هاشم آقاجری: ۱۲۰ سال پس از مشروطه همچنان در تعلیق بین رعیت‌بودگی و شهروندی هستیم/ انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود

سیدهاشم آقاجری در نشست «بازخوانی مشروطه در افق ایران امروز» با تأکید بر این‌که «مشروطیت، پروژه‌ای ناتمام است»، گفت ایران پس از ۱۲۰ سال هنوز از ایده شهروندی به واقعیت آن گذر نکرده و همچنان در تعلیق میان رعیت‌بودگی و شهروندی مانده است. او با بازخوانی نسبت مشروطه، دولت و جامعه، ریشه بسیاری از بحران‌های امروز ایران را در ناتمام‌ماندن همان پروژه تاریخی دانست.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نشست «بازخوانی مشروطه در افق ایران امروز» به همکاری گروه تاریخ خانه اندیشمندان علوم و انجمن ایرانی تاریخ و اندیشگاه فرهنگی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران روز گذشته (شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵) در کتابخانه ملی ایران برگزار شد. در این نشست سیدهاشم آقاجری، داریوش رحمانیان و علیرضا ملایی توانی درباره نسبت مشروطه با امروز سخن گفتند. آن‌چه در پی می‌خوانید متن سخنان هاشم آقاجری در این نشست است.

مشروطیت، پروژه‌ای ناتمام است

در شرایطی که زندگی ایرانیان در گرداب پرمخاطره‌ای قرار گرفته است، سخن گفتن از مشروطیت سهل و ممتنع است؛ اما از منظر تاریخی اتفاقاً بحث بسیار ضروری است و سخن بنده این است که «مشروطیت، پروژه‌ای ناتمام است». چرا این پروژه ناتمام است؟ برای این‌که ما همچنان با همان «پروبلماتیکی» مواجهیم که پدران ما و نسل ۱۲۰ سال گذشته ایران با آن روبه‌رو بودند؛ یعنی هنوز از نظر تاریخی پروبلماتیک مشروطیت را نسخ نکرده‌ایم و تا زمانی که آن را نسخ تاریخی و بلاموضوع نکنیم، بحث راجع به مشروطیت نه‌تنها موضوعیت دارد، بلکه حیاتی است.

هاشم آقاجری: ۱۲۰ سال پس از مشروطه همچنان در تعلیق بین رعیت‌بودگی و شهروندی هستیم/ انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود

همچنان در تعلیق بین رعیت‌بودگی و شهروندی هستیم

ابتدا اشاره‌ای به تمهیدات روش‌شناختی و تئوریک بحث دارم و یک تمهید تاریخی بسیار گذرا خواهم داشت؛ و سپس عرض خواهم کرد که ما در پروژه مشروطیت با نوعی واگرایی میان «پروژه» و «پروسه» مواجه هستیم. پروژه‌ها اگر در فرایند واقعیِ تاریخ، تحقق خارجی و عینی پیدا نکنند، همچنان در سطح ایده باقی می‌مانند. واقعیت این است که ما هنوز پس از ۱۲۰ سال از ایده شهروند به واقعیت شهروند گذر نکرده‌ایم؛ یعنی همچنان به لحاظ تاریخی در تعلیق بین رعیت‌بودگی و شهروندی هستیم. تفاوت بین ایده و واقعیت، تمهید روش‌شناختی است که من می‌خواهم خیلی مختصر به آن اشاره کنم؛ این تمهید دو مرحله دارد: نخست این‌که به گمان من، از منظر روش‌شناختی مورد نظر من، فرایندهای تاریخی از یک سو حاصل دیالکتیکِ زیربناهای مادی، اجتماعی و طبقاتی، و از سوی دیگر حاصل روبناهای فرهنگی، ایدئولوژیک، حقوقی و سیاسی هستند. در این دیالکتیک، در برخی از لحظه‌ها و مقاطع تاریخی، یکی نسبت به دیگری دچار تأخر یا تقدم می‌شود؛ هرچند گسست میان ذهن و عین در تحلیل نهایی و در نگاه بلندمدت تاریخی ناممکن است، اما گسست بین ذهن و عین، یا گسست بین زیربنا و روبنا در کوتاه‌مدت ممکن است.

