به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، رضا دستجردی در گفت و گو با دکتر حسین شیخ رضایی، در سرویس دینواندیشه ایبنا نوشت: «افراطگرایی؛ تحلیلی فلسفی» بهقلم قاسم کسام استاد فلسفه دانشگاه واریک انگلیس با ترجمه حسین شیخرضایی پژوهشگر و عضو هیأت علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، از تازههای نشر کرگدن است. کسام در این کتاب قصد دارد افراطگرایی را نهتنها از منظر سیاسی، بلکه از جنبههای فکری و اخلاقی تحلیل کند. او توضیح میدهد که افراطیگری فراتر از اتخاذ دیدگاههای رادیکال است و شامل نوعی تقسیمبندی ذهنی است که موجب رد دیگران و باورهای مخالف میشود. این کتاب به چگونگی شکلگیری افراطگرایی، ویژگیهای افراد افراطی و تأثیرات اجتماعی و سیاسی آن میپردازد. ایبنا بهمناسبت این کتاب با حسین شیخرضایی مترجم به گفتوگو نشسته است. از شیخرضایی آثاری چون «آنچه ما را انسان میکند»، «فلسفه ذهن»، «آشنایی با فلسفه علم»، «علم جامعه اخلاق» و نظایر آن به چاپ رسیده است.
چرا به عنوان پژوهشگر حوزه فلسفه، به سراغ موضوع افراطگرایی رفتید؟
موضوع افراطگرایی از این جهت برای من جالب بود که در شرایط سیاسی و اجتماعی که در آن زندگی میکنیم بهشدت با آن روبهرو هستیم و آن را حس میکنیم. یعنی از طرف حاکمیت، چندین دهه نشانهها و علائمی هست که میتوان آنها را در قالب افراطگرایی طبقهبندی کرد. بسیاری از اقدامات درونی، بیرونی و بینالمللی تحت عنوان افراطگرایی طبقهبندی میشود و از طرف دیگر، در سالهای اخیر، گروههایی که اصطلاحاً اپوزیسیون خوانده میشوند هم موضعگیریها و اقداماتی دارند که بسیاری از آنها افراطگرایانه است و از آن مهمتر، جو افراطگرایی به فضای شبکههای اجتماعی تسری پیدا کرده و دوقطبیهای شدید و حذفگراییهایی شکل گرفته، گویی که یک گروه، کل هویت خود را در حذف گروههای دیگر میبیند.
برای همین، بهنظر من، افراطگرایی کاملاً مسأله مرتبط با شرایط امروز است. حتی در سطح بینالملل هم با روی کار آمدن دولتهای راست افراطی یا ترامپ در آمریکا یا دولتهای دیگر در اروپا و همچنین دولت راست افراطی نتانیاهو در اسرائیل شاهد رشد افراطگرایی در سطح بینالملل هستیم که برای بسیاری، خیلی نگرانکننده بوده و ما هر روز با عواقب آن زندگی میکنیم. بنابراین، انگیزه کافی برای اینکه به سراغ موضوع افراطگرایی برویم وجود دارد و جذابیت کتاب این است که سعی میکند این موضوع را از منظر فلسفی نگاه کند. شاید بیشتر در علومسیاسی، روابط بینالملل یا روانشناسی به این موضوع پرداخته شده، ولی این کتاب از منظر فلسفی به موضوع مینگرد.
اندکی در خصوص نویسنده کتاب توضیح بفرمایید.
قاسم کسام نویسنده کتاب، استاد فلسفه در دانشگاه واریک انگلیس است که قبلاً هم برای ارائه مباحث و همایشهایی که در موسسه حکمت و فلسفه برگزار کردیم، مشارکت داشت و به ایران آمد. زمینه کاریاش مباحث مربوط به معرفتشناسی است ولی خودش هم علاقه و حساسیت به مباحث عمومی، یعنی چیزهایی که در سطح گفتمان عمومی مردم را درگیر میکند دارد و سعی میکند آنها را از لحاظ فلسفی بررسی کند. مثلاً کتابهایی راجع به نظریههای توطئه، یا رذیلتهای فکری دارد و یا این کتاب راجع به افراطگرایی است. اخیراً هم کتابی درباره تروریسم را تمام کرده و در دست انتشار دارد. برای همین، کسام این دغدغه را دارد که از منظر فلسفی به مباحثی بپردازد که مبتلابه ما در جوامع امروزی است و ببیند فلسفه چه کمکی میتواند در فهم و صورتبندی این مفاهیم و وضعیتها کند.
مراد مولف از «ذهنیت افراطی» چیست و این ذهنیت چگونه شکل میگیرد؟
باید بهشکل کلی بگویم که کسام سعی میکند سه نوع افراطگرایی را از هم جدا کند. یکی افراطگرایی روششناختی است. یعنی کسانی که از افراطگرایی بهعنوان یک روش برای رسیدن به اهداف خود استفاده میکنند. مثلاً دست به ترور یا اقدامات خشونتآمیزی میزنند تا به هدفی برسند. این گونه از قبل هم شناخته شده بود. دیگری افراطگرایی ایدئولوژیک است، یعنی بنمایههای فکری فرد افراطگرایانه باشد. اگر بتوانیم ایدئولوژیها را به اعتدالی و افراطگرا تقسیم کنیم، افراطگرایی ایدئولوژیک میشود کسانی که طرفدار دو سر طیف ایدئولوژیها هستند. اما سومین تقسیمبندی که خیلی مهمتر است و یک فصل بسیار مفصل از کتاب را به خود اختصاص میدهد، افراطگرایی روانشناختی است.
کسام توضیح میدهد افرادی وجود دارند که میشود آنها را شناسایی کرد و ویژگیهای روانشناختیشان را گفت که فارغ از اینکه به چه باور دارند یا چه روشی را اتخاذ میکنند، ذهنیت افراطی دارند، یعنی از هر چیزی دفاع کنند، بهشکل افراطی دفاع میکنند. در واقع، افراطگرایی روانشناختی یا ذهنیت افراطگرایی مربوط به محتوای فکری آنها نیست، بلکه مربوط به نحوهای است که آنها باورهایشان را حفظ میکنند. اصولاً ذهنشان در برابر شواهد از جهان بیرون بسته است، در باورهایشان بازنگری نمیکنند و خیلی با جزماندیشی به باورهایشان چسبیدهاند. مولف سعی میکند مفهوم ذهنیت افراطی را توضیح دهد و ویژگیهایش را بیان کند، به کار روانشناسان اجتماعی و علومشناختی مراجعه کند و ببیند افرادی با ذهنیت افراطی، چه وسواسها و دلمشغولیهایی دارند.
بههرحال، بخش مهمی از کار کسام در این کتاب این است که توضیح دهد گونه مهمی از افراطگرایی وجود دارد که به شخصیت افراد بستگی دارد، نه به آن کاری که میکنند و باوری که دارند.
افراطگرایی در باطن خود، عملی منفی است. آیا این کتاب وجه مثبتی نیز برای آن قائل است؟
نکته کسام در یکی دو فصل این است که گاهی ادعا میشود افراطگرایی نتایج مثبتی دارد. وی موارد و ادعاها را بررسی میکند و سعی میکند نشان دهد که اینها مربوط به افراطگرایی نیست، بلکه مربوط به مفاهیم همسایهای چون رادیکال بودن یا اصولگرا بودن است. کسام از کسانی که مبارزات خشونتپرهیز کردند مثل گاندی، مارتین لوترکینگ یا دیگران مثال میزند و میگوید خیلی اوقات تصور میشود که جنبشهایشان بهدلیل افراطگرا بودن به نتیجه رسید. بعد سعی میکند بین رادیکال بودن و افراطگرا بودن تمایز قائل شود. پس بهطور خلاصه، رادیکال فردی است که برخلاف افراطگرا، در عمل دست به خشونت نمیزند و از روشهای خشونتپرهیز استفاده میکند، اما ایدههایی که دارد، مبنی بر تغییرات رادیکال در وضع موجود است، یعنی خواستار تغییرات بنیادین و از ریشه در وضع موجود است، ولی برای رسیدن به آنها دست به خشونت نمیزند، بلکه از روشهای نامتعارف استفاده میکند. مثلاً فرض کنید راهپیماییهایی که گاندی ترتیب داد، اعتصاب غذاهای وی، یا کارهایی که مارتین لوترکینگ متأثر از گاندی صورت داد، که مثلاً به سیاهان میگفت تحت هیچ شرایطی نباید اقدام متقابل کنند، اقداماتی بیرون از چارچوبهای پذیرفته شده معمول است. بنابراین، یک بخش خواندنی از کتاب کسام این است که نشان میدهد مواردی که موفق بوده به خاطر افراطگرا بودن نیست، که معمولاً همانطور که توضیح دادم با خشونت، ایدئولوژی افراطی و ذهنیت افراطی مرتبط است، بلکهبه دلیل رادیکال بودن است که رادیکال بودن، کاملاً با خشونتپرهیز بودن قابل جمع است.
