«شعر» از آغاز تاکنون با همه تعاریف متفاوتش لااقل از یک خصوصیت مشترک در همه آن تعاریف برخوردار بوده آن هم موجودیت آن در دل «زبان» است و ارتباطش با «ادبیات».
خب، طبیعتاً میتوان از این خصوصیت هم صرفنظر کرد و هر رویکرد خلاقانه دیگری را هم نه «شاعرانه» که «شعر» انگاشت و از این رهگذر اندیشید که به «توسع شعر» رسیدهایم. در دل روزگاری که در آغاز، نویددهنده اختلاط ژانرها بود و پس از آن به کابوس «فرانکشتنی ژانرها» بدل شد.
واقعاً چه نیازی به این نام داریم: «شعر»؟ میتوانیم نام دیگری بر آن بگذاریم. این علاقه بیحدوحصر برای بدل کردن این «هنر» به چیزی ناآشنا و ناسازگار با سلایق موجود، در «کممخاطبی» روبه «بیمخاطبی» موجود، برای چیست؟ نام تازهای بر آن بگذارید و بازار این هنر کهن را از این کسادتر نکنید!
اما انگیزه چنین آغازی، کتابی است که به تازگی از افشین شاهرودی - عکاس خلاق ایرانی - منتشر شده و درواقع سومین مجموعه شعر اوست که روتیتر «شعرهای دیداری» را بر تیتر «افشینهای شاهرودی» افزوده است. متأسفانه این کتاب برای پرداختن به آن «انگیزه»، انتخاب بدی است چرا که نمیشود آن را در چارچوبهای مشخص نقد ادبی به مسلخ برد!
کتاب هیجانآوری است که اشتیاق به خواندن و دیدن را توأمان در مخاطب حیات میبخشد اما از سویی دیگر انتخاب خوبی است برای مشخص کردن مواضع منتقدی با تمایلات محافظهکارانه در پاسداشت میراثی هزارساله. کتاب «افشینهای شاهرودی» تقاطع «شعر و عکس و طرح» است، تجربهای که پیش از این هم بارها آزموده شده و بخشی از این تجربهها را شاهرودی در مقدمه نسبتاً مفصل کتاب آورده - یعنی اشارت کرده که چنین کردهاند یا کنند بزرگان -و بخشی دیگر هم، یا مغفول مانده یا متن، اجازه ارجاع بیشتری را نداده است.
این کتاب، البته در مقایسه با همتاهای دیگرش،متنی خلاق را پیشروی ما میگذارد متنی که خالق آن در فروکاستن از سقف تواناییهای عکس، طرح و شعر و به تعادل رساندن این سه در یک «قاب»، موفق بوده؛ [در نشست نقد این کتاب که سوم اسفندماه امسال در کانون ادبیات ایران برگزار شد، اشارهای داشتم به رویکرد نویسنده «تاریخ ادبیات غرب» که نوشته بود تا موقعی که ما در را برای ورود «پروست» به حیطه ادبیات فرامرزی بازگذاشتهایم، فرانسویها میخواهند پایشان را لای این در نیمهباز بگذارند و «ژید» را هم بکشانند این طرف اما ما نمیگذاریم! و گفتم که اینطور نشود که در را برای افشین شاهرودی بازبگذاریم و بقیه هم پایشان را لای در بگذارند برای ورود! که شاهرودی گفت باید این در، چارطاق بازبماند برای ورود همه!] با این همه مشکل اصلی از آنجا شروع میشود که ما بپرسیم چه نیازی به این کار است؟
مگر طراحی و عکاسی به اندازه کافی مستقل نیستند که نیازی به دیگر هنرها نداشته باشند؟ و یک پرسش زیرکانهتر: چرا اسمش را میگذاریم «شعر دیداری»؟ اسمش را بگذاریم طراحی یا عکاسی شنیداری!
اما دلیلم برای موفق بودن متن شاهرودی در قبال متون پیشین: در متون پیشین، طرح یا عکس یا هر دو، به رمز و راز یا رازآلودگی متن چیزی نمیافزودند بلکه در جهت عیانتر کردن عینیات آن به کار گرفته میشدند و متن را در حد رویکردی «ژورنالیستی و یکبارمصرف» فرومیکاستند.
همچنین در آن متون، طرح یا عکس یا هر دو،نقش «شکل روایی» را برعهده نمیگرفتند و بیشتر زائدهای بر متن بودند تا مکمل و متممش. این اتفاق را در کار مشترکی که علی عبدالرضایی، افشین شاهرودی و اردشیر رستمی در 1381 منتشر کردند و نام «شینما» را بر خود داشت و بدل به شکستی تمامعیار برای هر سه شد به عیان میتوان دید.
شاهرودی در متن حاضر، محتملاً، تنها برای یک بار توانسته یا میتواند! به مرز چنین موفقیتی دست یابد و متنی اشتیاقبرانگیز عرضه کند که در آن غیر از نگاه عکاسانه خودش، گریههای پرویز شاپور هم حضوری مستدام دارند!
در واقع «افشینهای شاهرودی»، تجمع و حاصل آرزویی پنجدههای برای رسیدن به «تقاطع چند هنر» در یک متن است. آیا قابل تداوم هم هست؟ به گمان من، نه! شاهرودی، عکاس خوبی است با نگاه ویژه خودش. طراحیاش هم در همان حدی که از «شاپور» میپذیرفتیم قابل پذیرش است.
شاعر با استعدادی هم هست، گرچه صنعت «بااستعداد»،برای شاعری که متولد 1329 است بیشتر از مدح، «ذم» است! شعرهای او سهل است نه سهل و ممتنع و منثور است اغلب، صرفاً با استناد به «شهود» قوی مصراعهاست که آن را شعر مییابیم و اگر بخواهد میتواند شاعر موفقی باشد، اما متونی از این دست به گمان من، ارتباط چندانی با شعر ندارند؛ اسمش را بگذارید: ... نمیدانم! هرچه دلتان میخواهد اسمش را بگذارید مگر شعر!






نظر شما