گروه اندیشه: مقاله محمدرضا لبیب پژوهشگر مطالعات دیالوگ در ماهنامه کوچه که توسط جمعیت خیریه غدیر در آبان ۱۴۰۴ منتشر شده، با تیتر «دیالکتیک خود» به دیدگاه های علامه اقبال لاهوری اهل پاکستان می پردازد. مقاله او گویی نوری است در تاریکی جنون ناشی از خودبیگانگی آمریکای ترامپ. علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. از نظر لبیب، اندیشه محمد اقبال لاهوری نشاندهنده تلاشی شگرف برای آشتی دادن «فردیت مدرن» با «تعالی سنتی» است. در حالی که بسیاری از مکاتب مدرن، «دیگری» را مرزی برای آزادی فردی یا تهدیدی برای هویت (مانند سارتر) میبینند، محمد اقبال لاهوری با بازتعریف مفهوم «خودی»، پارادایمی نوین بر پایه «اگزیستانسیالیسم الهی» بنا میکند. اقبال مدعی است که انسان نه در انزوای صوفیانه و نه در فردگرایی لجامگسیخته، بلکه تنها در یک نسبت دیالکتیکی و تکاملی با دیگری (خدا، جامعه و انسان) به فعلیت میرسد. از نگاه لبیب، «خودی» در نظریه اقبال جرقهای ایزدی است که برای تبدیل شدن به شعله، نیازمندِ بسترِ «بیخودی» (حل شدن در جمع) با کسب نیروی محرکه «عشق» است؛ رویکردی که در آن احترام به کرامت آدمیت، نه یک انتخاب اخلاقی، بلکه بنیادِ تهذیب و شرطِ بقای جهان است. از منظر معرفتشناختی (Epistemology)، مقاله لبیب بر سه رکن اساسی تاکید دارد:
1-معرفتشناسیِ رابطه (Relational Epistemology): اقبال معتقد است شناختِ «خود» از مسیر شناختِ «دیگری» میگذرد. در واقع، خودی یک جوهر ایستا نیست که در تنهایی شناخته شود، بلکه یک صیرورت و فرآیند است که در «مواجهه» و «تعامل» شکل میگیرد. 2-فراروی از ثنویتِ فرد و جمع: متن بر این نکته انگشت میگذارد که اقبال میان «فردیت» (اسرار خودی) و «جمعگرایی» (رموز بیخودی) تضاد نمیبیند. معرفتِ اقبالی، معرفتی دوپایه است؛ خودآگاهی فردی باید در آگاهیِ جمعی ذوب شود تا به کمال برسد. 3-عشق به مثابه ابزار شناخت: برخلاف عقل ابزاری مدرن که دیگری را به «سوژه» یا «ابژه» تبدیل میکند، در معرفتشناسی اقبال، عشق نیروی پیونددهندهای است که امکان درکِ حقیقتِ دیگری را بدون حذفِ استقلالِ او فراهم میکند. این مطلب در زیر از نظرتان می گذرد:
****
مسأله ی نسبت «خود» و «دیگری» از مسائل فلسفی در اندیشه مدرن است. در اندیشهی اقبال لاهوری، مفهوم «خودی» نه تنها محور نظام فکری او بلکه کلید فهم رابطه انسان با خدا جهان و دیگری است. اقبال در آثار فارسی خویش به ویژه در اسرار خودی و رموز بیخودی تصویری از انسان ارائه میدهد که خود را در سیر تعالی و در نسبت دیالکتیکی با «دیگری» معنا می کند در این نوشتار با روش تحلیلی - توصیفی و بر پایه آثار فارسی ،اقبال نشان داده میشود که نسبت خود و دیگری در فلسفه اقبال نه تقابل گرایانه بلکه تکامل گرایانه است «دیگری» شرط شکوفایی و فعلیت یافتن «خود» است.
محمد اقبال لاهوری (۱۹۳۸-۱۸۷۷م) در زمره متفکرانی است که کوشیدند با تکیه بر سنت اسلامی و بهره گیری از اندیشه مدرن طرحی نو از انسان و هستی عرضه کنند. او در آثار منظوم فارسی خود، به ویژه اسرار خودی (۱۹۱۵) و رموز بی خودی (۱۹۱۸) نظریهای وجودی از انسان بنا می نهد که بر محور «خودی» استوار است اقبال در برابر بحرانهای هویت انسان مسلمان در دوران استعمار و مدرنیته خود را بنیاد بازسازی دینی و فرهنگی میداند اما این خود در انزوا معنا نمی یابد بلکه در ارتباط فعال با دیگری خواه خدا جامعه یا انسان دیگر به کمال می رسد. پرسش اصلی این نوشتار آن است که نسبت میان خود و دیگری در اندیشه اقبال چگونه تبیین می شود و این نسبت چه دلالت های فلسفی و اخلاقی دارد.
اقبال در اسرار خودی، خودی را «ذات آگاه و خلاق انسان» می داند. او می گوید:
«خودی را چون زنور او خبر نیست
ندانستی که او جز جلوه گر نیست...»
خودی در معنای اقبالی، نیروی درونی حیات و آفرینندگی است؛ امری الهی در انسان که در فرآیندسیر و صعود از مرتبه طبیعت به مرتبه الهی به فعلیت می رسد. خودی، در بنیاد، امری نسبی و پویاست؛ از این رو در تنهایی و بی دیگری به ایستایی می رسد.
در رموز بی خودی، اقبال از مرحله ای سخن می گوید که انسان از خودیت فردی به «بی خودی» اجتماعی می رسد؛ یعنی خود را در خدمت کلی بزرگ تر در می یابد. «بی خودی» در این معنا، از خودبیگانگی نیست، بلکه «تعالی خود» است.
او در این اثر می گوید:
«خودی در بند خود نتواند زیست
که بی دیگر، وجودش ناپدید است
در این جا، «دیگری» همان «جماعت»، «امت» یا «خدا» است که بدون آن، خودی معنا و استمرار نمی یابد.

در منظومه فکر اقبال، احترام به انسان نه یک فضیلت اخلاقی صرف، بلکه امری وجودی و الهی است. او انسان را موجودی می داند که باید از بند تقلید و انفعال رها شود تا «خودی» خویش را بشناسد و به مقام خلیفه اللهی برسد. این نگاه، در سراسر آثارش با تاکید بر کرامت ذاتی انسان و مسئولیت او در برابر خود و جامعه حضور دارد.
در اسرار خودی اقبال بر بیداری و پرورش فردیت انسان تأکید م می کند:
«گر خودی گم کرد. گم گردد جهان...»
در نگاه وی «احترام به انسان» در اصل احترام به حقیقت خودآگاه و خلاق اوست؛ انسانی که شانش به اندازه ای است که بی اعتنایی به او بی اعتنایی به روح الهی در خویش است.
اما در رموز بیخودی اقبال مرحله دوم را طرح می کند: انسان کامل خودی، باید خود را در خدمت جامعه و امت قرار بدهد. احترام به انسان دیگر، نتیجه طبیعی رشد خودی است؛ زیرا انسان بیدار شده می فهمد که شان او بدون شان دیگران بی معناست.
اقبال در مجموع، کرامت انسان را بر سه پایه استوار می بیند: آگاهی از خویشتن، آزادی در اراده، و خدمت به جمع. از نظر او انسانی که به خود و دیگران احترام می گذارد، در حقیقت به اراده خداوند در خویش حرمت می نهد.
برتر از گردون مقام آدم است
اصل تهذیب احترام آدم است
باید توجه داشت که در اندیشه اقبال، عشق نیروی پیوند دهنده خود و دیگری است. عشق، حرکت از خود به سوی دیگری و بازگشت از دیگری به خود است؛ حرکتی دیالکتیکی که در آن هر دو قطب، تعالی می یابند. این رابطه دوسویه بنیان اخلاق و اجتماع در فلسفه اقبال است. عشق امکان ارتباط حقیقی میان خود و دیگری را فراهم می کند بی آن که استقلال خود را از میان بردارد.
اقبال، برخلاف برخی متفکران اگزیستانسیالیست غربی که دیگری را گاه تهدیدی برای آزادی می دانند (همچون سارتر که دیگری را جهنم می دانست) دیگری را نشانه امکان قرب الهی می شمارد. خداوند «دیگری مطلق» است که در نسبت با او، خود انسان معنا می یابد.
او در «جاویدنامه» می نویسد: فنا در او، عین دوام است بدین سان، رابطه ی خود و دیگری در اندیشه اقبال، از سطح روانشناختی یا اجتماعی، فراتر رفته و به سطح متافیزیکی ارتقا می یابد: انسان در مواجهه با خدا و جهان «خود» را نه در نفی دیگری، بلکه در تعامل و عشق با او تحقق می بخشد و می توان دید که نسبت خود و دیگری در اندیشه اقبال لاهوری نسبتی دیالکتیکی و تکاملی است.
خودی در مواجهه و تعامل با دیگری اعم از خدا، انسان یا جامعه به فعلیت می رسد. عشق، نیروی پیوند دهنده و واسطه این نسبت است. از این رو فلسفه اقبال را می توان نوعی «اگزیستانسیالیسم الهی» دانست که در آن خود و دیگری، در پیوندی عاشقانه و خلاق به سوی کمال الهی حرکت می کنند.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما