فهم سازوکارِ «لجاجتِ مقدس» در آستانه شکست / اتخاذ روش های پلیسی در تحقیق دانشگاهی / تولد رویکرد مردم‌نگاری در روان‌شناسی اجتماعی

این متن نشان‌دهنده تولد رویکرد مردم‌نگاری (Ethnography) در روان‌شناسی اجتماعی است. نویسندگان (فستینگر و همکاران) صادقانه اعتراف می‌کنند که برای رسیدن به «حقیقتِ رفتار» مجبور شدند قوانین سفت‌وسخت آکادمیک (مثل پرسشنامه و رضایت آگاهانه) را زیر پا بگذارند و مانند کارآگاهان عمل کنند تا بفهمند سازوکار لجاجت در فرقه های مذهبی بنیادگرا به ویژه آن هایی که در آستانه شکست هستند، چگونه استمرار می یابد.

گروه اندیشه: شیوه برخورد فرقه های مذهبی و ایدئولوژیک، در برابر شکست، موضوع کتاب «روایت روانشناسانه» اثری از لئون فستینگر، هنری ریکن و استنلی شکتر است. کتابی که در حوزه های تحقیق راه های نوینی را باز کرده است. این کتاب روایتی است بر اساس واقعیت که به بررسی یک فرقه دینی در آمریکا می‌پردازد و در پایان به این نکته می رسد که حتی بعد از شکست خوردن و دروغ درآمدن پیشگویی و وعده های پیشوا، اما عده ای از آن ها ترک فرقه کردند، عده ای همچنان معتقد ولی سکوت کردند و عده ای نه تنها سکوک نکردند بلکه حتی متعصب تر، لجبازتر و افراطی تر شدند و توجیهات و دلیل تراشی برای دفاع از خرافات و اعتقادات خود ساختند و  بیشتر از قبل به منتقدان حمله می‌کردند. (این موضوع به طور مطلق در بین فرقه های مذهبی و ایدئولوژیک تکرار می‌شود مثلا الان در بین فرقه سلطنت طالبان که واقعیت تاریخ استبدادی-خرافی آنها مشخص شده حتی فاشیست تر شده اند یا فرقه ولایت هم دقیقا همینطور و مثالش توهم انتقام و وعده صادق آنهاست که با آنکه حتی برعکس از طرف اسرائیل سرکوب شدند اما متعصب تر شده اند. این کتاب در بخش پیوست روش شناختی (Methodological Appendix) نکات بسیار با اهمیتی را مطرح می کند. در دنیای پژوهش‌های پنهان، مرز میان «مشاهده‌گر» و «محرک» به مویی بند است. این متن، واکاویِ اعتراف‌گونه‌ی لئون فستینگر و تیم اوست که برای درک مکانیسم ایمان در آستانه فاجعه، با هویتی جعلی به درون یک فرقه آخرالزمانی نفوذ کردند. آن‌ها در حالی که در دستشویی‌ها مخفیانه مشاهدات شان را یادداشت  و با ترفندهای کارآگاهی داده جمع می‌کردند، با یک پارادوکس بزرگ روبرو شدند: حضور پنهانی پژوهشگر برای ثبت حقیقت، ناخواسته به سوختِ موتورِ باورهای گروه تبدیل شد و مرزهای اخلاق و عینیت در علوم اجتماعی را جابه‌جا کرد. متن پیوست در سه محور اصلی، چالش‌های معرفتی و عملیاتی تحقیق را بازگو می‌کند:

بحرانِ عینیت (Objectivity): نویسندگان تشریح می‌کنند که چگونه برای جلب اعتماد، ناچار به جعل «تجارب معنوی» شدند. این اقدام گرچه راه ورود را باز کرد، اما به عنوان یک متغیر مزاحم، باعث تقویت ایمان اعضا شد و اصلِ «عدم مداخله محقق» را زیر سؤال برد. تکنیک‌های استخراج داده در محاق: متن به جزئیات لجستیکیِ دشواری می‌پردازد؛ از یادداشت‌برداری مخفیانه در دستشویی و تاریکی بالکن تا استفاده از حافظه کوتاه‌مدت برای ضبط صوت‌های فوری در هتل‌های نزدیک محل استقرار گروه. روش‌شناسیِ کارآگاهی در مقابل روش‌شناسیِ ارتدوکس: محققان اعتراف می‌کنند که به دلیل سیال بودن فرقه، روش‌های سنتی علوم اجتماعی (مانند مصاحبه‌های ساختاریافته) شکست خورده و آن‌ها ناچار شدند به جای «دانشمند»، در نقش «کارآگاه» ظاهر شوند تا انسجامِ روایتِ تحقیق حفظ شود.بخش پیوست که توسط بهنام تنابنده ترجمه شده، در زیر از نظرتان می گذرد: 

****

Leon Festinger, 'When Prophecy Fails' (1956) – Political theory and practice

پیوست روش‌شناختی

چالش‌های اخلاقی و پنهان‌کاری در تحقیق

در اکثر مطالعاتی که برای جمع‌آوری داده‌ها به شدت بر «مشاهده‌گرانِ مشارکت‌کننده» تکیه دارند، هویت این مشاهده‌گران برای افرادی که مورد مطالعه قرار می‌گیرند، فاش شده است. اما در بررسی ما درباره گروهی که گردِ دکتر آرمسترانگ و ماریان کیچ جمع شده بودند، مشاهده‌گران ما خود را به عنوان اعضای عادی که همان باورهای دیگران را داشتند، جا زدند. به‌طور خلاصه، تحقیق ما بدون اطلاع یا رضایت اعضای گروه انجام شد. این وضعیت مجموعه‌ای از مشکلات را به وجود آورد که شایسته بحث و بررسی دقیق است.

محدودیت‌های عملی و استراتژی نفوذ

در همان نخستین تماس ما با چهره‌های اصلی گروه، رازداری و نگرش کلی آن‌ها نسبت به افراد بی‌ایمان روشن ساخت که امکان انجام یک مطالعه به‌صورت علنی وجود ندارد. بنابراین، مشکلات اساسی ما عبارت بودند از: به‌دست آوردن اجازه ورود برای تعداد کافی از مشاهده‌گران جهت پوشش دادن فعالیت‌های اعضا، و به حداقل رساندنِ مطلقِ هرگونه تأثیری که این مشاهده‌گران ممکن بود بر باورها و اقدامات اعضای گروه داشته باشند. ما سعی کردیم شنوندگانی غیرتوجیهی (بدون سوگیری) و همدل، و مشارکت‌کنندگانی غیرفعال باشیم که پرسشگر و مشتاق یادگیری هر آن چیزی بودند که دیگران تمایل داشتند به ما بگویند. همان‌طور که بعداً اشاره خواهیم کرد، امید اولیه ما – یعنی اجتناب از هرگونه تأثیرگذاری بر جنبش – به دلایلی خارج از کنترل ما و ذاتیِ فرآیند چنین مطالعاتی، تا حدودی غیرواقع‌بینانه از آب درآمد. سایر مشکلات مطالعه ماهیت تاکتیکی‌تری داشتند: ما باید هر زمان که اتفاقی در گروه می‌افتاد در صحنه حضور می‌داشتیم و همچنین باید فرصت‌هایی را برای ثبت مشاهدات خود، پیش از آنکه فراموش شوند یا توسط رویدادهای بعدی تحریف گردند، ایجاد می‌کردیم.

فشار زمان و ضرورتِ رخنه سریع

کسب اجازه ورود (رخنه): ما تا اواخر سپتامبر از پیش‌گویی سیل مطلع نشدیم و به دلیل فشار فعالیت‌های دیگر، نتوانستیم تا یک هفته بعد تماس مستقیم با گروه برقرار کنیم. زمانی که اطلاعات کافی برای تعیین اینکه جنبش شرایط لازم برای آزمون فرضیه ما را دارد به دست آوردیم، اوایل نوامبر بود. یافتن مشاهده‌گران مناسب و ارائه حتی کوتاه‌ترین آموزش به آن‌ها یک یا دو هفته دیگر زمان برد و تقریباً به همین اندازه طول کشید تا آن‌ها بتوانند اجازه ورود به جنبش را در «لیک‌سیتی» و «کالج‌ویل» کسب کنند. تمام این کارها باید با بیشترین سرعت انجام می‌شد، زیرا جمع‌آوری هرچه بیشتر داده‌های «پیش از ابطال» حیاتی بود و پیش‌بینی می‌کردیم که برای تثبیت جایگاه خود در گروه به زمان قابل‌توجهی نیاز داریم تا بتوانیم با اطمینان سؤالات نسبتاً خصوصی از اعضای مختلف بپرسیم. در نهایت، آموزش و نظارت بر مشاهده‌گران به دلیل اینکه مطالعه در مکان‌هایی دور از پایگاه اصلی ما انجام می‌شد، با دشواری همراه بود.