گاهی روبناهای فرهنگی، ایدئولوژیک، سیاسی و حقوقی دچار کندی می‌شوند؛ همان چیزی که در جامعه‌شناسی تاریخی به آن «تأخر فرهنگی» می‌گویند، یعنی زیربنای مادی، عینی، اجتماعی و طبقاتی ضرب‌آهنگ و سرعت بیشتری دارند و گاهی برعکس، زیربناهای مادی، طبقاتی و اجتماعی کندتر هستند.

این‌جاست که بین ایده و واقعیت شکاف می‌افتد و پروژه‌ها در تعارض با پروسه‌ها قرار می‌گیرند؛ یعنی در یک لحظه ما ممکن است با نوعی تأخر فرهنگی مواجه باشیم و در لحظه‌ای دیگر با نوعی تأخر مادی، اجتماعی و طبقاتی؛ اما نهایتاً تاریخ حاصل دیالکتیکِ ذهن و عین است؛ حاصل دیالکتیکِ پیش‌رونده روبناها و زیربناهاست.

اصل دوم روش‌شناختی این است که ما برای تحلیل پدیده‌های تاریخی معاصرمان، چه مشروطیت و چه سایر پدیده‌ها، همواره باید از یک رهیافت روش‌شناختیِ تحلیل سه‌سطحی بهره ببریم؛ این سه سطح عبارت‌اند از:

سطح اول: سطح نیروهای اجتماعی، سطح جامعه، گروه‌ها و طبقات اجتماعی مختلفی که در متن جامعه زندگی می‌کنند.

سطح دوم: سطح دولت؛ دولت به معنای صاحبان قدرت، به معنای نظام و سیستم سیاسی.

سطح سوم: سطح نظام بین‌الملل یا سطح جهان‌نظام.

این سه سطح همواره به لحاظ متدولوژیک در تحلیل تاریخ، مخصوصاً تاریخ معاصر و جدید ایران یک امر ضروری است؛ زیرا ما اگر به عقب، به دوران‌های پیشاقاجار برگردیم، احتمالاً فاصله‌های بیشتری بین این سه سطح وجود دارد، بخصوص بین سطح نظام بین‌الملل در دوران امپراتوری‌ها و شرایط پیشامدرن و پیشاانقلاب صنعتی.

ولی در دو سده اخیر، بخصوص در ۱۰۰ سال اخیر، این سه سطح در هم تنیده است و اتفاقاً در تاریخ ایران بسیار این درهم‌تنیدگی زیاد است. چرا؟ به دلیل این‌که ما بعد از عبور از ایران عصر صفوی، که در نسبتش با جهان‌نظام مربوط می‌شد به سپهر بیرونی جهان (یعنی هنوز ایران عصر صفوی وارد سیستم جهانی نشده بود)، در عبور از ایران عصر صفوی به ایران عصر قاجار و بعد از آن، نوعی فروغلتیدگی داریم از موقعیت سپهر برون‌نظام جهان به موقعیت پیرامونی و موقعیت نیمه‌استعماری. به دلیل شرایطی که ایران از لحاظ ژئوپلیتیک در آن قرار داشت؛ در شمال تزاریسم روسیه و در جنوب امپراتوری بریتانیا، این موقعیت پیرامونی نسبت به جهان‌نظام و موقعیت نیمه‌استعماری، اتفاقاً نقش عامل و فاکتور خارجی را در تاریخ تحولات دو سده اخیر ایران بسیار موثر کرد؛ اما قطعاً تنها عامل نبوده است. آن دو عامل دیگر یا آن دو سطح دیگر عبارت‌اند از سطح نخبگان قدرت، نخبگان سیاسی دولت، نهادهای قدرت، و سطح جامعه و نیروهای اجتماعی.

مشروطیت پاسخ نخبگان ایران به بحران‌های ایران سده نوزده بود

مشروطیت پروژه بود؛ پروژه‌ای که پاسخ نخبگان ایران بود به بحران‌های ایران سده نوزدهم. ایران سده نوزدهم، ایرانی انباشته از بحران‌های گوناگون بود و این پروژه محصول نظری و ذهنی آن بحران‌ها بود؛ یعنی بحران وابستگی دوگانه به روس و انگلیس، بحران توسعه‌نیافتگی و عقب‌ماندگی، بحران دولت ضعیف و ناتوان و درمانده، درمانده به معنی واقعی کلمه در برابر آن دو قدرت، بحران فقر، بحران بی‌عدالتی و ظلم و ستم و انواع و اقسام بحران‌ها که حاصلش عبارت بود از نبود استقلال واقعی، نبود آزادی و حقوق مردم و نبود عدالت. همه این‌ها خلاصه شد در پروژه‌ای به نام مشروطیت.

