ریحانه اسکندری - این روزها کافیست کمی به گفتوگوهای نگاه کنیم؛ به پیامهایی که در آنها کسی را «ایگنور» میکنیم، از یک رفتار «گسلایت» حرف میزنیم، برای کسی «دایرکت» میفرستیم یا قرارمان را به یک «دیت» تبدیل میکنیم. در بازیهای آنلاین، ممکن است کسی را بهخاطر تازهکار بودن «نوب» بخوانیم و وقتی کسی اهل ریسک نیست، به او بگوییم «سوبر» است. گاهی هم وسط تعریف یک ماجرا، بیآنکه متوجه شویم، جملهای را با «من اینجوری بودم که...» شروع میکنیم و چند واژه انگلیسی دیگر را لابهلای فارسی جا میدهیم.
این واژهها دیگر فقط مهمان جملههای فارسی نیستند؛ در بسیاری از موقعیتها، به بخشی از زبان روزمره ما تبدیل شدهاند. با این حال، همین زبانِ در حال تغییر، گاهی به میدان بحث بر سر هویت و اصالت واژهها تبدیل میشود؛ از اختلاف بر سر «سلام» و «درود» گرفته تا حساسیت به واژههای عربی در فارسی. چرا بعضی واژههای بیگانه بهراحتی پذیرفته میشوند و بعضی دیگر واکنش برمیانگیزند؟ آیا حفظ زبان فارسی به حذف واژههای غیرفارسی وابسته است؟ و اساساً مرز میان واژه خودی و بیگانه کجاست؟
محمدعلی الستی، استاد زبانشناسی در گفتوگو با خبرآنلاین، بحث را از همین حساسیتهای آشنا به پرسشی بزرگتر میکشاند: زبان چگونه تغییر میکند و ما چطور باید با این تغییر کنار بیاییم؟ او از یک طرف بر ضرورت توجه جدیتر به زبان فارسی، آموزش درست آن و ساماندادن به نهادهای متولی زبان تأکید میکند و از طرف دیگر، یادآور میشود که فارسی در کنار زبانهای قومی و مادری معنا پیدا میکند؛ زبانهایی که هرکدام بخشی از تجربه، ادبیات و حافظه فرهنگی مردم ایران را با خود دارند.
از نگاه الستی، مسئله فقط ورود واژههای تازه به فارسی نیست؛ مسئله، نوع مواجهه ما با زبان است. او معتقد است نمیتوان از یک طرف نگران نفوذ واژههای بیگانه بود و از طرف دیگر، بدون شناخت ریشه تاریخی واژهها و نسبت زبانهای مختلف با یکدیگر، درباره خودی یا بیگانه بودن آنها حکم صادر کرد. به باور او، پاسداشت زبان فارسی نه با حساسیتهای مقطعی، بلکه با آموزش، پژوهش، مدیریت فرهنگی و شناخت میراث زبانی ایران امکانپذیر است.
وقتی زبان از زندگی مردم عقب میماند
واژهها به دنیا میآیند، معنایشان تغییر میکند و گاهی آرامآرام از کاربرد روزمره کنار میروند. کافی است به گفتوگوهای امروزمان نگاه کنیم؛ کلمههایی که چند سال پیش کمتر شنیده میشدند، حالا بخشی از زبان روزمره شدهاند. این تغییرها ممکن است برای عدهای خوشایند نباشد، اما به گفته الستی، اصل تغییر در زبان اتفاق تازه یا مخصوص جامعه ما نیست؛ زبان در همه جوامع، چه توسعهیافته و چه در حال توسعه، پیوسته در حال تحول است.
او برای توضیح این موضوع به فرهنگ لغت لاروس اشاره میکند؛ فرهنگی که به گفته او، در دورههای مختلف بهروزرسانی میشود و در این روند، گروههای پژوهشی کاربرد واژهها را در مناطق فرانسویزبان بررسی میکنند. این بررسیها تنها به اضافهشدن واژههای جدید محدود نیست؛ گاهی یک کلمه معنای تازهای پیدا میکند یا کاربردی که زمانی کمرواج بوده، بهتدریج میان مردم جا میافتد. فرهنگ لغت باید بتواند این تغییرها را ثبت کند و نشان دهد که واژهها در چه معناهایی و با چه میزان رواجی به کار میروند.
الستی این شیوه را نمونهای از برخورد علمی با زبان میداند؛ برخوردی که در آن، زبان نه پدیدهای ثابت و منجمد، بلکه موجودیتی زنده تلقی میشود. از نظر او، اگر فرهنگ لغت قرار است راهنمای شناخت زبان باشد، باید تحولات آن را نیز بازتاب دهد. ثبت کاربردهای تازه، بررسی تفاوتهای زبانی مناطق مختلف و توجه به تغییر معنای واژهها، بخشی از همین مسئولیت است.
او در مقابل، از وضعیتی انتقاد میکند که در آن فرهنگهای لغت فارسی، بهجای آنکه پیوسته با زبان زنده مردم ارتباط داشته باشند، گاهی با همان تصور قدیمی از زبان منتشر میشوند؛ انگار که کار فرهنگ لغت صرفاً چاپ دوباره مطالب پیشین است. الستی با اشاره به فرهنگ دهخدا میپرسد اگر نسخههای قدیمی و جدید یک فرهنگ را کنار هم بگذاریم، آیا میتوانیم نشانههای روشنی از پیگیری تحولات زبان در آنها پیدا کنیم؟ از نظر او، مسئله این است که آیا نهادهای متولی زبان فارسی، سازوکاری مستمر برای ثبت و تحلیل تغییرات دارند یا نه.
در نگاه الستی، گفتن اینکه واژههای بیگانه در فارسی زیاد شدهاند، بهتنهایی راهحل نیست. اگر قرار است برای واژههای خارجی معادلهای فارسی ساخته شود و مردم نیز به استفاده از آنها تمایل پیدا کنند، باید این کار بهصورت جدی و سازمانیافته پیش برود. او معتقد است در نبود چنین سازوکاری، توصیههای عمومی درباره پاسداشت زبان، ضمانت اجرایی چندانی ندارند.
مسئله فقط ساختن معادل نیست؛ معادل باید در زبان جا بیفتد، کاربرد داشته باشد و از سوی نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانهای به مردم معرفی شود. به همین دلیل، الستی بر آموزش معلمان، استادان و کسانی تأکید میکند که بهطور حرفهای با زبان سروکار دارند. از نظر او، زبان فارسی برای آنکه بهدرستی آموزش داده شود، به منابع قابل اعتماد و مرجعی نیاز دارد که اختلافنظرهای موجود درباره درستنویسی، رسمالخط و شیوه نگارش را سامان دهد.
او به کتابهای متعدد درباره ویرایش و درستنویسی اشاره میکند که گاهی حتی در شیوه نوشتن یک واژه با یکدیگر اختلاف دارند. وقتی مرجع مورد توافقی برای حل این اختلافها وجود نداشته باشد، نویسنده، دانشجو، خبرنگار و حتی مدرس زبان ممکن است با دستورالعملهای متفاوتی روبهرو شوند. در چنین وضعیتی، نمیتوان تمام مسئولیت درستنویسی را بر دوش مردم گذاشت؛ پیش از آن، باید زیرساختهای آموزش و سیاستگذاری زبانی را جدی گرفت.
«سلام» بگوییم یا «درود»؟
بحث زبان گاهی از همین انتخابهای ساده آغاز میشود. کسی میگوید به جای «سلام» بهتر است «درود» بگوییم؛ دیگری واژههای انگلیسی را در گفتوگوهای روزمره به کار میبرد و چندان هم نگران بیگانهبودن آنها نیست. اما چرا بعضی واژهها حساسیت بیشتری برمیانگیزند و بعضی دیگر بهراحتی وارد زبان روزمره میشوند؟
الستی این تفاوت را به گرایشها و حساسیتهای فکری و سیاسی نیز مرتبط میداند. از نظر او، نمیتوان از یک طرف با واژههای عربی مخالفت کرد و از طرف دیگر، واژههای انگلیسی را بدون حساسیت مشابه به کار برد، بیآنکه درباره دلیل این تفاوت فکر کنیم. اگر معیار، بیگانهبودن واژه است، باید آن را درباره همه زبانها به کار برد؛ اگر معیار دیگری داریم، لازم است آن را روشن کنیم.
او یادآور میشود که زبان فارسی در طول تاریخ با زبانهای دیگر در ارتباط بوده و واژههای بسیاری از این مسیر وارد آن شدهاند. واژههایی که در گذر زمان در زبان جا افتادهاند، دیگر صرفاً نشانه حضور یک زبان دیگر نیستند؛ آنها بخشی از تاریخ تحول فارسیاند. از این منظر، برخورد با واژهها باید بر شناخت ریشه و مسیر تحول آنها استوار باشد، نه بر حساسیتهای یکساننبودن با زبانهای مختلف.
البته این به معنای کنارگذاشتن بحث درباره واژهها یا بیاهمیت دانستن ساخت معادلهای فارسی نیست. میتوان درباره ضرورت ساخت واژههای مناسب فارسی حرف زد و برای گسترش کاربرد آنها تلاش کرد. تفاوت در این است که چنین تلاشی باید بر شناخت زبان و بررسی دقیق واژهها تکیه داشته باشد، نه بر واکنشهای شتابزده و مرزبندیهایی که فقط بعضی زبانها را هدف میگیرند.
الستی در همین زمینه به واژه «درود» اشاره میکند و میگوید برخی از متخصصان اعتقاد دارند این واژه دارای ریشهای در زبان ترکی و آذری است. او این مثال را در کنار نمونههای دیگری مطرح میکند تا نشان دهد مرز میان زبانها همیشه آنقدر روشن و ساده نیست که بتوان یک واژه را صرفاً به دلیل خاستگاهش از دایره زبان و فرهنگ خود بیرون گذاشت. این ریشهشناسیها را باید با منابع تخصصی زبانشناختی سنجید، اما پرسشی که الستی مطرح میکند همچنان پابرجاست: چرا پیش از شناخت تاریخ یک واژه، درباره تعلق آن حکم صادر میکنیم؟
فارسی زبانی است که در طول قرنها با زبانهای دیگر تماس داشته است. نمیتوان تاریخ آن را به مجموعهای از واژههای جدا از هم تقلیل داد و از هر کلمه خواست که بهتنهایی هویت یک زبان را ثابت کند. شاید به همین دلیل است که یک بحث ظاهراً ساده درباره «سلام» و «درود»، بهسرعت ما را به پرسشی بزرگتر میرساند: آیا شناخت زبان با حذف و مرزبندی به دست میآید یا با کنجکاوی و شناخت بیشتر؟

زبان ملی، زبان مادری؛ چرا باید میانشان فاصله انداخت؟
وقتی صحبت از فارسی و زبانهای قومی میشود، بحث معمولاً خیلی زود از زبان فراتر میرود و به هویت میرسد. بعضیها نگراناند که توجه به زبانهای قومی، جایگاه فارسی را تضعیف کند؛ در مقابل، گروهی نیز از کمرنگشدن زبان مادری در خانوادهها و میان نسلهای تازه میگویند. الستی معتقد است این دو نگرانی نباید جامعه را به انتخابی ناگزیر میان زبان ملی و زبان مادری برسانند.
او به وضعیتی اشاره میکند که میتوان نشانههای آن را در بسیاری از خانوادهها دید: پدر و مادری که زبان قومی خود را بهخوبی میدانند، اما فرزندشان آن را کمتر میفهمد یا نمیتواند به همان زبان صحبت کند. گاهی خانوادهها نگراناند که کودک در مدرسه بهدلیل ناآشنایی کافی با فارسی با دشواری روبهرو شود یا بهخاطر لهجهاش مورد تمسخر قرار بگیرد. گاهی نیز زبان مشترک جامعه چنان در زندگی روزمره پررنگ میشود که زبان مادری، بیآنکه تصمیمی آگاهانه برای کنارگذاشتنش گرفته شده باشد، بهتدریج از گفتوگوهای خانوادگی فاصله میگیرد.
الستی این روند را فراتر از تغییر طبیعی زبان میداند و نسبت به کمرنگشدن زبانهای قومی از نسلی به نسل دیگر هشدار میدهد. به باور او، ادامه این روند میتواند بخشهایی از میراث ادبی و فرهنگی جوامع مختلف را نیز در معرض فراموشی قرار دهد. هر زبان، فراتر از مجموعهای از واژهها و قواعد دستوری، حامل روایتهای خانوادگی، ادبیات شفاهی، شیوههای خاص بیان و تجربه تاریخی مردمانی است که با آن زندگی کردهاند. هنگامی که زبانی به نسل بعد منتقل نمیشود، امکان آشنایی نسل تازه با بخشی از این میراث نیز محدودتر میشود.
از نظر الستی، پاسداشت این تنوع با ایراندوستی و هویت ملی در تضاد نیست. او ایران را ترکیبی از اقوام و زبانهای گوناگون میداند و معتقد است استحکام این مجموعه با نادیدهگرفتن اجزای آن بیشتر نمیشود. از نگاه او، نمیتوان برای تقویت یک کلیت، زبانها و فرهنگهایی را که بخشی از سازندگان آن هستند تضعیف کرد و انتظار داشت حاصل این روند، جامعهای یکپارچهتر باشد.
در عین حال، الستی بر جایگاه فارسی بهعنوان زبان رسمی و مشترک ارتباط میان اقوام مختلف ایران تأکید دارد. او در توضیح این دیدگاه به اصل پانزدهم قانون اساسی اشاره میکند؛ اصلی که فارسی را زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران میداند و استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانهها و تدریس ادبیات آنها را در مدارس، در کنار زبان فارسی، آزاد اعلام میکند.
در این بحث باید میان آموزش زبان و ادبیات قومی و استفاده از یک زبان بهعنوان زبان تدریس دروس مختلف مدرسه تفاوت گذاشت. اصل پانزدهم از آزادی تدریس ادبیات زبانهای محلی و قومی در کنار فارسی سخن میگوید، اما ممنوعیت تدریس همه دروس به این زبانها را صریحاً بیان نمیکند. الستی در توضیح اهمیت فارسی در آموزش رسمی، بر ضرورت وجود زبانی مشترک تأکید دارد؛ چراکه همه معلمان و دانشآموزان لزوماً به زبانهای قومی یکدیگر مسلط نیستند و استفاده از زبانهای متعدد برای تدریس میتواند هماهنگی در فرایند آموزش را دشوارتر کند.
با این حال، از نگاه الستی، ضرورت یادگیری فارسی نباید به کنارگذاشتن زبان مادری منجر شود. خانوادهها میتوانند زبان قومی خود را به فرزندانشان منتقل کنند و فرصتهای آموزشی، انتشار آثار ادبی و آشنایی نسل جوان با ادبیات این زبانها نیز میتواند به تداوم آنها کمک کند. در این نگاه، فارسی زبان مشترک ارتباط و آموزش رسمی است و زبانهای مادری نیز بخشی از میراث زبانی و فرهنگی مردم ایراناند؛ حفظ یکی مستلزم فراموشکردن دیگری نیست.