برقراری اولین تماس با رهبران گروه

نخستین مشکل ما کسب اجازه ورود سریع اما مستحکم به جنبش در دو مکان دوردست بود. به دلیل فشار شدید زمان، هر تکنیکی را که برای معرفی مشاهده‌گران مؤثرتر به نظر می‌رسید، انتخاب کردیم. بر این اساس، روال کار از فردی به فرد دیگر و از مکانی به مکان دیگر متفاوت بود. اولین تماس ما با خانم کیچ بود که یکی از نویسندگان مدت کوتاهی پس از انتشار داستان روزنامه درباره او در اواخر سپتامبر، با وی تماس تلفنی گرفت. او نام خود را به وی گفت و بیان کرد که تماس گرفته تا بپرسد آیا می‌تواند با او درباره برخی چیزهایی که به خبرنگار گفته، به‌ویژه موضوع سیل پیش‌گویی‌شده و بشقاب‌پرنده‌ها صحبت کند. او گفت که برحسب اتفاق برای «کاری» در لیک‌سیتی است و از روی انگیزه‌ای آنی تماس گرفته زیرا او و برخی دوستانش در شهر خودشان داستان را خوانده و علاقه‌مند شده بودند. خانم کیچ تمایلی نداشت که از پشت تلفن درباره باورهایش بحث کند یا جزئیاتی درباره میزان پیروان و مسائل مشابه ارائه دهد. از آنجا که تماس‌گیرنده نمی‌توانست در آن زمان به ملاقات او برود، پرسید که آیا می‌تواند در سفر بعدی نزد او بیاید و پاسخ مثبت دریافت کرد.

تثبیت جایگاه به عنوان جویندگان حقیقت

حدود ده روز بعد، دو نفر از نویسندگان به لیک‌سیتی سفر کردند، عمدتاً برای اینکه تا حد امکان درباره اندازه جنبش (در صورت وجود)، فعالیت‌های اعضا و غیره اطلاعات کسب کنند. یکی از آن‌ها به محض ورود با خانم کیچ تماس گرفت و برای صبح روز بعد قرار ملاقات گذاشت. او خود را بازرگانی معرفی کرد که زیاد سفر می‌کند. خانم کیچ نسبت به شغل او کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید و این ادعای او را که وی و چند تن از دوستانش در مینیاپولیس «گروهی غیررسمی» دارند که مکرراً «دور هم جمع می‌شوند و درباره بشقاب‌پرنده‌ها و این‌طور چیزها بحث می‌کنند»، به راحتی پذیرفت.

او با کمال میل شروع به صحبت درباره تجربیات خود در زمینه «نویسندگی خودکار» کرد، با صدای بلند بخش‌های زیادی از یادداشت‌های پر از پیام خود را خواند و به‌طور کلی، بسیار پذیرا، صمیمی و پرحرف بود. او نسبت به گفتن مطالب زیاد درباره پیش‌گویی سیل تمایلی نشان نمی‌داد و باید به طور گسترده مورد سؤال قرار می‌گرفت تا اطلاعاتی از او خارج شود. او در مورد تعداد «مؤمنان» در لیک‌سیتی طفره می‌رفت و در امتناع از گفتن اینکه او و پیروانش (در صورت وجود) برای آماده شدن برای این تحول عظیم (سیل) چه خواهند کرد، بسیار قاطع بود. خوشبختانه، دیزی آرمسترانگ در زمان مصاحبه حضور داشت (او آن زمان مهمان خانم کیچ بود) و برخی پاسخ‌هایی را که خانم کیچ نمی‌داد، ارائه کرد. او به نویسنده درباره «جویندگان» در کالج‌ویل گفت و اشاراتی به رفتن به کوه‌های الگنی در اواخر دسامبر کرد.

گسترش دامنه تحقیق به کالج‌ویل

در مجموع، نویسنده سه ساعت آن صبح را صرف مصاحبه با آن دو زن کرد و عصر همان روز با همکارش که او را به عنوان شریک تجاری از مینیاپولیس معرفی کرد، برای یک گفتگوی سه یا چهار ساعته دیگر بازگشت. پیش از آنکه نویسندگان آنجا را ترک کنند، اطمینان حاصل کردند که می‌توانند در آینده برای اطلاعات بیشتر در لیک‌سیتی یا کالج‌ویل پیش‌قدم شوند. بدین ترتیب، آشنایی با این دو نفر و ایجاد پایه‌ای برای تماس‌های آتی آسان شد.

یکی از نویسندگان تقریباً سه هفته بعد با آرمسترانگ‌ها در کالج‌ویل ملاقات کرد؛ این زمان به عنوان نزدیک‌ترین زمان مناسب برای بازدید انتخاب شده بود، اما نه آنقدر نزدیک به اولین تماس که باعث تعجب آرمسترانگ‌ها درباره سرعت و شدت علاقه ما به فعالیت‌هایشان شود. امید ما در این بازدید، ملاقات با اعضای «جویندگان» و دعوت شدن به یک جلسه بود. ما با تعدادی از اعضا ملاقات کردیم و در گفتگو با آرمسترانگ‌ها، اطلاعات مهمی درباره برنامه‌های آن‌ها برای رفتن به یک پناهگاه کوهستانی درست قبل از وقوع سیل به دست آوردیم. بر اساس این اطلاعات، تصمیم گرفتیم مشاهده‌گران محلی در کالج‌ویل استخدام کنیم و بر این اساس، از یک دانشجوی مرد جامعه‌شناسی برای اولین رویکرد کمک گرفتیم.

ابداع «تجربه‌های روحی» برای جلب اعتماد

ما به این مشاهده‌گر دستور دادیم تا در جلسات عمومیِ جویندگان «سطح مقدماتی» در کلیسای محلی شرکت کند و تلاش نماید تا با دکتر آرمسترانگ روابط خوبی برقرار کند، با این هدف که به یکی از جلسات بعدازظهر یکشنبه‌ی جویندگان «سطح پیشرفته» دعوت شود. پیش از این گزارش داده‌ایم که مشاهده‌گر ما در جلب توجه دکتر آرمسترانگ با چه دشواری‌هایی روبرو شد؛ تمام تلاش‌های او برای تحریکِ دعوت به جلسات گروه «پیشرفته» هیچ موفقیتی نداشت. زمان می‌گذشت و ما فرصت‌های ارزشمندی را برای مشاهده از دست می‌دادیم. بنابراین، تصمیم گرفتیم از راهبردی (ترفندی) استفاده کنیم که پرسش دکتر آرمسترانگ از مشاهده‌گر ما (مبنی بر اینکه آیا هرگز «تجربه‌ای روحی/فراروان‌شناختی» داشته است یا خیر) به ما پیشنهاد داد. تصمیم گرفتیم نماینده خود را به یک «تجربه» ماوراءطبیعی مجهز کنیم.

داستان پیرزن ناپدید شده در مکزیک

مشاهده‌گر به دکتر آرمسترانگ گفته بود که مدتی را در مکزیک گذرانده است، بنابراین ما یک افسانه محلی را قرض گرفتیم و صحنه را در آنجا چیدیم. داستانی که مشاهده‌گر ما تعریف کرد به این شرح بود: او و همراهش در حال رانندگی بین دو شهر مکزیک بودند. هنگام غروب، پیرزنی روستایی را که در مسیر آن‌ها منتظر خودروی عبوری بود سوار کردند و او در صندلی عقب نشست. به زودی پیرزن شروع به صحبت با آن‌ها کرد؛ یک تک‌گویی طولانی و پندآمیز پر از هشدار درباره فاجعه‌ای که در پیش است. آن‌ها توجه چندانی به او نکردند و پس از مدتی او ساکت شد و آن‌ها فرض کردند که خوابیده است. وقتی به حومه شهر خود رسیدند، برگشتند تا بپرسند کجا پیاده می‌شود، و متوجه شدند که او ناپدید شده است! آن‌ها اصلاً توقف نکرده بودند و با سرعت بالا در حرکت بودند؛ هیچ صدای باز شدن دری، هیچ فریاد یا صدایی از هر نوع از صندلی عقب پس از آنکه پیرزن صحبتش را قطع کرده بود، نشنیده بودند.

علاقه دکتر آرمسترانگ بلافاصله برانگیخته شد و او خیلی زود شروع به نشان دادن صمیمیت و علاقه بسیار بیشتری نسبت به مشاهده‌گر ما کرد. مشاهده‌گر به جلسه بعدی جویندگان در خانه دکتر آرمسترانگ دعوت شد و از نظر پذیرفته شدنِ نماینده ما، این ترفند یک موفقیت کامل بود.

نفوذ مشاهده‌گر زن با رویای نمادین

در همان زمانی که ما این طرح را برای مشاهده‌گر مرد خود در کالج‌ویل می‌ریختیم، تصمیم گرفتیم یک زن جوان را نیز برای فعالیت در همین ظرفیت استخدام کرده و آموزش دهیم. با درس گرفتن از دشواری‌های مشاهده‌گر قبلی در نزدیک شدن به آرمسترانگ‌ها از طریق جلسات مقدماتی، تصمیم گرفتیم مشاهده‌گر زن خود را نیز به یک «تجربه روحی» مجهز کنیم و او را مستقیماً به خانه آرمسترانگ بفرستیم تا این داستان را بگوید: چند شب پیش از مراجعه به خانه آرمسترانگ، مشاهده‌گر ما گفت که خواب عجیبی دیده که او را بسیار مضطرب کرده است. او گفت که حدود یک سال پیش با دکتر آرمسترانگ مشاوره حرفه‌ای داشته و دکتر در آن زمان به او توصیه کرده بود که «با کائنات هماهنگ شود» و این پیشنهاد در ذهن او مانده بود. بنابراین، وقتی آن خواب گیج‌کننده را دید، بلافاصله به فکر افتاد که برای مشاوره و کمک نزد او بیاید. خواب او به این شرح بود: «من در دامنه یک تپه ایستاده بودم. کوه نبود، اما دقیقاً تپه هم نبود؛ و به بالا نگاه کردم و مردی را بالای تپه دیدم که نوری دورادورش را گرفته بود. سیلاب‌هایی از آب، آبی خروشان در اطراف بود و آن مرد خم شد و مرا بلند کرد، از میان آب بالا کشید. احساس امنیت کردم.»

پیامدهای ناخواسته تقویت باورهای گروه

واکنش خانم آرمسترانگ به این داستان مشتاقانه بود. او به گرمی از مشاهده‌گر استقبال کرد و بلافاصله شروع به آگاه کردن بازدیدکننده درباره «محافظانِ» فضای بیرونی کرد. در عرض یک ساعت، مشاهده‌گر ما از سیستم اعتقادی، سیل پیش‌گویی شده، مأموریت بشقاب‌پرنده‌ها و مسائل مشابه مطلع شد. وقتی دکتر آرمسترانگ از سر کار به خانه آمد، همسرش با افتخار مشاهده‌گر را به عنوان کسی که «فرستاده شده بود» معرفی کرد و آرمسترانگ‌ها شروع به تفسیر آن «خواب» کردند. طی چند روز بعد، مشاهده‌گر ما تحت فشار قرار گرفت تا «خواب» خود را چندین بار دیگر برای سایر اعضای جویندگان تعریف کند و در نهایت از او خواسته شد تا آن را روی نوار ضبط کند تا بتوان آن را به لیک‌سیتی فرستاد یا برای افراد در مکان‌های دور پخش کرد. باز هم طرح ما برای ورود به گروه موفقیت‌آمیز بود.

متأسفانه، این طرح بیش از حد موفقیت‌آمیز بود؛ چرا که در تلاش ما برای طراحی داستانی متناسب با باورهای اعضای گروه جهت جلب تأیید آن‌ها برای مشاهده‌گرانمان، زیاده‌روی کرده بودیم. ما ناخواسته باورهای آن‌ها را تقویت کرده بودیم که «نگهبانان» مراقب بشریت هستند و افراد برگزیده را برای آموزش‌های ویژه درباره این تحول عظیم و سیستم اعتقادی «می‌فرستند». بی‌تفاوتی اولیه دکتر آرمسترانگ به مشاهده‌گر مرد باعث شده بود تا ما تأثیر قدرتمند آن «خواب» را دست‌کم بگیریم. به احتمال زیاد تأثیر آن به دلیل اینکه بسیار نزدیک به داستان مشاهده‌گر مرد بود (تنها دو یا سه روز فاصله داشتند)، مضاعف شده بود.

تفاوت در روش‌های معرفی در لیک‌سیتی

در معرفی خود به گروه لیک‌سیتی، مشاهده‌گران ما در آنجا داستان‌هایی تعریف کردند که کاملاً ساده و حتی معمولی بود. مشاهده‌گر مرد به خانم کیچ گفت که داستان روزنامه را درباره او در سپتامبر خوانده و قصد داشته زودتر با او تماس بگیرد، اما به نحوی فرصت نکرده است. با این حال، او علاقه‌مند باقی مانده بود، هرچند دقیقاً نمی‌دانست چه چیزی می‌خواهد بداند؛ او فقط می‌خواست بیش از آنچه در گزارش روزنامه آمده بود، بداند.

پاسخ خانم کیچ به این معارفه مساعد بود، هرچند نه به اندازه استقبال مشتاقانه آرمسترانگ‌ها از مشاهده‌گران کالج‌ویل. او داوطلب شد تا به مشاهده‌گر بگوید چگونه شروع به دریافت پیام‌ها کرده، پیام‌ها چه ارتباطی با بشقاب‌پرنده‌ها دارند، اهمیت بسیاری از نوشته‌های او چیست و غیره. او چند ساعتی را صرف توضیح این مسائل کرد، به او پذیرایی تعارف کرد و وقتی مشاهده‌گر پرسید آیا می‌تواند بازگردد، به او گفت: «درِ خانه من همیشه باز است. لطفاً هر وقت خواستید برگردید.»

استفاده از رویکرد «انگیزه آنی»

به مشاهده‌گر زن ما در لیک‌سیتی دستور داده شد تا از رویکردی تا حدودی متفاوت استفاده کند تا از ایجاد یک «تصادف» غیرقابل‌باور جلوگیری شود. او یک روز قبل از مشاهده‌گر مرد ما تماس گرفت و داستان زیر را به خانم کیچ گفت: او در جلسه‌ای از افراد علاقه‌مند به مسائل اخلاقی و مذهبی در محله‌ای که زندگی و کار می‌کرد حضور داشته است. بحث به بشقاب‌پرنده‌ها کشیده شده و مردی که کنار او نشسته بود اظهار داشته که اگر مشاهده‌گر واقعاً می‌خواهد درباره بشقاب‌پرنده‌ها بداند، باید به ملاقات خانم کیچ برود و آدرس خانم کیچ را به او داده است. مشاهده‌گر مدتی به این توصیه فکر کرده و سپس از روی انگیزه‌ای آنی به ملاقات آمده است. او کمی مضطرب به نظر می‌رسید و گفت که احساس می‌کند «کمی احمقانه است» و «دقیقاً نمی‌داند چرا آمده»، اما «فقط درباره بشقاب‌پرنده‌ها کنجکاو است».

