۰ نفر
۲۱ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۳۱

رامتین شهبازی

علیرضا داوود نژاد در این 15 سال گذشته تجربه​های مختلفی را در روایت و سبک فیلم تجربه کرد که اگرچه ناموفق بود، اما بیهوده نبود. این تجربه​های جسته و گریخته در نهایت به زبانی انجامید که به نظر می­رسد در فیلم مرهم به یک پختگی «خود ویژه» داوود نژاد رسیده است.

فیلم مرهم تکلف در حرکات دوربین دارد، اما این تکلف خودش را در چشم تماشاگر فرو نمی​کند. آن چیزی که همخوانی و همسازی فرم و محتواست در فیلم داود نژاد رخ می​دهد. دوربین گیج داود نژاد تبدیل به سرگشتگی شخصیت​هایش می​شود که گویا هیچ جا و مکان مشخصی ندارند. فیلم از همان اوان کار موقعیت معلق آدم​هایش را به رخ می​کشد. میز صبحانه​ای که با دعوای نوه و مادربزرگ به عنوان نمایندگان دو نسل بر می­آشوبد. دعوا بر سر مسائل مالی است. حرکات گیج دوربین از همانجا آغاز می​شود. گویا درون این خانه زلزله می​آید.

این حرکات دوربین نگاه داود نژاد را نیز به جامعه کنونی خود تثبیت می​کند، نگاهی نگران که نمی​تواند آرام و قرار داشته باشد. از خانواده نخست که جدا می​شویم به زندگی دوم می​رسیم. پدری که تا سرحد جنون عصبی است؛ زیرا دیگر قوانین زندگی سنتی در خانه​اش کارآیی ندارد. دخترش از این قوانین تخطی کرده​است. دوربین دوباره نمی​داند طرف چه کسی را بگیرد. مادر، پدر، یا مادر بزرگ. همه در تلاطم هستند. فصل​های فیلمنامه خوب طراحی شده اند. اگرچه همه در اوج اضطراب و تب آلودگی طراحی شده​اند، اما هر یک برای خود نقطه اوج و فرود دارند. پدر کمربند به دست دارد، اما داود نژاد نقطه جوش او را زمانی​ که به دخترش در حیاط حمله می​کند، بالاتر می​برد. این نگاه دائم تکرار می​شود. همین سبب می​شود که ریتم فیلم با یک حرکت گرافیکی همچنان به بازی خود با تماشاگر ادامه دهد.

دوربین گیج دوباره سراغ زندگی دختر می​آید. او نمی​تواند یک جای مشخص زندگی کند و دائم با تعویض مکان موقعیت خود را تغییر می​دهد. از خانواده کنده​ است. ریشه​ها را ترک گفته، اما با آدم​های دیگر هم نمی­تواند کنار بیابد. اینجاست که داود نژاد شخصیت خود را تعمیم می​دهد. درد این دختر شخصی نیست، بلکه دردی مشترک را دنبال می​کند. در تمام این فصل​هاست که می​بینیم دوربین همچنان نمی​تواند لحظه​ای آرام بگیرد. دائم می​چرخد و سرگیجه​ای توامان را برای تماشاگرش هدیه می​آورد.

در ادامه داستان هم دختر که نمی​تواند به خانه، به ریشه خود رجوع کند، مادربزرگ به دنبالش می​آید. مادربزرگ آنقدر می​آید تا در نهایت دختر خسته از همه چیز و همه جا را به خود جلب می​کند. اینجاست که داودنژاد بدون شعار، نتیجه فیلم خود را به تصویر می​کشد. این دختر "فراری" به اصل خود باز می​گردد. هیچ کجا خبری نیست. هیچکس منتظر او نیست، جز یک نفر. مادربزرگش. او به ریشه​هایش رجوع می​کند و این حرکت دایره​ای شخصیتی را پدید می​آورد که بسیار درست مدار حرکتی خود را می​پیماید تا به تغییر برسد. حالا دختر دوره بلوغ را گذرانده​است. اما دوربین هنوز گیج است. این هم هشدار فیلمساز. ممکن است این موقعیت دوباره تکرار شود. دختر به آغوش مادربزرگ بازگشته​است، اما این امکان وجود دارد که داستان همچنان ادامه داشته باشد.

52

کد خبر 129313

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • محمد حسین US ۱۰:۵۹ - ۱۳۸۹/۱۱/۲۱
    0 0
    متن خوبی بود . اما به اینجا اشاره نشد که در سکانس فینال هنگامی که دوربین به آرامی از عزیز فاصله میگیرد گویی این نماد ما آدم هاست که از عزیز داریم فاصله می گیریم