مذاكرات اسلام آباد

چرا ایرانِ امروز سیزیفِ پیروزِ تاریخ است؟ عصیان در سایه سنگ / وقتی آگاهیِ عاصی، خدایانِ قدرت را به زانو درمی‌آورد / ایران قوی تر از مجازات هایش

سیزیف‌های سرکش و عاصی، مردمانی شاد هستند، حتی آن‌زمان که از منجنیق آسمان بر سر آنان غم می‌بارد. شادی، بدن‌های عاصی از انقیاد و بندگی آنان را به وجد (شورش) آورده، و امکانی دیگر برای شکل‌گیری بدنی دیگر – که درباره‌ی آن خدایان نمی‌دانند که چه می‌تواند بکند - را در اختیار آنان قرار داده است. ایران امروز، همان سیزیف زمانه‌ی ماست، همان بدن عاصی و سرکشی که خدایان قدرت هرگز نمی‌دانند که چه می‌تواند بکند و نمی‌دانند که خدای‌شان برج بابل‌ آنان را چگونه و چطور فروخواهد ریخت.

گروه اندیشه: دکتر محمدرضا تاجیک در یادداشتی برای جماران با تکیه بر فلسفه کامو، عصیان و آگاهی را تنها راه غلبه بر پوچی می‌داند. نویسنده ایرانِ امروز را به سیزیفی عاصی تشبیه می‌کند و می گوید که ایران امروز، همان سیزیف زمانه‌ی ماست، همان بدن عاصی و سرکشی که خدایان قدرت هرگز نمی‌دانند که چه می‌تواند بکند و نمی‌دانند که خدای‌شان برج بابل‌ آنان را چگونه و چطور فروخواهد ریخت. این مطلب را در ادامه می خوانید: 

 یک

آلبر کامو، در یکی از نوشتارهای خود به مسئله‌ی فتح و احساس فاتح‌بودن در زندگی می‌پردازد. در این نوشتار، از رهگذر بررسی احساس قدرت، شکست، پیروزی و برداشت انسان از این احساس‌های گوناگون و ارتباط آن‌ها با احساس پوچی و آگاهی ما از مسئله‌ی پوچی، مورد تامل قرار می‌دهد.

از نظر کامو، انسان از روشنایی به پوچی رسیده است. کامو، معتقد است جهان پوچ و بی‌معنی است. انسان به دلیل همین پوچی دست به خودکشی می‌زند. از نظر کامو، انسان باید بتواند با پذیرش پوچی جهان زندگی کند. چگونه؟  

افسانه‌ی سیزیف کامو، پاسخی است به این پرسش. این کتاب، اثری است در ستایش عصیان. از نظر او، در جهان پوچ و بی‌معنی فقط می‌توان عصیان کرد. عصیان در برابر پوچی راه‌حل مناسب‌تری است تا خودکشی. «خدایان، سیزیف را محکوم کرده بودند که پیوسته تخته‌سنگی را تا قله‌ی کوه بغلطاند.

و از آن‌جا سنگ با تمام وزن خود به پایین می‌افتاد، خدایان، به حق اندیشیده بودند که برای انتقام تنبیهی دهشناک‌تر از بیهودگی نیست. سیزیف، تاوان عصیان و سرکشی خود را می‌دهد؛ اما او مرگ را به اسارت درآورده و از این راه خدایان را عصبانی کرده است....« آن‌گاه سیزیف می‌بیند که سنگ لحظه‌ای چند به جانب این جهان زیرین نزول می‌کند، که از آن‌جا او باید آن را از نو به‌سوی بالا برد. سیزیف، دوباره به‌سوی دشت پایین می‌رود. لحظه‌ی این برگشت و این توقف است که مرا به سیزیف علاقه‌مند می‌سازد.

چهره‌ای که تا این اندازه نزدیک به سنگ‌ها نقش بسته، اکنون خود سنگ است. من او را می‌بینم که با گامی سنگین ولی شمرده به جانب شکنجه‌ای که پایانی برای آن نمی‌شناسد، پایین می‌رود. این ساعتی که هم‌چون وقفه‌ی استراحتی است و برگشتنش به قدر سیه‌روزی او مسلم است، این ساعت، لحظه‌ی آگاهی است. در هر یک از این لحظاتی که او قله‌ها را ترک گفته، اندک‌اندک به‌سوی مغازه‌ی خدایان فرومی‌رود؛ بر سرنوشت خویش برتری دارد. او نیرومندتر از تخته‌سنگش می‌باشد.» (کامو، سپانلو، ۱۳۸۲: ۱۹۵)

دو

آلبر کامو، آگاهی را برتر از پوچی می‌داند. تنها چیزی که انسان را از عذاب زیستن پوچ نجات می‌دهد این موهبت است که انسان بداند ماهیت زندگی، ماهیتی پوچ است و بعد در دل این پوچی به زندگی آگاهانه و خلاقانه روی بیاورد: «من سیزیف را در دامنه‌ی کوه باقی می‌گذارم. بار سنگین خویش را همواره بازمی‌یابد؛ اما سیزیف عالی‌ترین طرز وفاداری را به‌ما می‌آموزد و خدایان را انکار کرده، تخته‌سنگ‌ها را می‌کند.

او نیز، چون ادیپ عقیده دارد که همه‌چیز نیکو است. من بعد این جهان بی‌آمر و صاحب، نه بی‌حاصلی و نه مهمل به نظرش می‌آید. هر ذره‌ی این سنگ، هر رخشندگی معدنی این کوهستان مملو از ظلمت، به‌ خودی خود دنیایی را تشکیل می‌دهد. تلاش در جهت قله‌ها از برای انباشتن یک قلب انسانی کافی است. باید سیزیف را خوش‌بخت انگاشت.  (کامو، سپانلو، ۱۳۸۲: ۱۹۹)

سه

جهان امروز، جهانِ خدایان خشم و خشونت و مرگ است. گوییا در هفت‌آسمانِ سیاست و قدرت جهان امروز، ماه مهربانی از ابر سیه پوشیده و خون سیه نوشیده است، و گوییا چشمه‌سار نور و رنگ خوشیده است و جای گل، هرزه‌گیاه روییده است.

در زیر این آسمان سیه‌اندود، مصاف و مغاک اصحاب زر و زور و تزویر برپاست: خدایانی که همواره دست‌اندرکار محکوم و مجازات‌کردن سیزیف‌ها هستند. اما زیر همین آسمان کبود، برخی سیزیف‌ها نیرومندتر از مجازات‌شان شده‌اند و جشن و جنبش عصیان و سرکشی برپا کرده‌اند.

آنان، در هیبت انکار و عدوی خدایان زمینی ظاهر شده‌اند، و این جهان را بی‌آمر و ارباب می‌خواهند. آنان نیک دانسته‌اند که نه یک موجود، که شیوه‌ی وجودداشتن هستند، و با این گفته‌ی اسپینوزا هم‌آواز شده‌اند که ناتوانان برده‌اند و بردگی وجهی از زندگی است... ناتوانان‌ زندگی غم‌زده‌ای دارند... آن‌ها به حاکمیت غم تن داده‌اند، سیزیف‌های سرکش و عاصی، مردمانی شاد هستند، حتی آن‌زمان که از منجنیق آسمان بر سر آنان غم می‌بارد.

شادی، بدن‌های عاصی از انقیاد و بندگی آنان را به وجد (شورش) آورده، و امکانی دیگر برای شکل‌گیری بدنی دیگر – که درباره‌ی آن خدایان نمی‌دانند که چه می‌تواند بکند - را در اختیار آنان قرار داده است. ایران امروز، همان سیزیف زمانه‌ی ماست، همان بدن عاصی و سرکشی که خدایان قدرت هرگز نمی‌دانند که چه می‌تواند بکند و نمی‌دانند که خدای‌شان برج بابل‌ آنان را چگونه و چطور فروخواهد ریخت.

چهار

احتمالا می‌دانید آیات اول تا نهم باب یازدهم کتاب مقدس با عنوان «سفر پیدایش»، داستان نحوه‌ی ساخت و تخریب برج بابل را چنین بازگو می‌کند: «و در آغاز تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود و چون به‌سوی مشرق کوچ می‌کردند، در سرزمین شنعار مکانی هموار یافتند و در آن‌جا منزل گزیدند و به یکدیگر گفتند بیایید تا خشت‌ها بسازیم و از آن‌ها آجر بپزیم و آنان به‌جای سنگ، آجر به‌کار بردند و به‌جای گچ، از قیر بهره جستند؛ و به یکدیگر گفتند بیایید تا برای خود شهری بنا کنیم و برجی را که سرش به آسمان برسد و نامی برای خویشتن بیابیم.

مبادا بر روی زمین پراکنده گردیم، و خداوند از آسمان فرود آمد تا شهر و برجی را که فرزندان آدم بنا می‌کردند، بنگرد و خداوند گفت همانا همه یک قوم‌اند و یک زبان و اگر از این کار جلوگیری نکنم، دیگر از انجام هیچ چیز روی برنخواهند تافت. پس، اکنون زبان ایشان را مشوش سازیم، بدان‌سان که دیگر سخن یکدیگر را نتوانند درک کنند و خداوند آنان را از آن‌جا به روی سراسر زمین پراکنده ساخت و از آن روی آن‌جا را بابل می‌نامند، چون در آن‌جا خداوند زبان تمامی مردم را مشوش ساخت».

پنج

کس چه می‌داند؟ شاید هنگام و هنگامه‌ی فرودآمدن خداوند و ویرانی برج بابلِ خدایگان زر و زور و تزویر جهانی فرارسیده است.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2205582

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 15 =