اسطوره‌سازی از حضور مشاهده‌گران توسط رهبران

خانم کیچ باز هم واکنش مساعدی نشان داد، خانم جوان را به خانه دعوت کرد تا خود را گرم کند و شروع به صحبت درباره بشقاب‌پرنده‌ها، ارتباطش با سرنشینان آن‌ها، پیام‌هایش از «ساناندا»، تناسخ و مسائلی از این دست کرد. او داستان مشاهده در «لیون فیلد» را تعریف کرد، به «جنگ» بین آتلانتیس و «مو» اشاره کرد و پیشنهاد داد که یک «درس» از ساناندا برای مشاهده‌گر ما بگیرد. در مجموع، او حدود چهار ساعت درباره سیستم اعتقادی صحبت کرد، بدون اینکه حتی یک بار به سیل عظیم پیش‌رو در ۲۱ دسامبر اشاره کند. این مشاهده‌گر نیز پرسید که آیا می‌تواند بازگردد و خانم کیچ به او اجازه داد، اما هشدار داد که ابتدا تلفن بزند تا زمانی نیاید که شاگرد دیگری در حال دریافت درس است.

علی‌رغم داستان‌های نسبتاً معمولی و غیرعجیبی که مشاهده‌گران لیک‌سیتی به خانم کیچ گفتند، او بعداً دقیقاً همان استفاده‌ای را از حضور آن‌ها در آستانه درِ خانه‌اش کرد که آرمسترانگ‌ها از مشاهده‌گران کالج‌ویل کرده بودند. تخیل او شرایط را تا حدودی شاخ‌وبرگ داد و در عرض یک هفته از اولین تماس مشاهده‌گر، خانم کیچ برای سایر اعضای گروه توضیح می‌داد که دختری به درِ خانه‌اش آمده، پریشان، هیجان‌زده، در حالی که دست‌هایش را به هم می‌فشرد و چنان وحشت‌زده بود که نمی‌توانست صحبت کند؛ آن دختر نمی‌دانست چرا آمده است و واضح بود که توسط «نگهبانان» فرستاده شده است. سپس خانم کیچ افزود که مردی نیز تماس گرفته، او هم نمی‌دانست چرا آنجاست، گیج، پریشان و نسبت به مأموریتش نامطمئن بود. او نه تنها سرگشتگی و احساساتی بودن مشاهده‌گران، بلکه گرمیِ پاسخِ خود و اقدامات تسلی‌بخش خود نسبت به آن‌ها را نیز با آب‌وتاب تعریف می‌کرد. روایت او توسط آرمسترانگ‌ها در کالج‌ویل بازگو می‌شد، همان‌طور که روایت‌های آن‌ها از بازدید مشاهده‌گران ما در لیک‌سیتی بازگو می‌شد. در هر دو مورد، این بازدیدها به عنوان نمونه‌هایی از این مطلب ارائه می‌شد که «اتفاقات عجیبی در حال رخ دادن است».

تأثیر ناخواسته بر انسجام و اعتقاد گروه

به نظر ما، اعضای گروه که این روایت‌ها را می‌شنیدند، تحت تأثیر این افزایش ناگهانی اعضا در عرض چند روز قرار گرفتند. تردیدی نیست که اضافه شدن چهار نفر جدید به یک گروه نسبتاً کوچک در عرض ده روز، بر وضعیت اعتقادِ اعضای فعلی تأثیر داشت، به‌ویژه از آنجا که این چهار نفر زمانی ظاهر شده بودند که بی‌تفاوتی عمومی نسبت به سیستم اعتقادی زیاد بود و پرس‌وجوهای بسیار کمی صورت می‌گرفت یا چهره‌های جدیدی در کالج‌ویل یا لیک‌سیتی دیده نمی‌شد. شاید مهم‌تر از همه این بود که این چهار مشاهده‌گر از طریق هیچ دوست یا آشنای مشترکی به اعضای فعلی گروه متصل نمی‌شدند و بنابراین کانال معمول و مورد انتظار عضوگیری آشکارا مسئول حضور آن‌ها نبود. این مجموعه‌ای از رویدادهای ناخواسته و اجتناب‌ناپذیر بود؛ ما چاره‌ای نداشتیم جز اینکه در هر دو شهری که مؤمنان حضور داشتند، مشاهده‌گران محلی مستقر کنیم، این کار را به سرعت انجام دهیم و تا جایی که جرأت داشتیم «فشار بیاوریم» تا افرادمان به اندازه کافی پذیرفته شوند تا بتوانند در گروه‌ها حرکت کنند، سؤال بپرسند و انتظار منطقی برای دریافت پاسخ داشته باشند. ما نمی‌توانستیم اجازه دهیم آن‌ها برای مدت طولانی به عنوان اعضای حاشیه‌ای یا غریبه باقی بمانند.

نفوذ در مرحله «پس از ابطال» پیش‌گویی

یک مشاهده‌گر دیگر (یک مرد) تا روز کریسمس تماسی با گروه برقرار نکرد؛ او در آن روز به خانه کیچ رفت و سادگی گفت که گزارش‌های روزنامه از اتفاقات اخیر را خوانده و آمده تا درباره آنچه در جریان است بیشتر بداند. او مشکلی برای ورود نداشت. همان‌طور که قبلاً اشاره کردیم، او به راحتی پذیرفته شد و به عنوان یک «مرد فضایی» در نظر گرفته شد، حتی با وجود اینکه داستانی بسیار صریح از منشأ و شغل زمینی خود (اپراتور بیکار IBM) تعریف کرد.

واضح است که حضور او در مرحله «پس از ابطال» (زمانی که پیش‌گویی محقق نشده بود) احتمالاً بر وضعیت اعتقاد اعضا نیز تأثیر گذاشته است، زیرا او تنها عضو جدیدی بود که گروه جذب کرد. گروه معنای خاص خود را بر بازدیدهای او تحمیل کرد. این مشاهده‌گر جدید برای تداوم پوشش اطلاعاتی معرفی شده بود؛ چرا که مشاهده‌گران دائمی و نویسندگان در آن نقطه به مدت ده روز تقریباً به‌صورت تمام‌وقت «در حال خدمت» بودند، فرسوده شده بودند و امور شخصی برای رسیدگی داشتند.

چالش حفظ بی‌طرفی در نقشِ عضو

حفظ عضویت: مشکل اصلی در ایفای نقش مشاهده‌گر این بود که فرد به اندازه کافی صمیمی شود، به خوبی پذیرفته شود و در فعالیت‌های گروه ادغام گردد تا بتواند در موقعیت‌های مهم حضور یابد و سؤالات نسبتاً شخصی از دیگران بپرسد، در حالی که همچنان از هرگونه اقدامِ حاکی از تعهد، تبلیغ مذهبی، ابراز ایمان، یا هر اقدامی برای جهت دادن به مسیر جنبش اجتناب کند. پیش از این نشان داده‌ایم که صرفِ پیوستن مشاهده‌گران به گروه تمایل داشت اعتقادِ حداقل آرمسترانگ‌ها و خانم کیچ را تقویت کند، اما چند نمونه از موقعیت‌هایی که مشاهده‌گران به عنوان عضو با آن‌ها روبرو شدند، دشواری‌های پیش‌رو و تلاش‌های آن‌ها برای مقابله با این شرایط را نشان می‌دهد. در واقع، ما نتوانستیم به هدف خود یعنی بی‌طرفی کامل دست یابیم. در نقاط مختلف، موقعیت‌هایی پیش آمد که مشاهده‌گران مجبور به انجام اقدامی شدند و فارغ از اینکه چه می‌کردند، عمل آن‌ها تأثیری بر تحولات گروه می‌گذاشت.

یکی از بدیهی‌ترین انواع فشار بر مشاهده‌گران این بود که آن‌ها را وادار کنند مسئولیت‌های مختلفی را برای پیشنهاد دادن یا انجام اقدامی در گروه بپذیرند. فاحش‌ترین مورد موقعیتی بود که یکی از نویسندگان در ۲۳ نوامبر با آن روبرو شد؛ زمانی که ماریان کیچ از او خواست – در واقع به او دستور داد – که جلسه آن شب را رهبری کند. راه حل او این بود که پیشنهاد دهد گروه در سکوت مراقبه کنند و منتظر الهام بمانند. سکوت عذاب‌آوری که در پی آمد، با اولین ورودِ «برتا» به حالت مدیومی (واسطه روحی) شکسته شد؛ اقدامی که بدون شک با آن سکوت و ناتوانیِ خودِ نویسنده در اقدام کردن ممکن شد. دو بار دیگر در طول آن جلسه طولانی، ماریان کیچ از نویسنده پرسید که آیا «پیامی» برای گروه آورده است یا خیر. تا زمان سومین امتناع او از اقدام، وی نگران شد که مبادا ناتوانی ظاهری‌اش به رابطه (رپورت) با دقت پرورده‌ای که در گروه ایجاد کرده بود، آسیب بزند.

هر دو مشاهده‌گر «محلی» ما در لیک‌سیتی در اواسط دسامبر بارها تحت فشار بودند تا شغل خود را رها کنند و تمام وقت خود را با گروه بگذرانند. یک مشاهده‌گر سرسختانه از اظهارنظر درباره برنامه‌هایش خودداری کرد؛ دیگری تا هفدهم صبر کرد و سپس اعلام کرد که شغلش به پایان رسیده است. با این حال، طفره رفتن آن‌ها از این درخواست‌ها و عدم ترک فوریِ کارشان، نه تنها برای آن‌ها شرم‌آور و تهدیدی برای رابطه‌شان با گروه بود، بلکه ممکن بود این تأثیر را داشته باشد که اعضایی را که شغل خود را رها کرده بودند، نسبت به درستی کارشان کمتر مطمئن کند. به‌طور خلاصه، مشاهده‌گران به عنوان عضو نمی‌توانستند بی‌طرف باشند – هر اقدامی پیامدهایی داشت.

مواجهه با اختلافات داخلی و تقاضاهای خارجی

نوع دیگری از تقاضا برای اقدام، فشار بر تمام مشاهده‌گران برای اتخاذ موضع هنگام بروز اختلاف نظر در گروه بود. نمونه بارز این امر، بن‌بستی است که مشاهده‌گران زمانی با آن روبرو شدند که در جلسه ۴ دسامبر، پس از آنکه «خالق» قانون گیاهخواری را لغو کرد، برتا گوشت به خانه کیچ آورد. در حالی که بیشتر اعضای گروه شروع به خوردن گوشت کردند، خودِ خانم کیچ امتناع کرد. هر اقدامی از سوی مشاهده‌گران باید انتخابی بین «ساناندا» و «خالق» می‌بود. در این موقعیت، مشاهده‌گران تصمیم گرفتند از خوردن گوشت خودداری کنند.

نوع دیگری از دشواری زمانی با مشاهده‌گران روبرو شد که گاه مجبور بودند مستقیماً با افراد خارجی (خارج از گروه) برخورد کنند. در اواسط دسامبر، به‌ویژه از هجدهم تا بیستم، گاهی وظیفه پاسخگویی به تلفن به مشاهده‌گران لیک‌سیتی واگذار می‌شد. وقتی نمی‌توانستند از زیر بار آن شانه خالی کنند، مراقب بودند که دستورالعمل‌های دقیق بخواهند و با دقت از آن‌ها پیروی می‌کردند. یک یا دو بار از آن‌ها خواسته شد تا درباره سیستم اعتقادی با تماس‌گیرندگان بحث کنند. معمولاً مشاهده‌گران سعی می‌کردند این موقعیت‌ها را به مصاحبه با پرسشگران تبدیل کنند، اما همیشه نمی‌توانستند از سؤالات مستقیم تماس‌گیرنده فرار کنند. چنین سؤالاتی همیشه شخصاً شرم‌آور بود اما زمانی که یک عضو «واقعی» گروه در موقعیتی بود که می‌توانست پاسخ مشاهده‌گر را بشنود، از نظر استراتژیک دشوار می‌شد. تا جایی که می‌توانیم بگوییم، ما از میان این بحران‌های اخیر بدون متقاعد کردنِ مثبتِ هیچ تماس‌گیرنده‌ای و بدون برانگیختن هیچ سوءظنی در میان اعضا (به‌جز موارد مربوط به هوش مشاهده‌گران و دانش آن‌ها از سیستم اعتقادی) عبور کردیم.

تفسیرهای ماوراءطبیعی از رفتارهای تصادفی محققان

گاه شبکه ارتباطیِ به‌خوبی پنهان‌مانده‌ی مشاهده‌گران در خارج از گروه بسیار ارزشمند واقع می‌شد، اما منجر به تعابیر ناخواسته‌ای در میان اعضای گروه می‌گشت. از طریق این کانال‌ها، نویسندگان از دو جلسه در لیک‌سیتی مطلع شدند که خانم کیچ ما را به‌طور «رسمی» از آن‌ها باخبر نکرده بود و ما درخواست دعوت برای بازدید از او در این روزها را کردیم. از اظهارات بعدی او مشخص بود که وی ابزارِ پیش‌بینیِ جلساتِ ما را دارای منشأ ماوراءطبیعی می‌دانست. یک بار مشاهده‌گری را مجبور کردیم برنامه شخصی‌ای را که به خانم کیچ اعلام کرده بود تغییر دهد تا در جلسه‌ای شرکت کند که فکر می‌کردیم ممکن است با کمبود نیرو مواجه شویم. او که مجبور بود توضیحی برای حضور غیرمنتظره (و دعوت نشده‌اش) ارائه دهد، ناچار شد بگوید که برنامه‌اش را از روی انگیزه‌ای آنی تغییر داده است؛ و باز هم، آنچه ممکن بود توسط اکثر مردم یک تصادف عجیب تلقی شود، توسط خانم کیچ به عنوان اِعمال نفوذِ قابل‌توجهِ «نگهبانان» تفسیر شد. همین علمِ غیب‌گونه بود که باعث شد خانم کیچ شک کند یکی از نویسندگان «کانال‌های اطلاعاتی خاص خود» را به نگهبانان دارد.

در نهایت، واقعه‌ای را توصیف می‌کنیم که به وضوح عدم امکان مطلقِ اجتناب از تأثیرگذاری بر مؤمنان را نشان می‌دهد، مگر با امتناع مطلق از مشارکت در یک فعالیت. در پایان جلسه ۳-۴ دسامبر، برتا برای «مشاوره‌های خصوصی» بین اعضای انفرادی و «خالق» که از طریق او سخن می‌گفت، نشست. همه مشاهده‌گران وظیفه‌شناسانه یک یا دو سؤال از خالق پرسیدند و پاسخ‌ها را غیرفعالانه پذیرفتند و به محض اینکه مؤدبانه توانستند، موقعیت را ترک کردند. با این حال، به آخرین مشاهده‌گری که از این تشریفات عبور کرد، اجازه داده نشد که صرفاً غیرفعال و بدون سوگیری باشد. صدایِ واسطه روحی (مدیوم) چند دقیقه‌ای زمزمه کرد و سپس گفت: «من خالق هستم.» سپس آن صدا از مشاهده‌گر ما پرسید: «وقتی می‌گویم من خالق هستم، چه می‌بینی؟» مشاهده‌گر پاسخ داد: «هیچ‌چیز»، که بر اثر آن صدای واسطه روحی توضیح داد: «آن هیچ‌چیز نیست؛ آن خلأ است.» سپس واسطه روحی بیشتر فشار آورد: «آیا نوری در خلأ می‌بینی؟» مشاهده‌گر ما با این بن‌بست دست‌وپنجه نرم کرد و پاسخ داد: «نوری در خلأ؟» و به عنوان پاسخ، توضیحی کامل‌تر از «نوری که منبسط می‌شود و خلأ را می‌پوشاند» به همراه سیل فزاینده‌ای از جزئیات دریافت کرد که زمانی پایان یافت که واسطه روحی سایر اعضا را به اتاق فراخواند و ادعا کرد که به مشاهده‌گر به‌تازگی «اجازه داده شده تا شاهد خلقت باشد»! واسطه روحی فراتر رفت و اظهار داشت که این «رویداد» تأییدی بر سخن گفتن او با صدای خالق است، زیرا هر بار که صدای او می‌گوید «من خالق هستم»، مشاهده‌گر ما رؤیای خلقت را می‌بیند! در برابر این نوع اختراعات افسارگسیخته، حتی صیقل‌یافته‌ترین تکنیکِ پاسخگوییِ غیرتوجیهی نیز ناتوان است.

بنابراین، علی‌رغم بهترین تلاش‌هایمان، تأثیراتی بر جنبش داشتیم. ما شاید با بیرون کشیدن وقایع اصلی که گواه نفوذ ماست، بر تأثیر مشاهده‌گران بیش از حد تأکید کرده باشیم، اما حضور ما به تنهایی و برخی از اقداماتمان، به اعتقادات و فعالیت‌های آن‌ها اعتبار می‌بخشید. از سوی دیگر، ما در هیچ زمانی هیچ‌گونه تأثیری بر فعالیت‌های تبلیغی (عضوگیری) اِعمال نکردیم. ما نسبت به این نکته با وسواس نگران بودیم و در اجتناب از هرگونه تأثیر بر متغیر وابسته اصلی خود کاملاً موفق بودیم.

ترکیب تیم تحقیق و مزایای تفکیک جنسیتی

مشاهده‌گران و وظیفه آن‌ها: همه مشاهده‌گران یا دانشجو بودند یا اعضای هیئت علمی دپارتمان‌های روان‌شناسی یا جامعه‌شناسی، و همه تجربیات قبلی در زمینه مصاحبه و تکنیک‌های مشاهده داشتند. ما یک مشاهده‌گر مرد و یک مشاهده‌گر زن در هر تیم محلی قرار دادیم تا بتوانیم از هر مزیتی که یک مصاحبه‌گر هم‌جنس در جمع‌آوری داده‌ها از یک سوژه دارد، بهره‌برداری کنیم. این کار مزایای پیش‌بینی‌نشده‌ی دیگری نیز به همراه داشت؛ چرا که مشاهده‌گران زن توانستند اطلاعات زیادی را به عنوان ساکنان پاره‌وقتِ خانه‌های کیچ و آرمسترانگ به دست آورند، نقشی که ایفای آن برای یک مرد بسیار دشوارتر می‌بود.

اهداف اصلی و مأموریت‌های بازِ مشاهده‌گران

مأموریتی که به مشاهده‌گران محول شده بود، لزوماً پایان‌باز بود؛ به این دلیلِ بسیار موجه که موقعیتی که باید مشاهده می‌کردند، به‌شدت سیال و غیرقابل‌پیش‌بینی بود. به مشاهده‌گران «آموزش» بسیار کوتاهی درباره اهداف مطالعه و دستورالعمل‌هایی درباره نوع اطلاعاتی که ما بیشتر به جمع‌آوری آن‌ها علاقه داشتیم، داده شد. به آن‌ها اطلاع داده شد که ما باید درباره هر فرد در جنبش بدانیم که تا چه حد صمیمانه به حقیقتِ اجزای مختلف سیستم اعتقادی متقاعد شده است؛ چه نوع اقداماتی (یا عدم اقداماتی) در جهت متعهد ساختن خود به مشارکت در جنبش انجام داده است؛ و در نهایت، تا چه حد به تبلیغ یا ترویج سیستم اعتقادی پرداخته است. بنابراین، اولین اهداف مشاهده، تعیین این بود که آیا گروهی از پیروان وجود دارد یا خیر، آن‌ها چه کسانی هستند و چقدر متقاعد و متعهد شده‌اند.

آمادگی برای لحظه «ابطال پیش‌گویی»

دومین وظیفه مهم در مرحله اولیه مشاهده، کشف این بود که اعضای جنبش با نزدیک شدن به تاریخ سیل چه اقداماتی انجام خواهند داد. ما می‌دانستیم که حضور در مراحل «ابطال پیش‌گویی» و «بازیابی» ضروری است و به‌شدت نگران برنامه اولیه گروه برای رفتن به «مکان‌های امن» در رشته‌کوه‌ها بودیم. از آنجا که نمی‌دانستیم چه تعداد از افراد، یا چه کسانی، به مکان خاصی خواهند رفت، یا به چند مشاهده‌گر نیاز است، به‌شدت نگران پرسنل، تجهیزات و امکانات سفر برای همراهی با مهاجران و زندگی با آن‌ها برای یک دوره نامشخص ابطال پیش‌گویی در دامنه یک تپه در اواسط زمستان بودیم.

در نهایت، از آنجا که خودِ ایدئولوژی تغییرپذیر به نظر می‌رسید و الهاماتِ رهبران غیرقابل‌پیش‌بینی بود، ما باید برای تقریباً هر اتفاق غیرمنتظره‌ای آماده می‌بودیم، از جمله این احتمالِ وحشتناک که تاریخ تغییر کند، به تعویق بیفتد یا لغو شود. این یک عدم قطعیتِ خردکننده بود که تا زمان شب‌زنده‌داریِ نیمه‌شب ۲۰ دسامبر با ما باقی ماند.

تفاوت تحقیق در گروه‌های بی‌ثبات با مطالعات کلاسیک

بنابراین، کارِ مشاهده با آنچه در یک مطالعه اجتماعی یا مطالعه یک گروه باثبات و سازمان‌یافته که جلسات منظم و برنامه فعالیت نسبتاً ثابتی دارد، متفاوت بود. ما نمی‌توانستیم روی تکرار منظم فعالیت‌ها یا تعاملات خاص حساب کنیم. به استثنای یک یا دو جلسه از جلسات «جویندگان»، ما به‌ندرت بیش از چند روز زودتر می‌دانستیم که چه زمانی یک فعالیت سازمان‌یافته صورت می‌گیرد یا کجا رخ خواهد داد. خودِ رهبران به دلیلِ منشأ ماوراییِ دستوراتشان، قادر به دادن انسجامِ برنامه‌ریزی‌شده به فعالیت‌های خود نبودند و همواره هر سؤالی درباره آینده را با این ادعا که منتظر دستور هستند، از سر خود باز می‌کردند. بنابراین، ما باید تا حد امکان مسئولیت و خودمختاریِ بیشتری به مشاهده‌گرانمان می‌دادیم و عمدتاً به ابتکار عمل و آشناییِ خودِ آن‌ها با وضعیت محلی برای هدایت اقداماتشان تکیه می‌کردیم. مسائل مربوط به دقت و سیستماتیک بودنِ مشاهده، در غوغایِ تلاشِ صرف برای همگام شدن با جنبشی که اغلب به نظر ما تحت حاکمیتِ هوس‌های آنی بود، در درجه دوم اهمیت قرار گرفت.

تقویم اجرایی و دوره مشاهده فشرده

برای تمام مقاصد عملی، دوره مشاهده فشرده تقریباً یک ماه قبل از سیل پیش‌گویی شده، یعنی در ۱۹ نوامبر آغاز شد. بین این تاریخ و پایان مشاهده فشرده در ۷ ژانویه، ما مشاهداتی را در کالج‌ویل به مدت ۲۹ روز و در لیک‌سیتی به مدت ۳۱ روز انجام دادیم. برخی از این بازدیدها یا تماس‌ها کوتاه بودند – تنها یک یا دو ساعت – در حالی که برخی دیگر تا دوازده یا چهارده ساعت مشاهده مداوم به طول می‌انجامید. پوشش اطلاعاتی با نزدیک شدن به تاریخ پیش‌گویی شده سیل فشرده‌تر شد. در کالج‌ویل، مشاهده روزانه از نهم تا بیست و چهارم دسامبر، و در لیک‌سیتی از چهاردهم تا بیست و هفتم دسامبر انجام شد. در هر دو مکان، حداقل یک مشاهده‌گر در تقریباً هر ساعتِ بیداری بین هفدهم تا بیست و دوم حضور داشت. در واقع، در این دوره، مشاهده‌گران زن ما برای تمام مقاصد عملی در خانه‌های کیچ و آرمسترانگ اقامت داشتند. وقتی مشاهده‌گر لیک‌سیتی در هفدهم به گروه گفت که دیگر شغلی ندارد، خانم کیچ از او دعوت کرد که به آنجا نقل مکان کند. در کالج‌ویل، وقتی آرمسترانگ‌ها در سیزدهم راهی لیک‌سیتی شدند، به سادگی فرض کردند که مشاهده‌گر ما در آنجا مایل است در خانه‌شان بماند و به مراقبت از فرزندانشان کمک کند. این مشاهده‌گر در تله افتاده بود و چاره‌ای جز پذیرش نداشت.

ارزیابی میزان موفقیت در پوشش رویدادها

از این گزارشِ میزانِ نظارت مشخص است که ما در ترتیب دادن حضور یک مشاهده‌گر در رویدادها و تحولات اصلی جنبش نسبتاً موفق بودیم و زمانی که این رویدادها به‌درستی پیش‌بینی نمی‌شدند، کسی را داشتیم که کمی بعد در صحنه حاضر شود تا گزارشی از آنچه رخ داده است از یک یا چند شرکت‌کننده دریافت کند. ما مطمئن هستیم که در هر جلسه گروهی بین ۲۰ نوامبر و ۷ ژانویه یک نماینده داشتیم، و تنها «رویداد» مهمی که مستقیماً پوشش ندادیم، آوازخوانی دسته‌جمعی کریسمس روی چمنِ جلوی خانه خانم کیچ در ۲۴ دسامبر بود.

به دلیل خستگیِ مشاهده‌گر، گزارش ناقص‌تری نسبت به آنچه دوست داشتیم از ملاقات (در ۱۲-۱۳ دسامبر) بین ماریان کیچ و «الا لوول» داریم؛ اما معتقدیم جزئیات ضروری را جمع‌آوری کرده‌ایم و اهمیت آن ملاقات را می‌دانیم. چند رویداد جزئی در طول دوره مشاهده وجود داشت که ما پوشش ندادیم: یک جلسه فرعی در خانه برتا در ۵ دسامبر؛ بازدید آرمسترانگ‌ها از الا لوول در ۶ دسامبر (هرچند ضبط‌های صوتی نسبتاً کاملی از سخنرانی‌های دکتر براونینگ در این مناسبت شنیدیم)؛ یک جلسه خصوصی کوچک در ۱۶ دسامبر پس از سخنرانی عمومی برای کلوپ بشقاب‌پرنده؛ و سایر رویدادهایی از این ماهیت، که اهمیت آن‌ها توسط گزارش‌های بعدی شرکت‌کنندگان برای ما روشن شد.

پوشش کامل هم ضروری و هم دشوار بود. بسیاری از بازدیدهای مشاهده‌گران ما بازده اطلاعاتی نسبتاً پایینی داشتند (هرچند به‌ندرت بازدیدی کاملاً بی‌ثمر بود)، صرفاً به این دلیل که از زمان تماس قبلی آن‌ها هیچ اتفاق جدیدی رخ نداده بود، یا اعضا مشغول انتظار کشیدن بودند – فعالیتی نسبتاً کسل‌کننده. وقتی رویداد خاصی در جریان نبود، مشاهده‌گران معمولاً قادر بودند اطلاعات پیش‌زمینه را استخراج کنند، شایعات و گزارش‌ها را میان اعضا بررسی متقابل نمایند، درباره میزان اعتقاد یا فعالیت‌های تبلیغی پرس‌وجو کنند و اگر چیز بهتری عرضه نمی‌شد، به تقویتِ رابطه (رپورت) ادامه دهند.

فشارهای روانی و محدودیت‌های فیزیکی مشاهده‌گران

این بخش از متن به دشواری‌های عملیاتی مشاهده، روش‌های ثبت داده‌ها در شرایط پنهانی و محدودیت‌های روش‌شناختی تحقیق می‌پردازد. ترجمه دقیق آن به شرح زیر است:

اجرای طرح مشاهده نیز دشوار بود، زیرا نگه داشتن یک مشاهده‌گرِ تازه‌نفس و هوشیار در تمام ساعاتی که احتمال وقوع رویدادی می‌رفت، تقریباً غیرممکن بود. مشاهده در این مطالعه، کاری طاقت‌فرسا بود. علاوه بر فشاری که به دلیل ایفای نقشی پذیرا و غیرفعال در برابر ایدئولوژی‌ای ایجاد می‌شد که مدام ناباوریِ مشاهده‌گر را برمی‌انگیخت (و باید پنهان می‌ماند)، مشاهده‌گران غالباً مجبور بودند ساعت‌های طولانی در گروه بمانند بدون اینکه فرصتی برای ثبت آموخته‌های خود داشته باشند. گاهی این ساعات طولانی از سوی خانم کیچ یا برتا تحمیل می‌شد که قوانینی درباره تداوم حضور وضع می‌کردند؛ گاهی نیز شرایط باعث می‌شد یک مشاهده‌گر در مرحله‌ای حساس گیر بیفتد، در حالی که نه توانایی فراخواندن نیروی کمکی را داشت و نه نیروی کمکی می‌توانست ظاهر شود.

مشاهده‌گران ما علاوه بر این شغل، زندگی روزمره خود را نیز داشتند و گهگاه دچار بیماری یا خستگی مفرط ناشی از بی‌خوابی می‌شدند. این کار غالباً به دلیل مسائل بی‌ربطی (از منظر هدف اصلی ما) که بخش عظیمی از وقت را در جلسات شبانه اشغال می‌کرد، تکرار مکرراتِ گفته‌ها و بی‌نظمیِ مجموعه‌ای از باورهایی که در دیگِ درهم‌جوشِ ایدئولوژی ریخته شده بود، کلافه‌کننده بود. این جنبه‌ی آخر نه تنها به دلیل فشاری که بر تمرکز و حافظه وارد می‌کرد خسته‌کننده بود، بلکه باعث عصبی شدن مشاهده‌گران می‌شد، زیرا آن‌ها خود را مسئول می‌دانستند که همه چیز را شفاف نگه دارند و در زمان بعدی تا حد ممکن دقیق ثبت کنند.

تکنیک‌های مخفیانه ثبت و یادداشت‌برداری

ثبت مشاهدات: داده‌های جمع‌آوری شده توسط مشاهده‌گران به شکل روایت‌هایی از وقایعی بود که در حضور آن‌ها رخ داده بود؛ گزارش‌هایی از اقداماتی که اعضا قبلاً یا در جای دیگر انجام داده بودند؛ داده‌های واقع‌گرایانه یا نگرشی که در مصاحبه‌ها یا گفتگوها با اعضا استخراج شده بود؛ و محتوای صحبت‌ها یا ادعاهایی که خطاب به کل گروه مطرح می‌شد. شرایطِ مشاهده، یادداشت‌برداریِ علنی را غیرممکن می‌کرد، به جز یک مورد خاص در جلسه ۲۳ نوامبر که «خالق» دستور داد یادداشت‌برداری شود. یادداشت‌برداری خصوصی یا مخفیانه نیز دشوار بود، زیرا مشاهده‌گران به‌ندرت درون خانه تنها گذاشته می‌شدند و لازم بود آنقدر خلاق باشند که بهانه‌هایی برای ترک موقت گروه پیدا کنند. یکی از ترفندهایی که گاهی استفاده می‌شد، یادداشت‌برداری در دستشویی بود. با این حال، این روش کاملاً رضایت‌بخش نبود، زیرا رفت‌وبرگشت‌های بیش از حد به آنجا احتمالاً کنجکاوی یا حتی سوءظن ایجاد می‌کرد. گاهی از دستشویی به‌صورت نوبتی استفاده می‌شد. برای مثال، صبح روز ۲۱ دسامبر، وقتی همه مشاهده‌گران ما بسیار خسته بودند و نمی‌خواستند بیش از حد به حافظه خود اعتماد کنند، یک نفر می‌رفت تا یادداشت‌برداری کند در حالی که دیگران برای گوش دادن باقی می‌مانند.

هر از گاهی این امکان برای یک مشاهده‌گر فراهم می‌شد که به بالکن پشتی بخزد تا در تاریکی یادداشت‌برداری کند. در زمان‌های تنفس میان جلسات، مشاهده‌گران غالباً برای هواخوری در فضای باز قدم می‌زدند و بدین ترتیب فرصت دیگری فراهم می‌شد. برای نمونه، پس از آنکه دکتر آرمسترانگ در زمان بحرانی ساعت ۳:۳۰ صبح روز ۲۱ دسامبر، اصرار داشت که یکی از نویسندگان شک و تردید خود را رها کند، دکتر به داخل خانه بازگشت اما نویسنده با این بهانه که نیاز دارد تنها فکر کند، بیرون ماند و کل ماجرا را بلافاصله نوشت.

استفاده از تکنولوژی ضبط 

در زمان‌های دیگر مجبور بودیم به حافظه تکیه کنیم تا اصل گفتگوها، مصاحبه‌ها و موارد مشابه را حفظ کنیم تا زمانی که بتوانیم این مشاهدات را در دستگاه‌های ضبط صوت دیکته کنیم. هر مشاهده‌گر به چنین دستگاهی دسترسی داشت و موظف بود مشاهدات خود را در اولین فرصت پس از هر تماس دیکته کند. معمولاً چنین دیکته‌ای می‌توانست ظرف چند ساعت پس از ترک محل مشاهده انجام شود، هرچند گهگاه مشاهده‌گری که از یک جلسه تمام‌شب فرسوده شده بود، مجبور می‌شد دیکته را تا زمان بیدار شدن از خواب به تعویق بیندازد. بخش اعظم داده‌های ما ظرف سه یا چهار ساعت پس از پایان تماسِ مشاهده‌گر ضبط شد. در دوره پوشش شبانه‌روزی گروه لیک‌سیتی (بین ۱۷ تا ۲۲ دسامبر)، ما یک مقر موقت در هتلی در نیم‌مایلی خانه خانم کیچ دایر کردیم و مشاهده‌گران سه دستگاه ضبط صوت را برای ثبت یادداشت‌هایشان مشغول نگه داشتند. بیشتر مطالبی که در این مدت به دست آمد، ظرف یک ساعت پس از ترک خانه ضبط شد.

حجم و تنوعِ مستندات گردآوری شده

در مجموع، گزارش‌های مشاهده‌گران حدود ۶۵ نوار کاست یک‌ساعته را پر کرد که پس از پیاده‌سازی، تقریباً هزار صفحه متن تایپی حاصل شد؛ علاوه بر این، حدود صد صفحه مطالب تایپ‌شده از مواردی که مستقیماً ضبط شده بود جمع‌آوری کردیم. این مطالبِ اخیر شامل موارد متنوعی است. زمانی که ماریان کیچ و دکتر آرمسترانگ در «کلوپ بشقاب‌پرنده» سخنرانی کردند، ما ترتیب حضور یک دستیار ویژه را در این جلسه عمومی دادیم و او موفق شد تقریباً کل جلسه را با یک ضبط‌صوت کوچک جیبی ضبط کند.

مطالبِ واژه-به-واژه‌ی ما همچنین شامل بسیاری از مکالمات تلفنی است. از شامگاه ۲۱ دسامبر به بعد، گروه به امید اینکه دستوراتی از سوی «نگهبانان» از طریق تلفن برسد، تمام تماس‌های ورودی را ضبط کرد. گروه با کمال میل اجازه داد یکی از مشاهده‌گران ما این نوارها را امانت بگیرد و ما سپس آن‌ها را پیاده‌سازی کردیم. علاوه بر این، مشاهده‌گران ما در کالج‌ویل توانستند بسیاری از نوارهای «الا لوول» را پیاده‌سازی کنند. ما همچنین کپی‌های واژه-به-واژه و گاهی نسخه‌های اصلی بسیاری از مهم‌ترین پیام‌های خانم کیچ را در اختیار داریم.

بنابراین، مطالبی که گردآوری کردیم از نظر دقت، طیفی از رونوشت‌های واژه-به-واژه یا اسناد مکتوب در یک سو، تا گزارش‌هایی که صرفاً خلاصه‌ای از نکات برجسته‌ی جلسات بسیار طولانی در سوی دیگر هستند را شامل می‌شود. برای وقایع پیش از آغاز مشاهده مستقیم، ناچار بودیم عمدتاً به مطالبِ گذشته‌نگر (یادآوری اعضا) تکیه کنیم.

ما در متن به طور مستقیم از اسناد و نوارهای ضبط شده دست‌اول نقل‌قول کرده‌ایم، اما در غیر این صورت، فرم نقل‌قول مستقیم را تنها زمانی به کار برده‌ایم که یا مشاهده‌گر فرصتی برای یادداشت مکتوب یک گفتگو ظرف چند دقیقه پس از وقوع آن داشته، و یا زمانی که تأکید ویژه‌ای بر به خاطر سپردن واژه-به-واژه‌ی یک اظهارنظر مهم داشته و آن را با اطمینان در سوابق خود ثبت کرده است.

انحراف از روش‌های سنتیِ علوم اجتماعی

خلاصه: از توصیفات فوق و همچنین از گزارش‌های فصل‌های اصلی، باید برای خواننده روشن باشد که روش‌های به کار گرفته شده در انجام این مطالعه از روال‌های ارتدوکس (سنتی) علوم اجتماعی در چندین مورد فاصله گرفته است. مایلیم در اینجا برخی از این انحرافات و واقعیت‌هایی که آن‌ها را ضروری ساخته است، خلاصه کنیم.

در درجه اول، روشن است که ما قادر نبودیم به آرایه‌ی استانداردِ ابزارهای فنی روان‌شناسی اجتماعی تکیه کنیم. مطالب ما عمدتاً کیفی هستند تا کمی، و حتی جدول‌بندی ساده آنچه مشاهده کردیم دشوار خواهد بود. به دلیل بدیع بودن و غیرقابل‌پیش‌بینی بودن کامل این جنبش، و همچنین فشار زمان، ما نتوانستیم دسته‌بندی‌های استانداردی برای رویدادها، اقدامات، اظهارات، احساسات و موارد مشابه ایجاد کنیم، و قطعاً نمی‌توانستیم اعضای گروه را تحت هرگونه ابزار سنجش استاندارد (مانند پرسشنامه یا مصاحبه ساختاریافته) قرار دهیم تا شاخص‌ها را قبل و بعد از ابطال پیش‌گویی با هم مقایسه کنیم.

ماهیت کارآگاهیِ تحقیق و تظاهرِ پنهانی

در واقع، ما با کاری روبرو بودیم که به همان اندازه که مشاهده بود، کارآگاهی نیز محسوب می‌شد. ما باید مدام گوش می‌دادیم، کاوش می‌کردیم و پرس‌وجو می‌کردیم تا در ابتدا بفهمیم اعضای گروه چه کسانی هستند، چقدر خالصانه به ایدئولوژی باور دارند، چه اقداماتی همسو با باورهایشان انجام می‌دهند، و تا چه حد در حال تبلیغ یا تلاش برای متقاعد کردن دیگران هستند. بعدها، باید به انباشت این نوع داده‌ها ادامه می‌دادیم در حالی که بیشتر تحقیق می‌کردیم که قرار است بعداً در جنبش چه اتفاقی بیفتد: جلسه بعدی چه زمانی خواهد بود، چه کسی دعوت شده است، گروه (یا افراد) کجا قرار است منتظر سیل بمانند، و سؤالاتی از این دست.

علاوه بر این، ما مجبور بودیم کل تحقیق را به‌صورت پنهانی، بدون فاش کردن هدف پژوهشی خود و با تظاهر به اینکه صرفاً افرادی علاقه‌مند هستیم که نسبت به درستی سیستم اعتقادی متقاعد شده‌ایم، انجام دهیم و در عین حال نقشی غیرفعال و بدون نفوذ در گروه ایفا کنیم. داده‌های ما در برخی جاها ناقص‌تر از آن است که می‌پسندیدیم، و نفوذ ما بر گروه تا حدودی بیشتر از آن است که مایل بودیم. با این حال، توانستیم اطلاعات کافی برای روایت یک داستان منسجم جمع‌آوری کنیم و خوشبختانه، اثرات ابطال پیش‌گویی آنقدر تکان‌دهنده بود که نتایج محکمی را ارائه دهد.

نکته روش‌شناختی: این متن نشان‌دهنده تولد رویکرد مردم‌نگاری (Ethnography) در روان‌شناسی اجتماعی است. نویسندگان (فستینگر و همکاران) صادقانه اعتراف می‌کنند که برای رسیدن به «حقیقتِ رفتار» مجبور شدند قوانین سفت‌وسخت آکادمیک (مثل پرسشنامه و رضایت آگاهانه) را زیر پا بگذارند و مانند کارآگاهان عمل کنند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2166346

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

آخرین اخبار