل خود بگیریم و بپرسیم: آن صدایی که دائماً خواستههایش را به نام «من» بیان میکند، واقعاً چه کسی است؟
شاید دشوارترین نبرد انسان، نه نبرد با کسی در آن سوی مرز، بلکه نبردی باشد که هر روز در نزدیکترین نقطه وجود او رخ میدهد؛ نبرد میان «آنچه هستم» و «آنچه نفسم میخواهد باشم».





نظر شما