راههای مقابله با افراطگرایی در نگاه مولف چیست؟
کسام دو الگو و مدل عملی پیاده شده را با هم مقایسه میکند. نخست، برنامهای با عنوان «پیشگیری» که در بریتانیا اجرا شد تا رادیکالزدایی کرده، افراد را از افراطگرایی دور کند. دوم، برنامهای که در عربستانسعودی اجرا شده است. کسام میگوید برنامهای که در بریتانیا اجرا شد خیلی موفق نبود، به این دلیل که تصور میکرد کسانی که افراطگرا شدند مثل بیمارند، در معرض ویروس قرار گرفتهاند و بهشکل منفعلی تن به افراطگرایی دادند. بنابراین، گونهای نقص معرفتی یا نقص شناختی دارند. در واقع، این برنامه خیلی از موضع بالا به پایین نوشته میشود. در حالیکه برنامهای که در عربستان اجرا شد را دارای ضعف شناختی یا ضعف معرفتی نمیداند، بلکه کسانی را که افراطگرا بودند را با مقامهای مذهبی، کسانی که این افراطگرایان اصولاً نمیتوانند صلاحیت آنها را در امور دینی و مذهبی انکار کند، روبهرو میکند. و بعد در این گفتوگو، آن مقامات مذهبی، مفتیها و علمای دینی به این افراد افراطگرا نشان دادند که برداشتشان از دین یا قرائتشان از سیره پیامبر اسلام درست نیست.
بنابراین کسام معتقد است نگاهی که صرفاً از بالا به پایین است و افراطگرایی را در حکم یک انسان نابالغ یا کودک میبیند که درگیر یک آسیب شده، خیلی موفق نیست. برنامههایی موفق هستند که بتوانند وارد جهان ذهنی افراطگرایان شود و از منظر و موضعی که برای خود آنها قابل قبول و قابل پذیرش است صحبت کند. در برنامه اول، از منظر و موضع یک فرد غربی که در دموکراسی غربی لیبرال پاسخ داده شده دیده میشود، در حالیکه در برنامه دوم از منظر و موضع فردی است که با جهانبینی سنتی و مذهبی به جهان نگاه میکند.

آیا افراطگرایان صرفاً از روشهای خشن برای رسیدن به اهداف خود بهره میگیرند؟
نکته قابل توجهی است. همانطور که اشاره کردم کسام در تقسیمبندی سهگانه خود، صرفاً یکی از اقسام افراطگرایی را افراطگرایی روشی میداند که با مسأله خشونت مرتبط است، یعنی کسانی که برای رسیدن به هدف، از ابزار خشونت استفاده میکنند. اما مهم است توجه داشته باشیم که افراطگرایی لزوماً همراه با خشونت نیست.
مثلاً همانطور که توضیح دادم کسانی که ذهنیت افراطی دارند و مدام بهدنبال خلوص نژادی، دینی، ایدئولوژیک یا قومی هستند، یا وسواس دارند که به اینکه خودشان را از دیگران جدا کنند، دنبال آن هستند که شکاف من-دیگری را تقویت بکنند و وسواس دارند نسبت به اینکه انگار همیشه مورد ظلم بودهاند، در حقشان جفا شده یا تحقیر شدهاند، بهلحاظ ذهنیتی، ذهنیت افراطگرایانه دارند، اگرچه ممکن است در عمل دست به خشونت نزنند. ولی مهم این است که افراطگرایی همیشه معادل به کارگیری روشهای خشن نیست، ایدئولوژیهایی میتوانند افراطی باشند اما در مرحلهای در عمل دست به خشونت نزنند اما همچنان افراطی باشند و این تنوع انواع افراطگرایی را نشان میدهد و اینکه لزوماً تنها سنجهای که ما برای شناخت افراطگرایی داریم خشونت نیست.
آیا تحلیل کسام در خصوص افراطگرایی جامع و همهجانبه است یا نقایصی هم دارد؟ چه نقدی به تحلیلهای وی دارید؟
هم خود کسام در مواردی به این نکات اشاره میکند و هم بعد از اینکه این کتاب منتشر شد و مورد توجه قرار گرفت، نقد و بررسی شد. از نظر خود من هم میشود یکی دو نکته را گفت. شاید مهمترین نکتهای که من در مقدمه کتاب هم نوشتم این است که کسام افراطگرایی را خیلی فردی و شخصی تعریف میکند، یعنی واحد افراطگرایی را فرد در نظر میگیرد. فرد میتواند کار خشن کند یا ایدئولوژی افراطی یا ذهنیت افراطی داشته باشد. در حالیکه وقتی به جهان واقعی نگاه میکنیم، گروه و جمع، محل بروز افراطگرایی است. شاید کسی بگوید که گروه افراطگرا گروهی است که تکتک افرادش افراطگرا هستند، بنابراین افراطگرایی جمعی چیز تازهای نیست. اما اینطور نیست. ما در عمل میتوانیم گروههایی داشته باشیم که در آن بهشکل جمعی و برآیندی، کارهای افراطی انجام شود، اما لزوماً تکتک افرادش افراطگرا نباشند.
