به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ تاریخ را معمولاً از تالارهای رسمی روایت میکنند، با امضاها و سخنرانیها و عکسهای دست دادن؛ اما ویتولد شابوفسکی، خبرنگار لهستانی، از در پشتی وارد شده است، همان دری که به آشپزخانه باز میشود. او سراغ آشپزهایی رفته که برای لنین، استالین، خروشچف، برژنف، گورباچف، یلتسین و پوتین غذا پختهاند. این آدمها اسناد محرمانه را نخواندهاند، اما میدانند رهبران پشت میز چطور میخورند، چطور میترسند و چطور شاد یا عصبانی میشوند.
نتیجه کتابی است که هم میخنداند و هم گلو را میفشارد. شابوفسکی برای نوشتنش به روسیه، اوکراین، بلاروس و چند جمهوری دیگر شوروی سابق سفر کرده و با آشپزهایی گفتوگو کرده که گاهی هنوز از ترس حرف زدن، صدایشان پایین میآید. از ماجرای پناهگاه آزوفستال و آشپزی در محاصره تا حکایت آشپز رهبران شوروی که با سکوت خو گرفتهاند، همهجا یک نکته تکرار میشود: قدرت را از طعمش هم میشود شناخت.
خود شابوفسکی میگوید دلیل اینکه توانست کتابش را به اتمام برساند این بود که به ذهن سرویسهای اطلاعاتی خطور نمیکرد که ممکن است بتوان مکانیسمهای قدرت را از طریق آشپزخانهها نشان داد.
اگر از آن دسته خوانندههایی هستید که تاریخ را فقط تاریخ نمیخواهید و دوست دارید بوی نان و سوپ و دود شکار هم از لابهلای صفحهها بیاید، کتاب آشپزخانه کرملین برای شماست. در بخشی از کتاب میخوانیم:

خوراک گوشت گراز وحشی، یا شام آخر اتحاد جماهیر شوروی
«باید یکییکی مسمومشون میکردم. آرسنیک توی خوراک گرازشون میریختم یا سم توی سوسیسها یا هرچیز دیگهای. هیچکس نباید از اونجا زنده بیرون میاومد.»
پولینا ایوانوونا زنی نسبتاً تپل و حدود شصتساله است. زمانی که با او حرف میزنیم بلاروسها علیه رئیسجمهورشان الکساندر لوکاشنکو اعتراض کردهاند؛ که مردم او را کسی میخوانند که «خود را رئیسجمهور جا زد» چون آشکارا انتخابات ۲۰۲۰ را دستکاری کرد. پس از من میخواهد نامش را عوض کنم. او نمیخواهد به دردسر بیفتد؛ درواقع همین حالا هم در زندگیاش کلی دردسر داشته است.
پس نامش را عوض میکنم و به گوش کردن ادامه میدهم.
او میگوید: «تمام مصیبتی که توی زندگی من و کل دنیا رخ داده از همون روز شروع شد: ۸ دسامبر ۱۹۹۱[ ۱۷ آذر۱۳۷۰]. از همون یلتسین مست شروع شد و اون دو آدم رذل دیگه که اون توافق ننگین رو امضا کردن. چطور میتونستن اتحاد جماهیر شوروی، مادرمون، میهنمون، روزیدهنده ما رو سر ببرن؟ هر آدم ساده روستایی میدونه که نباید خوک ماده باردار رو سر برید؛ اما اونها نمیدونستن، پس کشوری رو که فاشیسم رو شکست داد، انسانی رو به فضا فرستاد و بزرگترین ابرقدرت جهان بود، قربانی کردن! به من بگو ویتولد، چطور تونستن فقط در دو روز اینهمه مصیبت به بار بیارن؟ چه شیطانی به جونشون افتاده بود؟»
خب، من نمیدانم. من در سایه اتحاد جماهیر شوروی بزرگ شدم و به نوعی خیلی دلتنگش نیستم. اما فعلاً ساکت میمانم.
آشنایی عجیبی بود؛ میان ویاچسلاو کبیچ، یکی از کارگزاران حزبی اهل بلاروس و اولین نخستوزیر آن کشور پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، و من، نویسندهای لهستانی که نصف سن او بودم. به سراغش رفتم چون میخواستم دستورپخت غذاهایی را دوباره بازیابی کنم که در شام آخر اتحاد جماهیر شوروی سرو شده بود و او همان کسی بود که آن ضیافت را ترتیب داده بود. به نظر میرسید در دوران بازنشستگیاش احساس دلزدگی میکرد، چون بیش از یک سال با من موشوگربهبازی راه انداخت: به بعضی سؤالهایم پاسخ میداد و قول میداد اگر به دیدارش بروم، به بقیه هم جواب بدهد[...] پولینا در روستایی نهچندان کوچک در جنوب بلاروس به دنیا آمد. مادربزرگش برای اینکه به حقوق بازنشستگیاش قدری اضافه کند، برای عروسیها و مراسم ختم غذا میپخت و همینکه نوهاش کمی بزرگتر شد، او را هم با خود میبرد. پولینا از آشپزی خوشش میآمد.
او میگوید: «هرچیزی که درست میکردم، خیلی خوشمزه میشد. یه بار مادربزرگم بهم یاد داد چطور خمیر درانیکی، پنکیک سنتی سیبزمینی پرشده با گوشت، درست کنم و خیلی زود یاد گرفتم خودم تنهایی از پسش بربیام. با کمک به مادربزرگم پول درمیآوردم. البته فقط اندازه پولتوجیبی بود، ولی اون موقع دوازده یا سیزده سالم بود و این اولین درآمد زندگیام بود. وقتی رئیس حزب محلی دخترش رو شوهر داد، من تنهایی، سیصدتا کتلت برای مهمونها درست کردم. فکر میکردم دستهام از کار میافتن، ولی دو برابر مزد به من دادن.»
پولینا آنقدر شیفته آشپزی بود که نمیتوانست خود را در هیچ شغل دیگری تصور کند.
«من به مدرسه آشپزی در مینسک رفتم. دو سال اونجا درس خوندم و عملکردم عالی بود. رستورانها و غذاخوریهای مختلف در سراسر شهر برای هنرجوهای ما دورههای کارآموزی برگزار میکردن. معلمم من رو خیلی دوست داشت؛ همیشه میگفت استعداد واقعی توی آشپزی دارم و یه روز گفت: 'پولینا، من جای خاصی برای کارآموزیت در نظر گرفتهام.' پرسیدم: 'کجا آنا والنتینوونا؟' گفت: 'پولینا، غذاخوری شورای وزیران جمهوری شوروی بلاروس.'»
و اینگونه بود که پولینا ایوانوونا سر از مقر نخستوزیری بلاروس درآورد.
«وقتی برای کارآموزی من رو اونجا بردن، دیگه نذاشتن برگردم.» هنوز هم با لبخند این را میگوید. «برای همیشه همونجا موندم. هرچند کارم زیاد بود، اما با جمع همکارها صمیمی شدم و اونجا حس خوبی داشتم. خیلی حقوق نمیگرفتم» اما با لبخند این را میگوید. «برای همیشه همون جا موندم. هرچند کارم زیاد بود، چیزی که میتونم بگم ویتولد، اینه که من کارم رو زمان تیخون یاکوولیویچ کیسیلیوف شروع کردم، کسی که تا دهه ۱۹۸۰ رئیس شورای وزیران بود. بعد از اون، با هشت رئیس شورای وزیران کار کردم و تا زمانی که کمونیسم برقرار بود، همهشون خیلی ساده غذا میخوردن. هیچکدوم غذای تجملی سفارش نمیدادن. همون چیزهایی رو میخوردن که کارگرهای عادی میخوردن. تنها امتیاز رئیس شورا این بود که پیشخدمت داشت تا غذا رو براش به دفترش ببره. اما اون هم اغلب خودش پایین میاومد و مثل بقیه کارگرها توی صف وامیایستاد[...].»
کمی پس از آنکه ویاچسلاو کبیچ رئیس شورای وزیران شد، با بوریس یلتسین ملاقات کرد. او مجبور بود به مسکو برود تا برای بلاروس بودجه اعتباری زیادی بگیرد.
کبیچ برایم گفت: «یلتسین ساده غذا میخورد. البته 'ساده' به معنی نون و کره نیست؛ بلکه در مقایسه با غذایی که در کسوت رئیسجمهور روسیه، که اون موقع هنوز بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بود، میتونست بخوره ساده بود. داستانهایی شنیده میشد که دوران برژنف، توی کرملین سطلسطل خاویار سیاه و قرمز سرو میکردن. خود من، وقتی مدیر کارخانه کیروف بودم، توی نشستهای مختلف توی روسیه، از کاسههای بزرگ پر از خاویار با قاشق غذاخوری خاویار میخوردم. توی خونه بوریس خاویار بود، ولی لایهای نازک روی تکهنونهای لقمهای مالیده شده بود. زمانه عوض شده بود. اون این رو خوب درک میکرد.»
گفتوگو درباره بودجه اعتباری خیلی زود به یک مجلس نوشیدن تبدیل شد.
کبیچ گفت: «طبیعتاً ودکا بود. بدون ودکا نمیشد با یلتسین معامله کرد. او هرگز همراه نوشیدنی چیزی نمیخورد، من هم همینطور. بوریس بهراحتی مست نمیشد و بعد از سیزدهمین یا چهاردهمین جام، یادم رفت اصلاً برای چه اونجا بودم! خوشبختانه اون یادش بود. آخرسر پرسید: 'خب، چقدر اعتبار لازم داری؟' گفتم: 'یک میلیون روبل.'»
«اون فوراً موافقت کرد، اسناد رو امضا کرد و من از شدت شادی و مستی یادم رفت امضا کنم! مجبور شدیم بعداً مدارک رو با پیک دوباره بفرستیم.»....
سال ۱۹۹۱، شوروی شاهد جدالی شدید بین یلتسین و گورباچف برای کنترل کشور بود. قدرت بهتدریج از دست گورباچف خارج میشد، درحالیکه او تلاش میکرد اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی را اصلاح کند. اوایل همان سال، او همهپرسیای برگزار کرده بود که در آن بیش از هفتاددرصد شهروندان به حفظ اتحاد جماهیر شوروی رأی داده بودند. اما در طول سال، پارلمانهای جمهوریهای مختلف اعلامیههای استقلال راتصویب کردند. در ماه آوریل، نوبت به گرجستان رسید. در ماه اوت، بلاروس، لیتوانی، لتونی، استونی، مولداوی، اوکراین، ازبکستان و قرقیزستان. در سپتامبر، ارمنستان و تاجیکستان استقلال خود را اعلام کردند و در اکتبر، آذربایجان و ترکمنستان همین کار را کردند. تنها قزاقستان هنوز مردد بود و تصمیم نگرفته بود. در همین حال، روسیه از پیش رئیسجمهور خود را برای نظام مستقل جدید داشت؛ بوریس یلتسین.
کبیچ به یاد میآورد: «وضعیت عجیبی بود. هر جمهوری، یکی پس از دیگری، اعلام استقلال کرده بود، اما گورباچف هنوز توی کرملین در نقش رئیسجمهور اتحاد شوروی حضور داشت. هیچکس نمیدونست چه کسی مسئول چه چیزیه، یا اینکه قدرت گورباچف چقدره و قدرت کشورهای مستقل چقدر. هیچکس نمیدونست چگونه باید این وضعیت رو بیان کنه و صحبت با گورباچف آسون نبود، چون از همه ناراضی بود. در ماه اوت، وقتی کمونیستهای قدیمی تلاش کردن همهچیز رو متوقف کنن، کودتای گنادی یانایف رخ داد. صادقانه بگم، توی دلم طرف اونها بودم. اما همهچیز خیلی نرم و دیر انجام شد. در اون زمان، اتحاد شوروی فقط روی کاغذ وجود داشت. جسد دیگه توی سردخونه بود. تنها چیزی که لازم بود، امضای گواهی فوت توسط پزشکی قانونی بود.»