چهار گروه نخبه ایران با مساحت‌های گوناگون البته؛ یعنی منورالفکران، دیوانیان تجددخواه، تجار ایران و بالاخره روحانیان نوگرا پروژه مشروطیت را پیش بردند. خود پروژه مشروطیت حاصل به بن‌بست رسیدن تکاپوهای اصلاح‌طلبانه از بالا و درون‌سیستمی بود که تقریباً حدود ۱۰۰ سال جریان داشت و به نتیجه نرسیده بود؛ یعنی پروژه‌های ناکام اصلاح‌طلبی از جنگ‌های ایران و روس و قائم‌مقام‌ها گرفته تا امیرکبیر و سپهسالار و دیگران، حاصلش پروژه مشروطیت بود.

پروژه مشروطیت عبارت از این بود که ما چه کنیم تا آن بحران‌ها را حل کنیم؟ از کجا شروع کنیم؟ مشروطیت گفت از ساختار سیاسی و حقوقی باید شروع کنیم، تبدیل رعیت به شهروند، از حل مسئله قدرت و مسئولیت، تناسب قدرت و مسئولیت (به میزان قدرت، مسئولیت و پاسخ‌گویی)، از تمرکززدایی از قدرت و تفکیک قوا، از اصل نمایندگی، از دو اصل اساسی حریت به تعبیر امروز یعنی آزادی، و مساوات یعنی برابری، اصل نهادهای پایینی و مردمی، انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، مطبوعات، نهادهای مدنی، انجمن‌های ایالتی و ولایتی؛ یعنی ساختار حقوقی و سیاسی را باید ابتدا دگرگون کرد تا بعد با اتخاذ برنامه‌های مختلف، برنامه‌هایی که مثلاً فرض می‌کنیم مرتضی‌قلی‌خان صنیع‌الدوله داشت؛ یکی از رجال روشن‌اندیش و مترقی ایران که خیلی خوب فهمیده بود راه ایران بعد از انقلاب مشروطه توسعه صنعتی است، در آلمان درس خوانده بود و خیلی خوب به نقش صنعت و صنعتی‌شدن ایران توجه داشت؛ ولی اول باید ساختار سیاسی دگرگون بشود، باید یک قانون اساسی، یک نظام مبتنی بر تفکیک قوا، اصل نمایندگی، اصل حاکمیت مردم و اصل آزادی باشد.

این پروژه در بازه ۱۴ ساله ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۹ با بحران‌ها و چالش‌های بسیار زیادی روبه‌رو شد و لذا ما اصلاً اگر تاریخ این دوره را بخوانیم شگفت‌زده نمی‌شویم از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹. اولین مشکل، مشکل فقه یا شرع با قانون بود؛ مسئله مشروعه‌خواهی شیخ فضل‌الله و قربان‌علی زنجانی و مجتهد تبریزی. مشروعه‌خواهان چیزهای دیگری می‌فهمیدند از آن. جنگ مشروعه با مشروطه و البته استبداد محمدعلی‌شاهی هم در کنار آن قرار گرفت و از آن بهره‌برداری کرد و دست به کودتا زد و استبداد صغیر آمد. مشروطه آن مرحله را با موفقیت پشت سر گذاشت؛ استبداد صغیر ساقط شد و مجلس دوم تشکیل شد.

انقلاب مشروطیت یک انقلاب نخبه‌محور است

مسئله، مسئله الیت ایران است؛ چون انقلاب مشروطیت اساساً یک انقلاب نخبه‌محور با مشارکت توده مردم بود، آن هم توده شهری. ما در انقلاب مشروطه شاهد پس‌افتادگی نیروهای مادی، اجتماعی و طبقاتی از فرهنگی، ایدئولوژیک، حقوقی و سیاسی هستیم.

ایران آغاز قرن بیستم با سه حوزه شهری، روستایی و ایلی با کمترین سهم در این ساختار اجتماعی که متعلق به شهر است؛ آن هم شهری که باز در همین شهر هم چه رسد به روستا و ایلات، اکثریت بی‌سوادند. مشروطیت در هرجا موفق شد، چه در ژاپن، چه در اروپا و کشورهای مختلف، به لحاظ طبقاتی و اجتماعی طبقه بورژوازی قدرتمندی پشت آن بود. متاسفانه ایران در آغاز قرن بیستم یک بورژوازی کمپرادور داشت؛ بورژوازی کمپرادوری که از دوره ناصری شکل گرفته بود به دلیل موقعیت نیمه‌پیرامونی ایران، و البته یک اریستوکراسی زمین‌دار، یک اعیان قدرتمند، ایل‌ها و طایفه‌ها، اشرافیت خاندانی و ایلی و برخی از روحانیون مرتجع.

ببینید اولین تجربه مشروطیت، تجربه گذار از یک استبداد سنتی به یک نظام مشروطگی با موتور محرک نخبگان است. نخبگان متاسفانه نشان دادند که هنوز فرهنگ سیاسی لازم را برای چنین نظام سیاسی ندارند. مشروطیت، دموکراسی، نظام سیاسی و نمایندگی احتیاج به نخبگانی دارد که سازوکار نیگوشیشن یعنی مذاکره، و مصالحه را بشناسند؛ ولی خب شما ببینید از مجلس دوم به بعد چه اتفاقاتی می‌افتد؟ یک مسئله کوچکی مثل مجاهدین تبریز، در پارک اتابک چه جوری حل و فصل می‌شود؟ با کشتار، با خشونت؛ یعنی نیروهای مشروطه‌خواه، نیروهایی که هر دو مبارزه کرده بودند برای مشروطه، مقابل هم می‌ایستند. یپرم‌خان مقابل ستارخان می‌ایستد و حمله می‌کنند... و بعد بی‌ثباتی ناشی از فقدان فرهنگ سیاسی، فراکسیونیزم در پارلمان و درنتیجه کابینه‌های بی‌ثبات با عمر کوتاه یک‌ماهه و دوماهه، در حالی که مشروطیت احتیاج به ثبات داشت. و بعد به این بی‌ثباتی محمدعلی‌شاه هم دامن زد از همان لحظه تاج‌گذاری‌اش؛ یعنی زمین‌داران، فئودال‌ها و رؤسای ایلات و عشایر را تحریک کرد تا ناامنی ایجاد بکنند و هم ناامنی حاصل از ضعف فرهنگی و سیاسی بود.

ما شاهد یک فرایند واگرایانه انحرافی از پروژه مشروطه هستیم

به هر حال ما در فاصله مشروطه تا کودتا شاهد تحولاتی هستیم که نهایتاً زمینه را آماده می‌کند. پدیده ترور، افراط‌گرایی از هر دو سو یعنی جنگ اعتدالی و انقلابی، جنگ اعتدالی و دموکرات و بعد تصفیه‌حساب‌های سیاسی از طریق ترور؛ از آن‌طرف بهبهانی ترور می‌شود، از این‌طرف تربیت ترور می‌شود؛ ترورهای متقابل و خشونت. و نهایتاً جنگ جهانی اول و اعمال نفوذ دو قدرت بزرگ روسیه و انگلیس برای تقسیم ایران در قرارداد ۱۹۰۷، بعد تقسیم بیشتر آن در قرارداد ۱۹۱۵، بعد مخالفت‌های گوناگون با هرگونه ایده اصلاحی ازجمله اولتیماتوم روسیه برای برکنار کردن مورگان شوستر و متوقف کردن رفرم مالی و اقتصادی در ایران، حمله به تبریز، کشتار و جنایتی که روسیه تزاری در تبریز با اعدام ثقه‌الاسلام تبریزی و بقیه مبارزان کرد، در مشهد به توپ بستن حرم امام رضا، توطئه‌های انگلیس، ناامنی حاصل از جنگ جهانی اول و قحطی که البته رقم‌های اغراق‌آمیزی که بعضی منتشر کرده‌اند که جمعیت مثلاً فرض می‌کنیم شش میلیونی، هفت میلیونی، گاهی ۱۰ میلیونی در اثر قحطی مردند، خیلی مبالغه است؛ ولی قحطی وجود داشت. قحطی، ناامنی و فقر به‌تدریج ذهنیت‌ها را عوض کرد، یک جابجایی ایجاد کرد در اولویت‌ها. بخشی از منورالفکران ایران امثال فروغی، داور و تیمورتاش به این نتیجه رسیدند که حالا دیگر اولویت، آزادی و دموکراسی و مشارکت مردم و نهادهای آزاد و پارلمان مستقل و این‌ها نیست؛ اولویت نظم و امنیت است، اولویت حکومت مرکزی مقتدر است ولو سرکوبگر. از این رو انگلیسی‌ها در آن استراتژی که داشتند بهترین بهره‌برداری را از این موقعیت کردند؛ یعنی انگلیسی‌ها اگر نتوانستند ایران را تبدیل بکنند به یک کشور تحت قیمومت مثل مصر (که همان موقع کسانی مثل مصدق و این‌ها می‌فهمیدند که قرارداد ۱۹۱۹ یعنی چه)، وقتی که شکست خوردند در انعقاد آن قرارداد، تغییر روش دادند و کودتا را جایگزین قرارداد کردند. به هر حال ما شاهد یک فرایند واگرایانه انحرافی هستیم از پروژه مشروطه.

انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود

ما سه لحظه تاریخی بسیار مهم و سرنوشت‌ساز داریم در قرن بیستم ایران؛ سه لحظه تاریخی مشروطیت، نهضت ملی و انقلاب ۵۷.

مشروطیت پروژه‌اش مدرنیزاسیون مبتنی بر مدرنیته بود نه فقط مدرنیزاسیون. دوره رضاشاهی مدرنیته را گذاشت کنار و مدرنیزاسیون را آن هم در بخش‌هایی پیش برد؛ در بخش‌های نهادی ارتش و بروکراسی و ساختمان‌سازی برای دانشگاه و این‌ها؛ ولی مدرنیته، روح مدرنیته یعنی تبدیل رعیت به شهروند، یعنی حکومت قانون، یعنی نظام نمایندگی و پاسخ‌گویی، یعنی آزادی و برابری، یعنی فعال شدن و مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خودشان، همه این‌ها تعطیل شد. حالا دوره دکتر مصدق دوره‌ای بود که مصدق و مردم ایران در نهضت ملی می‌خواستند یک تجدید عهد دوباره‌ای بکنند با مشروطیت. متاسفانه کودتای ۲۸ مرداد این فرصت بزرگ تاریخی را از مردم ایران گرفت تا رسیدیم به انقلاب؛ در واقع انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود.

در انقلاب ۵۷، نیروهایی که شرکت داشتند در آن انقلابِ ضد استبدادِ سلطنتیِ وابسته، دو بخش بودند: یک بخش نیروهای مدرن بودند و یک بخش نیروهای سنتی و حتی بنیادگرا بودند؛ یعنی یک ائتلافی میان این دو نیرو. و بعد قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی درواقع انعکاس این ائتلاف ناپایدار میان این دو بخش بود که به‌تدریج در اثر شیفت‌های پارادایمی و شیفت‌های اجتماعی، بخش سنتی و بنیادگرا بر بخش مدرن غلبه یافت. جمهوری اسلامی از سال ۵۸ به بعد در درون خود به لحاظ گفتمانی حاوی پارادوکس بود و این پارادوکس در قانون اساسی دوم در ۱۰ سال بعد در سال ۶۸ و بعد در پروسه‌های عملی سیستم سیاسی تا امروز تشدید شد.

۲۵۹

کد مطلب 2258167

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 5 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 3
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 4
  • ابراهیمی IR ۱۶:۳۳ - ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
    1 0
    درود از آنجایی که نهضت مشروطه به اهداف اصلی خود نرسید لازم است آن را پیگیری کنیم و در بستری جدید شروطه‌ای نو بنا سازیم،دوره دکتر مصدق دوره‌ای بود که مصدق و مردم ایران در نهضت ملی می‌خواستند یک تجدید عهد دوباره‌ای بکنند با مشروطیت. متاسفانه کودتای ۲۸ مرداد این فرصت بزرگ تاریخی را از مردم ایران گرفت تا رسیدیم به انقلاب؛ در واقع انقلاب ۵۷ محصول منطقی کودتای ۲۸ مرداد بود. اگر کودتای ۲۸ مرداد واقع نشده بود ملت ایران ه اهداف عالیه خود که سال‌ها برای آن رنج برده بودند...🏇💕
  • محمد IR ۱۸:۲۵ - ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
    1 0
    دکتر آقاجری مطالبش ونیاز به توضیح بیشر دارد
  • IR ۱۹:۲۵ - ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
    0 1
    آقاجری متاسفانه سوگیری سیاسی دارد و با استدلال‌های ضعیف و احساسی با تکرار جملات درست‌وغلط عامه‌پسند و روضه‌خوانی سیاسی، بی‌آنکه دانسته‌ای به دانسته‌های ما بیفزاید سعی در رسیدن به هدف خود را دارد.