انتخاب زندگی حتی زیر آوار / عبور از «ترس منفعلانه» به «ترس سازنده» / تاب‌آوری در برابرِ رنجِ جنگ، تنها در مواجهه با «مرگ» به عنوانِ «مرزِ هویت‌ساز»

جنگ، ویرانیِ ساختارهایِ امنیتیِ ذهنِ انسان را به همراه دارد و «توهمِ ابدیت» را در هم می‌شکند تا فرد را باِ «هیچِ مطلق» روبرو سازد؛ تاب‌آوری واقعی در این عرصه، نه در انکارِ رنج که در پذیرشِ عمیقِ مرگ و بازآفرینیِ معنا در دلِ ویرانی‌هاست.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، مسعود تقی‌آبادی نوشت: مسئله‌ی بنیادینِ تاب‌آوری در مواجهه با جنگ، فراتر از پایداریِ فیزیکی یا بازگشت به وضعیتِ پیشین است؛ مسئله اصلی، یک بحرانِ «هستی‌شناختی» است که در آن، جهانِ امنِ فرد فرو می‌ریزد و او با پرسش‌هایی مواجه می‌شود که پاسخ‌هایِ روزمره برای آن‌ها کافی نیست.

انسان در دورانِ صلح، در لایه‌یِ پنهانِ «توهمِ امنیتِ ابدی» و «ثباتِ ساختارها» زندگی می‌کند و این باورها، ستونِ فقراتِ روانیِ او را تشکیل می‌دهند؛ اما جنگ، با خشونتِ مطلق، این لایه‌یِ محافظتی را پاره و انسان را با «اضطراب وجودی» روبرو می‌سازد.

در این شرایط، مدل‌هایِ سنتیِ تاب‌آوری که بر پایه‌یِ «انکارِ واقعیت» یا «بازگشت به حالتِ عادی» استوارند، به کلی ناکارآمد می‌شوند، زیرا جنگ اجازه‌یِ بازگشت به گذشته را نمی‌دهد. مسئله‌ی اصلی این است که چگونه می‌توان در جهانی که در آنِ «مرگ» به صورتِ روزانه و در همسایگیِ زندگی می‌نشیند، نه تنها دوام آورد، بلکه به گونه‌ای «اصیل» زیست؟ پاسخ در این است که تاب‌آوری، یک «واکنشِ دفاعی» نیست، بلکه یک «فعالیتِ خلاقانه» است؛ فعالیتی که در آن فرد با پذیرشِ رنجِ اجتناب‌ناپذیر، آن را به بستری برایِ رشدِ عمیق‌ترِ معنا تبدیل می‌کند.

بحرانِ معنا و ضرورت بازتعریف تاب‌آوری

در این راستا، روان‌شناسیِ وجودی و معناگرا، به ویژه دیدگاه‌هایِ «ویکتور فرانکل» و افرادی مثل «اِریک فروم»، نشان می‌دهد که انسان تنها در صورتی می‌تواند در برابرِ هر رنجی تاب‌آوری کند که برای آن رنج، «معنا» پیدا کند. فرانکل با استناد به تجربیاتِ خود در اردوگاه‌هایِ کار اجباری نازی‌ها، اثبات کرد که «آخرین آزادیِ انسان»، انتخابِ نگرشِ خود در برابرِ هر سرنوشتی است، حتی اگر سرنوشتِ او در بیرون از کنترلش باشد.

«یالوم» نیز در تحلیل‌هایِ خود درباره‌یِ مرگ و اضطرابِ وجودی، تأکید می‌کند که تاب‌آوری در برابرِ رنجِ جنگ، تنها زمانی ممکن است که انسان با «مرگ» به عنوانِ یک «مرزِ هویت‌ساز» روبرو شود؛ نه به عنوانِ یک پایانِ ترسناک، بلکه به عنوانِ حقیقتی که به زندگیِ او «فشار» و «اقتضایِ زیستن» می‌بخشد

در جنگ، این معنا دیگر در «آینده‌یِ دور» یا «دستاوردهایِ مادی» نیست، بلکه در «نحوه‌یِ ایستادگی در لحظه» و «تحملِ رنج باِ وقار» نهفته است. «یالوم» نیز در تحلیل‌هایِ خود درباره‌یِ مرگ و اضطرابِ وجودی، تأکید می‌کند که تاب‌آوری در برابرِ رنجِ جنگ، تنها زمانی ممکن است که انسان با «مرگ» به عنوانِ یک «مرزِ هویت‌ساز» روبرو شود؛ نه به عنوانِ یک پایانِ ترسناک، بلکه به عنوانِ حقیقتی که به زندگیِ او «فشار» و «اقتضایِ زیستن» می‌بخشد.

