خبرآنلاین - محمد عارف معزی: مجمع جهانی اقتصاد که امروز با نام «داووس» شناخته میشود، بیش از آنکه صرفاً یک نشست سالانه اقتصادی باشد، بازتابی از تحولات فکری، سیاسی و ساختاری نظم بینالملل در نیمقرن گذشته است. این مجمع در سال ۱۹۷۱ به ابتکار «کلاوس شواب»، اقتصاددان آلمانی، پایهگذاری شد؛ در دورانی که سرمایهداری غربی در حال بازتعریف خود پس از شوکهای دهه ۱۹۶۰ و پیشدرآمد بحرانهای نفتی دهه ۱۹۷۰ بود. هدف اولیه داووس، گردهمآوردن مدیران ارشد شرکتهای اروپایی برای گفتوگو درباره بهبود شیوههای مدیریتی و همسویی با الگوی سرمایهداری آمریکایی بود، اما این چارچوب محدود، بهتدریج جای خود را به پروژهای بسیار گستردهتر داد؛ پروژهای که میخواست اقتصاد، سیاست، امنیت و حتی فرهنگ جهانی را در یک گفتوگوی بهظاهر غیررسمی، اما عمیقاً اثرگذار، به هم پیوند بزند.
دهههای نخست فعالیت مجمع جهانی اقتصاد، همزمان با تثبیت نظم دوقطبی جنگ سرد، داووس را به فضایی تبدیل کرد که در آن نخبگان اقتصادی غربی تلاش میکردند راهی برای رشد در سایه رقابت ایدئولوژیک شرق و غرب بیابند. با این حال، نقطه عطف واقعی داووس را باید در دهه ۱۹۹۰ و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی جستوجو کرد؛ زمانی که مجمع جهانی اقتصاد بهسرعت از یک نشست اقتصادی به سکویی سیاسی–ژئوپلیتیک بدل شد. رهبران سیاسی، رؤسای دولتها، وزرای خارجه و حتی بازیگران امنیتی، داووس را فرصتی کمنظیر برای گفتوگوهای پشتپرده، تنظیم پیامهای دیپلماتیک و سنجش جهتگیریهای آینده نظام بینالملل یافتند.
در این دوره، داووس عملاً به یکی از نمادهای «جهانیسازی لیبرال» تبدیل شد؛ مفهومی که بر ادغام بازارها، کاهش مرزهای تجاری، گسترش نهادهای چندجانبه و نقشآفرینی شرکتهای فراملی تأکید داشت. سخنرانیهای رؤسای جمهور آمریکا، نخستوزیران اروپا، مدیران عامل غولهای فناوری و بانکهای جهانی، همگی حامل این پیام بودند که آینده جهان در گرو همکاری میان دولتها و بازارهاست. داووس در همین بستر بود که به محلی برای طرح ایدههایی چون «سرمایهداری ذینفعان» تبدیل شد؛ الگویی که ادعا میکرد شرکتها علاوه بر سودآوری، مسئولیت اجتماعی و زیستمحیطی نیز دارند.
با این حال، داووس هرگز محفلی خنثی یا صرفاً فنی نبوده است. منتقدان از همان سالهای ابتدایی، این مجمع را نماد شکاف میان نخبگان جهانی و افکار عمومی دانستهاند؛ جایی که تصمیمات غیررسمی اما سرنوشتساز، دور از نظارت دموکراتیک، شکل میگیرد. اعتراضات گسترده ضدجهانیسازی در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، که همزمان با نشستهای داووس شدت میگرفت، نشانهای از این شکاف بود. با این وجود، اهمیت داووس نهتنها کاهش نیافت، بلکه با ورود موضوعات امنیتی، تغییرات اقلیمی، فناوریهای نوین و بحرانهای ژئوپلیتیک، دامنه نفوذ آن گسترش یافت.
در تاریخ داووس، لحظاتی وجود دارد که بهطور خاص نشاندهنده نقش این مجمع در تغییر مسیرهای سیاسی و دیپلماتیک بوده است. از دیدارهای غیرمنتظره میان رهبران کشورهایی که روابط رسمی نداشتند، تا سخنرانیهایی که جهتگیری سیاستهای اقتصادی جهانی را تحت تأثیر قرار دادند، داووس همواره محلی برای ارسال سیگنالهای بزرگ بوده است. در دهه ۲۰۱۰، با اوجگیری چین بهعنوان قدرت اقتصادی جهانی، سخنرانی «شی جینپینگ» در داووس بهعنوان مدافع جهانیسازی، در حالی که آمریکا نشانههایی از عقبنشینی نشان میداد، یکی از نقاط عطف این مجمع محسوب شد؛ سخنرانیای که بسیاری آن را نماد جابهجایی تدریجی مرکز ثقل نظم اقتصادی جهانی دانستند.
همزمان، داووس به آینهای از بحرانهای درون جهان غرب نیز بدل شد. بحران مالی ۲۰۰۸، بحران بدهی اروپا، برگزیت، رشد پوپولیسم و تردید نسبت به نهادهای چندجانبه، همگی در مباحث داووس بازتاب یافتند. این مجمع، اگرچه همواره مدافع همکاری جهانی باقی ماند، اما بهتدریج بیش از پیش به صحنهای برای آشکار شدن اختلافات تبدیل شد؛ اختلافاتی که میان آمریکا و اروپا، میان شمال و جنوب جهانی و حتی در درون خود جوامع غربی وجود داشت.
ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید در سال ۲۰۱۷، فصل تازهای در تاریخ داووس گشود. ترامپ که با شعار «اول آمریکا» به قدرت رسید، بسیاری از مفروضات بنیادی داووس درباره جهانیسازی، تجارت آزاد و چندجانبهگرایی را به چالش کشید. حضور او در داووس، چه در دوره نخست ریاستجمهوریاش و چه در بازگشت دوبارهاش به قدرت، همواره با تنش، حاشیه و پیامهای متناقض همراه بوده است. داووس، در این معنا، به بستری تبدیل شد که در آن تقابل میان نظم لیبرال پس از جنگ جهانی دوم و رویکردهای ملیگرایانه جدید، بهطور عریان دیده میشود.
در سالهای اخیر، با تشدید رقابت قدرتهای بزرگ، جنگ اوکراین، بحران غزه، تنشهای ژئوپلیتیک در آسیا و تردید نسبت به آینده ناتو، داووس بیش از هر زمان دیگری رنگوبوی امنیتی به خود گرفته است. اگر در دهههای گذشته، اقتصاد و تجارت در مرکز توجه بودند، اکنون پرسشهای بنیادینتری مطرح است: آیا نظم بینالملل قانونمحور در حال فروپاشی است؟ آیا اتحاد غربی همچنان انسجام خود را حفظ خواهد کرد؟ و نقش آمریکا در این میان چیست؟
داووس ۲۰۲۶ در چنین زمینهای برگزار میشود؛ نه بهعنوان یک نشست عادی، بلکه بهمثابه صحنهای که در آن تردیدها درباره رهبری آمریکا، شکافهای فراآتلانتیک و آینده نظام جهانی بهطور همزمان نمایان شدهاند. فهم این پیشینه تاریخی و تحول تدریجی مجمع جهانی اقتصاد، برای درک اهمیت رخدادهای امسال و اظهارات جنجالی رهبران، بهویژه دونالد ترامپ، ضروری است؛ چرا که داووس دیگر صرفاً محل گفتوگوی نخبگان اقتصادی نیست، بلکه به یکی از حساسترین نقاط تلاقی سیاست، امنیت و اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
ایران و داووس؛ از حضور محتاطانه تا پسگرفتهشدن دعوت عراقچی
حضور ایران در مجمع جهانی اقتصاد همواره تابعی از جایگاه متغیر تهران در نظم بینالملل و فراز و فرود روابطش با غرب بوده است. برخلاف بسیاری از قدرتهای اقتصادی و سیاسی که داووس را به سکویی ثابت برای نمایش سیاستها و جذب سرمایه تبدیل کردهاند، ایران همواره با احتیاط، محدودیت و گاه غیبت معنادار در این نشست ظاهر شده است. داووس برای ایران نه صرفاً یک اجلاس اقتصادی، بلکه فضایی سیاسی و نمادین بوده که حضور یا عدم حضور در آن، پیامهای دیپلماتیک مشخصی را به همراه داشته است.
در دهههای نخست پس از انقلاب اسلامی، ایران عملاً نقشی کمرنگ یا غایب در داووس داشت. شرایط جنگ، تحریمهای اولیه و نگاه بدبینانه متقابل میان تهران و غرب، امکان حضور فعال ایران در چنین مجمعی را محدود میکرد. با این حال، از دهه ۱۳۷۰ و همزمان با تلاش دولتهای وقت برای تنشزدایی و بازسازی روابط اقتصادی، داووس بهتدریج در محاسبات دیپلماسی ایران جای گرفت. حضور مقامات اقتصادی، برخی وزرا و در مقاطعی حتی رؤسای جمهور یا وزرای خارجه، نشانهای از تمایل ایران برای دیدهشدن در فضای گفتوگوی جهانی بود؛ هرچند این حضور همواره با حاشیه و محدودیت همراه شد.
در سالهای پس از توافق هستهای برجام، داووس برای ایران اهمیتی دوچندان پیدا کرد. تهران تلاش میکرد از این مجمع بهعنوان سکویی برای ارسال پیام بازگشت به اقتصاد جهانی، جذب سرمایهگذاری خارجی و گفتوگو با شرکتها و دولتهای غربی استفاده کند. حضور مقامات ایرانی در این دوره، بهویژه در حاشیه نشستها، با دیدارهای متعدد غیررسمی همراه بود که هدف آنها کاهش نگرانیها درباره ریسک سرمایهگذاری در ایران و ارائه تصویری باثباتتر از اقتصاد کشور بود. با این حال، حتی در این دوره نیز ایران هرگز به بازیگری مرکزی در داووس تبدیل نشد؛ چرا که سایه تحریمها، تردید شرکتهای بزرگ و فشارهای سیاسی آمریکا همچنان سنگینی میکرد.
با خروج آمریکا از برجام در دوران نخست ریاستجمهوری دونالد ترامپ، مسیر حضور ایران در داووس بار دیگر محدودتر شد. تحریمهای ثانویه، بسیاری از شرکتها و بانکهای اروپایی را از هرگونه تعامل علنی با ایران بازداشت و فضای داووس نیز از این قاعده مستثنی نبود. در این دوره، حضور ایران بیشتر جنبه نمادین یا دیپلماتیک داشت و کمتر به نتایج اقتصادی ملموس منجر شد. با این حال، تهران همچنان داووس را بهعنوان یکی از معدود تریبونهای باقیمانده برای گفتوگوی غیرمستقیم با غرب حفظ کرد.
در چنین زمینهای، دعوت از عباس عراقچی برای حضور در داووس ۲۰۲۶ از ابتدا حامل پیام سیاسی مهمی بود. عراقچی، بهعنوان چهرهای شناختهشده در دیپلماسی ایران و از معماران مذاکرات هستهای، میتوانست نماینده رویکردی باشد که تلاش دارد کانالهای گفتوگو با غرب را—حتی در شرایط تنش—باز نگه دارد. دعوت او به داووس، از نگاه بسیاری از ناظران، نشانهای از تمایل برگزارکنندگان مجمع برای شنیدن صدای ایران در یکی از پرتنشترین مقاطع روابط تهران و غرب تلقی شد؛ بهویژه در شرایطی که تحولات خاورمیانه، جنگ غزه و تنشهای منطقهای، ایران را به یکی از بازیگران کلیدی معادلات امنیتی بدل کرده است.
با این حال، پسگرفتهشدن دعوت عراقچی پیش از آغاز رسمی اجلاس، این برداشت اولیه را بهطور کامل دگرگون کرد. لغو دعوت، نهتنها یک تصمیم اداری یا تشریفاتی، بلکه اقدامی سیاسی با پیامهای چندلایه بود. این تصمیم در فضایی اتخاذ شد که داووس ۲۰۲۶ از همان ابتدا با حساسیتهای شدید ژئوپلیتیک همراه بود و فشارهای سیاسی، بهویژه از سوی ایالات متحده و برخی متحدانش، بر دستورکار اجلاس سایه انداخته بود. در چنین شرایطی، کنار گذاشتن نماینده ایران را میتوان بازتابی از محدودیتهای ساختاری داووس در مواجهه با بحرانهای سیاسی دانست؛ جایی که ادعای بیطرفی و گفتوگوی جهانی، در عمل با ملاحظات قدرتهای بزرگ تلاقی پیدا میکند.
داووس، برخلاف سازمانهای بینالمللی رسمی، قواعد شفاف و الزامآور ندارد و تصمیمات آن بیش از هر چیز تابع فضای سیاسی حاکم است. از این منظر، لغو دعوت عراقچی نشان داد که حتی در مجمعی که مدعی گفتوگوی فراگیر است، خطوط قرمز نانوشتهای وجود دارد که ایران همچنان در حاشیه آن قرار میگیرد.
این رویداد همچنین پرسشهای مهمی را درباره آینده دیپلماسی ایران در چنین مجامعی مطرح کرد. آیا داووس همچنان میتواند محلی برای شنیدهشدن روایت ایران باشد؟ یا اینکه فضای آن بیش از پیش به میدان رقابت روایتهای غربی و متحدانش تبدیل شده است؟ برای برخی تحلیلگران، پسگرفتهشدن دعوت عراقچی نشانهای از بستهتر شدن فضا برای دیپلماسی غیررسمی ایران در غرب است؛ بهویژه در شرایطی که شکافهای ژئوپلیتیک عمیقتر شده و تحمل برای صداهای ناهمسو کاهش یافته است.
در عین حال، این اتفاق را میتوان در چارچوب بزرگتر تحولات داووس ۲۰۲۶ نیز تحلیل کرد. امسال، مجمع جهانی اقتصاد بیش از هر زمان دیگری تحتتأثیر تنشهای سیاسی قرار گرفت؛ از اختلافات آمریکا و اروپا گرفته تا بحرانهای امنیتی جهانی. در چنین فضایی، حذف ایران از بخشی از گفتوگوها، بازتابی از اولویتبندیهای سیاسی حاکم بر اجلاس بود؛ اولویتهایی که نشان میدهد داووس، علیرغم ادعای بیطرفی، همچنان بخشی از ساختار قدرت غربی باقی مانده است.
این بخش از ماجرا، زمینهای مهم برای درک آن چیزی است که در روزهای بعدی اجلاس رخ داد؛ جایی که اظهارات دونالد ترامپ و واکنش رهبران اروپایی، شکافهای عمیقتری را در دل نظم غربی آشکار کرد. داووس ۲۰۲۶، نهتنها برای ایران، بلکه برای کل جهان، صحنهای شد که در آن محدودیتهای گفتوگوی جهانی و نشانههای تحول در نظام بینالملل بهطور همزمان نمایان شد.
داووس ۲۰۲۶؛ اجلاس بحرانها و بازگشت ترامپ به مرکز صحنه
داووس ۲۰۲۶ در فضایی آغاز شد که بهندرت میتوان آن را «عادی» توصیف کرد. مجمع جهانی اقتصاد امسال نه در سایه خوشبینیهای اقتصادی و وعدههای رشد، بلکه در بستری از تردید، بیاعتمادی و اضطراب ژئوپلیتیک برگزار شد. جنگها، شکافهای سیاسی، رقابت قدرتهای بزرگ و تزلزل در اتحادهای سنتی، همه و همه در راهروها و نشستهای رسمی داووس حضور پررنگ داشتند. در چنین فضایی، بازگشت دونالد ترامپ بهعنوان رئیسجمهور ایالات متحده و حضور او در داووس، عملاً اجلاس را از همان روز نخست به صحنهای سیاسی و امنیتی بدل کرد؛ صحنهای که در آن، پرسش اصلی دیگر درباره نرخ بهره یا رشد اقتصادی نبود، بلکه درباره آینده نظم جهانی و نقش آمریکا در آن شکل گرفت.
از نخستین ساعات آغاز اجلاس، فضای داووس بهوضوح تحت تأثیر هفتهای پرتلاطم در روابط فراآتلانتیک قرار داشت. اظهارات پراکنده اما جنجالی ترامپ در هفتههای منتهی به اجلاس، از تهدیدهای تعرفهای علیه کشورهای اروپایی گرفته تا سخنان بیسابقه درباره گرینلند، بازارهای جهانی را دچار نوسان کرده و دیپلماتها را در وضعیت آمادهباش قرار داده بود. این پیشزمینه باعث شد داووس ۲۰۲۶ نه صرفاً محلی برای گفتوگو، بلکه میدانی برای مدیریت بحران تلقی شود؛ بحرانی که بسیاری آن را عمیقترین تنش میان آمریکا و متحدان اروپاییاش از زمان جنگ سرد میدانستند.
ترامپ با ورود به داووس، این فضا را نهتنها آرام نکرد، بلکه آن را بهطور کامل در اختیار گرفت. سخنرانی او، که با دقت و حساسیت کمسابقهای دنبال میشد، حامل مجموعهای از پیامها بود که هم به سیاست داخلی آمریکا مربوط میشد و هم به بازتعریف روابط خارجی این کشور. ترامپ بار دیگر بر ایده محوری خود تأکید کرد: قدرت، نه در تعهدات لفظی و نهادهای چندجانبه، بلکه در توان اقتصادی و نظامی عریان نهفته است. این نگاه، که در تضاد آشکار با روح حاکم بر داووس و سنتهای چندجانبهگرایانه آن قرار داشت، بلافاصله واکنشهای گستردهای را برانگیخت.

در محور اقتصادی، ترامپ تلاش کرد تصویری از آمریکا بهعنوان موتور اصلی رشد جهانی ارائه دهد؛ کشوری که بهزعم او، بار اصلی امنیت و ثبات اقتصادی غرب را به دوش میکشد، اما در مقابل، از سوی متحدانش مورد سوءاستفاده قرار میگیرد. او سیاستهای اقتصادی اروپا را ناکارآمد خواند و بهطور مشخص به هزینههای بالای انرژی، مقررات سختگیرانه زیستمحیطی و سیاستهای مهاجرتی اشاره کرد که از نظر او، رقابتپذیری اقتصاد اروپا را تضعیف کرده است. این سخنان، اگرچه پیشتر نیز در گفتمان ترامپ شنیده شده بود، اما بیان آنها در داووس، جایی که رهبران اقتصادی اروپا حضور داشتند، بهمثابه اعلام موضعی مستقیم و تقابلی تلقی شد.
اما آنچه بیش از همه توجهها را به خود جلب کرد، ورود ترامپ به حوزه امنیت و ژئوپلیتیک بود. او در سخنرانی خود، ناتو را بار دیگر زیر سؤال برد و تأکید کرد که آمریکا نمیتواند و نباید بهتنهایی هزینه امنیت اروپا را بپردازد. این سخنان، در شرایطی مطرح شد که جنگ اوکراین همچنان ادامه دارد و نگرانیها درباره تعهد آمریکا به دفاع جمعی ناتو افزایش یافته است. ترامپ با لحنی صریح گفت که اتحادها تنها زمانی معنا دارند که «عادلانه» باشند؛ عبارتی که در قاموس او، به معنای افزایش سهم مالی و نظامی اروپا است.
در این میان، موضوع گرینلند به یکی از نمادینترین محورهای سخنرانی ترامپ تبدیل شد. او گرچه بهطور رسمی هرگونه اقدام نظامی برای تصرف این قلمرو نیمهخودمختار دانمارک را رد کرد، اما بارها مدیریت فعلی گرینلند را ناکافی خواند و آن را مسئلهای مرتبط با امنیت ملی آمریکا دانست. تأکید ترامپ بر اهمیت راهبردی قطب شمال، منابع طبیعی و مسیرهای جدید کشتیرانی، نشاندهنده نگاه گستردهتر او به رقابتهای آینده قدرتهای بزرگ بود؛ رقابتی که در آن، مناطق قطبی به یکی از کانونهای اصلی تبدیل شدهاند. این موضعگیری، اگرچه از منظر امنیتی قابل تحلیل است، اما لحن و چارچوب آن، نگرانیهای عمیقی را در اروپا ایجاد کرد.
ترامپ همچنین در داووس از سیاست تعرفهای بهعنوان ابزار مشروع فشار یاد کرد؛ ابزاری که بهزعم او، آمریکا حق دارد برای دفاع از منافعش به کار گیرد. تهدید به اعمال تعرفههای جدید علیه کشورهای اروپایی، حتی اگر بعداً تعدیل یا عقبنشینی شد، پیام روشنی داشت: روابط اقتصادی دیگر از سیاست جدا نیستند و آمریکا آماده است از قدرت اقتصادی خود برای بازتعریف روابط استفاده کند. این رویکرد، برای بسیاری از حاضران در داووس، نشانهای از فاصله گرفتن آمریکا از اصول تجارت آزاد بود؛ اصولی که خود این کشور دههها مدافع آن بوده است.
در کنار سخنان ترامپ، دیگر محورهای اجلاس نیز تحتالشعاع این تقابل قرار گرفت. سخنرانیها درباره تغییرات اقلیمی، فناوریهای نوین و بازسازی اقتصاد جهانی پس از بحرانها، اگرچه همچنان در دستور کار بودند، اما فضای عمومی اجلاس نشان میداد که دغدغه اصلی، آینده اتحاد غرب و نقش آمریکا است. حتی مباحث اقتصادی نیز ناگزیر در چارچوب این پرسش بزرگ تحلیل میشدند: آیا میتوان به ثبات و پیشبینیپذیری سیاست آمریکا اعتماد کرد؟
واکنش رهبران اروپایی به سخنان ترامپ، بهسرعت و با لحنی بیسابقه در داووس مطرح شد. مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، با صراحت از فروپاشی نظم اقتصادی و امنیتی پس از جنگ جهانی دوم سخن گفت و هشدار داد که کشورهای متوسط بیش از پیش در معرض فشار قدرتهای بزرگ قرار گرفتهاند. او تأکید کرد که استفاده از ابزارهای اقتصادی بهعنوان سلاح، نشانه ورود جهان به مرحلهای خطرناکتر است؛ مرحلهای که در آن، قواعد مشترک جای خود را به منطق زور میدهند.
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، نیز در سخنرانی خود تصویری تیره از آینده ارائه داد. او از جهانی سخن گفت که در آن، حقوق بینالملل تضعیف شده و بیثباتی به قاعده تبدیل شده است. اگرچه مکرون نامی از ترامپ نبرد، اما اشارههای او به سیاستهای یکجانبه و بیاعتنایی به تعهدات جمعی، برای حاضران معنایی روشن داشت. این سخنان، بازتاب نگرانی عمیق اروپا از تغییر نقش آمریکا بود؛ نگرانیای که داووس ۲۰۲۶ آن را از سطح زمزمه به سطح اعلام علنی رساند.
در مجموع، داووس امسال بیش از هر زمان دیگری به صحنه تقابل روایتها تبدیل شد: روایت ترامپ از جهانی که در آن قدرت عریان تعیینکننده است، و روایت اروپا از نظمی که هنوز باید بر پایه قواعد و همکاری بنا شود. این تقابل، نهتنها اختلافنظرهای تاکتیکی، بلکه شکافی عمیقتر در برداشت از آینده نظام بینالملل را آشکار کرد؛ شکافی که پیامدهای آن فراتر از داووس و حتی فراتر از روابط آمریکا و اروپا خواهد بود.
شکاف فراآتلانتیک، ناتو و نشانههای تحول در نظم جهانی
آنچه در داووس ۲۰۲۶ رخ داد، صرفاً مجموعهای از سخنرانیها و واکنشهای دیپلماتیک نبود، بلکه نشانهای عینی از بحرانی ساختاری در دل اتحاد غربی بود. اختلافات میان آمریکا و اروپا، که سالها بهصورت کنترلشده و پشت درهای بسته مدیریت میشد، این بار در برابر دوربینها و در یکی از نمادینترین مجامع جهانی آشکار شد. داووس، بهجای آنکه صحنه همگرایی باشد، به آینهای از واگرایی بدل شد.
دورنمای شکاف میان دو سوی اقیانوس اطلس، بیش از همه در بحث ناتو خود را نشان داد. سخنان ترامپ درباره ضرورت بازتعریف تعهدات امنیتی، نگرانیهایی جدی را در اروپا برانگیخت؛ نگرانی از اینکه آمریکا ممکن است در لحظه بحران، دیگر نقش تضمینکننده امنیت قاره را ایفا نکند. این نگرانی، در شرایطی که اروپا با جنگ در مرزهای شرقی خود مواجه است، بهمراتب عمیقتر شده است. داووس ۲۰۲۶ نشان داد که ناتو، اگرچه همچنان پابرجاست، اما از درون با پرسشهای بنیادین درباره فلسفه وجودی و آینده خود روبهروست.
تأکید ترامپ بر گرینلند نیز در این چارچوب قابل تحلیل است. این موضوع، فراتر از یک اختلاف ارضی یا دیپلماتیک، نمادی از تغییر اولویتهای راهبردی آمریکا است؛ اولویتهایی که بر رقابت قدرتهای بزرگ، کنترل منابع و مسیرهای راهبردی و کاهش وابستگی به اتحادهای سنتی تأکید دارد. واکنش سرد و محتاطانه اروپا به این موضع، نشان داد که شکاف نهتنها در سطح سیاست، بلکه در سطح اعتماد نیز شکل گرفته است.
در نهایت، داووس ۲۰۲۶ را میتوان نقطهای مهم در مسیر تحول نظام بینالملل دانست. اتحاد غربی، که دههها ستون اصلی نظم جهانی بود، اکنون با چالشهای درونی جدی مواجه است. اظهارات ترامپ و واکنش رهبران اروپایی، بیش از هر چیز نشان داد که پرسش از آینده این اتحاد دیگر یک بحث نظری نیست، بلکه به مسئلهای فوری و عملی تبدیل شده است. داووس امسال، بهجای پاسخ دادن به این پرسش، آن را با صدای بلندتری مطرح کرد؛ پرسشی که پاسخ آن، مسیر سیاست جهانی در سالهای پیشرو را رقم خواهد زد.
پسلرزههای داووس؛ آیندهای پرابهام برای سیاست جهانی
آنچه پس از پایان مجمع جهانی اقتصاد ۲۰۲۶ در داووس باقی ماند، نه یک بیانیه مشترک امیدوارکننده و نه نقشه راهی روشن برای عبور از بحرانهای جهانی بود، بلکه مجموعهای از پرسشهای بیپاسخ درباره آینده نظم بینالملل، اتحاد غرب و نقش ایالات متحده در این معادله بود. داووس امسال بیش از آنکه محل هماندیشی برای حل مشکلات باشد، به صحنهای برای آشکار شدن شکافها تبدیل شد؛ شکافهایی که اگرچه سالها در حال شکلگیری بودند، اما اکنون با بازگشت دونالد ترامپ به قدرت و حضور پررنگ او در این اجلاس، به سطح آمده و علنی شدهاند.
یکی از مهمترین پیامدهای احتمالی این اجلاس، تشدید روند «خوداتکایی راهبردی» در اروپا خواهد بود. واکنشهای رهبران اروپایی به سخنان ترامپ، بهویژه در حوزه امنیت و ناتو، نشان داد که بخش قابلتوجهی از نخبگان سیاسی اروپا دیگر حاضر نیستند امنیت قاره را بهطور کامل به اراده سیاسی واشنگتن گره بزنند. اگرچه این روند پیشتر و بهویژه پس از تجربه دولت اول ترامپ آغاز شده بود، اما داووس ۲۰۲۶ میتواند نقطهای شتابدهنده برای آن تلقی شود. افزایش سرمایهگذاریهای دفاعی مستقل، تلاش برای تقویت صنایع نظامی بومی و حتی بحثهای جدیتر درباره ساختارهای امنیتی مکمل یا موازی با ناتو، از جمله مسیرهایی است که احتمالاً در ماهها و سالهای آینده پررنگتر خواهند شد.
در سطح روابط اقتصادی، پیامدهای داووس ممکن است بهمراتب ملموستر و سریعتر بروز پیدا کند. تهدیدهای تعرفهای ترامپ، حتی در صورت اجرایی نشدن کامل، فضای عدم قطعیت را بر روابط تجاری آمریکا و اروپا حاکم کرده است. این عدم قطعیت میتواند شرکتهای بزرگ اروپایی را به سمت تنوعبخشی بیشتر به بازارها و کاهش وابستگی به بازار آمریکا سوق دهد. همزمان، اروپا ممکن است همکاریهای اقتصادی خود با دیگر بازیگران، از جمله چین و اقتصادهای نوظهور، را با احتیاط اما با جدیت بیشتری دنبال کند؛ روندی که خود میتواند به پیچیدهتر شدن رقابتهای ژئوپلیتیک منجر شود.
در سوی دیگر، ایالات متحده نیز پس از داووس احتمالاً مسیر سیاست خارجی مبتنی بر معامله و فشار را با شدت بیشتری دنبال خواهد کرد. ترامپ در داووس نشان داد که از هزینههای دیپلماتیک مواضع تند خود واهمهای ندارد و حتی آنها را بخشی از استراتژی فشار میداند. این رویکرد میتواند به افزایش تنشهای مقطعی، اما پیدرپی با متحدان سنتی آمریکا منجر شود؛ تنشهایی که هرچند ممکن است به بحرانهای فوری ختم نشوند، اما بهتدریج سرمایه اعتماد میان دو سوی آتلانتیک را فرسایش خواهند داد.
در این میان، ناتو بهعنوان یکی از اصلیترین متغیرهای پساداوس، در وضعیتی دوگانه قرار خواهد گرفت. از یک سو، تهدیدهای خارجی، بهویژه از جانب روسیه، همچنان ضرورت حفظ این اتحاد را برجسته میکند؛ از سوی دیگر، اختلاف نظرهای عمیق درباره سهم مسئولیتها و ماهیت تعهدات، کارآمدی آن را زیر سؤال میبرد. داووس ۲۰۲۶ نشان داد که ناتو وارد مرحلهای شده است که بقای آن دیگر بدیهی تلقی نمیشود، بلکه نیازمند بازتعریف و سازگاری با واقعیتهای جدید است. این بازتعریف، اگر با اجماع همراه نباشد، میتواند خود به منبعی تازه از تنش تبدیل شود.
موضوع گرینلند نیز احتمالاً فراتر از یک جنجال رسانهای باقی خواهد ماند. تأکید ترامپ بر اهمیت راهبردی این منطقه، نشاندهنده تمرکز فزاینده آمریکا بر قطب شمال بهعنوان یکی از میدانهای رقابت آینده قدرتهای بزرگ است. پس از داووس، میتوان انتظار داشت که فعالیتهای دیپلماتیک و حتی نظامی آمریکا در این منطقه افزایش یابد؛ امری که نهتنها دانمارک، بلکه کل اروپا را ناگزیر به بازنگری در سیاستهای قطبی خود خواهد کرد. این روند، بهویژه در کنار حضور فعالتر روسیه و چین در قطب شمال، میتواند این منطقه را به یکی از نقاط داغ ژئوپلیتیک دهه آینده تبدیل کند.
در سطحی کلانتر، داووس ۲۰۲۶ نشانهای از شتاب گرفتن گذار به نظمی چندقطبی و کمتر قاعدهمند بود. سخنان رهبران مختلف، از ترامپ گرفته تا مکرون و کارنی، همگی بهنوعی بر این واقعیت صحه گذاشتند که چارچوبهای پس از جنگ جهانی دوم در حال فرسایش است. تفاوت در این بود که برخی این تحول را تهدید میدیدند و برخی دیگر، از جمله ترامپ، آن را فرصتی برای بازتعریف قدرت. پیامد این وضعیت، افزایش رقابت، کاهش قابلیت پیشبینی و تضعیف نهادهای چندجانبه خواهد بود؛ روندی که میتواند بحرانها را نهتنها بیشتر، بلکه مدیریتناپذیرتر کند.
برای بازیگرانی مانند ایران، که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر این تحولات قرار دارند، پیام داووس ۲۰۲۶ اهمیت مضاعفی دارد. لغو دعوت وزیر امور خارجه ایران به این اجلاس، در کنار فضای کلی حاکم بر آن، نشان داد که حاشیهنشینی دیپلماتیک میتواند در جهانی پرآشوب، هزینههای بیشتری به همراه داشته باشد. همزمان، شکافهای درون غرب میتواند فرصتهایی برای بازیگران مستقل ایجاد کند؛ فرصتهایی که البته بهرهبرداری از آنها نیازمند دیپلماسی فعال، هوشمند و چندلایه است.
در نهایت، میتوان گفت داووس ۲۰۲۶ بیش از آنکه پاسخی به بحرانهای جهانی ارائه دهد، تصویری شفاف از عمق آنها ترسیم کرد. این اجلاس نشان داد که جهان وارد مرحلهای شده است که در آن، اجماع جای خود را به رقابت روایتها داده و اتحادها بیش از هر زمان دیگری شکننده شدهاند. رخدادهای پس از داووس، چه در قالب تنشهای اقتصادی، چه بازآراییهای امنیتی و چه تغییرات ژئوپلیتیک، احتمالاً ادامه همین مسیری خواهد بود که در آلپ سوئیس بهوضوح نمایان شد؛ مسیری که آینده آن، نه آرام و قابل پیشبینی، بلکه پرچالش و مملو از نقاط عطف تعیینکننده خواهد بود.
۲۱۹/۴۲





نظر شما