استپان مارتیسیوک یکی از شکارچیانی بود که اردوهای شکار را برای مقامات حزب از مسکو و دیگر پایتختهای کمونیستی هدایت میکرد. ما از خانه او در یکی از روستاهای جنگلی دیدن میکنیم. درست همانطور که در خانه یک شکارچی انتظار میرود، سر حیوانات شکارشده با حفرههای خالی چشم، از دیوارها به ما خیره شدهاند. یونیفرم قدیمی شکار مارتیسیوک هم به نمایش گذاشته شده است....
او ادامه میدهد: «آنها برای آرامش یا حلوفصل مسائل سیاسی شکار میرفتن. برژنف، اغلب برخی ژنرالهاش رو که میخواست ترفیع بده همراهش میبرد. انتظار داشتن ما اونها رو جایی ببریم که مطمئناً گرازهای وحشی اونجا باشن. میتونم فقط بگم هیچ حیوون دیگهای مثل گوزن کوچک، گوزن قرمز، خرگوش یا حتی قرقاول به این شکل نگهداری نمیشد و اگر کسی یکی از اونها رو شکار میکرد، این نتیجه مهارت واقعی شکارش بود.»
میپرسم: «اغلب اونها را میزدن؟»
میگوید: «اغلب خروشچف، اما من یادم نمیآد؛ من هیچوقت باهاش شکار نرفته بودم. بهجز اون، همسر رائول کاسترو توی تیراندازی مهارت داشت؛ اما شوهرش با وجود اینکه وزیر دفاع بود، تیرانداز بدی بود.»
وقتی مارتیسیوک فقط دو سال تا بازنشستگی فاصله داشت، مدیر پارک ملی به او شغلی پیشنهاد داد: مدیریت کلبه شکار در ویسکولی.
او به یاد میآورد: «به من گفت این شغل عالیه. گورباچف اصلاً اونجا نمیاومد، و این حقیقت داشت. هیچکدوم از رؤسای بلاروسی حزب ـ نه کبیچ و نه شوشکویچ ـ هم علاقهای به شکار نداشتن. مدیر پارک به من گفت: 'کار زیادی نیست، مسئولیتی هم نداری، پولش خوبه و حقوق بازنشستگیت هم بالاتره.'»
«و بعد؟»
مارتیسیوک میگوید: «موافقت کردم.» درحالیکه دستهایش را به دو طرف باز میکند: «اگه میتونستم به گذشته برگردم، خودم رو حسابی کتک میزدم و این شغل رو رد میکردم. نباید نه به خاطر عشق و نه به خاطر پول این کار رو قبول میکردم. باید تا حدامکان از سیاست دور بمونی، بهویژه سیاست توی سطح بالا. اما حالا که اینطور شده، این شرم تا آخر عمر مثل سایه دنبالت میکنه.»
«چه شرمی؟»
«اونها اتحاد جماهیر شوروی رو توی کلبه شکار من سرنگون کردن. و من همهچیز رو براشون آماده کرده بودم: اتاقها رو گرم کردم، ملافهها رو عوض کردم. حتی ماشینتحریر براشون آوردم که با آن توافق شرمآورشون رو تایپ کردن. البته این کار من نبود، اما کارکنانم، چهل نفری که در ویسکولی کار میکردن همهچیز رو طبق دستور من انجام دادن. اما این شرم برای من موند، نه اونها. مردم فکر میکنن ما میدونستیم اونجا درباره چی بحث میکنن.»
«پس شما نمیدونستین چی مینوشتن آقای مارتیسیوک؟»
مدیر سابق با خشم پاسخ میدهد: «اگه میدونستم، هیچکس زنده از اونجا بیرون نمیاومد. من تفنگ داشتم؛ تموم عمرم شکارچی بودم. تکرار میکنم: اگه میدونستم چی تو سرشونه اونها رو میکشتم.»
ویاچسلاو کبیچ به یاد میآورد: «ما تقریباً یه ماه پیش از سفر یلتسین فهمیدیم که دقیقاً چه زمانی میآد. همه یادشونه که شوشکویچ ازش استقبال کرد و میزبانش بود. اما تموم کارهای سخت و ناخوشایند رو من انجام دادم. همۀ تدارکات سفر به عهده من بود: حملونقل، هماهنگی هواپیماها، تهیه لیموزین برای همه، محل اقامت و درنهایت غذا. کلبه ویسکولی هم زیرنظر من بود. برای اینکه تا حدممکن خوشایند باشه، بهترین آشپزهای شورای وزیران رو با خودم بردم.»
«ازجمله پولینا ایوانوونا؟»
«بله. به خاطر همین شما رو به اون معرفی کردم. اون کسی بود که شام آخر اتحاد شوروی رو آماده کرد. اون همهچیز رو میدونه. من کارکنان دیگهای رو هم بردم؛ مطمئن شدم دختران زیبایی برای تقدیم گل به هیأتها حاضر باشن و مقدار مناسبی ودکای فورست؛ ولی نوشیدنیهای دیگه هم بود، ازجمله مشروبات غربی. حتی سه ماساژور از مینسک آوردم؛ توی محوطه ویسکولی، یه حمام سنتی روسی بود. یکی از آنها استاد سونا بود؛ اون میدونست چهجوری بخار رو کنترل کنه و یه مراسم ویژه کامل برگزار کنه. درواقع، اولین بار که فراخوان سرنگونی اتحاد شوروی رو شنیدم، همون موقع در جریان مراسم سونا بود.»
«از طرف یلتسین؟»
«از طرف گنادی بوربولیس، دست راست او، ولی بذار بهترتیب و هرچیز رو سر جای خودش تعریف کنم.»
پولینا ایوانوونا میگوید: «هیچکس نمیدونست قراره چه نوع جلسهای باشه، رئیس کارکنان فقط به من گفت چندتا مهمون مهم میآن و اینکه کار زیادی هست، اما به خاطرش پاداش هم میده. بهش فکر نکردم؛ مگه جایی برای فکر کردن هم وجود داشت؟ تغییر خوبی بود. من تا اون زمان فقط دو بار به جنگل بیالوویژا رفته بودم، ازجمله با اردوی مدرسه. برای آماده کردن همهچیز، دو روز زودتر با دوتا از همکارهای آشپزخونه اونجا رفتم. به ما گفتن حدود صد نفر روس خواهند بود، تعدادی اوکراینی، و افراد ما، میگفتن ممکنه نظربایف از قزاقستان هم بیاد. بنابراین حتی کمی گوشت گوسفند هم تهیه کردیم تا احساس راحتی کنه، چون مردم اونجا زیاد گوشت گوسفند میخورن و توی جنگل، توی اون مناطق دورافتاده، هیچگونه امکان خرید این گوشت نبود. بیشتر مواد لازم رو بار کردیم و با خودمون بردیم.»
«وقتی رسیدیم، لیموزین یلتسین از قبل اونجا بود، توی یه گاراژ مجهز به سیستم گرمایشی نگهداری میشد. بااینکه قرار بود یلتسین چند روز بعد پرواز کنه و به اونجا بیاد، رانندهش زودتر اومده بود و همیشه با کت و کراوات در اطراف میگشت. محافظها هم بودن؛ اونها دردسرسازتر بودن. اول کلی خودنمایی میکردن، میگفتن قراره ما رو زیرنظر بگیرن، ببینن چی میپزیم و بعد هم بررسی کنن که آیا یلتسین بعد غذا مریض میشه یا نه. اما وقتی چند گیلاس مشروب محلی خوردن، شروع کردن به لاس زدن و دستدرازی به ما.»
«اون موقع طلاق گرفته بودم. درباره شوهرم چیزی نمیگم ویتولد، چون حرف خاصی برای گفتن نیست، اما نسبت به مردهایی که زیاد مشروب میخوردن و دستدرازی میکردن، خیلی برخورد تندی داشتم. یکیشون رو با دستمال آشپزخونه زدم ـ چون واقعاً از صبح تا شب اونجا کار میکردیم ـ ولی اون فقط خندید و گفت 'نیمهشب میآد دنبالم و پیدام میکنه. ما سه تا دختر کنار هم میخوابیدیم، چون کسی چه میدونست مردی مثل اون ممکنه چه فکرهای دیوونهواری به سرش بزنه؟ اونها کماندو، استاد جودو یا کاراته و چه میدونم چه چیزهای دیگهای بودن، اما مثل بچهها توی اردوی تابستونی رفتار میکردن.»....
«اما به آشپزی برگردیم. من و همکارهام غذاها رو تقسیم کردیم به چیزهایی که میتونستیم از قبل آماده کنیم، مثل خمیر درانیکی یا تخممرغ آبپز برای سالاد، و چیزهایی که درست قبل از سرو باید آماده میشدن. خیلی زود مشخص شد که نمیتونیم برای همه آشپزی کنیم. خوشبختانه یه رستوران نسبتاً خوب در کامینیوکی وجود داشت که دارای کادر کامل پیشخدمتها و آشپزها بود. بنابراین رئیسم فوری رفت تا باهاشون قرارداد ببنده. دو نفر از آشپزهاشون و چند نفر از پیشخدمتها به کمکمون اومدن. بقیه توی همون رستوران از اعضای کماهمیتتر هیأتها پذیرایی کردن. این رستوران بیست دقیقه با ما فاصله داشت و بسیاری از اونها درهرحال اونجا میموندن.»
«درمورد غذای اصلی، خوراکهای ویژهای در کار نبود. شاید آشپزهای یلتسین در مسکو برایش غذاهای غیرمعمول درست میکردن، اما اینجا نه. گوشت سرد بود، پنیر بود و برای صبحانه جو دوسر و بلینی سرو میشد.»
«تنها چیز کنجکاویبرانگیز، گراز وحشی بود. اونجا یه یخچال پر از گوشت شکار وجود داشت: گوشت گوزن (گوزن قرمز و گوزن کوچک) و گراز وحشی. چون کی تابهحال شنیده که کسی به کلبه شکار بره و حداقل یه بار اون رو امتحان نکنه؟ اما اونها یلتسین رو رسماً برای شکار دعوت کرده بودن و روز اول همه آماده شکار بودن. به شکاربان، تعدادی تفنگ و یه گله شکار آماده بود. اما خیلی زود مشخص شد که یلتسین هیچ قصدی برای شکار نداره؛ هیچکدوم از همراهانش هم قصدی نداشتن. وقتی زمان پروازش رسید، بهسختی مسیر ورود به هواپیما رو پیدا کرد و تقریباً داشت از پلهها میافتاد.»
استپان مارتیسیوک میگوید: «این دیگه اسمش افتضاح بود! همه ما آماده شده بودیم و انتظار داشتیم مثل زمان برژنف باشه: یه شکار عالی، بعدش خوردن گوشت شکار در جنگل با کولیش (نوعی خوراک سنتی اوکراینی)، و بعد بعد هم مست شدن و پرداختن به امورشون. من همهچیز رو سازماندهی کرده بودم. حتی یک دیگ بزرگ برای پختن سوپ توی جنگل آماده بود و یه مینیبار قابل حمل هم تدارک دیده بودم. اما بعد معلوم شد فقط دو نفر از اوکراینیها قراره شکار کنن: رئیسجمهور کراوچوک و نخستوزیر، ویتولد فوکین.»
«نمیتونم بگم چقدر ناامید شده بودم. اما دلیلی برای دلخوری نبود. همهچیز طبق برنامه پیش رفت: کراوچوک و فوکین بالای سکوهای تیراندازی رفتن، افراد من گرازهای وحشی رو از حصار آزاد کردن و حیونها به سمت شکارچیان دوییدن، چون فکر میکردن قراره غذا بگیرن. اما کراوچوک با پنج محافظ شخصی اومده بود و اونها سروصدای زیادی راه انداختن؛ یه لحظه سیگار میکشیدن، یه لحظه فحش میدادن، بعد هم جوک تعریف میکردن. همین باعث شد همه گرازها فرار کنن، به جای اینکه طبق آموزش در مسیر تیر قرار بگیرن، در جنگل موندن و حاضر نبودن تکون بخورن.»
«کراوچوک با دست اشارهای کرد و گفت این کار وقت تلف کردنه. اما فوکین همراه باتجربهترین شکارچی من، یوگنی لوکشا، به عمق جنگل رفت. به محض اینکه اوضاع آروم شد، فوکین یه گراز شکار کرد.»....
ویاچسلاو کبیچ میگوید: «همونطور که قبلاً هم گفتهام، اولین کسی که ایده کنار گذاشتن گورباچف رو مطرح کرد گنادی بوربولیس بود. البته او نگفت: 'بیاین اتحاد جماهیر شوروی رو سرنگون کنیم.' موضوع بسیار ظریفتر مطرح شد، تا نظر ما رو بسنجه. چیزی شبیه این گفت: 'خب، اگه بخوایم گورباچف رو دور بزنیم و پشتسر اون به توافق برسیم چی؟' هدف ما هم همین بود، بنابراین طبیعی بود که همه اون رو تشویق کنن. بعد بوربولیس پرسید: 'واگه بخوایم بدون گورباچف ساختار جدیدی برای اتحاد جماهیر شوروی تشکیل بدیم چی؟' سپس همه منتظر موندن ببینن کراوچوک چی میگه و شوشکویچ چه نظری داره.»
«تا اون زمان مشخص شده بود که کار بسیار حساسیه. تشکیل ساختار بدون گورباچف؟ دقیقاً یعنی چی؟! اما ما اونقدر از گورباچف خسته شده بودیم و به دلیل محال بودن توافق باهاش بر سر هیچ چیز، که همه با اون موافقت کردیم. خب، نمیدونیم چطور، اما بیا این کار رو انجام بدیم.»
«از سونا بیرون اومدیم و رفتیم شام بخوریم. روز بعد، مذاکرات آغاز شد. باید بندبهبند، کل توافقنامه از نو طراحی و تنظیم میشد. مشکلاتی هم پیش اومد. ما اصلاً تجهیزات لازم برای امضای یه سند مهم رو نداشتیم؛ نه ماشینتحریر داشتیم، نه منشی حروفچین و نه دستگاه فکس. افرادم تونستن یه ماشینتحریر پیدا کنن و از مزرعه اشتراکی نزدیک، یه حروفچین آوردن. اما اون دختر به محض دیدن اون همه چهره سرشناس چنان دستپاچه و وحشتزده شد که عملاً قادر نبود دستش رو روی ماشینتحریر تکون بده. حق هم داشت؛ اون دختری معمولی و روستایی بود؛ احتمالاً حتی معنی بعضی واژههایی رو که باید توی متن توافقنامه مینوشت نمیدونست. آخرسر بوربولیس خودش پشت ماشینتحریر نشست. یا شاید هم متن توافقنامه رو حرف به حرف دیکته کرد.»
«اما برای اینکه دستگاه فکس تهیه کنیم، مجبور شدیم هواپیمایی رو تا مینسک بفرستیم. وقتی هواپیما برگشت، معلوم شد چند خبرنگار هم سوارش شدهان. به نوعی بو برده بودن که اتفاق مهمی در حال رخ دادنه.»
«امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم روسها برای اون جلسه کاملاً آماده بودن. چون در یه لحظه بوربولیس گفت: 'آقایون، یه نکته مهم جا مونده! برای تشکیل یه سازمان جدید، باید از سازمان قدیمی خلاص شیم!' و شروع کرد به توضیح دادن که اتحاد جماهیر شوروی ابتدا توسط چهار جمهوری پایهگذاری شده بود: روسیه، بلاروس، اوکراین و ماورای قفقاز. ماورای قفقاز دیگه وجود نداشت، چون به جمهوریهای کوچکتری تقسیم شده بود. پس به تصادف، جانشینان هر سه جمهوری باقیمانده، همینجا توی جنگل بیالوویژا حضور داشتن و ما فقط باید مینوشتیم که توافق اولیه، که هفتاد سال پیش بسته شده بود، دیگه اعتبار نداره.»
«یه چیزی بگم ویتولد، اگه کسی اون زمان به من گفته بود این توافق چه پیامدهایی داره ـ اینکه کشور از هم میپاشه، نابود میشه و جنگهایی در یوگسلاوی و دونباس داره ـ هرگز امضاش نمیکردم. اما اون زمان مطمئن بودم داریم اتحاد جماهیر شوروی رو منحل میکنیم و در عوض، کشورهای مستقل همسو رو تشکیل میدیم. فقط داشتیم اسم را عوض میکردیم، اما همهچیز ـ واحد پول، ارتش و مرزها ـ همون میموند.»
«خُب... حالا میتونم بگم؛ ما فریب خوردیم.»..
ویاچسلاو کبیچ گفت: «من بوریس یلتسین رو دوست خودم میدونستم. توی مراسم خاکسپاریش از غم از دست دادن دوستی واقعاً نزدیک گریه کردم. اما حالا که میپرسی، باید بگم در ماجرای توافقنامههای بیالوویژا، بوریس سر ما کلاه گذاشت. اون بازی کاملاً متفاوتی رو با یه هدف کاملاً متفاوت در پیش گرفته بود. قرار بود همه چیز خودجوش و اتفاقی به نظر برسه: کسی توی سونا پرسید 'چی میشه اگه گورباچف رو از قدرت برکنار کنیم؟' بعد کسی پیشنهاد داد یادداشتی میشه اگه گورباچف رو از قدرت برکنار کنیم؟' بعد کسی پیشنهاد داد یادداشتی بنویسیم، که درواقع نه یادداشت، بلکه توافقنامهای برای انحلال اتحاد جماهیر شوروی از آب درآمد. درحقیقت هیچ چیز توی اون ماجرا خودجوش نبود. بوریس کاملاً میدونست برای چهکاری پیش ما اومده. اون از سادگی من و شوشکویچ سوءاستفاده کرد؛ ما دو نفر تازه قدم به دنیای سیاست گذاشته بودیم. در دفاع از خودم میتونم این رو بگم: روزهای پایانی سال ۱۹۹۱ بود. همه جمهوریهای شوروی به جز قزاقستان اعلام استقلال کرده بودن. قبلاً هم گفتهام اتحاد جماهیر شوروی مانند جسدی بود که فقط منتظر بود پزشک قانونی گواهی مرگش رو امضا کنه. ما همون پزشک قانونی بودیم. و توافقنامههای بیالوویژا همون گواهی مرگ بودند.»
پولینا ایوانوونا تعریف میکند: «با همکارهام مشورت کردم که با آن گراز وحشی چیکار کنیم که هم سریع آماده شه و هم خوشطعم باشه و تصمیم گرفتیم گولاش درست کنیم. غذاییه که همه دوست دارن؛ قرار شد کمی سبزی معطر، مرزنجوش و سیر اضافه کنیم تا طعم شکار رو برجستهتر کنیم و مزاج محلی اون منطقه رو هم بازتاب بدیم.»
«گراز برای شامی سرو شد که روز بعدش توافقنامهها امضا شدن. از من پرسیدی آخرین شام اتحاد جماهیر شوروی چه غذایی روی میز بود. خب سوسیس، سالاد، پنیر، کمی خاویار، کمی ماهی و چندتا کتلت بود. اما شاهکار اصلی همون گراز وحشی بود که نخستوزیر اوکراین شکار کرده بود. گولاش گراز وحشی.»
«روز بعد، کشور ما را تکهتکه کردن، درست مثل همون گراز.»
«و تمام ماجرا همین بود.»
شناسنامه کتاب
ویتولد شابوفسکی، آشپزخانه کرملین، ترجمه زینب کاظمخواه، تهران: نشر خوب، چاپ نخست، 1405،
۲۵۹





نظر شما