هوارهای هرز؛ فرافکنی خشم در هفته های منتهی به کنکور

گفت: «بی انصاف ‌اند.» گفتم: «می ‌دانم.» گفت: «حرمت نمی ‌شناسند.» گفتم: «قبول دارم.» گفت: «دروغ می‌گویند.» گفتم: «راست می‌ گویی.» گفت: «حقّ آدم این نیست.» گفتم: «حق داری.» گفت: «طلبکارند همیشه.» گفتم: «بعضیهاشان.» گفت: «دلم گرفته.» چیزی نگفتم.

هفته ‌های نزدیکِ کنکور، هفته ‌های سراشیبیِ خرداد، تا خودِ تیر، که می ‌افتی توی دهن اژدها، هفته ‌های تلخ و کثیفی است. پر است از وحشت برای بچّه ها و پر از سردرد برای معلّم و پر از خستگی برای همه.

هرچه بچّه در طول سال، درد، بلا، زخم، نقص، ترس، یأس، خشم، این ‌ها، از خدا، از خودش، از فلک، از مَلَک، از زمین، از زمان، از در و دیوار و پدر و مادر و کتاب درسی و آزمون و کنکور و همه‌، مانده سرِ دلش، این روزها استفراغ می کند توی صورتِ تنها کسی که دور و برش می بیند، و هست، و هنوز هست: معلّم.

ظرفیّت می خواهد تحمّل کردنش و تجربه لازم دارد شناختن حالِ این روزهای دانش آموز، و قبل از این ها، عشق به کارَت و بیشتر از این‌ ها اصلاً، لطف خدا؛ وگرنه، کجا می توانی به هم نریزی وقتی می شنوی که: «کاری برای ما نکردید» یا می خوانی که: «پولش را داده ایم». پشت صحنه زیاد دارد حالا. این، یک گوشه است که بالا زده ام.

گفت: «شب و روز کار کن، وقت بگذار، آخرش هم این.» گفتم: «واقعاً.» گفت: «گروه دخترخاله ها نیست که هر وقت آمدند، آمدند؛ هر وقت حالشان بالا پایین شد، لِفت بدهند.» گفتم: «دقیقاً.» گفت: «حرف هم می آیی بزنی، ... .» گفتم: «دانش آموز است عزیز. بهترینشان چهار روز بعد از کنکور لِفت می دهند، بقیّه، چهار روز قبل از کنکور. بعد هم، مگر نه برای این بود گروه، که چیزی یاد بگیرند؟ گرفتند یا نه، بودند یا نه، توانستند یا نه، درکش را داشتند یا نه، وقت که سرآمد، باید رفت دیگر.»

«لِفت هم چیز تازه ای نیست. کسی که امروز لِفت می دهد، قبلاً هم لِفت داده؛ هر ماه، هر دوره، هر بار؛ به قول آن موجود، مدارکش هم موجود است؛ چیزی که هست، تو ندیدی، و نخواستی باور کنی. آن قدر لِفت می داد کار را، که عملاً انجام دادن و ندادنش بی فایده بود. بعد هم، بیشترین لِفت را آدم ها از گروهِ خدا داده اند، بندة خدا! خدا با خداییش، امروز اندازة بت توی این دنیا فالوورِ آدم حسابیِ راست و حسینیِ غیرِ فیک ندارد. لِفت، لطف خداست، تا راستکی ها جدا بشوند. رفتنی می رود؛ ماندنی هم، می ماند. گیرم خودت بمانی و خودت.»

«خشم دارند. خشم، وحشی است. وقتی می آید، فکر نمی کند و نمی گذارد فکر کنی. یک سال کار نمی کنند و سرپوش روش می گذارند، نهایی که می دهند، می زند بیرون؛ حالا، نمی داند خشمش را چه کار کند. پرت می کند طرف تو. طرف هر کس. هر کس بیشتر هست.» گفت: «عجب!» گفتم: «بچّه اند.» گفت: «چه طور توی چیزهای دیگر بچّه نیستند؟» گفتم: «باشد. تو هم قدّ این هایی؟» گفت: «نه.»

کاری ندارم که خودم هم توجیه های خودم را قبول نداشتم و حق می دادم و بیشتر از چیزی که می گفت هم، حق می دادم، و بماند که آموزش و پرورش اصولاً هیچ چیزی را آموزش نمی دهد و باعث پرورش هیچ چیز مثبتی نمی شود؛ حالا در مدارس برتر، بدتر. هرچه هم بگویی «استرس و نهایی و کنکور» و این ها، نه؛ حرفِ بی خود است. ریشه، جای دیگر است. خیلی قبل از این که قدّ بچّه به دستگیرة کلاس برسد، و خیلی قبل تر از این که پا بگذارد سال دوازدهم.

گفت: «دلم می خواهد بگویم: دلم برای خودتان می سوزد.» گفتم: «نگو.» گفت: «بگویم: حیفید خب، نکنید با خودتان این طور.» گفتم: «نمی خواهد.» گفت: «بگویم: اصلاٌ من هیچ؛ خودتان بهترید این طوری؟!» گفتم: «بگو.» و توی دلم آمد که: «هیچ وقت نگو من هیچ. تو همه چیز بودی برای این ها.» و ادامه دادم: «اصلاً من هیچ. خودت بهتری این طوری؟ پنجه توی صورت چه کسی می کشی؟ این دستی که گاز می گیری، برای دست گیری از تو دراز شده، وگرنه هزار جا به کار می آمد؛ خب، نمی فهمی. این کارها را می کنی، تَنِش می شوی، بقیّه را هم می کِشی توی خودت، همین چهار کلمه هم که اتّفاقی یادت مانده، یادت می رود.» گفت: «چیزی گفتی؟» گفتم: «نه. نه. خوب است. همان ها را بگو.»

*کارشناس ارشد زبان و ادبیّات فارسی، فعّال حوزه آموزش

4747

کد خبر 1644600

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 8 =