فائزهسادات صادقی، کارشناسارشد روانشناسی| خبرآنلاین: هرمز برای قرنها شاهدِ آمدورفت فاتحانی بوده که با «جنونِ قدرت» آمدند و با «حسرتِ شکست» رفتند. در سال ۱۵۰۷ میلادی، وقتی آلفونسو دو آلبوکرک، دریانورد نامدار پرتغالی، بر صخرههای تفتیده هرمز ایستاد، تنها به خاک و سنگ نمینگریست. او مدعی بود که جهان سه کلید دارد: جبلالطارق، عدن و هرمز. اما هرمز برای او چیزی فراتر از یک مختصات جغرافیایی بود؛ یک «وسواس» بود. چه میشود که یک باریکه آبی، در ناخودآگاهِ فاتحان، از یک مسیر تجاری به یک معشوقه دستنیافتنی تبدیل میشود که برای به چنگ آوردنش حاضرند هزاران فرسنگ دورتر از خانه، خون بریزند؟
فاتحان با تسلط بر تنگه، حس میکردند میتوانند جریان زندگی را در جهان متوقف کنند یا اجازه حرکت بدهند. این حسِ کنترل بر سرنوشت دیگران، ریشه در یک میلِ عمیق روانشناختی برای قدرتمند بودن دارد. استعمارگرانی مثل پرتغالیها یا انگلیسیها، تنگه هرمز را نه به عنوان یک مسیر، بلکه به عنوان افسارِ جهان میدیدند.کسی که بر هرمز مسلط بود، حس «خداگونه» پیدا میکرد؛ چون میتوانست تصمیم بگیرد چه کسی ثروتمند شود (با اجازه عبور کشتیهای ادویه و طلا) و چه کسی فقیر بماند.
اگر به ویرانههای قلعه پرتغالیها در جزیره هرمز بنگریم، بیش از آنکه قدرت را ببینیم، اضطراب را حس میکنیم. دیوارهای قطور سنگی و توپهای رو به دریا، نشاندهنده روانِ لرزانِ اشغالگری است که میداند به آن خاک تعلق ندارد. در روانشناسی محیطی، ساختِ چنین بناهای عظیمی در دلِ غربت، تلاشی است برای غلبه بر «ترسِ از دست دادن». پرتغالیها با سنگ و ساروج، میخواستند توهمِ ماندگاریِ ابدی ایجاد کنند، غافل از اینکه نمکِ دریا و اراده بومیان، سرسختتر از دیوارهای آنها بود. این قلعهها درواقع زندانهایی بودند که اشغالگران برای خود ساخته بودند تا از خشمِ ساحل در امان بمانند.
امروز نیز وقتی نام تنگه هرمز در اخبار میآید، شاخصهای بورس میلرزند و سایه جنگ بر سرِ کشورها سنگینی میکند. این نشاندهنده یک «ترومای تاریخی» است که در حافظه بشریت حک شده. جهان هنوز از آن گلوگاه میترسد.
امروز نیز وقتی نام تنگه هرمز در اخبار میآید، شاخصهای بورس میلرزند و سایه جنگ بر سرِ کشورها سنگینی میکند. این نشاندهنده یک «ترومای تاریخی» است که در حافظه بشریت حک شده. جهان هنوز از آن گلوگاه میترسد. روانشناسی مدرن میگوید که انسانها در برابرِ نقاط حساس، رفتارهای پیشبینیناپذیر نشان میدهند. هرمز امروز برای جهان، دیگر فقط یک معبرِ نفتی نیست؛ بلکه آیینهای است که در آن، ترسِ بشریت از انسداد، قحطی و فروپاشیِ نظمِ موجود دیده میشود.تاریخِ تنگه هرمز به ما میآموزد که هیچ قلعهای، هرچند سترگ و هیچ ناوگانی، هرچند مهیب، نمیتواند طمع را به حقانیت تبدیل کند. هرمز برای قرنها شاهدِ آمدورفت فاتحانی بوده که با «جنونِ قدرت» آمدند و با «حسرتِ شکست» رفتند. روانشناسی این تنگه، روانشناسی پیروزیِ جغرافیا بر سیاست و پیروزیِ هویت بر طمع است. درنهایت، این صخرههای سرخِ هرمز هستند که میمانند و قصه اشغالگرانی را روایت میکنند که خواستند دریا را به زنجیر بکشند، اما خود در موجهای تاریخ غرق شدند.
در روانشناسیِ تحلیلی کارل گوستاو یونگ، ناخودآگاهِ جمعی لایهای از روان است که بر خلاف ناخودآگاهِ شخصی، محصولِ تجربههای زیسته فردی نیست، بلکه از ساختارهای موروثی و «تصاویرِ ازلی» یا همان آرکتایپها (Archetypes) تشکیل شده است. تنگه هرمز در روانِ جمعیِ ایرانی، فراتر از یک مختصاتِ راهبردی، به یک «نمادِ تمامیتبخش» بدل شده است که در آن، هویتِ ملی با جغرافیا پیوندی «همزمانی» مییابد. ناخودآگاه جمعی ما با مفهوم «ایرانشهر» گرهخورده، سرزمینی که مرزهایش نه فقط روی نقشه، بلکه در روحِ مردمش حک شده است. در این چارچوب، تنگه هرمز برای روانِ ایرانی، صرفاً یک آبراهه استراتژیک نیست؛ بلکه یک «فضایِ آیینی» و تجلیگاهِ فیزیکیِ یکی از قدرتمندترین کهنالگوهای هویتِ ما، یعنی کهنالگوی «مرزبان» است.
برخی مکانها در روانِ جمعی، حکمِ «تِمِنوس» (Temenos) یا دایره مقدس و محافظتشده دارند. هرمز در تاریخِ ایران، آستانه ورود به ساحتِ «منِ ملی» است.
یونگ بر این باور است که برخی مکانها در روانِ جمعی، حکمِ «تِمِنوس» (Temenos) یا دایره مقدس و محافظتشده دارند. هرمز در تاریخِ ایران، آستانه ورود به ساحتِ «منِ ملی» است. در ناخودآگاهِ جمعیِ ما، این تنگه به مثابه یک گلوگاهِ حیاتی تعریف شده است که صیانت از آن، وظیفه ذاتیِ کهنالگوی «مرزبان» (The Guardian) است.
از منظرِ روانشناسی، وقتی از امام قلیخان در دوره صفوی به سردار تنگسیری در عصرِ حاضر میرسیم، شاهدِ یک تداومِ ساختاری در روان هستیم. این به معنایِ تکرارِ ساده تاریخ نیست، بلکه تجلیِ دوباره یک کهنالگو در شرایطِ بحرانی است. قهرمانِ مدافع در هرمز، تجسّدِ ارادهای است که از زمانِ خطی فراتر رفته و در زمانِ دایرهایِ اسطوره ریشه دارد.
وسواسِ تملک در قدرتهای استعماری (از پرتغال تا آمریکا)، درواقع فرافکنیِ غریزه سلطهگریِ آنها بر این نقطه حساس است. در مقابل، اراده ایرانی به عنوان یک سازوکار دفاعیِ هوشمند در ناخودآگاهِ جمعی بیدار میشود.حضورِ مقتدرانه ایران در دریا، پاسخی است به این میلِ سایهوارِ بیگانه برای اخته کردنِ قدرتِ ملی. این تقابل، نبردِ دو ارتش نیست؛ بلکه تقابلِ اراده معطوف به بقای تمدنی در برابر غریزه غارتِ نمادین است. هر بار که بیگانهای سعی کرده بر این گلوگاه مسلط شود، ناخودآگاهِ جمعیِ ما با فراخواندنِ تصاویرِ ازلیِ قدرت و ایستادگی، هویتِ ایرانی را صیقل داده است. از این منظر، شکستِ پرتغالیها توسط امامقلیخان، یک کنشِ روانشناختی برای بازپسگیریِ بخشی از روانِ ملی بود که توسط دیگری اشغال شده بود.
امروز نیز، اقتدارِ سردارانِ ما در خلیجفارس، استمرارِ همان فرایند تفرد است؛ یعنی اثباتِ این حقیقت که «منِ ایرانی» بدونِ حاکمیت بر آبهایِ خویش، به تمامیتِ روانی نمیرسد. اگر تاریخ را به مثابه تجلیِ ناخودآگاه در زمان در نظر بگیریم، تنگه هرمز همان نقطهای است که در آن، روحِ زمان با روح مکان تلاقی میکند و هویتِ ایرانی از حالتِ بالقوه به حالتِ بالفعل درمیآید. اگر هیچ محاصره و فشاری نمیتواند اراده ایرانی را در این جغرافیا به زانو درآورد، به این دلیل است که این اراده از لایههایِ لغزنده سیاستهایِ روزمره اعتبار نمیگیرد؛ بلکه از اعماقِ رسوبیِ ناخودآگاهِ جمعی مایه میپذیرد. در این ساحتِ بنیادین، عقبنشینی در برابرِ بیگانه، نه یک جابهجاییِ استراتژیک، بلکه به معنایِ انحلالِ روحِ ملی و تهی شدنِ هستی از معناست.
هرمز در روانِ جمعیِ ایران، یک «کهنالگوی زنده» است. استمرارِ تاریخی از صفویه تا امروز، گویای این است که اراده صیانت از این گلوگاه، بخشی از جوهرِ وجودی ملتِ ماست.
هرمز در روانِ جمعیِ ایران، یک «کهنالگوی زنده» است. استمرارِ تاریخی از صفویه تا امروز، گویای این است که اراده صیانت از این گلوگاه، بخشی از جوهرِ وجودی ملتِ ماست. وسواسِ تملکِ بیگانه، در برخورد با این ساختارِ صلبِ روانی، همواره دچارِ فروپاشی میشود؛ چراکه آنها با یک نیرویِ نظامی روبهرو نیستند، بلکه با اراده خللناپذیرِ یک تمدن مواجهاند که در ناخودآگاهِ جمعیاش، هرمز را به عنوان مرزِ میانِ «بودن» و «نبودن» تعریف کرده است. ازاینرو تنگه هرمز برای ایران و ایرانی، نه یک انتخابِ سیاسی، بلکه یک الزامِ وجودی است. هویت تاریخی ما در این باریکه آبی، از خونِ سربازان امام قلی خان تا عرقِ جبینِ مرزبانانِ امروز، یک زنجیره ناگسستنی ساخته است. ناخودآگاهِ جمعی ما آموخته است که در برابر طمعِ جهانی، باید اراده ملی را به رخ بکشد. از همین روست که محاصرههایِ نوین، در برابر سدِ محکمِ این حافظه تاریخی، راه به جایی نخواهند برد؛ چراکه هرمز، پیش از آنکه روی نقشهها فتح شود، در روحِ هر ایرانی به عنوان پارهای از تن، تثبیت شده است. هویتِ ایرانی، هویتی است تلاطمآزموده که در کشاکشِ مدام میان ایستادگیِ صبورانه و هجومِ ستیزنده، صیقل یافته است. ملتِ ایران، هرمز را نه بهمثابه یک ابژه اقتصادی و داراییِ مادی، بلکه به عنوان بخشی از کلیتِ ارگانیکِ خود درک میکند. برای ما، هرمز نه یک ثروت در تملک، بلکه بخشی از کالبدِ تاریخی است که هر نوع جراحت بر آن، دردی در تمامیتِ روانِ ملی ایجاد میکند.
در حافظه ازلی و کهنالگوییِ این سرزمین، روایتِ پیروزی بر فرادستان و ابرقدرتها، صرفاً یک خاطره نیست؛ بلکه یک ساختارِ روانی است که ما را بهمثابه ملتِ بنبستشکن تشخص بخشیده است. در این نقطه است که شکوهِ تاریخ با نبضِ امروز گره میخورد: آنگاه که هویتِ صخرهگونه با اراده سیال ترکیب میشود، پدیدهای متعالی به نام «مقاومتِ هوشمند» زاده میشود؛ مقاومتی که نه از سرِ اضطرار، بلکه برآمده از یک بلوغِ تمدنی است.
تاریخ از امامقلیخان تا امروز یک روایتِ واحد را در گوشِ زمان نجوا کرده است: هرمز، ناموسِ روانشناختیِ یک تمدن است. اینجا نه ساحتِ اشغال است و نه مجالِ سوداگری؛ اینجا قلبِ تپنده هویتی است که نفوذناپذیری را در تاروپود هستیِ خویش تنیده است. هرمز برای ایران، یعنی خودِ ایران؛ و ایران، واقعیتی است که هرگز به بند کشیده نخواهد شد.
۲۵۹






نظر شما