بیش از نیم قرن پس از آزمایش زندان استنفورد / فایل‌های صوتی منتشرنشده نتیجه‌گیری‌های گذشته را به چالش می‌کشند

در تابستان ۱۹۷۱، آزمایشی در زیرزمین دانشگاه استنفورد قرار بود نشان دهد محیط زندان چگونه بر رفتار انسان اثر می‌گذارد. اما ماجرا در شش روز به جایی رسید که پژوهشگر اصلی، فیلیپ زیمباردو، ناچار شد آزمایش را نیمه‌تمام بگذارد. سال‌ها بعد، انتشار اطلاعات و فایل‌های صوتی تازه، پرسش مهم‌تری را پیش کشید: آیا نگهبانان خودبه‌خود به خشونت روی آوردند یا پژوهشگران آن‌ها را به چنین رفتاری سوق دادند؟

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ماجرا با یک آگهی استخدام در بخش «نیروی موردنیاز» روزنامه پالو آلتو تایمز آغاز شد. در میان آگهی‌های استخدام نمایندگان شرکت آوون و فروشندگان سیستم‌های امنیتی، آگهی‌ای با این مضمون به چشم می‌خورد:

«دانشجویان پسر برای شرکت در یک مطالعه روان‌شناختی درباره زندگی در زندان موردنیازند. دستمزد روزانه ۱۵ دلار، به مدت یک تا دو هفته، از ۱۵ اوت. برای کسب اطلاعات بیشتر و تکمیل فرم درخواست، به اتاق ۲۴۸، ساختمان جردن، دانشگاه استنفورد مراجعه کنید.»

سال ۱۹۷۱ بود و این آگهی را فیلیپ زیمباردو، استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، منتشر کرده بود. در نیم‌سال تحصیلی پیش از آن، تعدادی از دانشجویان کارشناسی زیمباردو برای انجام یک پروژه درسی، در خوابگاه خود زندانی ساختگی و کوچک برپا کرده بودند تا تأثیرات روان‌شناختی حبس را بر زندانیان و نگهبانان بررسی کنند. نتایج نگران‌کننده بود. تنها پس از سه روز، دانشجویانی که نقش زندانیان را بازی می‌کردند، به افرادی افسرده و درمانده تبدیل شدند و کسانی که نقش نگهبانان را برعهده داشتند، رفتارهایی زورگویانه از خود نشان دادند.

زیمباردو به این موضوع علاقه‌مند شد. اگر یک آزمایش غیرعلمی در اتاق خوابگاه می‌توانست چنین واکنش‌های شدیدی برانگیزد، نتیجه یک مطالعه روان‌شناختی گسترده و سازمان‌یافته چه می‌شد؟ در پی انتشار آگهی، ۲۴ مرد جوان جذب این مطالعه شدند؛ گروهی متشکل از دانشجویان استنفورد و افرادی که تابستان را در شهر پالو آلتو می‌گذراندند. سپس آن‌ها به‌ صورت تصادفی به دو گروه تقسیم شدند: زندانیان و نگهبانان.

مطالعه‌ای بحث‌برانگیز و نقطه‌عطف

روز یکشنبه، ۱۴ اوت [۲۳ مرداد ۱۳۵۰]، مأموران واقعی پلیس پالو آلتو با صدای آژیر به خوابگاه‌ها و خانه‌های دانشجویانی رفتند که قرار بود نقش زندانیان را بازی کنند. آن‌ها دستبند به دست دانشجویان زدند، حقوق قانونی‌شان را براساس «حقوق میراندا» برای‌شان قرائت کردند و سپس آنان را با اتهام سرقت و سرقت مسلحانه در کلانتری پذیرش کردند. پس از آن، دانشجویان را با چشم‌های بسته به «زندان» منتقل کردند؛ سه سلول ساختگی در زیرزمین ساختمان جردن هال، در محوطه دانشگاه استنفورد.

آن‌چه طی شش روز بعد در این زندان ساختگی رخ داد، به روایتی افسانه‌گون در تاریخ روان‌شناسی تبدیل شد. قرار بود آزمایش زندان استنفورد دو هفته طول بکشد، اما زیمباردو ناچار شد آن را زودتر از موعد متوقف کند، زیرا اوضاع از کنترل خارج شده بود. نگهبانان رفتارهایی سادیستی از خود نشان می‌دادند و زندانیان دچار فروپاشی‌های شدید روانی می‌شدند. حتی زیمباردو که در نقش «سرپرست زندان» ظاهر شده بود، بعدها گفت چنان در نقش خود غرق شده بود که نزدیک بود فراموش کند همه‌چیز ساختگی است.

بیش از ۵۰ سال بعد، آزمایش زندان استنفورد همچنان یکی از مشهورترین مطالعات روان‌شناختی در تاریخ این رشته است. نتیجه‌گیری تکان‌دهنده آن، مبنی بر این‌که «دانشجویان عادی دانشگاه هم می‌توانند دست به اعمال هولناک بزنند»، برای توضیح شورش‌های زندان و موارد سوءاستفاده و بدرفتاری در زندان ابوغریب عراق به کار گرفته شده است.

بااین‌حال، آزمایش زندان استنفورد به‌شدت بحث‌برانگیز نیز هست. نه‌تنها روش‌های اجرای آن براساس معیارهای امروزی به‌شدت غیراخلاقی و خطرناک تلقی می‌شوند، بلکه یافته‌های اصلی آن نیز زیر سؤال رفته‌اند. آیا نگهبانان واقعاً یک‌شبه از دانشجویانی معمولی به هیولاهایی سنگدل تبدیل شدند، یا صرفاً نقش‌هایی را بازی می‌کردند که زیمباردو و همکارانش به آن‌ها آموزش داده بودند؟

جی ون باول، استاد روان‌شناسی دانشگاه نیویورک، می‌گوید: «روایت رایج این است که [نگهبانان] به‌ محض قرار گرفتن در آن موقعیت و پذیرفتن این نقش‌ها، خودبه‌خود و به‌ طور طبیعی چنین رفتارهایی را در پیش گرفتند.»

اما به لطف اطلاعات تازه، ازجمله فایل‌های صوتی‌ای که پیش‌تر منتشر نشده بودند، شواهدی به دست آمده است که نشان می‌دهد زیمباردو و اعضای تیمش، «در پشت صحنه به نگهبانان فشار می‌آوردند تا با زندانیان خشونت بیشتری به خرج دهند.»

قوانین و مجازات‌های زندان

۷۵ نفر به آگهی زیمباردو پاسخ دادند و پژوهشگران از میان آن‌ها ۲۴ نفر را انتخاب کردند که به گفته زیمباردو در مقاله‌ای که در سال ۱۹۷۳ درباره این آزمایش نوشت، «از نظر جسمی و روانی باثبات‌ترین، از همه پخته‌تر و کمتر از دیگران درگیر رفتارهای ضداجتماعی بودند».

با پرتاب سکه، ۱۲ مرد جوان برای ایفای نقش «زندانی» و ۱۲ نفر دیگر برای ایفای نقش «نگهبان» انتخاب شدند. البته تعدادی از آن‌ها در حالت آماده‌باش قرار گرفتند و به همین دلیل، آزمایش در عمل با ۹ زندانی و ۹ نگهبان آغاز شد.

به همه لباس‌های مخصوص داده شد. نگهبانان پیراهن و شلوار خاکی‌رنگ می‌پوشیدند، باتوم و سوت حمل می‌کردند و عینک‌های آفتابی بازتابنده‌ای به چشم می‌زدند که چشم‌های‌شان را پنهان می‌کرد. زندانیان هنگام ورود، لباس‌های‌شان را از تن درمی‌آوردند و با مواد ضدعفونی‌کننده سم‌پاشی می‌شدند. سپس به آن‌ها دستور می‌دادند روپوش‌های گشاد و بدون لباس زیر بپوشند؛ روپوش‌هایی شبیه پیراهن که شماره شناسایی هر زندانی روی قسمت جلویی آن درج شده بود. برخلاف رویه رایج در برخی زندان‌ها که در آن موهای زندانیان را می‌تراشند، در این آزمایش موهای آن‌ها را با کلاهی تنگ از جنس جوراب نایلونی می‌پوشاندند. زندانیان همچنین شبانه‌روز زنجیری به دور یکی از مچ‌های پای خود داشتند.

پس از آن‌که زندانیان را در سلول‌های‌شان حبس کردند، سرپرست زندان قوانین را برای‌شان خواند. سلول‌ها فضاهایی تنگ بودند که هرکدام سه تخت ساده داشتند. این نقش را دیوید جافی، دستیار پژوهشی زیمباردو در مقطع کارشناسی، برعهده گرفت؛ او پیش‌تر نیز در راه‌اندازی یک زندان ساختگی در خوابگاه دانشگاه استنفورد مشارکت کرده بود.

زندانیان اجازه نداشتند یکدیگر را با نام صدا بزنند و باید فقط از شماره‌های‌شان استفاده می‌کردند. آن‌ها موظف بودند نگهبانان را «جناب افسر زندان» خطاب کنند. هنگام صرف غذا، دوره‌های استراحت و پس از خاموش شدن چراغ‌ها باید سکوت را رعایت می‌کردند. برای استفاده از دستشویی تنها پنج دقیقه فرصت داشتند. نقض هر یک از قوانین می‌توانست به مجازات منجر شود؛ ازجمله حبس در «سوراخ»، کمدی تنگ و خفقان‌آور که فضای آن فقط برای ایستادن یک نفر کافی بود.

شورشی که شکست خورد

نخستین شب آزمایش، ساعت دوونیم بامداد، صدای سوت‌های گوش‌خراش زندانیان را از خواب بیدار کرد تا نخستین «شمارش» انجام شود. هدف اصلی شمارش این بود که اطمینان حاصل شود کسی فرار نکرده است، اما این کار فرصتی نیز در اختیار نگهبانان قرار می‌داد تا اقتدار خود را به رخ بکشند.

زندانیان مجبور بودند شماره‌های یکدیگر را حفظ کنند، سپس آن‌ها را از آخر به اول بر زبان بیاورند و در مرحله بعد شماره‌ها را به شکل آواز بخوانند. هر اشتباه با مجازات شنا رفتن پاسخ داده می‌شد. زیمباردو در ابتدا تصور می‌کرد چنین مجازاتی رفتاری کودکانه است، اما بعدها دریافت که نگهبانان نازی در اردوگاه‌های کار اجباری و مرگ نیز از شنا رفتن به‌ عنوان مجازات استفاده می‌کردند. نخستین شمارش فقط ۱۰ دقیقه طول کشید، اما هرچه روزها می‌گذشت، این روند به‌تدریج طولانی‌تر شد و گاهی ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کرد.

برخلاف انتظار زیمباردو، برخی زندانیان دست به شورش زدند. آن‌ها شماره‌های شناسایی خود را کندند، کلاه‌های جورابی را از سر برداشتند و با قرار دادن تخت‌های‌شان جلوی ورودی سلول‌ها، خود را در داخل آن‌ها سنگربندی کردند. همچنین نگهبانان را مسخره می‌کردند و به آن‌ها ناسزا می‌گفتند.

سرکوب شورش

نگهبانان برای درهم شکستن شورش، با کپسول آتش‌نشانی به زندانیان اسپری پاشیدند، به سلول‌ها یورش بردند، لباس‌های زندانیان را از تن‌شان بیرون آوردند و تخت‌ها را جمع کردند. آن‌ها همچنین سردسته‌های شورش را به «سوراخ» انداختند.

در همین حال، زندانیانی که «خوب» تشخیص داده شده بودند، به سلولی با امکانات و امتیازات کامل منتقل شدند و در مقابل چشم زندانیان «بد»، غذاهای ویژه دریافت کردند. به گفته زیمباردو، نگهبانان از این نظام تنبیه و پاداش استفاده می‌کردند تا میان زندانیان بی‌اعتمادی ایجاد کنند و همبستگی آن‌ها را از بین ببرند.

خشونت‌های خلاقانه و فروپاشی روانی زندانیان

پس از تلاش ناموفق برای شورش، رفتارهای خشونت‌آمیز برخی نگهبانان شدت گرفت. زندانیان را ساعت‌ها بیشتر از مدت تعیین‌شده در سلول انفرادی نگه می‌داشتند. پس از ساعت ۱۰ شب اجازه استفاده از دستشویی به آن‌ها داده نمی‌شد و مجبور بودند در سطل‌هایی داخل سلول خود مدفوع کنند.

رفتار یکی از نگهبانان به‌ طور ویژه‌ای جلب توجه می‌کرد؛ فردی که زندانیان به دلیل رفتارهای سادیستی و آزارگرانه‌اش به او لقب «جان وین» داده بودند. دیو اشلمن بعدها گفت که آگاهانه نقش یک نگهبان بی‌رحم را بازی می‌کرد و رفتارش را براساس شخصیت سرپرست زندان در فیلم داستانی دست سرد لوک (Cool Hand Luke) شکل داده بود.

زیمباردو اشلمن را «خلاقانه‌ترین فرد در شرارت» توصیف می‌کرد؛ کسی که همکارانش را ترغیب می‌کرد با گذشت زمان، رفتارهای بی‌رحمانه‌تری با زندانیان داشته باشند.

اشلمن بعدها در توضیح رفتار خود گفت: «فکر می‌کنم در آن‌جا داشتم آزمایش خودم را اجرا می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: تا کجا می‌توانم پیش بروم و این آدم‌ها چقدر آزار و اذیت را تحمل می‌کنند، پیش از آن‌که بگویند: بس کنید! اما نگهبانان دیگر جلوی مرا نگرفتند. به نظر می‌رسید آن‌ها هم با من همراه شده‌اند. از رفتار من پیروی می‌کردند. حتی یک نگهبان هم نگفت: فکر نمی‌کنم باید این کار را انجام دهیم.»

تنها چند روز از آغاز آزمایش گذشته بود که زندانیان یکی پس از دیگری از نظر روانی تاب‌وتوان خود را از دست دادند. روز سه‌شنبه، زندانی شماره ۸۱۹ بالش خود را پاره کرد و پرهای آن را در سراسر سلولش پاشید. او را به «سوراخ» انداختند و به دیگر زندانیان دستور دادند با صدای بلند تکرار کنند: «زندانی شماره ۸۱۹ کار بدی انجام داد!» آن‌ها آن‌قدر به این کار ادامه دادند تا مرد جوان بی‌وقفه به گریه افتاد و دیگر نتوانست خود را کنترل کند.

درنهایت، به دلیل «افسردگی شدید عاطفی، گریه، خشم و اضطراب حاد»، پنج زندانی ناچار شدند از آزمایش مرخص شوند یا به اصطلاح «آزادی مشروط» بگیرند و از آن خارج شوند؛ این عبارتی بود که زیمباردو در گزارش خود به کار برده بود.

بیش از نیم قرن پس از آزمایش زندان استنفورد / فایل‌های صوتی منتشرنشده نتیجه‌گیری‌های گذشته را به چالش می‌کشند
فیلیپ زیمباردو، استاد دانشگاه استنفورد، در ۲۰ اوت ۱۹۷۱ [۲۹ مرداد ۱۳۵۰]
درباره آزمایش زندان استنفورد توضیح می‌دهد.
منبع عکس: هرست نیوزپیپرز از طریق گتی ایمیجز

زیمباردو آزمایش را متوقف می‌کند

حتی زیمباردو نیز از تأثیرات آزمایشی که خود طراحی کرده بود، در امان نماند. پس از آزادی یکی از زندانیان با شماره ۸۶۱۲، شایعه‌ای میان نگهبانان پیچید مبنی بر این‌که او و چند نفر از دوستانش قصد دارند همان شب بازگردند و برای فراری دادن زندانیان اقدام کنند. زیمباردو که در نقش سرپرست زندان ظاهر شده بود، آماده بود برای حفاظت از زندان خود دست به اقدامات افراطی بزند.

او از اداره پلیس پالو آلتو پرسید که آیا می‌تواند زندانیانش را به زندان قدیمی این اداره منتقل کند یا نه. پلیس درخواست او را رد کرد. زیمباردو از این موضوع خشمگین شد و گفت از «نبود همکاری میان مراکز اصلاح و تربیت ما» احساس انزجار می‌کند.

زیمباردو حتی به این فکر افتاد که زندانیان را به یکدیگر زنجیر کند، کیسه‌هایی روی سرشان بکشد و تا زمانی که خطر فرار از بین برود، آن‌ها را به انباری در طبقه پنجم منتقل کند. او همچنین احتمال داد زندانی شماره ۸۶۱۲ را با بهانه‌ای دروغین به زیرزمین بکشاند و دوباره زندانی کند. بااین‌حال، ماجرای فراری که شایعه‌اش پیچیده بود، هرگز اتفاق نیفتاد.

زیمباردو بعدها گفت چنان در «واقعیت» روزمره زندان ساختگی خود غرق شده بود که متوجه نمی‌شد اوضاع در آن‌جا تا چه اندازه غیرعادی و جنون‌آمیز شده است. کسی که چشم او را به واقعیت باز کرد، کریستینا مسلک، دوست‌دخترش و فارغ‌التحصیل تازه دکترای روان‌شناسی از دانشگاه استنفورد بود. مسلک به زندان زیرزمینی آمد و از وضعیت شکننده روانی زندانیان و شرایط مشمئزکننده‌ای که در آن زندگی می‌کردند، به‌شدت شوکه شد.

تا آن زمان، اشلمن زندانیان را وادار کرده بود رفتارهای جنسی را با یکدیگر شبیه‌سازی کنند. زیمباردو همچنین بعدها نوشت که نگهبانان هنگامی که تصور می‌کردند دوربین‌ها خاموش‌اند و پژوهشگران مراقب‌شان نیستند، بر شدت آزار و اذیت زندانیان می‌افزودند. اگر مسلک دخالت نمی‌کرد، معلوم نبود اوضاع تا چه اندازه می‌توانست وخیم‌تر شود.

زیمباردو درباره مسلک، که بعدها همسرش شد، نوشت: «از میان ۵۰ نفر یا بیشتر از افراد بیرونی که از زندان ما بازدید کرده بودند، [کریستینا] تنها کسی بود که اخلاقی بودن آن را زیر سؤال برد.»

تنها شش روز از آزمایش زندان استنفورد گذشته بود؛ آزمایشی که قرار بود دو هفته طول بکشد. زیمباردو آن را متوقف کرد.

نظریه‌ای تازه برای اصلاح نظام زندان‌ها

اگر اتفاقات بعدی رخ نداده بود، شاید آزمایش زندان استنفورد به حاشیه‌ای فراموش‌شده در تاریخ روان‌شناسی تبدیل می‌شد.

یک روز پس از پایان ناگهانی آزمایش، در ۲۰ اوت ۱۹۷۱ [29 مرداد 1350]، تلاش برای فرار از زندان سن کوئنتین، در فاصله حدود ۹۰ دقیقه‌ای شمال دانشگاه استنفورد، به خشونت کشیده شد. در جریان این درگیری، سه زندانی و سه نگهبان کشته شدند. تنها چند هفته بعد، زندانیان شورشی در مرکز اصلاح و تربیت آتیکا در ایالت نیویورک بر نگهبانان غلبه کردند. در جریان شورش و عملیات بعدی برای بازپس‌گیری زندان، ۴۳ نفر، ازجمله ۱۰ گروگان، کشته شدند.

چه چیزی باعث بروز این همه خشونت در زندان‌های آمریکا شده بود؟ به گفته جی ون باول، نظریه‌های غالب آن زمان بر «شخصیت افراد» متمرکز بودند. روان‌شناسان و جامعه‌شناسان اغلب خشونت را به ویژگی‌های شخصیتی زندانیان یا نگهبانان نسبت می‌دادند.

اما زمانی که زیمباردو و همکارانش در سال ۱۹۷۳ مقاله خود را درباره آزمایش زندان استنفورد منتشر کردند، نظریه متفاوتی ارائه دادند: عامل افزایش خشونت در زندان‌ها، لزوماً خود افراد نیستند، بلکه این محیط زندان است که انسان‌ها را به هیولا تبدیل می‌کند.

زیمباردو نوشت: «در مدتی به‌ طرز شگفت‌آوری کوتاه، شاهد بودیم که گروهی از دانشجویان عادی و سالم آمریکایی به دو دسته تقسیم شدند؛ گروهی از نگهبانان زندان که به نظر می‌رسید از توهین کردن، تهدید، تحقیر و سلب انسانیت از همتایان خود لذت می‌بردند.»