خوزستان، زبان عربی و تاریخ پیچیده هویت ایرانی
بحث الستی درباره نسبت زبان ملی و زبانهای قومی، به یکی از موضوعات این گفتوگو نیز میرسد: جایگاه زبان عربی در تاریخ ایران. او تأکید میکند که نباید حضور زبان عربی در ایران را صرفاً به حمله اعراب و ورود اسلام محدود کرد. در استدلال او، تاریخ حضور عربزبانان در خوزستان اهمیت ویژهای دارد؛ منطقهای که به گفته او، خوزیها و عربزبانان آن بیش از پنج هزار سال در آن زندگی کردهاند، در حالی که ورود آریاییها به فلات ایران را حدود سههزاروپانصد سال پیش میداند.
الستی بر همین اساس معتقد است که نمیتوان زبان عربی را در همه موارد زبانی دانست که صرفاً پس از حمله اعراب وارد ایران شده است. از نگاه او، زبان عربی در کنار دیگر زبانهای رایج میان اقوام ایرانی، سابقهای دراز در این سرزمین دارد و بخشی از تاریخ زبانی و فرهنگی ایران را شکل داده است. بنابراین، مخالفت با واژههای عربی به این دلیل که گویا همگی محصول یک تهاجم تاریخیاند، تصویری سادهشده از تاریخ پیچیده ایران به دست میدهد.
او همچنین یادآوری میکند که عربزبانان ایرانی بخشی از جامعه ایراناند و نباید زبان و هویت آنان را در برابر هویت ملی قرار داد. از این منظر، مسئله نه بر سر انتخاب میان فارسی و عربی، بلکه بر سر شناخت تنوع زبانی ایران و کنارگذاشتن نگاههایی است که بعضی زبانها را بهدلیل گرایشهای سیاسی، بیگانه یا نامطلوب معرفی میکنند.
این نگاه، استدلال اصلی الستی درباره زبان را روشنتر میکند: اگر قرار است زبان فارسی را پاس بداریم، باید تاریخ واقعی تماس آن با زبانهای دیگر را نیز بشناسیم. زبان فارسی در خلأ رشد نکرده و واژهها و ساختارهای زبانی در طول قرنها در ارتباط با زبانهای دیگر تحول یافتهاند. نادیدهگرفتن این تاریخ، نه به شناخت بهتر فارسی کمک میکند و نه به تقویت پیوند میان اقوام ایرانی.
در عین حال، تمایز میان زبان عربی بهعنوان یک زبان و حضور تاریخی عربزبانان در ایران اهمیت دارد. برای داوری دقیق درباره قدمت حضور گروههای زبانی و نسبت آن با مهاجرتهای تاریخی، باید به پژوهشهای معتبر تاریخی و زبانشناختی رجوع کرد. اما در چارچوب بحث الستی، نکته اصلی روشن است: نمیتوان تاریخ زبان عربی در ایران را تنها به یک واقعه تاریخی فروکاست و همه واژههای عربی را صرفاً نشانه ورود یک زبان بیگانه دانست.
«خلبان»؛ وقتی یک زبان قومی به فارسی کمک میکند
گاهی یک واژه میتواند حرفی را روشنتر از چند صفحه توضیح منتقل کند. الستی برای نشاندادن امکان همکاری زبان فارسی و زبانهای قومی، به نمونه «خلبان» اشاره میکند؛ واژهای که در فارسی برای معادلگذاری واژه انگلیسی «پایلوت» به کار رفته است.
او در روایت خود، از واژهای در زبان گیلکی یاد میکند که به چوبی دوشاخه گفته میشود؛ ابزاری که برای پایینآوردن شاخههای بلند درخت و چیدن میوه از آن استفاده میکنند. الستی این واژه را در توضیح مسیر شکلگیری «خلبان» مطرح میکند و میگوید در ساخت این معادل، از گنجینه زبانی گیلکی الهام گرفته شده است.
این مثال در نگاه او فقط حکایتی درباره ساخت یک واژه نیست. او میخواهد نشان دهد که زبانهای قومی میتوانند در غنیترشدن زبان مشترک نیز سهم داشته باشند. واژهها و تجربههایی که در یک منطقه و میان یک گروه زبانی شکل گرفتهاند، میتوانند راه خود را به فارسی باز کنند و در زبانی گستردهتر به کار گرفته شوند. به این ترتیب، رابطه زبانها لزوماً رابطه رقابت و حذف نیست؛ گاهی یک زبان چیزی در اختیار زبان دیگر میگذارد و هر دو در این ارتباط، بخشی از تاریخ فرهنگی جامعه را بازتاب میدهند.
الستی همچنین به واژه «فرزانه» اشاره میکند و آن را در پیوند با زبان کردی توضیح میدهد. او از این نمونهها برای تأکید بر این نکته استفاده میکند که زبان فارسی میتواند از گنجینه زبانهای قومی برای ساخت واژه و تقویت بیان خود بهره ببرد. البته درباره ریشهشناسی هر واژه باید به منابع تخصصی مراجعه کرد، اما اصل بحث او روشن است: زبانهای قومی تنها میراثهایی برای حفظ در محدوده جغرافیایی خود نیستند؛ آنها میتوانند در گسترش و غنیسازی زبان ملی نیز نقش داشته باشند.
اگر چنین نگاهی جدی گرفته شود، زبانهای قومی دیگر در حاشیه زبان فارسی قرار نمیگیرند، بلکه بخشی از منابع فرهنگی و زبانی آن به شمار میآیند. این رویکرد میتواند هم به حفظ زبانهای مادری کمک کند و هم ظرفیتهای فارسی را برای ساخت واژههای تازه و پاسخگویی به نیازهای امروز افزایش دهد.
فارسی را با شناختن دوست داشته باشیم
در پایان، دوباره به همان نقطه آغاز برمیگردیم: زبان زنده است و با زندگی مردم تغییر میکند. اگر میخواهیم از فارسی پاسداری کنیم، باید تغییرهای آن را بشناسیم، برای ثبت و آموزش درستش تلاش کنیم و منابعی داشته باشیم که بتوانند پاسخگوی نیازهای امروز باشند. اما این مراقبت، زمانی کاملتر میشود که زبانهای مادری و قومی را هم بخشی از میراث فرهنگی ایران بدانیم.
از یک طرف، فارسی زبان مشترک ارتباط میان اقوام مختلف است و یادگیری درست آن اهمیت دارد؛ از طرف دیگر، هیچ ضرورتی ندارد که برای تقویت این زبان، زبانهای دیگر را کمارزش بشماریم. میشود فارسی را آموخت و به آن پرداخت، بیآنکه کودکی از زبان مادربزرگ و پدربزرگش دور بماند؛ میشود برای واژههای فارسی معادل ساخت و همزمان پذیرفت که بسیاری از واژههای امروز ما حاصل تماس تاریخی با زبانهای دیگرند.
شاید مسئله فقط این نباشد که کدام واژه را به کار میبریم؛ مهمتر این است که با زبان چه نسبتی برقرار میکنیم. اگر زبان را موجودی زنده بدانیم، هم تغییرهایش را جدی میگیریم و هم برای شناخت تاریخش وقت میگذاریم. و اگر تنوع زبانی را بخشی از زندگی مردم ایران بدانیم، دیگر حفظ فارسی و حفظ زبانهای قومی را ناچار در برابر هم قرار نمیدهیم.
زبان فارسی میتواند زبان مشترک ما باشد و زبانهای مادری نیز در خانهها، کتابها و زندگی روزمره مردم زنده بمانند. این دو، اگر با آموزش، شناخت و تدبیر همراه شوند، نهتنها از هم کم نمیکنند، بلکه میتوانند به حفظ بخش بزرگتری از میراث فرهنگی ایران کمک کنند.
۵۹۲۴۴





نظر شما