ما میتوانیم افراد غیرافراطی داشته باشیم که در ساختارهایی گرفتار شوند که آن ساختارها در کل کارهای افراطگرایانه انجام میدهند، اما تکتک آن افراد لزوماً افراطگرا نیستند. مثلاً تصور کنید فرقهها یا گروههای خیلی بسته سیاسی که اصطلاحاً Cult نامیده میشوند که در ایران هم موارد شناختهشدهای از قبل از انقلاب یا الان هم وجود دارد، یا گروههایی که کار مسلحانه میکنند، مخالفانشان را حذف میکنند، گروههایی که در فضای مجازی حملات سازمانیافته علیه افراد صورت میدهند، افراد یا گروههایی که خیلی روی مسائل هویتی، قومی و نژادی تأکید دارند و بهدنبال گونهای خلوص هستند و امثال آن. ممکن است وقتی تکتک این موارد را بررسی کنیم ببینیم که هیچکدام از آنها نشانههای افراطگرایی نداشته باشند، اما برایند کل گروه این است که کاری افراطگرایانه انجام میدهد.
نکته مهم این است وقتی افراد در هیأت جمع و گروه ظاهر میشوند، مولفهها و دینامیکی بر گروه حاکم است که در سطح فردی مابهازا ندارد. مثلاً ساختار گروه یک امر جمعی است و لزوماً به سطح فردی قابل ترجمه نیست. در گزارش کسام به این مسئله که افراطگرایی وقتی در سطح گروه مطرح میشود، مشخصاتی دارد که آن را از افراطگرایی فردی متمایز میکند چندان پرداخته نشده است.

فلسفه چه حرفی در خصوص افراطگرایی دارد و آیا از فلسفه کاری برای مقابله با افراطگرایی برمیآید؟
سوال مهمی است و برای کسام هم مهم بوده است. وی در فصل اول کتاب به این موضوع اشاره کرده و برای من هم بهعنوان کسی که رشتهاش فلسفه است و از منظر فلسفی به قضیه نگاه میکند، مهم است. کسام توضیح میدهد که افراطگرایی یک موضوع عملی و تجربی است و حتماً باید به پژوهشهای تجربی که درباره این موضوع در روانشناسی، علومشناختی، علوماعصاب و جامعهشناسی صورت گرفته، نگاه کرد. اما همه این تحقیقات هم که کنار هم بیاید، هنوز جایی برای کسی که از منظر فلسفی به قضیه نگاه میکند وجود دارد و آن، کشیدن نقشه مفهومی است؛ کاری که خود کسام در این کتاب میکند.
نقشه مفهومی یعنی اینکه بتوانیم رابطه یک مفهوم را با همسایههایش تعریف کنیم. مثلاً همانطورکه اشاره کردم رابطه افراطگرایی با تعصب، رادیکال بودن یا با بنیادگرایی چیست؟ ترسیم نقشه مفهومی و اینکه تشخیص دهیم وقتی ما مثلاً افراطگرایی را به مجموعهای از ویژگیها تعریف میکنیم، کدام یک از اینها خیلی مهم و اصطلاحاً ذاتی هستند و کدامشان عرضیاند و چندان مهم نیستند، اینها کارهایی است که یک فیلسوف در آن مهارت دارد و تربیت شده، یعنی تحلیل مفهومی. درحالیکه متخصصین رشتههای دیگر بنا به اقتضای کارشان پژوهشهای تجربی میکنند نه پژوهشهای مفهومی. بنابراین، وقتی کسام میگوید که فیلسوف اینجا نقش یا حرفی دارد، به این معنا نیست که نقشش مجزا از دیگران است. در واقع، اطلاعات و یافتههای دانشمندان و محققان تجربی را استفاده میکند اما به آنها نظام، شکل و چارچوب میدهد و سعی میکند مسائل مفهومی را توضیح دهد. برای همین کسام هم معتقد نیست کشف تازهای راجع به افراطگرایی کرده، بلکه چارچوبهای مفهومی تازهای برای فهم این پدیده ارائه داده است.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما