به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین محسن آزموده در مقدمه گفت و گویش با احمد کاظمی موسوی در باره فلسفه و کلام اسلامی در سرویس دین و اندیشه ایبنا نوشت: فلسفه در جهان اسلام با ترجمه متونی از یونان با واسطه زبانهای سریانی و عبری پا گرفت، اما متفکران مسلمان خیلی زود توانستند ایدهها و اندیشههای یونانی را در دستگاه مفهومی خود بازآرایی کنند و مفاهیم و افکار یونانی (عمدتاً افلاطونی و نوافلاطونی) را با سنتهای فکری خود بیامیزند و معجونی تازه فراهم آورند که در روزگار ما مستشرقان آن را «فلسفه اسلامی» خواندند. احمد کاظمی موسوی پژوهشگر حقوق و تاریخ در کتاب «سیر و سرانجام فلسفه و کلام اسلامی» به این پرسش پرداخته که جهان اسلام فلسفه را چگونه شناخت و به کجا رساند. او در این کتاب نشان میدهد که فلسفه یونانی که خود متاثر از اندیشههای شرقی بود، در عالم اسلامی به حکمت بدل شد. با او درباره این کتاب گفتوگویی انجام دادیم. با سپاس از رضا دستجردی که در تنظیم این گفتوگو یاری رساند.
****
آثار قبلی که پیشتر از شما دیده بودیم، بیشتر در حوزه تاریخ و حقوق بود و این کتاب که در حوزه فلسفه و کلام نوشته شده، نظرم را جلب کرد. لطفاً بهاختصار بفرمایید که از کجا به فلسفه اسلامی رسیدید و چه شد که علاقهمند شدید که درباره فلسفه اسلامی تحقیق کنید؟
من اساساً از حقوق و اصول فقه وارد فلسفه شدم. اولین کتابم را هم که حدود ده سال پیش بهزبان فارسی منتشر کردم، «بازاندیشی در آیین استنباط» بود که انتشارات نگاه معاصر چاپ کرد. من در این کتاب، فلسفه اصول فقه را گفتم و خیلیها خود اصول فقه را فلسفه اسلام میدانند. اصول فقه به این نگاه میکند که ما چطور احکام و قوانین را استنباط کنیم و آنها را از منابع درآوریم. قدری حالت فلسفی دارد. آقای شیخ محمود شهابی در دانشکده حقوق استاد ما بود.
ایشان در منزلش جلساتی داشت که گاهی هم من میرفتم. در آنجا از فلسفه مشاء صحبت میکرد. شهابی چاپکننده کتاب «الاشارات و التنبیهات» نوشته ابنسینا بود و کتابی که از ابنسینا تصحیح کرد، بهترین نشر از «الاشارات و التنبیهات» است. این کتاب در مصر هم چاپ شده، اما چاپ مصر به پای چاپی که آقای محمود شهابی در اینجا منتشر کرد نمیرسد. من متأثر از آقای شهابی بودم. ایشان از این بحث میکند که مباحث اصول فقه از کجا شروع میشود، به کجا میرود و چه ارتباطی با هم دارد؟ و بعد که در جلسات ایشان حاضر شدم دیدم ایشان پیرو فلسفه مشاء است.
اصلاً ایشان یکی از نوادر کسانی بود که علاقهمند به حکمت مشاء بود، چون فلسفه حاکم امروز جهان تشیع، یعنی علامهطباطبایی و آیتالله مطهری، حکمت متعالیه است و کسی هم مخالف حکمت متعالیه نیست، اما مشاء حرف دیگری دارد. همه چیزی هم که بنده در این کتاب نوشتم این است که بگویم فلسفه ما از کجا شروع شد؛ به کجا رسید و چه سرانجامی داشت. ما به بیفلسفهگی رسیدیم و اسمش را حکمت گذاشتیم، اما همه حرف من این است که ما امروز فلسفه نداریم. آیتالله مطهری و علامهطباطبایی تاج سر ما هستند. علامهطباطبایی «بدایه الحکمه» و «نهایه الحکمه» را نوشت که خیلی عالی است. مهمتر از آن، «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را در جواب تودهایها و دکتر تقی ارانی منتشر کرد.

چرا فلسفه این سرنوشت را پیدا کرد؟ چه شد که فلسفه مشاء قدرت پیدا کرد و بهتعبیر شما به سرانجام رسید و به حکمت ختم شد؟
اصلاً ممکن است سوال اولیه این باشد که این همه کتاب بهزبانهای انگلیسی، فرانسه، آلمانی و فارسی نوشته شده. تفاوت این کتاب چیست؟ خود آقای دکتر سید حسین نصر چند بار تاریخ فلسفه نوشته، تز دکترای ایشان در هاروارد، تاریخ فلسفه بود. ولی من میگویم «نگاهی به سیر». هیچکدام از این آقایان به این موضوع توجه نکردهاند. آنهایی هم که بهزبان انگلیسی، کتاب نوشتند درگیر ما نبودند. حکمت متعالیه را فضلالرحمن، دکتر سید حسین نصر یا آقای امینرضوی نوشته، اما من حرف دیگری برای گفتن داشتم. این حرف را هم شاید دیگران بهنحوی دیگر زده باشند، اما من بهصراحت بیشتر گفتم. مهم این است که شما حرفتان را با چه زبان و صراحتی بگویید. میخواهم بگویم فلسفه سرانجام ندارد.
اصولاً فلسفه در جهان اسلام از کجا شروع شد؟
فلسفه در جهان اسلام با حرفهایی که معتزله شروع کرد، آغاز شد. معتزله هم تحت تأثیر علوم اوایل بود، علوم اوایل یعنی یونان. فلسفه عبارت است از نگاهی که شما به جهان هستی و شناخت قواعد جهان هستی دارید. این در یونان بین سیصد تا چهارصد پانصد سال قبل از میلاد یکدفعه رشد کرد، از ریاضیات هم شروع شد. ریاضیات هم با تالس و فیثاغورس رشد کرد.

بپردازیم به تأثیرش در جهان اسلام.
الان اصلاً خود فلسفه چطور فلسفه شد؟ ما قبل از کوروش کبیر و داریوش بزرگ فلسفه نداشتیم. داریوش کسی بود که دیوان را وارد کشور کرد. با این وجود، اینها از فلسفه حرفی نزدند. الهیات و عوالم غیب داشتند، مقداری از آن هم زردشت بود، اما همهاش نبود. در آن زمان، میترائیسم در ایران قدرت داشت. کوروش به فلسفه کاری نداشت. در یونان استثنائاً در سیصد تا پانصد سال قبل از میلاد هم کتابت رشد کرد هم ریاضیات، هم یک نوع استدلال که به فلسفه انجامید.
آن زمان هنوز فلسفه نبود. از همان زمان پیتاگوراس که شما اسم بردید، البته قبل از او هم بودند و آنها متأثر از الهیات دنیای شرق هم بودند. ضمن اینکه در ایران میترائیسم را میشناختند و از تمدنهای کهن بابل و مصر هم اطلاع داشتند. افلاطون از شاگردان سقراط بود و او بود که این ایده را آورد. شاگرد افلاطون، ارسطو بود و آن کاری را کرد که اصولاً فلسفه دیگر فلسفه شد. به نظر شما چه کار کرد؟
منطق را تدوین کرد، از صورت و ماده صحبت کرد، کتاب «متافیزیک» را نوشت.
در واقع بهتعبیری، ایشان منطق را متأثر از ریاضیات پدید آورد. اصل مطلب هم قیاس یا تحلیل متأثر از ریاضیات است. بعد فیزیک را نوشت. فیزیک، ماده، جوهر و فرم را آورد. فرم متعلق به ارسطو است، همانطور که ایده متعلق به افلاطون بود. بعد «متافیزیک» را نوشت که یادداشتهایش بود، بعدها شاگردانش، اسم آن را «متافیزیک» گذاشتند. در علیت میرسد به علت اول که محرک اول چیست. میگوید محرک اول خداست، اینجا به الهیات میرسد، اما هستی هست.
جهان هستی در چشم ارسطو وجود دارد. این اطلاعات بیشتر بهخاطر علم نجوم و طب به گوش دنیای اسلام رسید. همان موقع هم طب جالینوس و گن هم خیلی رشد کرد. طب جالینوس، جادو و نجوم علاقهای در فاتحین دنیای اسلام مخصوصاً در عصر بعد از معاویه و پسر او خالدبنیزیدبنمعاویه ایجاد کرد. بعد میگویند که او جادوگر بود و دنبال ذوب فلزات. از جادوگری و نظایر آن است که یک مقدار علوم و علوم جدید پیدا میشود. پس از او، منصور که خلیفه دوم عباسی بود، کار را دنبال میکند.
وی کتابخانهای تأسیس و در آن نهضت ترجمه شروع میشود. روزبه معروف به ابنمقفع ترجمه «منطق» ارسطو را آغاز کرد و ابنبهریز این تلاشها را ادامه داد. بعدها در زمان مأمونالرشید و هارونالرشید این کوششها پیگیری شد. در زمان مأمون، به یونان سفیر فرستادند و از پادشاه بیزانس خواستند تا کتاب «علوم اوایل» را به آنها بدهد. کتاب به جهان اسلام رسید.
از راه «علوم اوایل» به گوش رسید که در آنجا در حوزههای نجوم و طب خبرهایی است. خبر به ابنمقفع رسید. هارون هم مکاتباتی با شارلمانی داشت. مأمون چند مترجم مسیحی با نامهای حنینبناسحاق و اسحاقبنحنین داشت، مخصوصاً ابوعثمان دمشقی که «منطق» ارسطو را ترجمه کرد. بعدها در جهان اسلام، این ترجمهها به گوش ابوالهذیل علاف رسید و وی شروع به استدلالی حرف زدن کرد.
بعد از معتزله، فلاسفه مطرح میشوند. کندی پدید میآید و بعد، فارابی.
فارابی ریاضیدان و موسیقینواز بود. برخی میگویند وی موسس فلسفه بود، در حالیکه اینطور نیست و ابنسینا موسس فلسفه بود. کار برجستهای که فارابی انجام میدهد این است که «سیاست مدنی» ارسطو را ترجمه کرد. در واقع، فارابی در سیاست موسس است و آنجاست که عنوان مدینه فاضله را به کار میبرد.
سیدجواد طباطبایی میگوید که بعد از فارابی دیگر فلسفه سیاسی وجود ندارد. اما ابنسینا، ایدههای «مابعدالطبیعه» ارسطو را گرفت. وی چند کتاب نوشت، از جمله «شفا» را تألیف کرد. ابنسینا «منطق» ارسطو را بار آورد، بعد «فیزیک» ارسطو، «طبیعیات» و «ریاضیات» را نوشت، بعد «الهیات» و «مابعدالطبیعه». ابنسینا در مابعدالطبیعه، از علیت، سببیت، قوه، فعل، کثرت، و وحدت سخن میگوید.
اصلاً حرف فلسفه مشا همین است که همه اینها را با عنوان «امور عامه» میشناسند. بعد به خلقت میرسد که بهقول ارسطو، جهان هستی است یا واجبالوجودی میآورد که متعلق به ابنسینا است. میگویند ما واجبالوجود لازم داریم و واجبالوجود است که خلق میکند.
بقیه اشیا و موجودات همه ممکنالوجود هستند. اینها همه از ابداعات ابنسینا است و فلسفه ارسطویی را به اسم مشا، فلسفه میکند. از سیاست مدنی یا اخلاق ناصری و تهذیبالاخلاق زیاد حرف نمیزند. اما مهم مابعدالطبیعه و متافیزیک ارسطو و منطق ارسطو است که ابنسینا این دو را بار میآورد.

بعد از ابنسینا چه تحولاتی رخ داد؟
خواجهنصیرالدین طوسی کار را ادامه میدهد. غزالی هم بهشدت از ابنسینا متأثر بود. او منطق ابنسینا را میپذیرد. خودش چهار کتاب در منطق نوشت، اما فلسفه ارسطو را بهشدت رد میکند و میگوید ما خدای حاضر و ناظر میخواهیم.
خدا در قرآن حاضر و ناظر است. چطور آن را رها کنیم؟ غزالی از ابنسینا میپرسد منطقی که نوشتید را چرا برای اثبات الهیات بهکار نبردید؟ و اینطور ابنسینا را مورد حمله قرار میدهد. بعدها، فخر رازی بین مشا و ادعاهای غزالی قرار میگیرد. بعد خواجه نصیر میآید که خودش یک مشایی جدید است.
او هم ابنسینا را تفسیر میکند، هم به فخر رازی جواب میدهد، هم در پایان عمر، تحت تأثیر محیط زمان، کتابی مینویسد با نام «تجرید الاعتقاد» که باعث میشود از فلسفه بهکلی جدا شویم. بعدها قاضیعضدی، بیضاوی، تفتازانی، قوشچی و علامه حلی، کتاب را شرح و تفسیر میکنند.
این کتاب در کلام است. فلسفه ارسطویی مشایی را مقدمه میکند، به این شکل که یک مقدار منطق ارسطو را میگیرد، یک مقدار متافیزیک ابنسینا، و آن را به اسم امور عامه مقدمه میکند. امور عامه زبان میشود برای اینکه الهیات را ثابت کند.

در نهایت میرسیم به صدرالمتالهین و حکمت متعالیه.
بله. در عصر صفویه چهرههایی چون میرداماد و ملاصدرا میآیند. ملاصدرا اسفار را نوشت و حکمت متعالیه را مطرح کرد. بعد از او، فلاسفه دوره قاجار، میردامادی، ملاعلی نوری، مدرس زنوزی، قمشهای، میرزا هاشم رشتی، همه میآیند تا نهایتاً به علامهطباطبایی میرسیم. همه اینها حکمت متعالیه هستند. کتاب علامهطباطبایی هم همین است، که یک مقدار مقدمه «منطق» ابنسینا است، یک مقدار هم از مابعدالطبیعه ابنسینا بهاسم امور عامه. بقیه اثبات الهیات است.
یعنی در اسفار ملاصدرا که چهار سفر دارد، سفر اولش یک مقدار منطق، امور عامه و بقیه اسفار روحانی، الهیات، مبدأ و معاد است. خب معاد و امامت که دیگر در فلسفه نیست، در روایات ماست و چیزی مثل فلسفه نیست. بنابراین، ما حکمت داریم که حکمت ما مقدمه ارسطویی و همچنین منطق ابنسینایی و امور عامه دارد.
216216





نظر شما