زندگی اجتماعی نابرابری آفرین است و نابرابری هم پدیده قدرت را به وجود می آورد. اگر قدرت را "توانایی برخی در نادیده گرفتن یا زیرپاگذاشتن اهداف و علایق برخی دیگر" بدانیم، برخی به این دلیل می توانند اعمال قدرت کنند یا اهداف و علایق برخی دیگر را نادیده بگیرند که دسترس نابرابری به منابع قدرت دارند. به عبارتی، آنان یا ثروت بیشتری دارند، یا دارای زور بیشتری هستند یا از توانایی بیشتری برای اقناع دیگران برخوردارند. بنابراین، زندگی اجتماعی سه نوع قدرت اجتماعی تولید می کند: قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی و قدرت ایدئولوژیک یا اقناعی.
علیرغم همسانی هایی که این سه نوع قدرت دارند، قدرت سیاسی نسبت به انواع دیگر قدرت برتر است، زیرا منابع اعمال آن، یا همان منابع اعمال زور و خشونت، از زور بازو گرفته تا سلاح های پیشرفته، از جهاتی بسیار برتر از منابع قدرت اقتصادی و/ یا اقناعی است. اولا، قدرت سیاسی نوعی تقدم کارکردی دارد، به این معنا که اعمال قدرت سیاسی لازمه اعمال انواع دیگر قدرت است و در شرایطی، اگر اعمال زور نباشد اعمال قدرت بر اساس منابع دیگر امکان پذیر نیست. ثانیا، زور و خشونت موثرتر از ثروت و اقناع است، زیرا دارای نتایج مستقیم، آنی و بی واسطه است و ضمانت اجرایی آن برتر از ضمانت های اجرایی دیگر است. ثالثا، ابزارهای زور و خشونت کاربردپذیرتر از دیگر منابع قدرت است و در هر لحظه و شرایطی و در مورد هر موضوعی کاربرد دارد. خلاصه این که، در شرایط برابر، کسی زور بیشتری دارد بهتر از کسانی که ثروت یا توانایی اقناعی بیشتری دارند اعمال قدرت می کند.
از آنجا که این برتری نسبی قدرت سیاسی یا قابلیت اعمال زور و خشونت همواره تهدیدی برای بقا و ارتقای زندگی اجتماعی است، انسان ها همواره کوشیده اند اعمال قدرت سیاسی را به نوعی مهار کنند که در خدمت بقا و ارتقای زندگی اجتماعی قرار گیرد. انجام این مهم نیازمند نهادینه شدن قدرت سیاسی است و به همین منظور نهادی به نام دولت تاسیس می شود تا نهادینه شدن قدرت سیاسی در قالب آن تحقق یابد. نهادی که تاسیس می شود تا با نهادینه کردن قدرت سیاسی، خطر آن برای زندگی اجتماعی را از بین ببرد و آن را در خدمت بقا و ارتقای زندگی قرار دهد، باید قدرت سیاسی را منفک، غیرشخصی و قانونمند کند.
انفکاک قدرت سیاسی به این معناست که قدرت سیاسی از دیگر انواع قدرت منفک شود و اِعمال آن صرفا در اختیار نهاد واحدی به نام دولت قرار گیرد. به واسطه چنین انفکاکی، دولت منحصرا متولی امر سیاسی می شود و امور غیرسیاسی را به هستی های دیگر واگذار می کند. معنای غیرشخصی شدن قدرت سیاسی این است که قدرت سیاسی از اعمال کننده آن منفک شود. به عبارتی، قدرت سیاسی به عنوان دارایی یا هستی عمومی تعریف و پذیرفته شود که هیچ پیوند ذاتی با اعمال کنندگان آن ندارد. قانونمند شدن قدرت سیاسی هم به این معناست که دولت، به عنوان متولی اعمال قدرت سیاسی، این دارایی عمومی را فقط و فقط در قالب قوانین و مقررات از پیش اعلام شده اعمال کند.
پس قدرت سیاسی فقط به شرطی در خدمت بقا و ارتقای زندگی اجتماعی خواهد بود که نهادینه (یا منفک، غیرشخصی و قانونمند) شده باشد. البته نهادینه شدن قدرت سیاسی همواره نسبی بوده است و جوامع معین میزانی از نهادینه شدن قدرت را تجربه کرده اند و منظور از بحران دولت هم ناکامی نسبی جوامع در نهادینه کردن قدرت سیاسی است. هر اندازه میزان نهادینه شدن قدرت سیاسی کمتر باشد بحران دولت بیشتر است. در جامعه ای که دولت صرفا به اعمال قدرت سیاسی نمی پردازد و به دیگر منابع قدرت هم چنگ می اندازد، قدرت سیاسی دارایی عمومی تلقی نمی شود و پیوند میان شخصیت و قدرت از بین نرفته است، و اعمال قدرت هم چندان در چارچوب قانون صورت نمی گیرد، بحران دولت جدی است.
با توجه به چنین شاخص هایی، به نظر می رسد تاریخ معاصر ایران نوعی تاریخ بحران فزاینده دولت هم بوده است. این دولت، در کنار اعمال قدرت سیاسی، نه تنها کار اقتصادی هم می کند، به تولید و مصرف ایدئولوژی نیز همت می گمارد. در این دولت، پیوند شخصیت با قدرت سیاسی همچنان محکم است زیرا قدرت سیاسی به عنوان دارایی عمومی چندان محلی از اعراب ندارد. ثانیا، قانونمندی اعمال قدرت سیاسی معمولا در حد مطلوبی نیست و نهادهای نظارت و بازرسی درون دولتی و برون دولتی نتوانسته اند پایبندی اعمال کنندگان قدرت سیاسی به قانون را تضمین کنند.
استادیار گروه علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی






نظر شما