آنچه قرار است در این مقاله طرح و شرح شود ـ اعم از اینکه ارزش برهانی یا خطابی یا آمیزه‌ای از این دو رشته باشد ـ رسیدن به این حکم است که حوزه معرفتی دین را از علم و فلسفه و احیانا حوزه‌های معرفتی دیگر مستقل بدانیم. بن و بنیاد این نگرش یا اندیشه، کانتی است.

از دیر‌باز، به ویژه در قرون جدید این برداشت به صورت پیدا یا پنهان خود‌آگاه یا ناخود‌آگاه در اذهان بسیاری از صاحب‌نظران و اهل معرفت ـ به معنای وسیع کلمه ـ و دانشمندان و عرف‌گرایان و اهل توقف (لا ادری‌گویان) وجود داشته و دارد که معرفت علمی، موفق‌ترین معرفت در میان معارف بشری است و تنها آن قادر به حل مشکلات بشر است و سایر شاخه‌ها یا حوزه‌های معرفتی مثل فلسفه و دین را بکلی ذهنی می‌انگارد.

چنان که مشهور است به این نظر و نگرش علم‌مداری یا اصالت علم‌زدگی‌ (scientism) می‌گویند. در اتقان و اعتبار معرفت علمی ـ ولو نه اتقان نهایی و همه جانبه ـ با توجه به پیشرفت‌های شگرف علم و دنباله و ثمره طبیعی‌اش، فناوری، اگر جدلی بر خود نکنیم، جای تردید کمتر هست. منظور از علم همه علوم دقیقه و طبیعی و اجتماعی و انسانی است. در ریاضیات و منطق که جزء علوم دقیقه است، احکام و معرفت قطعی بیشتر هست تا مثلاَ در مردم‌شناسی و شاخه‌های مختلف آن.

اما به چند جهت علم‌مداری خود اتقان نهایی ندارد. زیرا علم به شیوه آزمون و خطا تکیه دارد، و به این شیوه پیش می‌رود.

در همه جای آن یقین و قطعیت تام و تمام وجود ندارد. اصل علیت و استقراء ـ که اساس علمند ـ با آن که در عمل کارسازند، زیر ذره‌بین دقت‌ورزی‌های جدید و با الهام از انتقادهای قدما به تنزل افتاده‌اند.
علم (علوم و تکنولوژی) مجموعه سیال معارف در حال افزایش و ویرایش است. یعنی روندی است که به انتقاد از خود و خود ـ اصلاحی (self correction) نیاز دارد. علم، به حقیقت محض یا مجموعه‌ای از حقایق، مدام نزدیک می‌شود. به گفته پوپر این تقرب و تقریب پیشرفت دارد، اما پایان ندارد. حدس‌ها و ابطال‌های مداوم و مستمر در کار است.

صد‌ها پارادوکس یا متناقض‌نما روی دست علم مخصوصا در دقیق‌ترین حوزه‌هایش، یعنی ریاضیات و منطق، حل ناشده و حل ناشدنی مانده است. با این خطاب علم‌مداری یا علم‌زدگی که به طرزی افسانه‌ای خوش دارد علم را همه‌توان و همه‌دان بداند، ترک بر‌می‌دارد و از آن نفی حکمت می‌شود. علم که درباره پدیده‌ها و جهان حقیقت کاوی و حقیقت‌یابی می‌کند، درباره خودش نیاز به گزاف‌اندیشی ندارد.

رده‌بندی دانستنی‌ها یا دانسته‌های بشر از دیرباز شاید از عهد ارسطو سابقه داشته باشد، و امروزه شاید مشکلی به نام رده‌بندی علوم و معارف نداشته باشیم؛ با این تبصره که بعضی از دانش‌ها میان‌رشته‌ای هستند و از ترکیب یا تلفیق دو یا چند رشته پدید آمده‌اند. یا در حد واسط بین دو یا چند رشته‌اند.

نگارنده این سطور نظر به تفاوت معرفت‌شناسی‌ها، به طرز معرفت و عجالتا tentative دانش‌ها و بینش‌های موجود در فرهنگ و تمدن جهانی بشری را به پنج شاخه تقسیم کرده است که اگر هم با حقیقت و واقعیت و تجربه و تاریخ فرهنگ منطبق نباشد، برای آسان‌سازی بحث کارایی دارد.

آن پنج شاخه عبارتند: علم، فلسفه، دین، هنر و اخلاق و به طرز جزئی قائل به این نیستیم که عنصر ششم و حتی هفتمی نمی‌توان به این رده‌بندی پنجگانه افزود، ولی اگر هم حوزه‌های ششم و هفتمی در کار باشد، خللی به بحث، نمی‌رساند. به نظر قاصرم چنین می‌رسد که این حوزه‌های معرفتی یا معرفت‌بخش از نظر معرفت‌شناسی خود - مختاری و استقلال دارند.

اما این امر مانع آن نمی‌شود که با همدیگر بده بستان و تعامل دو سویه داشته باشند، فی‌المثل فلسفه با هر چهار حوزه دیگر میل ترکیبی دارد و عملا هم طی تاریخ علوم، تلفیق و ترکیب، یا حتی همکاری و همیاری داشته‌اند و بدین سان در اعصار قدیم یا بیشتر در عصر جدید فلسفه‌های مضاف پدید آمده است: فلسفه علم، فلسفه دین، فلسفه هنر، فلسفه اخلاق. حتی اخیرا دو سه دهه است که فلاسفه و فلسفه‌پژوهان از فلسفه فلسفه (philosophy of philosophy) بحث می‌کنند که در گذشته نه چندان دور به آن meta philosophy گفته می‌شد.

اگر چه این تلفیق و ترکیب‌ها دوسویه است، ثمره تلفیق صرفا و لزوما یگانه نیست، گاه دوگانه یا چندگانه است، فی‌المثل فلسفه+ علم= فلسفه علمی، اما علم+ فلسفه= علم فلسفه چنان که اصحاب حلقه وین و پیروان پوزیتیویسم منطقی این ادعا را داشتند که فلسفه‌شان علمی است و یکی از آنان به نام رایشنباخ کتابی تحت همین عنوان نوشته که به فارسی هم ترجمه شده است. یا بسیاری از متفکران مارکسیست هم فلسفه مادی و دیالکتیکی خود را علمی می‌دانستند. اما این پیوند عقیم است و فلسفه حاضر نیست حتی به علم/ علوم هم مقید و مشروط شود.

شق دیگر که از پیوند فلسفه و علم متصور است، علم فلسفی است که اگر هم مفهوم داشته باشد، مصداق ندارد. شق منتج آخر علم کلام است که دین‌پژوهی به مدد روش‌ها و نگرش‌های فلسفی است. از سوی دیگر فلسفه+ هنر= فلسفه هنر، اما هنر+فلسفه= هنر فلسفی یا فلسفه هنری که مفاهیم و مصادیق روشنی ندارند. به این ترکیب و تلفیق‌ها می‌توان ادامه داد و موارد منتج و عقیم آن را ملاحظه کرد.

از سوی دیگر و برعکس ترکیب و تلفیق این پنج حوزه، تعارض و برخورد هم از دیرباز بین آنها وجود داشته است. تاریخ منازعات وخیم بین علم و دین و فلسفه دین و هنر و دین در فرهنگ و تمدن‌های شرق و غرب معروف است. در این برخوردها علم و فلسفه، ابزار غیرفرهنگی سرکوب مخالفان خود را نداشته‌اند. البته بلافاصله به یاد شوکران نوشاندن به سقراط و اعدام او می‌افتیم که نمونه‌ای نقیض عرضه می‌دارد.

شاید بتوان گفت علم و فلسفه و عرفان که سومی، دستگاه معرفتی‌اش پیوندی است و تلفیق بین فلسفه و دین و هنر است، ابزار سرکوب را از قدرت حاکم زمانه و حوزه سیاست وام می‌گرفته‌اند. به عنوان مثال بین علم و اخلاق هم تعارض‌ها بسیار بوده است. مخصوصا امروزه که اخلاق‌های مضاف فراوان‌تر از گذشته شده است. مثل اخلاق ورزش، اخلاق مربوط به حیوانات، اخلاق کامپیوتر، و اخلاق کسب و کار.

مسئله آسان‌میری ( Euthanasia ) یکی از آن هاست و مدت زمان زیادی از محاکمه سرپرستار یا پرستاری نمی گذرد که چندین بیمار لاعلاج را که در آخر خط زندگی بوده‌اند،‌ و علم این وضعیت را که بهبود آنان بن‌بست است، تأیید کرده بود و این پرستار کشتن/ میراندن بی درد آن بیماران را به درخواست و اصرار و الحاق خود آنان به عنوان عملی نوع دوستانه انجام می‌داده است. نمی‌دانم سرانجام دادگاه او را تبرئه یا محکوم کرد. این نمونه‌ای دم دست از تعارض علم و اخلاق است . رأی دادن درباره جواز یا عدم جواز سقط‌جنین در کشورها و خانواده‌های پرجمعیت که گرفتار فرزند ناخواسته شده‌اند، مورد دیگری است.

تازه این تعارض‌ها با دین هم تعارض دارند. بین عرفان یا طریقت و دین/ دیانت هم در دو سطح نظری و هم عملی برخوردهای تلخ روی داده است و می‌دهد. حال برخوردهای درون‌گروهی به کنار، از جمله جنگ و جدل‌های بس تلخ و شدید بین ادیان و مذاهب یا فرقه‌های دینی یا عرفانی به اصطلاح بیگانه یا خودی. حاصل آن که دین هم رفاق و هم شقاق و اختلاف با علم و فلسفه و هنر و اخلاق داشته است.

به قول انیشتین «فی حد ذاته بین علم و دین نباید تعارض باشد. برخوردها از رفتار و نگرش نادرست اصحاب علم و دین برمی‌خیزد.» یک اشتباه اصحاب دیانت این بوده است که برای یکایک و تمام گزاره‌های کتاب مقدس (اگر فقط غرب را بگوییم) از علم انتظار تأیید داشته‌اند. در حالی که تاب تحمل نظریه داروین یا سخن گالیله را درباره حرکت و گردش زمین بر گرد خورشید نمی‌آورده‌اند. حال آن که به جای رد پر غوغای این نظر و نظریه‌ها و نیز نظریه مهبانگ (Big Bang) یک راه این بوده و هست که در مقام تفسیر یا تأویل جدیدی از آنها بر می‌آمدند که با شریعت قابل جمع باشد. مثلا بگویند این در نظریه تکاملی و مهبانگ، علت آفرینش نیست، طریق و طریقه‌ آن است.

از سوی دیگر طرفداران اصالت علم/ علم‌مداری یا ساینتیسم هم نباید دین را بی‌پایه بشمرند و دینداران را آزرده‌خاطر سازند.گفته شد که حوزه‌های معرفتی پنجگانه در هم و بر هم اثر دارند، اما از نظر معرفتی/ معرفت‌شناختی هر یک پایگاه یا پایه‌هایی دارند که استقلال آنها را تأمین می‌کند.

همه این حوزه‌ها بر عقل استوارند. در فلسفه عقل نظری و در اخلاق و دین عقل عملی یا عرفی دخیل است. نیز هر یک به نحوی با تجربه سروکار دارند. تجربه در علم بیشترین نقش و در فلسفه کمترین نقش را دارد. اخلاق علاوه بر عقل عملی بر سرشت اخلاقی انسان‌ها نیز استوار است. سرشت اخلاقی و فهم آن در شخصیت انسان مهم است که روانپزشکی اشخاص بی‌اخلاق یا ضداخلاق را برخودار از سلامت روانی کامل نمی‌شمرد. در هنر نیز سرشت زیبایی‌شناسی از پیش در ذهن و ضمیر انسان است و با تجربه تقویت می‌یابد.

تجربه در علم مهمترین نقش را دارد و در آن به معنای درستی آزمایی است. تجربه علمی تجربه اخلاقی و تجربه هنری و دینی فرق دارد. تجربه در دین برابر با حال عرفانی یا حظ زیبایی‌شناختی است.
کار و نقش تجربه این است که فرد را با جمع و جهان مدام همسو می‌سازد و مثل ساعت اصلی و مادر است که سایر ساعت‌ها با آن تنظیم می‌شوند. ولی در هیچ حوزه‌ای تجربه به تنهایی، بدون نظر و نظریه و فرضیه‌سازی، کاری صورت نمی‌دهد.

اما دین بر عقل عملی عرفی/ عقل سلیم و اجتماع یا اجماع آنها و گواهی دل و تجربه قدسیت (یا به قول معروف‌تر امر قدسی) که نوع اعلا و شدید و کامل آن وحی (رابطه خدا و انسان) نام دارد و اعتماد به صادقان مصدق (پیامبران و قدیسان) که برای قول و فعل آنها مرجعیت و وثاقت قائلند نیز استوار است، بر سرشت دین‌ورزی انسان که او را Homo Religions دانسته‌اند: انسان‌دین‌ورز و دین‌خو نیز در جنب تجربه قدسی، باور داشتن غیب هم مدخلیت دارد.

فرق صد و هشتاد درجه‌ای علم و دین در این است که علم تماما با جهان پدیده‌ها یا جهان شهادت سروکار دارد. اما ایمان اصولا ایمان به غیب است، وگرنه اگر قید غیب نبود، دین تبدیل به نوعی علم یا معرفت می‌شد. نیز تذکر به معنای زندگانی و جست‌وجوی حقیقت غائی یا واپسین پروا (Ultimate reality) و داشتن درد جاودانگی یا به تعبیری امید داشتن به بقای روح و عوالم اخروی، اینها مجموعاَ دین را که جمعی و اجتماعی است و ایمان را که فردی است، شکل می‌دهند. هرچه بین این حوزه‌های پنج‌گانه تفاهم و تعامل بیشتر باشد، فرهنگ بشری بیشتر و بهتر شکوفا می‌شود.

کد مطلب 43402

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 13 =