همین که وارد دفتر شد ، پیش از آنکه مجال دهد تا پاسخ سلام و احوالپرسی اش را بدهم ، سخن آغاز کرد؛ چنان صمیمی سفرهی دل گشود که هوش و حواسم را به تمامی به خود جلب کرد. هنوز قطارِ کلمات به مقصد نرسیده بود که بغضی سنگین، راه گلویش را بست؛ بغضی چنان تلخ و پر درد که دیگر مجالی برای حال و احوال باقی نگذاشت.
کلمات، از گلوی پُر بغضش به لبان لرزانش نرسیده ، چون دودِ آهی جان سوز فضای دفتر را به ماتمکدهای بدل میکرد .
او نه به دنبال رفع تشنگی، بلکه در جستجوی چشمهی آب بود تا آتشِ برخاسته از جگرش را که با هر کلام زبانه میکشید، خاموش کند.
او آمده بود تا از فنا رفتنِ ثمرهی یک عشقِ نافرجام بگوید؛ عشقی که چندی پیش، در میانهی سقوطِ مردانگیِ همسرش، به یغما رفت.
آن مرد، در شبی پرظلمت و تار با سیلی بر صورت و لگدی بر پهلوی زن ، معنای مردانگی را زیر پای تندبادِ فقر و جهالت دفن کرده بود.
زن از پنج سال عاشقی گفت؛ از روزهایی که تمام سلولهای تنش، طعمِ دوست داشتن را چشیده بودند.از آن عصر پاییزی که در سفرهی عقد، غیبتِ خانوادهها را با حضورِ گرمِ یکدیگر پر کرده بودند. در آن حال و هوای دلدادگی بنا را بر ساختن زندگیِ گذاشته بودند تا پاسخ دندانشکنی بشود به مخالفت خانواده ها با این وصلت !
اما این قصهی تلخ ، حکایتِ جوانانی است که پیش از آنکه طعمِ شیرینِ «با هم بودن» را بچشند، به گردابِ مشکلاتِ معیشتی کشیده میشوند.
آنها که برای بقا، زندگی را در کارگری و تلاشِ بیپایان خلاصه کردهاند، چه طعمی از زندگی چشیدهاند؟ آنها که تنها طعمِ «زنده ماندن» را میچشند نه زندگی کردن را و در این مسیر پر پیچ و خم در حالی که در هر نفس، مرگِ تدریجیِ آرزوهایشان را حس میکنند ، شاهد به یغما رفتن آخرین رمقهای عاشقی هستند .
این زن ، هنوز بهارِ بیست و پنجمین سال زندگیاش را ندیده بود، اما گردِ پیری و دلمردگی، بر چین و چروکهای پیشانی و گودیِ زیر چشمانِ اشکبارش نشسته بود. او که حتی مهریهاش را به رسم عاشقی شاخهای گل در نظر گرفته بود تا به جنگِ مشکلات برود، حالا شاهدِ خاک شدنِ رویاهایش بود.
اما جنگِ اصلی، از جایی آغاز شد که ضرورتِ مراقبتهای بارداری، با واقعیتِ خالی بودنِ حساب بانکی و نداری مرد برخورد کرد. در روزی که پزشک، حضور در درمانگاه را حکم کرده بود، کارفرما با مرخصیِ ساعتی مخالفت کرد و این تقابلِ ساده، به یک فاجعه بدل شد: سیلیِ مرد بر صورت همسر و لگدی به پهلو، با هدفی وحشیانه؛ سقطِ جنین!
او با لرزشِ صدا گفت: « شوهرم گفت: عمداً زدم تا بچه سقط شود! میگفت نمیتوانیم عاملِ بدبختیِ یک موجود دیگر باشیم. ما که از صبح تا شب برای لقمهای نان میجنگیم، چگونه میتوانیم فرزندی به این دنیای نکبت بیاوریم؟»
این کلمات، تنها دردِ یک زن نبود؛ خلاصه و چکیدهی داستانِ صدها دختر و پسرِ این سرزمین است. کسانی که با امید به پیوندِ عشق، پا در مسیر زندگی میگذارند، اما پیش از آنکه طعمِ همسفره شدن را بچشند، طوفانِ فقر خانهی امنشان را ویران میکند. چنین فجایعی در حالی رخ میدهد که در خانهی ملت، از طرحهای فرزندآوری و تسهیلِ ازدواج سخن میگویند، در حالی که ریشهی اصلیِ این فاجعه، در ناامیدیِ معیشتی نهفته است.
وکیل دادگستری_شیراز


نظر شما