او در ادامه نوشت: «با گذشت زمان، زندانیان به رفتارهایی که با آن‌ها می‌شد تن دادند و بسیاری از آن‌ها به شیوه‌هایی رفتار کردند که گویی سرنوشت‌شان به دست نگهبانان را توجیه می‌کرد؛ آن‌ها نگرش‌ها و رفتارهایی در پیش گرفتند که به مشروعیت بخشیدن به قربانی شدن خودشان کمک می‌کرد.»

آزمایش زندان استنفورد به یکی از شناخته‌شده‌ترین مطالعات روان‌شناسی تبدیل شد و جایگاه ثابتی در درس‌ها و کتاب‌های درسی مقدماتی این رشته پیدا کرد. این آزمایش اغلب به‌ عنوان شاهدی بر قدرت موقعیت‌های اجتماعی و نقش‌هایی که افراد برعهده می‌گیرند، در شکل دادن به رفتار انسان مطرح می‌شد. زیمباردو همچنین از نتایج آن برای جلب حمایت از اصلاح نظام زندان‌ها استفاده کرد.

ون باول می‌گوید: «زیمباردو ــ که در سال ۲۰۲۴ درگذشت ــ شخصیتی به‌شدت کاریزماتیک داشت و در معرفی این مطالعه و پیام آن، فروشنده‌ای ماهر بود. او کتاب‌های پرفروشی نوشت، دائماً در تلویزیون ظاهر می‌شد و در برابر کنگره شهادت می‌داد. او پیش از آن‌که حتی واژه‌ای برای چنین نقشی داشته باشیم، یک اینفلوئنسر بود.»

آیا این آزمایش «ساختگی» بود؟

آزمایش زندان استنفورد یکی از شناخته‌شده‌ترین و پراستنادترین مطالعات روان‌شناسی است، اما به‌شدت نیز به دلیل غیراخلاقی و غیرعلمی بودن مورد انتقاد قرار گرفته است.

ون باول می‌گوید امروزه هیچ کمیته اخلاق دانشگاهی، مطالعه‌ای مانند آزمایش زندان استنفورد را تأیید نمی‌کند؛ بنابراین تکرار آن عملاً ناممکن است. این مطالعه همچنین بسیار کوچک و کوتاه بود: فقط ۹ زندانی و ۹ نگهبان به مدت شش روز. همین موضوع تعمیم دادن نتایج آن به شرایط گسترده‌تر را دشوار می‌کند.

ون باول می‌پرسد: «از کجا می‌دانیم که این نتایج صرفاً حاصل یک اتفاق نادر نبوده یا به این دلیل رخ نداده که چند شرکت‌کننده عجیب‌وغریب در آن نسخه از مطالعه حضور داشته‌اند؟ نتایج این آزمایش تا چه اندازه فراتر از یک هفته در دهه ۱۹۷۰، در شهر پالو آلتو و در زیرزمین دپارتمان روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، قابل تعمیم است؟»

نگران‌کننده‌تر، اطلاعاتی بود که در سال ۲۰۱۸ آشکار شد؛ زمانی که زیمباردو تمام اسناد آزمایش سال ۱۹۷۱ را در آرشیو کتابخانه دانشگاه استنفورد منتشر کرد. این اسناد شامل فایل‌های صوتی مکالمات میان نگهبانان و اعضای تیم پژوهشی زیمباردو نیز می‌شد که پیش از آن منتشر نشده بودند.

نوارهای صوتی نشان می‌دادند که پژوهشگران استنفورد به نگهبانان آموزش می‌دادند که برای رسیدن به اهداف آزمایش، رفتاری قاطع و سخت‌گیرانه و حتی در صورت لزوم بی‌رحمانه داشته باشند.

دیوید جافی، که در این آزمایش نقش «رئیس زندان» را برعهده داشت، در جلسه توجیهی اولیه به نگهبانان گفت:

«اگر هیچ کاری نکنیم، صرفاً داریم یک بازی انجام می‌دهیم و هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ چیزی یاد نمی‌گیریم. بنابراین، ابتکار عمل شما و هر چیز دیگری که به پشتکار در طراحی روش‌ها، تنظیم برنامه زمانی و تعیین پاداش‌ها و مجازات‌ها مربوط می‌شود، بخش بسیار مهمی از پیشبرد این کار است.»

به نگهبانان گفته شده بود که از خشونت استفاده نکنند، اما در عین حال به آن‌ها اطلاع داده بودند که مرکز پزشکی دانشگاه در نزدیکی محل قرار دارد و «می‌توانیم خیلی سریع آن‌ها را به آن‌جا منتقل کنیم».

وقتی برخی نگهبانان درباره احتمال «آزار و اذیت» و رفتار «سادیستی» ابراز نگرانی کردند، اعضای تیم زیمباردو توضیح دادند که اگر نگهبانان به اندازه کافی «سخت‌گیر» نباشند، آزمایش به نتیجه نخواهد رسید و زندان‌های واقعی نیز اصلاح نخواهند شد.

منتقدان می‌گویند این دستورالعمل‌ها بر رفتار نگهبانان تأثیر گذاشتند؛ در حالی که زیمباردو تأکید داشت پژوهشگران هرگز به آن‌ها دستور نداده بودند که از خشونت وحشیانه استفاده کنند.

جافی به نگهبانان گفت:

«ما نمی‌خواهیم این کار را صرفاً به این دلیل انجام دهیم که آدم‌های سادیستی هستیم. اگر بهانه‌ای لازم دارید ــ و فکر می‌کنم واقعاً بیشتر ما به چنین بهانه‌ای نیاز داریم ــ دلیلش این است که می‌خواهیم بفهمیم در یک نهاد تمامیت‌خواه چه اتفاقی می‌افتد... تا بتوانیم در رسانه‌ها ظاهر شویم و این موضوع را به مطبوعات بکشانیم و بگوییم: حالا ببینید ماجرا واقعاً از چه قرار است.»

ون باول می‌گوید چنین گفت‌وگوهایی میان پژوهشگر و افرادی که موضوع پژوهش هستند، «انحرافی عظیم از هنجارهای علمی و پژوهشی» به شمار می‌روند.

او توضیح می‌دهد: «من صدها مطالعه در آزمایشگاه خودم انجام داده‌ام. هرگز حتی فرضیه پژوهش را هم به شرکت‌کنندگان نمی‌گویم، چه برسد به این‌که آن‌ها را تحت فشار بگذارم تا رفتاری مطابق با فرضیه ما از خود نشان دهند.»

بخشی از دلیل محبوبیت گسترده آزمایش زندان استنفورد این بود که به نظر می‌رسید نشان می‌دهد افراد عادی، صرفاً با پوشیدن لباس فرم و در دست گرفتن باتوم، می‌توانند به رفتارهای بی‌رحمانه روی بیاورند. اما شواهد آرشیوی این تصور را به چالش کشیدند که رفتار نگهبانان خودبه‌خود شکل گرفته بود و پرسش‌های تازه‌ای درباره آن‌چه این مطالعه واقعاً نشان داده بود، مطرح کردند.

ون باول که یکی از نویسندگان مقاله‌ای درباره بازنگری در آزمایش زندان استنفورد با توجه به فایل‌های صوتی تازه منتشرشده است، می‌گوید:

«گروهی معتقدند این آزمایش ساختگی و متقلبانه بوده، ما درباره آن گمراه شده‌ایم و آزمایشگران بیش از حد در جریان آزمایش دخالت کرده‌اند؛ بنابراین، نتایج آن اساساً قابل اعتماد نیست. اما من کاملاً موافق نیستم که این آزمایش ساختگی بوده باشد.»

در سال ۲۰۱۹، زمانی که انتقادها از آزمایش شدت گرفت، زیمباردو استدلال کرد که این مطالعه اساساً یک «آزمایش» به معنای دقیق کلمه نبوده، بلکه بیشتر نوعی «بررسی اکتشافی» بوده است.

ون باول در پاسخ می‌گوید: «این حرف کاملاً بی‌معناست. منظورم این است که اسم این مطالعه به‌ معنای واقعی کلمه آزمایش زندان استنفورد است.»

منبع: www.history.com

۲۵۹

کد مطلب 2291331

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 13 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین