از مقدمه کتاب شروع کنیم. مقدمه فواد روحانی مقدمه جذابی است و ورودی مناسبی است برای کتاب افلاطون. از حکایت مترجم درباره انگیزه شخصیاش از ترجمه کتاب و روشی که برای این کار برگزیده گرفته تا صفحات انتهایی مقدمه، که زندگینامه موجز و خواندنی افلاطون است، خواننده به خوبی با فضای کتاب، و در واقع با آن چه در انتظارش است، آشنا میشود.
در مقدمه اما چند نکته آمده که پرداختن به آنها برای ورود به بحث ضروری است. همان طور که مترجم کتاب نیز ذکر کرده است، نام کتاب سوءتفاهمهای زیادی برای کسانی که متن آن را ندیدهاند به همراه دارد، و بسیار شنیدهایم که در مکالمات شفاهی، مردم با هم از کتاب «جمهوری» یا «جمهوریت» افلاطون حرف میزنند. نام اصلی کتاب در یونانی «پولیتیا» Politeia است، که مترجم کتاب آن را به لغاتی از قبیل «حکومت» و «تأسیس شهر» معنا کرده است. اما نام کتاب برای ما زمانی جالبتر میشود که بدانیم پولیتیا از ریشه پولیس Polis به معنای «دولت ـ ملت» است، و بسیاری از مفسران آن را به معنای «نحوه اداره دولت ـ ملت» گرفتهاند، و حتی در زبان انگلیسی در دورهای معادل «شهروندی» citizenship نیز برای این واژه برگزیده شده است. اما معادل «جمهور» ریشه در ترجمه سیسرون از متن افلاطون دارد، که این متفکر بزرگ رومی نام کتاب را «رس رپابلیکا» Res Republica گذاشت، و بعدها نیز به همین عنوان «Republic» در زبانهای لاتین مشهور شد. به این ترتیب نام کتاب هیچ ربطی به مفهوم «جمهوری» به معنایی که در سیاست مدرن میبینیم، ندارد.
همانطور که مترجم ذکرکرده، این کتاب به صورت مجموعهای از نقلقولهای سقراط تدوین شده، و از این نظر با دیگر آثار افلاطون شبیه است. شیوهای که افلاطون برای فلسفیدن برمیگزیند واقعاً استثنایی است، و بیجهت نیست که لوکاچ او را نخستین مقالهنویس بزرگ تاریخ میداند. افلاطون نخستین کسی است که رساله را به منزله یک فرم میبیند، و به چیزی بیش از انتقال محض محتویات تفکرش میاندیشد. همین انتخاب دیالوگ به عنوان فرمی برای نوشتن رساله فلسفی، اتفاقی است که برای متنی که بیش از بیست و سه قرن از نوشتن آن میگذرد، هضمناشدنی مینماید.
در مقدمه مترجم اما دو نکته دیگر هست که پرداختن به آنها مهم است. نخست نقل قولی است که او از یکی از مفسران افلاطون به نام «شامبری» آورده: «افلاطون از راه سیاست و به خاطر سیاست وارد فلسفه شد و به خاطر سیاست هم بود که علاقه خود را به فلسفه همواره حفظ کرد.» این گزاره درباره کار افلاطون درست و دقیق است. افلاطون فیلسوفی به شدت سیاسی است، علاقه او به سیاست و نگرانی در باب نحوه اداره امور در آتن، به خصوص مسأله عدل و رابطه حکومت و انسانها که از دغدغههای اصلی «جمهور» است، در سراسر مجموعه آثار او موج میزند. شاید با نگاهی دقیقتر، و تا حدی روانکاوانه، به مجموعه آثار او بتوان دریافت که آنجا که سقراط «حقیقت» را در رابطه با مفهومی سیاسی جستوجو میکند، افلاطون همدلی بیشتری نشان میدهد.
نکته دیگر این که محور فلسفه افلاطون «ایده» است، و افلاطون را به راحتی میتوان فیلسوفی ایدهآلیست دانست. آنچه مترجم با عنوان «توجه افلاطون به کمال مطلوب» درمقدمه آورده، اشارهای است مستقیم به درگیری افلاطون با ایدهها، و تلاش او برای تثبیت امور مطلق و انتزاعی. به این ترتیب، فلسفه افلاطون را میتوان نوعی «ایدهآلیسم سیاسی» خواند، و تمام دشواریهایی که در فلسفه او، و به خصوص در زیباشناسیاش وجود دارد، ریشه در همین گرایش فکری افلاطون دارد. در حین خواندن کتاب بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت.
آغاز کتاب شباهت زیادی به آغاز یک رمان دارد. سقراط به همراه گلاوکن به مراسم جشن میرود تا قربانیاش را نثار خدایان کند. در راه بازگشت، غلام پولمارکوس دنبالش میآید و میگوید که اربابش از سقراط میخواهد شب را در خانه او به سر برد. سقراط و گلاوکن قبول میکنند و با هم به خانه پولمارکوس میروند. آنجا با پدر صاحبخانه، سفالوس، ملاقات میکنند. سقراط مدتی با او خوش و بش میکند و پیرمرد چند صفحهای درباره پیری و فواید ثروت در دوران کهنسالی و نظایر آن حرف میزند. سقراط مینشیند و گوش میدهد، و جدلی با پیرمرد آغاز نمیکند. بعد پیرمرد برای انجام کاری بیرون میرود، و در این لحظه است که سقراط ناگهان با پرسش «عدالت چیست؟» به جان صاحبخانهاش، پولمارکوس، میافتد.
شروع کتاب انگار کار رماننویسی مدرن است. افلاطون به دقت زمینه را میچیند، شخصیتهایش را با ترفندهایی که اهالی ادبیات بهتر میشناسند معرفی میکند و جا میاندازد. بعد بحثی درباره پیران و ثروت در دوران پیری درمیگیرد که بحث ملایمی است و چندان حساسیتبرانگیز نیست. این بحث حکم گرم کردن خواننده را دارد، همان طور که چند دقیقه اول هر فیلمی چنین وظیفهای را بر عهده میگیرد، و از صفحه 38 ترجمه فارسی است که بحث اصلی آغاز میشود، بحثی که تا پایان کتاب به انحاء گوناگون وجود خواهد داشت.
سقراط طبق معمول با یک پرسش آغاز میکند، و میزبانش از قول متفکری به نام سیمونیدس پاسخ میدهد که «عدالت عبارت از این است که شخص دینی را که به دیگران دارد ادا کند.» تعریفی کلی و تا حدی گنگ، که خوراک خوبی برای سقراط شکاک و حقیقتطلب فراهم میآورد.
سقراط، چه در جمهور و چه در مکالمات، نشان میدهد که علاقه زیادی به آوردن مثال دارد. درواقع نحوه فکر کردن او مبتنی بر مثالهاست. او متفکری است که به نوعی حکم انگل را دارد: سقراط اهل ساختن مفهوم نیست، مثل ویروسی به جان مفاهیمی میافتد که دیگران ساختهاند، و از این روش پیچیده است که «فکر میکند.» خود او با تواضعی تصنعی بارها به این خصلت خویش اشاره میکند و به ظاهر تأسف هم میخورد، اما نکته در این است که هیچ گاه روشاش را تغییر نمیدهد. روش او به روش سفسطه سوفسطاییان بیشباهت نیست، فرق سقراط با سوفسطاییان اما در این است که سقراط به «حقیقت» باور دارد.
سقراط مثال شخصی را میآورد که اسلحهای را به کس دیگری قرض داده و دچار اختلال مشاعر شده است. طبق تعریف سیمونیدس، آیا کسی که اسلحه را قرض گرفته باید آن را به دست دیوانهای پس بدهد که صلاحیت نگه داشتناش را ندارد، و ممکن است دست به قتل نفس بزند، و به این ترتیب دین خود را ادا کند؟ پاسخ صاحبخانه مسلماً منفی است. صاحبخانه تفسیر دیگری ارائه میکند، اینکه فرد عادل آن است که به دشمنان بدی و به دوستان نیکی کند. سقراط دوباره به جان این تعریف میافتد، با مثالهای دیگری سست و سطحی بودناش را نشان میدهد، و بحث را به فواید عدالت میکشاند، و کار را به جایی میرساند که این تعریف از عدالت را با تعریف هومر از شخصیت محبوباش در اودیسه قیاس میکند، که به عنوان ستایش دربارهاش گفته بود: «در دزدی و سوگند به دروغ گفتن سرآمد مردمان بود». میزبان، که کاری جز جواب دادن به سؤالات سقراط نکرده است، به زانو درمیآید و تعریفاش را تغییر میدهد، و باز با سؤالات بنیادین سقراط مواجه میشود و در نهایت چیزی برای دفاع ندارد.
در این لحظه تراسیماکوس، که خود معلم فلسفه است، قدم به میان میگذارد. او به روایت افلاطون، مثل «حیوانی درنده» پا به میان بحث میگذارد، و به شدت به روش سقراط حمله میکند. تراسیماکوس از سقراط میخواهد به جای فضلفروشی و تحقیر مخاطبش خود جوابی برای پرسش «عدالت چیست» بیابد. سقراط توضیح میدهد که چرا پاسخی برای این پرسش ندارد، توضیحاتی که در واقع در حکم روششناسی تفکر سقراطی است. سقراط توضیح میدهد که وقتی بحث بر سر مفاهیم باارزش و مهمی همچون «عدالت» است، صدور قاطعانه جواب و پذیرفتن خاضعانه آن جز نقض غرض نیست. سقراط ستاینده جدل است، و تلویحاً میگوید که حقیقت جز از راه جدل به دست نمیاید، و خود او تا جدلی جاندار نکند و تمام جوانب یک مفهوم را نسنجد، تعریفی از آن ارائه نخواهد داد. این جوهر تفکر سقراطی است، اینکه حقیقت همواره در تنش و دیالوگ و جدل نهفته است، حقیقت نزد هیچ کس نیست بلکه بر آن فواصلی مستقر است که افراد را از یکدیگر جدا میسازد.
تعریف فیلسوف اما از تعریف صاحبخانه هم نادقیقتر و گل و گشادتر است: «عدالت چیزی نیست جز عمل به نفع و مصلحت اقویا»، تعریفی که برای سقراط، و به تبع او برای افلاطون، قاعدتاً بسیار گران آمده است. سقراط با استدلال سادهای مبنی بر جایزالخطا بودن حکام تعریف او را زیر سؤال میبرد، و هر چند فیلسوف تبصرهای اضافه میکند مبنی بر اینکه مصلحت حکام لزوماً فرمان ایشان نیست، باز هم نمیتواند تعریفاش را نجات دهد.
تراسیماکوس بحث نفع را باز میکند، و به زعم خود نشان میدهد که ظالمان همیشه نفع بیشتری از عادلان میبرند. بعد از سخنرانی طولانیای در این باب، میخواهد مجلس را ترک کند که سقراط و دیگران مانع میشوند. بعد سقراط شروع میکند. پس از بحث مفصلی درباره نفع، سقراط به جای مهمی میرسد، به یکی از نقاط کلیدی فلسفه سیاسی افلاطون: «اگر شهری پیدا میشد که اهالی آن همه نیکوکار بودند، شکی نیست که همین کوششی که امروز مردم برای به دست آوردن مقامات به خرج میدهند در آن شهر مصروف گریختن از تصدی مشاغل میگردید.» حاکم حقیقی آن کسی است که اصلاً نفعی بر او مترتب نیست، و تمام زندگیاش را باید صرف خدمت به خلق کند، پس جمله «عمل به نفع اقویا» از پایه و اساس بیمعناست، و فقط در سرزمینی معنا دارد که حاکم ظالمی داشته باشد، حاکمی که قدرت را برای برآوردن منافع خود میخواهد.
تراسیماکوس اقتدارطلبی تمامعیار است. او علناً، و همان طور که سقراط میگوید با جسارتی مثالزدنی، ظلم را حسن و عدالت را قبح و سادهلوحی میداند، و ظالم را به این دلیل که میخواهد بر جهان تفوق یابد، شایسته تکریم و احترام میشمارد. سقراط با سؤالهایش اما استدلال او را وارونه میکند، مسیری طولانی را میپیماید تا کاری کند که فیلسوف به زبان خود اذعان کند که عدل حسن و ظلم قبح است، و کمی بعد اعتراف میکند که حتی منفعت نیز در عدل است. در نهایت، سقراط بحث خود با تراسیماکوس را با قانع کردن فیلسوف به پایان میبرد، و کتاب اول «جمهور» تمام میشود.
هفته بعد را به خواندن کتاب دوم و سوم، یعنی تا صفحه 206 ترجمه فارسی اختصاص خواهیم داد. در این فاصله منتظر ایمیلها و کامنتهای شما هستم.
امیر احمدی آریان
کد مطلب 1273




نظر شما