کتاب دوم با بحث در باب عدالت ادامه مییابد. در آغاز این کتاب، گلاوکن برادر افلاطون وارد بحث میشود و از جناح دیگری به سقراط حمله میکند. سقراط از آغاز کتاب دوم بار دیگر موضع خود را، که عدالت، در هر حال و ذاتاً، بهتر از ظلم است، بار دیگر طرح میکند و گلاوکن سؤالهایش را شروع میکند. حرفهای گلاوکن ادامهی منطق تراسیماکوس است که به گفته او تحت تأثیر افسون سقراط زودتر از موعد میدان را خالی کرد. گلاوکن نیز به دنبال اثبات فواید بیشتر ظلم است، و هدفش تحسین زندگی راحتی است که شخص ظالم، به خاطر پایبند نبودن به عدل، از آن بهرهمند خواهد شد. گلاوکن معتقد است در واقع عدالت فینفسه وجود ندارد، عدالت چیزی نیست جز فقدان ظلم، و به وجود آمده است به این دلیل که مردم دریافتهاند باید تعادلی بین ظلمهایی که به هم وارد میکنند برقرار سازند. در واقع، از دید گلاوکن عادل آن کسی است که از ظلم به دیگران ناتوان است.
گلاوکن برای پیش بردن حرفش شیوه را به حد نهاییشان برساند، به این معنا که ظالمترین ظالمان و عادلترین عادلان را تصور کند و از طریق قیاس این دو حد نهایی حکمش را اثبات کند. این شیوه را به خصوص در سنت چپ بسیار به کار بردهاند، به این معنا که منتقد وضع موجود، هر تصمیمی، هر موقعیتی، یا هر مفهومی را به آخرین حد مرزهایش میرساند، تبعاتی را به رخ میکشد که محافظهکارانه حذف میشوند، و از این طریق سستی و توخالی بودن ابژه نقدش را نشان میدهد.
گلاوکن به خوبی نشان میدهد که آن کس که در ظلم به کمال میرسد، کسی است که میتواند علیرغم بزرگترین جنایتها تصویر فرد عادل را از خود نشان دهد. ظالمترین افراد آن کسی است که به عدل شهره میشود، و برعکس، عادلترین افراد، کسی که هیچ مصالحهای نمیکند و بر صفت عدل خویش مصر است و تا دم مرگ کوتاه نمیآید، بیتردید به صفت ظلم شناخته خواهد شد. جان کلام گلاوکن این است که فرد عادل روی هوا زندگی میکند، پا در زندگی زمینی و واقعیتهایش ندارد و بر اساس اوهامی غیرواقعی میزید، حال آن که فرد ظالم میتواند نقاب عدل بر چهره زند و از منافع آن، از ثروت گرفته تا مقام دولتی، بهرهمند شود و پشت این نقاب هر کار که میخواهد بکند. ارتباط این بحث با وضعیت امروز ما روشنتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد.
آدئیمانتوس، دیگر برادر افلاطون نیز اینجا وارد بحث میشود. او به تفاوت برداشت عام از عدالت و برداشت سقراط میپردازد، و نشان میدهد که مردم چطور ستاینده ظالماند و برای عادل فقط دل میسوزانند، و معتقدند خیر و منفعت همواره از آن ظالم است و بلا و سختی نصیب عادل خواهد شد. به این ترتیب، آن «جوانان نیکسرشت» که میخواهند زندگی آسودهای داشته باشند و خوشنام باشند، طبیعی است که در چنین محیطی به دنبال نقاب عادل و باطن ظالم خواهند بود. او حتی مشکل خدایان را هم حل میکند، چرا که با دعا و قربانی دادن به راحتی میتوان نظر مساعد خدایان را جلب کرد و از بلایای آنجهانی در امان ماند. به این ترتیب، از نظر آدئیمانتوس، تمجید از عدل در چنین وضعیتی نه تنها غیرقابل قبول، بلکه تا حدی مضحک است. او سقراط را از اتکا به فواید عدل بر حذر میدارد، چرا که هر گونه ستایشی از فواید عدل خواه ناخواه ستایش از نقاب عدلی خواهد شد که بر چهرهی ظالم وجود دارد، و به این ترتیب کار سقراط در پاسخ دادن به غایت دشوار میشود.
سقراط طبق معمول با ستایش از گلاوکن و ادئیمانتوس، و با تواضع فریبکارانهاش آغاز میکند، و زیرکانه مقیاس بحث را تغییر میدهد. او از فرد به شهر روی میآورد، و فرایند ساخته شدن یک شهر را با جزییات فراوان باز میکند. سقراط جایگاه تک تک مشاغل را معین میکند، و رفته رفته شهر خود را گسترش میدهد و افراد و مشاغل بیشتری را در آن میگنجاند. رفته رفته سقراط یک شهر کامل را بر اساس نیاز اهالی آن به یکدیگر میسازد، کم کم نیازهای تجملی را پیش میکشد و به این ترتیب، بحث جنگ را پیش میکشد، این که اهالی شهر چارهای جز جنگ برای فتح زمینهای جدید و رفع نیازهای دائماً در حال رشدشان نخواهند داشت. بعد سقراط صفات نگهبانان و سربازان را برمیشمرد، و توضیح میدهد کدام افراد شهر برای جنگ لایقتر از دیگراناند. او نگهبان ایدهال را واجد صفات «حکمت و حمیت و فعالیت و قدرت» میداند، و بحث بعد را، که شیوهی تربیت چنین افرادی است، باز میکند. هنوز سقراط تلاشی برای روشن کردن رابطه این بحث با بحث عدل و ظلم نکرده است.
نوک پیکان انتقاداتی که قرنها به فلسفهی افلاطون گرفتهاند، بیشتر به این بخش از کتاب او وارد میشود. فلسفه تعلیم و تربیت سقراط برای ما که بیش از بیست و سه قرن با او فاصله داریم نه فقط عجیب، بلکه هولناک است، و ما را به یاد ایدههای استالینیستی و فاشیستی تعلیم و تربیت میاندازد. سقراط ابتدا خواستار محدودیت نقل افسانه برای کودکان می شود، به این بهانه که افسانهها مشتی دروغاند، و کودکی که با مشتی دروغ بار بیاید سرنوشتش پیشاپیش رقم خورده است. سقراط به دنبال آن است که داستانهایی که «ما» تأیید میکنیم در مدارس آموزش داده شود، و افسانهها باید کنار گذاشته شوند. تیغ حمله سقراط متوجه هسیود و هومر میشود، و علناً میگوید که شعرهای آنان جز مشتی دروغ و اطلاعات غلط راجع به خدایان نیست و باید تقبیح شود. سقراط شروع میکند به حملهی مستقیم به مضامین حماسههای هومر، و به کل کار او را فاقد اهمیت میداند. ادئیمانتوس از او نمونهی داستان صحیح برای آموزش به کودکان را میپرسد، و سقراط، مثل یکی از آباء کلیسا، شروع میکند به برشمردن خصایل داستان مناسب برای آموزش به کودکان. سقراط میگوید در داستان خوب همیشه خدا منشأ خیر است، و به این ترتیب بخش کوچکی از آن چه بر سر بشر میآید، که لایق صفت «خیر» است، از جانب خداست. این که شاعر منشأ بدبختی عدهی را خدا میداند از دید سقراط نهایت بلاهت اوست، و معتقد است که باید «با تمام قوا بکوشیم در شهر ما احدی چنین سخنی نگوید.»
اصل دوم لایتغیر بودن ذات خداست. سقراط معتقد است هر یک از خدایان به نوبه خود کمال مطلق است و در منتهای زیبایی است، و بنابراین هر گونه تغییری در او موجب نقصش خواهد شد. پس هرگز نباید به شاعر اجازه داد از اشکال گوناگون خدایان، و از جلوههای مختلف خدایان حرف بزند چرا که کذب محض و هتک حرمت خدایان است.کتاب دوم با شرح همین دو اصل به پایان میرسد.
بیبهرگی سقراط از تخیل و انعطافناپذیری تفکر او حیرتانگیز است، و کم کم میفهمیم چرا نیچه در «غروب بتان» او را «نشانه تباهی» و «نماد شهوت و آز» و یک «بدفهمی» تاریخی مینامد. اما ماجرا به همین جا هم ختم نمیشود. در کتاب سوم فلسفه تعلیم و تربیت سقراط ادامه مییابد.
سقراط پس از فراغت از مسأله داستان و اخذ تأیید همگانی، به سراغ مسأله مرگ میرود، و معتقد است باید داستانسرایان را وادار کنیم از ذم مرگ دست بردارند تا در دل سربازی که برای جنگ اعزام شده، خوفی وجود نداشته باشد. در صورت وجود این ترس، سرباز مرگ را بر اسارت ترجیح میدهد و این خلاف آزادی اوست. مرحلهی بعد، حذف امکان نسبت دادن گریه و خنده افراطی به مردان بزرگ است، به این دلیل که چنین صفاتی در آنان راه نمییابد، و مردان بزرگ هرگز مانند زنان و کودکان اسیر احساسات نمی شوند. مرحله بعد آموزش اعتدال است. سقراط بار دیگر به هومر حمله میکند که با الفاظی گستاخانه به حاکمی جسارت کرده است، و معتقد است این الگو برای جوانانی که به منظور آزاد زیستن باید راه اعتدال بپیمایند، مناسب نیست. این اعتدال در مورد اطعمه و اشربه نیز صدق میکند، و توصیف سفرههای باشکوه نیز عملی مذموم است. سقراط پس از این قلع و قمع کامل شعر یونانی به بحث اصلی بازمیگردد، و به این نتیجه میرسد که شاعرانی که چنین خزعبلاتی بر زبان راندهاند و مردمی که چنین از قول شاعران بزرگشان سخن میگویند، دلیلی ندارد وقتی ظالم را برتر از عادل میبینند، بتوانیم به حرفشان استناد کنیم. پس از این پیشنهاد سانسور عظیم، سقراط دوباره گریزی به هومر میزند، و بحث مشهور «تقلید» را، که بنیان زیباشناسی افلاطون است، پیش میکشد. سقراط با ذکر مثالهایی از هومر، سه سبک روایت را مطرح میکند: نخست سبک سراسر تقلید که در تراژدی و کمدی وجود دارد، به این دلیل که در این دو هیچ اشارهای از نویسنده به آن چه رخ میدهد وجود ندارد و فقط از زبان شخصیتها از ماجرا آگاه میشویم. در فاصله بین گفتههای شخصیتها نویسنده نیز ساکت است. دوم روایت ساده است که شاعر ماجرا را از زبان خود میگوید نه از زبان شخصیتها، و آن چه میدانیم از صافی ذهن او گذشته است. سوم تلفیقی است از تقلید و روایت ساده، که در اشعار و حماسهها میبینیم.
سقراط تقلید را به کل رد میکند، به این دلیل که معنی ندارد جوانان در قالب شخصیتهای کمدی و تراژدی فرو روند و حرفهایی بر زبان بیاورند که زنان و کودکان، یا آدمهای مست و بدبخت بر زبان میآورند. این به وضوح موجب تباهی جوانانی است که چنین نقشهایی را ایفا میکنند. پس در شهر مورد نظر سقراط، تقلید ممنوع خواهد بود. از سوی دیگر، روایت سادهی تمام و کمال نیز رد است، به این دلیل که هیچ فرد نیکسرشتی راضی نخواهد شد از زبان مردمان فرومایه و مادون خود حرف بزند، چنین کاری قدر و منزلت او را کاهش میدهد و موجب ننگ او میشود. راه سوم میماند که هومر انتخاب کرد، یعنی ترکیبی از تقلید و روایت ساده، که این هم به طریق اولی مردود است، چون مضرات آن دو روش پیشین را یک جا دارد. پس در شهر ایدهال سقراط، که در آن هر کس فقط یک کار میکند، کسی که به تقلید از دیگران دست میزند جایی ندارد و با «تاجی از پشم» که بر سر او می گذارند، از شهر بیرونش خواهند کرد.
پس از آن سقراط به جان موسیقی میافتد و در چشم به هم زدنی نسخه موسیقیهای محزون و طربناک را با هم میپیچد. دو نوع مقام موسیقایی از دید او موجه است: یکی صدای رادمردی که درجنگ زخمی شده، و دیگری کسی که به درگاه خدایان دعا میکند. مخالفان سرسخت سقراط که در جمع حاضرند نیز تا به حال حتی یک کلمه در رد استدلالات او نگفتهاند، و همه چیز به سرعت پیش میرود تا آرمانشهر از تمام زواید خالی شود. سپس سقراط قواعد خود را به تمام هنرها، از نقاشی و معماری گرفته تا سنگتراشی، بسط میدهد و اعلام میکند که شهر ایدهال از نظر او، شهری است که در آن در هیچ هنری اخلاق ناپسند ترویج نشود.
سانسور سقراط کم کم به فردیترین مسایل ساکنان شهر میرسد. سقراط معتقد است رابطه عشقی تنها در صورت رضایت طرفین مجاز است، و آن هم در صورتی که شهوت وارد کار نشود، و عشق چنان ناب و بیآلایش باشد که فکر نزدیکی جسمی به ذهن هیچ یک از طرفین نرسد. عبارت «عشق افلاطونی» ریشه در همین بخش از کتاب «جمهور» دارد. پس از آن سقراط حرفهای عجیب و غریبی دربارهی تغذیهی افراد شهر و بیماری آنان و نقش پزشکان میگوید، بعد به وضعیت شخص قاضی میپردازد و خصایل او، حتی سنش، را تعیین میکند، و بعد نظر دیگری میدهد که برای ما انسانهای هزاره سومی هولناک است. سقراط بر این باور است که در شهر او آنان که جسماً علیلاند باید «به حال خود واگذارشوند تا بمیرند و آنان که روحاً فاسد و اصلاحناپذیرند باید به دست اهالی شهر کشته شوند». سقراط در انتهای کتاب سوم کمی کوتاه میآید، و به این اعتقاد میدان میدهد که مرد جنگی هم باید بهرهای از موسیقی و ادبیات داشته باشد، چرا که تلفیق متناسب این دو انسان ایدهال را برای نگاهبانی شهر پرورش می دهد. صفحات آخر کتاب سوم هم در باب مسأله تعیین زمامدار شهر است، که البته به سرانجام نمیرسد.
هفتهی آینده تا آخر کتاب پنجم، یعنی تا صفحه 327 را خواهیم خواند. منتظر ایمیلها و کامنتهای شما هستیم.
amir.ahmadi.arian@gmail.com




نظر شما