به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ انسانها هزاران سال پیش از آنکه دیرینهشناسی به دانشی مستقل تبدیل شود، با استخوانهایی عظیم، ویرانههایی ناشناخته و روایتهایی درباره موجوداتی فراتر از اندازه معمول انسان روبهرو بودند. برخی از این یافتهها در شکلگیری افسانه غولها نقش داشتند؛ افسانهای که در گذر زمان، از اسطورههای بینالنهرین و یونان به متون دینی، ادبیات حماسی ایران و قصههای عامیانه راه یافت. اما برای فهم این میراث، باید هم تاریخ انتقال روایتها را بررسی کرد و هم شیوهای را که جوامع مختلف با آن، ناشناختههای جهان را به داستان تبدیل کردند.
استخوانهایی که برای خود صاحب پیدا کردند
در قرن چهاردهم میلادی، جووانی بوکاچو، نویسنده ایتالیایی و خالق «دکامرون»، روایتی درباره کشف استخوانهای عظیم در غاری نزدیک شهر اریسه در غرب سیسیل نقل کرد. به گفته او، هنگامی که اهالی محل غار را گشودند، با بقایای موجودی روبهرو شدند که آن را غولی نشسته تصور کردند. بیشتر استخوانها با لمس کردن فرو ریختند، اما تعدادی از آنها و چند دندان را نگه داشتند و در کلیسایی به نمایش گذاشتند.
امروز نمیتوان تنها با اتکا به این گزارش قرونوسطایی تعیین کرد که استخوانها به چه موجودی تعلق داشتهاند. اهمیت روایت بوکاچو در جای دیگری است؛ بقایای ناشناخته نهتنها موضوع کنجکاوی مردم بودند، بلکه در محیطی قرار میگرفتند که به آنها معنا میداد. کلیسا، میدان شهر یا مجموعه شخصی یک دانشمند میتوانست استخوانی را از یک یافته نامعلوم به شاهدی برای وجود غولهای باستانی تبدیل کند.
آنیتا گورینی، مورخ علم، در پژوهشی درباره نمایش استخوانهای عظیم در اروپا بین سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی، این رابطه میان شیء و محیط را بررسی کرده است. در آن دوره، کلیساها، تالارهای شهری و مجموعههای خصوصی محل نگهداری استخوانها و دندانهایی بودند که گاه به غولها و گاه به جانوران بزرگ نسبت داده میشدند. مرز میان بقایای انسانی، جانوری و موجودات افسانهای همیشه روشن نبود و نحوه نمایش اشیا نیز بر تفسیر آنها تأثیر میگذاشت.
این تاریخ نشان میدهد که تصور غولها صرفاً محصول تخیل قصهگویان نبود. گاهی یک شیء واقعی، اما ناشناخته، به روایت راه پیدا میکرد؛ سپس روایت، هویت آن شیء را تعیین میکرد. آنچه در نگاه امروز خطای شناسایی فسیل به شمار میرود، در دورهای میتوانست بخشی از دانش پذیرفتهشده درباره گذشته باشد.
فسیلها چگونه وارد اسطوره شدند؟
آدرین مییر، پژوهشگر تاریخ علم و اسطورهشناسی کلاسیک، در کتاب «نخستین جستوجوگران فسیل: دایناسورها، ماموتها و اسطوره در دوران یونان و روم باستان» نشان میدهد که مردم جهان باستان با بقایای فسیلی برخورد میکردند و برای توضیح آنها راههایی مییافتند. برخی استخوانهای عظیم به قهرمانان، غولها یا موجودات اسطورهای نسبت داده میشدند؛ زیرا مردم هنوز از تاریخ تکاملی جانوران، انقراض گونهها و سازوکار شکلگیری فسیلها آگاهی علمی امروزی نداشتند.
یونانیان و رومیان باستان تنها استخوانها را پیدا نمیکردند؛ آنها بقایای چشمگیر را جمعآوری و اندازهگیری میکردند و گاهی در مکانهای عمومی و مذهبی به نمایش میگذاشتند. درنتیجه، تصور اینکه در گذشته موجوداتی متفاوت از انسانهای کنونی زندگی میکردهاند، میتوانست بر تجربهای مادی تکیه داشته باشد؛ هرچند تفسیر آن تجربه با معیارهای علمی امروز سازگار نبود.
یکی از فرضیههای شناختهشده مییر به افسانه گریفین، موجودی با سر و بال عقاب و بدن شیر، مربوط است. او احتمال میدهد که روایتهای مربوط به این موجود از داستانهایی تأثیر گرفته باشند که معدنکاران سکایی در آسیای مرکزی نقل میکردند. این افراد ممکن بود هنگام جستوجوی طلا در نواحی آلتای و بیابان گوبی با فسیلهای دایناسورهایی مانند پروتوسراتوپس روبهرو شده باشند. شکل جمجمه و منقارمانند بودن بخشهایی از این بقایا میتوانست در شکلگیری تصویر موجودی نگهبان طلا نقش داشته باشد.
این فرضیه جذاب است، اما نباید آن را واقعیتی قطعی دانست. پیوند مستقیم میان یک فسیل مشخص و پیدایش یک اسطوره، معمولاً به شواهد بیشتری از شباهت ظاهری نیاز دارد. پژوهشی از مارک ویتون و ریچارد هینگ در سال ۲۰۲۴ این فرضیه را به طور مفصل بررسی و نقد کرد. نویسندگان استدلال میکنند که شواهد موجود پیوند میان فسیل پروتوسراتوپس و افسانه گریفین را تأیید نمیکند؛ محلهای شناختهشده فسیلهای این دایناسور با نواحی باستانی استخراج طلا انطباق روشنی ندارند؛ پراکندگی جغرافیایی تصاویر گریفین با فرض شکلگیری افسانه در آسیای مرکزی و انتقال آن به غرب سازگار نیست؛ و در منابع باستانی نیز اشاره روشنی به این فسیلها دیده نمیشود. از نظر آنان، شباهت کلی میان یک جانور چهارپا و منقار دایناسور برای اثبات منشأ اسطورهای کافی نیست؛ گریفین را میتوان ترکیبی تخیلی از جانوران بزرگ و پرندگان شکاری دانست، بیآنکه برای خاستگاهش به فسیل پروتوسراتوپس نیاز باشد.
این نقد به معنای آن نیست که فسیلها هیچگاه در شکلگیری افسانهها نقشی نداشتهاند؛ بلکه نشان میدهد در این مورد خاص، پیوند ادعاشده اثبات نشده و محل مناقشه است. ارزش کار مییر در طرح امکان ارتباط میان مشاهدات طبیعی و تخیل اسطورهای است؛ اما این امکان را نباید بدون شواهد تاریخی و جغرافیایی کافی به رابطهای قطعی تبدیل کرد.
در مورد غولها نیز همین احتیاط ضروری است. استخوان ماموت، ماستودون یا دیگر جانوران منقرضشده میتوانست برای مردمی که منشأ آن را نمیشناختند، بقایای موجودی با ابعادی فراتر از انسان به نظر برسد. اما از این احتمال نمیتوان نتیجه گرفت که تمام افسانههای غولها از کشف فسیل سرچشمه گرفتهاند. تجربه مواجهه با استخوانهای عظیم یکی از توضیحهای محتمل است، نه کلید یگانه همه روایتها.
چرا غولها به گذشتههای دور تعلق دارند؟
در بسیاری از اسطورهها، غولها به دورهای پیشین تعلق دارند؛ زمانی که جهان هنوز به نظم کنونی نرسیده بود یا موجودات نیرومندتری بر آن فرمان میراندند. این ویژگی به روایت غولها کارکردی فراتر از توصیف یک بدن بزرگ میدهد؛ غول میتواند پاسخی برای پرسش درباره گذشته ناشناخته باشد.
وقتی جامعهای با دیوارهای عظیم، گورهای غیرمعمول یا استخوانهایی ناشناخته مواجه میشد، میتوانست آنها را به موجوداتی نسبت دهد که پیش از انسانهای کنونی زندگی کردهاند. این روایت، فاصله میان مردم زمان حال و بقایای گذشته را توضیح میداد. غولها به این ترتیب به ساکنان جهان پیشین تبدیل میشدند؛ موجوداتی که قدرتشان از میان رفته، اما آثارشان باقی مانده بود.
در عین حال، اندازه بزرگ در داستان به ابزاری برای بیان قدرت تبدیل شد. دشمنی که از انسان بزرگتر است، میتواند ترس از طبیعت، دشمن خارجی، قدرت سیاسی یا آشوب را مجسم کند. قهرمانی که چنین موجودی را شکست میدهد، نه فقط یک دشمن، بلکه نیرویی را مغلوب میکند که از توان معمول انسان فراتر میرود.
این الگو در اسطورههای گوناگون دیده میشود، اما معنای غول در همه آنها یکسان نیست. در بعضی روایتها، غول دشمن نظم جهان است؛ در برخی دیگر، موجودی متعلق به روزگار نخستین؛ و در شماری از قصهها، صرفاً مانعی خطرناک است که قهرمان باید بر آن غلبه کند.
یونان باستان؛ نبرد بر سر نظم جهان
یکی از مهمترین منابع برای بررسی غول در ادبیات غرب، «تئوگونی» یا «زایش خدایان» اثر هزیود است؛ متنی که معمولاً به اواخر قرن هشتم یا اوایل قرن هفتم پیش از میلاد نسبت داده میشود. هزیود در این اثر، تبار خدایان و نیروهای کیهانی را روایت میکند و غولها، یا Gigantes، را در چارچوب داستان پیدایش جهان قرار میدهد.
در سنت یونانی، غولها بعدها با نبردی بزرگ علیه خدایان المپی پیوند خوردند؛ روایتی که به «گیگانتوماخی» شهرت دارد. این نبرد در هنر و ادبیات یونان جایگاهی مهم یافت. در اینجا غول صرفاً موجودی بزرگجثه نیست، بلکه نیرویی است که نظم برقرارشده را به چالش میکشد. پیروزی خدایان بر غولها، در سطح اسطورهای، تثبیت نظم کیهانی و برتری نسل جدید خدایان را بازنمایی میکند.
در آثار هومر نیز با موجوداتی روبهرو میشویم که بعدها در طبقهبندی عامه به غولها نزدیک شدند. پولیفموس، سیکلوپ یکچشم در «اودیسه»، نمونهای شناختهشده است. با این حال، سیکلوپها و گیگانتها را نباید یک گروه واحد فرض کرد؛ هر کدام جایگاه و تاریخ روایی خاص خود را دارند.
در این سنت، غول گاه در حاشیه جهان متمدن قرار میگیرد؛ جایی که قانون، مهماننوازی و نظم اجتماعی به رسمیت شناخته نمیشوند. تقابل قهرمان با چنین موجودی، هم ماجرایی پرخطر است و هم راهی برای تعریف مرز میان جامعه انسانی و جهان بیرون از آن.
از نفیلیم تا کتاب غولان؛ روایت چگونه سفر کرد؟
در سنت عبری، یکی از مهمترین اشارهها به موجوداتی که بعدها با غولها پیوند خوردند، در سفر پیدایش، فصل ششم، آیات یک تا چهار دیده میشود. متن از «نفیلیم» و «مردان نامآور روزگار کهن» سخن میگوید؛ اما نسبت دقیق نفیلیم با فرزندان «پسران خدا» و زنان انسان، از دیرباز محل بحث بوده است. بنابراین برابر دانستن بیقیدوشرط نفیلیم با غولهای امروزی، تفاوتهای زبانی و تاریخی متن را نادیده میگیرد.
در نوشتههای یهودی دوره معبد دوم، این اشاره کوتاه گسترش یافت. کتاب اول خنوخ و کتاب یوبیلها ازجمله متونی هستند که روایت فرشتگان سرکش و فرزندان عظیمالجثه آنها را بسط میدهند. در این داستانها، موجودات آسمانی از جایگاه خود خارج میشوند، با زنان زمینی پیوند مییابند و فرزندانی به وجود میآورند که خشونت و فساد را در جهان گسترش میدهند. جزئیات این روایتهای متأخر را نباید عیناً به متن اولیه سفر پیدایش نسبت داد؛ اینها حاصل تحول و تفسیر بعدی یک مضمون دینیاند.
شاهد مهم این تحول، قطعات «کتاب غولان» است که در میان دستنوشتههای قمران، مشهور به طومارهای دریای مرده، پیدا شدهاند. این قطعات نشان میدهند که روایت غولها در یهودیت باستان، بسیار گستردهتر از چند اشاره پراکنده در متون کتاب مقدس بوده است. بخشی از این اثر به زبان آرامی نوشته شده و نسخههای آن در غارهای قمران به دست آمدهاند.
نکته چشمگیر آن است که در این سنت، شخصیتهایی از میراث بینالنهرین، ازجمله گیلگمش، با روایت غولها ارتباط پیدا میکنند. این پیوند یکی از سرنخهای مهم برای مطالعه رفتوآمد مضامین میان ادبیات بینالنهرین و سنتهای یهودی است. با این حال، باید میان شباهت روایی و وابستگی مستقیم متنی تفاوت گذاشت؛ پژوهشگران برای اثبات انتقال، به تطبیق نامها، ساختار روایت و شواهد تاریخی تکیه میکنند.
مسیر این داستان در همینجا متوقف نشد. مانی، بنیانگذار آیین مانوی در قرن سوم میلادی، «کتاب غولان» را در سنت دینی خود به کار گرفت. قطعات این اثر در زبانهایی چون فارسی میانه، سغدی و ترکی باستان شناخته شدهاند. پژوهش ورنر سوندرمن در دانشنامه ایرانیکا درباره «کتاب غولان» نشان میدهد که روایت در محیطهای ایرانی و آسیای مرکزی با جهانبینی مانوی سازگار شد و در زبانها و فرهنگهای مختلف بازپردازی شد...
درواقع، داستان با عبور از مرزهای زبانی و دینی، از بین نرفت؛ بلکه معنای تازهای پیدا کرد. آنچه از فرهنگی به فرهنگ دیگر رفت، نه الزاماً نسخهای دستنخورده از یک قصه، بلکه مجموعهای از شخصیتها و بنمایهها بود که هر جامعه آنها را با نیازهای فکری و اعتقادی خود سازگار میکرد.
دیوها و غولها در سنت ایرانی
در ادبیات فارسی، بهویژه شاهنامه فردوسی، موجودات فراانسانی جایگاهی محوری دارند؛ اما برابر دانستن همه آنها با غولهای یونانی یا اروپایی، تفاوت سنتها را از میان میبرد. «دیو» در اسطوره و ادبیات ایرانی موجودی با نقشهای گوناگون است؛ گاه دشمن پهلوان، گاه نیروی اهریمنی، گاه موجودی نیرومند و گاه حتی خدمتکار پادشاه یا قهرمان.
در شاهنامه، طهمورث به دلیل پیروزی بر دیوان لقب «دیوبند» میگیرد و جمشید بر آنها فرمان میراند. رستم نیز با دیو سپید و دیگر موجودات فراانسانی میجنگد. با این حال، اهمیت دیوها تنها به اندازه و نیروی جسمانی آنها محدود نیست. آنها در ساختار حماسه، مرز میان نظم و آشوب، خرد و نابخردی، و فرمانروایی و سرکشی را نیز نشان میدهند.
در قصههای عامیانه فارسی، نقش دیوها از این هم متنوعتر است. آنها ممکن است شرور، جادوگر، موجودی سادهلوح یا یاور قهرمان باشند. برخی روایتها از دیوهای چندسر، یکچشم یا دارای تواناییهای خارقالعاده سخن میگویند. در مواردی، دیوی که از قهرمان شکست میخورد، به خدمت او درمیآید؛ الگویی که در روایتهای شفاهی نیز تکرار شده است.
این تنوع نشان میدهد که سنت ایرانی، مفاهیم «غول»، «دیو»، «جن» و «هیولا» را در طول تاریخ درهم آمیخته، اما آنها را از ابتدا یکسان نمیدانسته است. برای فهم دقیق روایتهای ایرانی، باید به متن، دوره تاریخی و کارکرد هر موجود توجه کرد. مقایسه با سنت یونانی یا عبری زمانی سودمند است که این تفاوتها حفظ شوند.
غولهای مونتهپراما؛ پیکرههایی بزرگتر از زندگی
در سال ۱۹۷۴، دو کشاورز در غرب ساردینیا هنگام شخمزدن زمین، سر سنگی بزرگی را از خاک بیرون آوردند. این کشف آغاز بازیابی مجموعهای از مجسمههای سنگآهکی در محوطه مونتهپراما بود؛ آثاری متعلق به فرهنگ نوراگیک ساردینیا که حدود سالهای ۹۰۰ تا ۷۵۰ پیش از میلاد ساخته شدهاند.
در دهههای بعد، باستانشناسان هزاران قطعه سنگی را بازیابی کردند و مرمتگران شماری از مجسمهها را بازسازی کردند. برخی از این پیکرهها نزدیک دو متر ارتفاع دارند و به همین دلیل «غولهای مونتهپراما» نامیده شدهاند. آنها بوکسورها، کمانداران و جنگجویان را با چشمان بزرگ و ویژگیهای هندسی مشخص نمایش میدهند.
اما این مجسمهها سند وجود انسانهای غولپیکر نیستند. آنها پیکرههای انسانی بزرگمقیاساند و احتمالاً با آیینهای تدفین، یادمان قهرمانان یا بازنمایی جایگاه اجتماعی و نظامی ارتباط داشتهاند. از آنجا که تاکنون سند نوشتاری روشنی از فرهنگ نوراگیک به دست نیامده، باستانشناسان ناچارند معنای این مجموعه را از روی گورها، مجسمهها و نحوه قرارگیری قطعات بازسازی کنند.
الکسیس بلیس در مقالهای که موزه متروپولیتن در سال ۲۰۲۳ منتشر کرد، به پرسشهای حلنشده درباره این مجموعه پرداخت. پژوهشها نشان میدهد مجسمهها احتمالاً در دوران باستان شکسته شده و پس از پایان استفاده از محوطه، قطعاتشان روی یا کنار قبور قرار گرفتهاند؛ اما چیدمان اولیه آنها و علت دقیق ساختشان هنوز روشن نیست.
این یافتهها بُعد دیگری از تاریخ تصور غولها را نشان میدهند. انسانها گاهی پیکرههایی بزرگتر از اندازه طبیعی میساختند تا اهمیت یک جنگجو یا قهرمان را نشان دهند. بزرگنمایی در هنر، بهخودیخود، نشانه باور به وجود انسانهایی با همان اندازه نیست.
گرندل و هیولاهایی که درباره انسان سخن میگویند
در ادبیات قرون وسطی اروپا، هیولاها به ابزاری برای بررسی خشونت و نظم اجتماعی تبدیل شدند. «بیوولف»، حماسهای به زبان انگلیسی باستان که نسخه باقیمانده آن معمولاً به حدود سال ۱۰۰۰ میلادی تاریخگذاری میشود، نمونه برجسته این تحول است. تاریخ سرایش شعر روشن نیست و پژوهشگران درباره زمان شکلگیری بخشهای مختلف آن دیدگاههای متفاوتی دارند.
قهرمان شعر با گرندل، موجودی هیولایی که به تالار پادشاهی حمله میکند، روبهرو میشود. گرندل را نمیتوان بهسادگی غولی به معنای امروزی دانست؛ او موجودی انساننما و بیرون از جامعه است که با خشونت و تهدید نظم جمعی پیوند دارد. مادر گرندل نیز در ادامه داستان، منطق انتقام را وارد روایت میکند و نشان میدهد مرز میان قهرمان و هیولا همیشه به سادگی ظاهر آنها نیست.
پژوهشهای ادبی درباره بیوولف، ازجمله تفسیر مشهور جی. آر. آر. تالکین در سخنرانی «بیوولف: هیولاها و منتقدان» در سال ۱۹۳۶، توجه را به نقش مرکزی هیولاها در ساختار شعر جلب کردهاند. هیولاها در این اثر صرفاً موانعی برای نمایش قدرت قهرمان نیستند؛ آنها به شاعر امکان میدهند درباره خصومت میان گروهها، انتقام و شکنندگی نظم سیاسی سخن بگوید.
این ویژگی یکی از دلایل ماندگاری موجودات عظیم در ادبیات است. غول و هیولا به دلیل ظاهر هراسآورشان بهیادماندنیاند، اما آنچه روایت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند، معنایی است که جامعه به آنها میدهد.
چرا افسانه غولها دوام آورد؟
پاسخ را باید در ترکیب چند عامل جستوجو کرد؛ انسانهای بسیار بلندقد و استثنایی میتوانستند در حافظه یک جامعه به شخصیتهایی فراتر از اندازه معمول تبدیل شوند. فسیلهای جانوران عظیم، پیش از شکلگیری دانش دیرینهشناسی، برای مردم پرسشهایی بیپاسخ ایجاد میکردند. بناها و آثار باستانی نیز گاه به سازندگانی خیالی نسبت داده میشدند که از انسانهای معمولی نیرومندتر بودند.
در کنار این تجربهها، غولها نیازهای روایی و اعتقادی را نیز برآورده میکردند. آنها میتوانستند دشمن خدایان، بازمانده جهانی پیشین، نماد آشوب یا آزمونی برای قهرمان باشند. هنگامی که این روایتها از طریق مهاجرت، تجارت، جنگ، ترجمه متون و گسترش ادیان به فرهنگهای دیگر رسیدند، در قالبهای تازه ادامه یافتند.
با این همه، شباهت دو افسانه بهتنهایی ثابت نمیکند که یکی از دیگری اقتباس شده است. برای مثال، وجود موجودات عظیم در یونان، ایران و فرهنگهای دور از هم میتواند هم حاصل انتقال فرهنگی باشد و هم نتیجه شکلگیری مستقل روایتهایی مشابه. تنها در مواردی که شواهد متنی و تاریخی در دست است... میتوان از مسیر انتقال مشخصتری سخن گفت.
تاریخ غولها درنهایت، تاریخ تلاش انسان برای توضیح چیزهایی است که بزرگتر، نیرومندتر یا ناشناختهتر از جهان آشنای او به نظر میرسیدند. گاهی یک استخوان فسیلی، گاهی یک متن دینی و گاهی پیکرهای سنگی به این تصور شکل داد. آنچه این روایتها را زنده نگه داشت، نه اثبات وجود یک نژاد غولپیکر، بلکه توانایی آنها در سازگار شدن با پرسشها و ترسهای هر دوره بود.
غولها در جهان امروز نیز از میان نرفتهاند؛ فقط جایگاهشان تغییر کرده است. اکنون پژوهشگر به جای آنکه استخوان ناشناخته را بیدرنگ به موجودی افسانهای نسبت دهد، میتواند آن را با روشهای دیرینهشناسی و انسانشناسی بررسی کند. اما پرسش تاریخی همچنان باقی است: انسانها در مواجهه با ناشناختهها چگونه روایت میسازند، و چرا برخی از این روایتها هزاران سال دوام میآورند؟
منابع
۱. Mayor, Adrienne. The First Fossil Hunters: Dinosaurs, Mammoths, and Myth in Greek and Roman Times. Princeton University Press.
۲. Sundermann, Werner. “Giants, The Book of.” Encyclopaedia Iranica.
۳. Guerrini, Anita. “Giant bones and giants’ bodies: Collection ecologies, ۱۵۰۰–۱۷۰۰.” Endeavour، ۲۰۲۶.
۴. Bellis, Alexis. “Sardinian Giants.” The Metropolitan Museum of Art، ۲۵ مه ۲۰۲۳. مشاهده مقاله موزه متروپولیتن
۵. Hesiod. Theogony.
۶. The Book of Giants؛ قطعات قمران و سنت مانوی.
۷. Beowulf.
۲۵۹






نظر شما