وقتی انسان می‌پذیرد که زندگیِ او محدود است و می‌تواند در هر لحظه پایان یابد، ارزشِ هر انتخاب و هر لحظه‌یِ زیستن چندین برابر می‌شود. بنابراین، مسئله‌ی تاب‌آوری در این گزارش، گذار ازِ یک روان‌شناسیِ «تأثیرپذیری» به یک روان‌شناسیِ «تأثیرگذاری» و «مسئولیت‌پذیری» است که در آن، انسانِ جنگ‌زده، نه به عنوانِ یک «قربانیِ بی‌اختیار» بلکه به عنوانِ یک «آفریننده‌یِ معنا» و «ناجیِ خود» بازتعریف می‌شود.

این تغییرِ پارادایم، نیازمندِ عبور ازِ «ترسِ منفعلانه» به «ترسِ سازنده» و «اضطرابِ پویا» است که در روان‌شناسیِ وجودی، محرکِ اصلیِ رشدِ روح و خلاقیتِ انسانی تلقی می‌شود.

پارادوکس ویرانی و تولدِ خردِ وجودی

در تحلیلِ عمیقِ پدیده‌یِ جنگ، باید پذیرفت که جنگ تنها یک منازعه‌یِ نظامی نیست، بلکه یک «هشدارِ مرگ» است که ساختارهایِ امنیتیِ کاذبِ ذهنِ انسان را ویران می‌کند. «مارتین هایدگر»، فیلسوفِ بزرگِ آلمانی، معتقد است که انسان‌ها در روزمرگیِ عادی، در حالتی از «خلسه» به سر می‌برند که در آن، مرگ را پدیده‌ایِ دور و غیرمستقیم می‌پندارند و خود را در غیابِ مرگ، ابدی تصور می‌کنند؛ اما جنگ، این توهمِ ابدی بودن را به شدت و خشونت می‌شکند و انسان را با «ترسِ وجودی» مواجه می‌سازد که ریشه در «نبودِ مطلق» دارد.

این ترس، با اضطرابِ معمولی تفاوت دارد، زیرا هدف مشخصی ندارد و انسان از «هیچ‌چیزی» که می‌تواند نابود شود نمی‌ترسد، بلکه از «نبودِ مطلق» و «پوچیِ ذاتیِ جهان» می‌ترسد. در این شرایط، تاب‌آوری‌هایِ مبتنی برِ «توهمِ کنترل» فرو می‌ریزند و جامعه با یک «شوکِ هستی‌شناختی» روبرو می‌شود؛ اما در دلِ همین فروپاشی، فرصتی برایِ تولدِ یک «خردِ وجودی» جدید فراهم می‌شود.

خردِ ابزاری که در جنگ‌هایِ سنتی بر «چگونه»یِ جنگیدن و «نابودیِ دشمن» تمرکز داشت، در برابرِ این بحرانِ معنایی ناتوان است؛ زیرا جنگ، پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که پاسخِ فنی ندارند، مانند «چرا باید زنده ماند وقتی که هیچ چیزِ ابدی نیست؟».

تاب‌آوری واقعی زمانی محقق می‌شود که ذهنِ انسان ازِ سطحِ حلِ مشکلاتِ فنی، به سطحِ جستجویِ معنا حرکت کند و بپذیرد که حتی در بدترین شرایط، انسان هنوز آزادیِ «انتخابِ نگرشِ خود» را دارد. این «انتخاب»، جوهره‌یِ آزادیِ انسانی در اوجِ محدودیت است و همان چیزی است که «سارتر» به آن «تقدیرِ انسانِ آزاد» می‌نامد؛ حتی وقتی که در زندانِ واقعیت‌هایِ جنگی است.

وقتی جامعه‌ای می‌پذیرد که ترسِ ازِ مرگ، بخشیِ جدایی‌ناپذیرِ تجربه‌یِ انسانی است و آن را انکار نمی‌کند، بلکه با آن روبرو می‌شود، این پذیرش، به یک «لنگرگاهِ روانی» تبدیل می‌شود که در برابرِ طوفانِ ویرانی، پایداری را تضمین می‌کند.

«یالوم» در آثارِ خود تأکید می‌کند که مواجهه‌یِ مستقیم باِ «مرگ»، «تنهاییِ وجودی»، «پوچی» و «آزادی»، چهار ستونِ اضطراب‌زایِ انسان هستند، اما همین مواجهه، پتانسیلِ بزرگترینِ رشدِ روانی را نیز در خود دارد. در جنگ، این چهار محور به اوجِ خود می‌رسند

این پذیرش، به معنایِ تسلیم شدن نیست، بلکه به معنایِ رهایی ازِ توهم‌هایِ کنترل‌گر و ورود به دنیایِ «واقعیتِ عریان» است که در آن، انسان می‌تواند باِ «نبود» دست‌وپنج نرم کند و در دلِ آن، معناییِ اصیل و ماندگار بسازد. «یالوم» در آثارِ خود تأکید می‌کند که مواجهه‌یِ مستقیم باِ «مرگ»، «تنهاییِ وجودی»، «پوچی» و «آزادی»، چهار ستونِ اضطراب‌زایِ انسان هستند، اما همین مواجهه، پتانسیلِ بزرگترینِ رشدِ روانی را نیز در خود دارد.

در جنگ، این چهار محور به اوجِ خود می‌رسند: مرگِ فیزیکیِ روزانه، تنهاییِ عمیقِ در میانِ جمعِ جنگ‌زده‌ها، پوچیِ تلاش‌ها در برابرِ ویرانی‌هایِ غیرقابل‌جبران، و آزادیِ انتخابِ بینِ «انفعالِ قربانی» و «فعالیتِ مقاومت». فردِ تاب‌آور، کسی است که می‌تواند این چهار اضطراب را به «سوختِ رشد» تبدیل کند؛ کسی که در تنهاییِ خود، به «خودآگاهی» می‌رسد و در پوچیِ محیط، «مسئولیتِ خلقِ معنا» را می‌پذیرد.

این فرآیند، نیازمندِ یک تغییرِ بنیادین در «نحوه‌یِ نگرش» است؛ نگرشی که در آن، جنگ نه به عنوانِ یک «فاجعه‌یِ بی‌پایان» بلکه به عنوانِ «آزمونِ حقیقیِ انسانیت» در نظر گرفته می‌شود. «کارل یونگ» نیز با تأکید برِ «سایه»یِ درون، معتقد است که جنگ، سایه‌یِ جمعیِ جامعه را به سطحِ هوشیاری می‌آورد و اگر این سایه با هوشمندیِ فردی و جمعی پذیرفته شود، می‌تواند به «یکپارچگی» و «کمال» منجر شود. بنابراین، تاب‌آوری در جنگ، یک فرآیندِ دوگانه است: هم فردی و هم جمعی، که در آن، پذیرشِ حقیقتِ مرگ، مقدمه‌یِ آغازِ حیاتِ اصیل و معنادار است.

تاب‌آوری وجودی و نقش «مسئولیت‌پذیری جمعی»

چنانچه تاب‌آوری در سطحِ هستی‌شناختی به «انتخابِ نگرش» تقلیل داده شد، اکنون باید سازوکارهایِ عملیاتیِ این انتخاب را در سطحِ زندگیِ روزمره و تعاملاتِ جمعی بررسی کرد. تاب‌آوری وجودی در شرایطِ جنگ، ازِ «فردگراییِ افراطیِ سارتر» فراتر رفته و نیازمندِ شکل‌گیریِ یک «مسئولیت‌پذیریِ جمعی» است که بر پایه‌یِ درکِ مشترک ازِ محدودیت‌ها بنا شده باشد. در این مسیر، اولین سازوکار، ایجادِ «معنایِ مشترکِ» است؛ معنایی که جایگزینِ ساختارهایِ از دست رفته‌یِ اجتماعی (مانندِ نظمِ قانونی، ثباتِ اقتصادی، یا امنیتِ دولتی) می‌شود.

تاب‌آوری وجودی در شرایطِ جنگ، ازِ «فردگراییِ افراطیِ سارتر» فراتر رفته و نیازمندِ شکل‌گیریِ یک «مسئولیت‌پذیریِ جمعی» است که بر پایه‌یِ درکِ مشترک ازِ محدودیت‌ها بنا شده باشد. در این مسیر، اولین سازوکار، ایجادِ «معنایِ مشترکِ» است؛ معنایی که جایگزینِ ساختارهایِ از دست رفته‌یِ اجتماعی (مانندِ نظمِ قانونی، ثباتِ اقتصادی، یا امنیتِ دولتی) می‌شود

این معنایِ مشترک، اغلب در اطرافِ «حفظِ ارزش‌هایِ انسانیِ بنیادین» (مانندِ کمک به دیگری، حفظِ فرهنگ، یا دفاع ازِ حقیقت) شکل می‌گیرد و به افرادِ پراکنده، هویتی گروهی و هدفمند می‌بخشد. «اروین یالوم» در تحلیلِ تنهاییِ وجودی اشاره می‌کند که انسان ازِ طریقِ «پیوند» و «وابستگیِ متقابلِ معنادار» می‌تواند اضطرابِ انزوا را مدیریت کند؛ در جنگ، این پیوند معنایِ جدیدی پیدا می‌کند: پیوندِ مشترک در معرضِ خطر بودن. این «هم‌بندی در معرضِ خطر»، نوعی «امنیتِ عاطفیِ هستی‌شناختی» ایجاد می‌کند که قوی‌تر از امنیتِ ساختاریِ از دست رفته است.

سازوکارِ دوم، تمرینِ «شکستنِ عادت‌ها» و «تأملِ آگاهانه» است. ذهنِ انسان تمایل دارد در بحران، به الگوهایِ رفتاریِ ناخودآگاه و عادت‌شده بازگردد که اغلب شاملِ انکار، فرافکنی، یا خشمِ بی‌جهت است. تاب‌آوریِ وجودی ایجاب می‌کند که فرد به طورِ مداوم، فراتر از واکنشِ غریزی، دست به «تأملِ لحظه‌ای» بزند و بپرسد: «این رنجی که می‌کشم، مرا به سویِ چه نوعِ پاسخی هدایت می‌کند؟» این تمرینِ تأملی، همان «اراده‌یِ معطوف به معنا»یِ فرانکل است که در هر لحظه باید فعال شود.

جامعه‌ای که این تمرینِ تأملی را در خود نهادینه کند، قادر خواهد بود به جایِ افتادن در دامِ «نفرتِ کور» یا «فروپاشیِ اخلاقیِ ناشی از استیصال»، از بحران به عنوانِ فرصتی برایِ اثباتِ والاییِ اراده‌یِ انسانی استفاده کند. همچنین، نقشِ «آفرینش» در این میان حیاتی است؛

آفرینشِ هنر، ثبتِ خاطرات، یا حتی تولیدِ غذا در شرایطِ سخت، همگی نوعی «اعلامِ موجودیت» و «بیانیه‌یِ بقا» علیهِ نیرویِ نیستیِ جنگ محسوب می‌شوند. تاب‌آوری از این منظر، یک «عملکردِ خلاقانه» است که به صورتِ مستمر، معنا را ازِ دلِ «بی‌معناییِ تحمیلی» استخراج می‌کند.

تاب‌آوریِ وجودی ایجاب می‌کند که فرد به طورِ مداوم، فراتر از واکنشِ غریزی، دست به «تأملِ لحظه‌ای» بزند و بپرسد: «این رنجی که می‌کشم، مرا به سویِ چه نوعِ پاسخی هدایت می‌کند؟» جامعه‌ای که این تمرینِ تأملی را در خود نهادینه کند، قادر خواهد بود به جایِ افتادن در دامِ «نفرتِ کور» یا «فروپاشیِ اخلاقیِ ناشی از استیصال»، از بحران به عنوانِ فرصتی برایِ اثباتِ والاییِ اراده‌یِ انسانی استفاده کند

در کل، آنچه در مواجهه با جنگ، مرزِ بینِ فروپاشی و معماریِ مجددِ روح را مشخص می‌کند، درکِ عمیقِ روان‌شناسیِ وجودی ازِ ماهیتِ انسان است. جنگ، لحظه‌یِ برهنگیِ حقیقتِ وجودی انسان است؛ جایی که تمامِ ساختارهایِ اعتباری و توهماتِ ساختگی کنار می‌روند و انسان با «مسائلِ چهارگانه» «مرگ، آزادی، انزوا، و پوچی» به طورِ مستقیم روبرو می‌شود.

تاب‌آوریِ واقعی، در گروِ این است که انسان این مواجهه را نپذیرد، بلکه از آن استقبال کند. همانطور که «سورن کی‌یرکگور» بر اهمیتِ «جهشِ ایمانی» در مواجهه با امرِ نامعلوم تأکید داشت، در جنگ نیز، تاب‌آوری نیازمندِ یک «جهشِ معنادار» است؛ جهشی ازِ ترسِ مطلق به پذیرشِ مسئولیتِ مطلق.

پذیرشِ مرگ به عنوانِ حقیقتِ محتوم، به زندگیِ باقی‌مانده معنا و فوریت می‌بخشد. «ویکتور فرانکل» این را به بهترین شکل خلاصه می‌کند: «آنچه به انسان هویت می‌دهد، تواناییِ او برایِ معنا یافتن در هر شرایطی است.» این معنا یافتن در بسترِ ویرانی، در نهایت به «بازسازیِ هویتِ فردی و جمعی» منجر می‌شود، نه بر اساسِ آنچه از دست رفته، بلکه بر اساسِ آنچه در فرآیندِ حفظِ کرامتِ انسانی به دست آمده است.

تاب‌آوری، در نهایت، نه زنده ماندن به هر قیمتی، بلکه «زنده ماندنِ به خاطرِ معنایی» است که حتی در سایه‌یِ ویرانی، توسطِ خودِ فرد انتخاب و آفریده شده است. این معماریِ جدیدِ مقاومت، بر پایه‌یِ استحکامِ شکننده اما اصیلِ «انتخابِ آگاهانه» بنا می‌شود و در برابرِ هرگونه نیرویِ خارجی، تا زمانی که اراده‌یِ معنابخشی پابرجاست، شکست‌ناپذیر خواهد بود.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2190585

برچسب‌ها

داغ ترین های لحظه

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین