خبرآنلاین - ملتهایی که چرخه زیستی خود را برای دههها در آتمسفر تهدید، تحریم و بازدارندگی سپری کردهاند، امر سیاسی را فراتر از یک چالش خارجی صورتبندی میکنند. در چنین جوامعی، ساختار ذهنی، استعارههای زبانی و حتی مفاهیم هویت جمعی، به تدریج حول محور «مقاومت در برابر دالِّ متخاصم»، «دیگریِ ستیزهجو» یا «دیگریِ متخاصم» (The Other) قوام مییابد. از اینرو، تعلیق یا پایان منازعه الزاماً به آرامش روانی فوری منجر نمیشود؛ بلکه در گام نخست میتواند نوعی «اضطراب جمعی بیثباتکننده» ایجاد کند، زیرا جامعه ناگزیر است مختصات زیستی، معنایی و هویتی خود را در افقی جدید بازتعریف کند.
این گره کور روانی-سیاسی را میتوان با مفهوم «سندرم چسبندگی به منازعه» (Conflict Habituation) توضیح داد؛ وضعیتی که در آن بحران، از یک عارضه بیرونی به یک «نظم مستقر ذهنی و ساختاری» تبدیل میشود. در این مرحله، تفاهم و مصالحه از سوی برخی نیروها نه بهعنوان فرصت، بلکه بهمثابه تهدیدی وجودی ادراک میشود؛ زیرا منطق بقا، جایگاه سیاسی یا روایتِ تاریخی آنان بر استمرار تقابل استوار شده است.
این پدیده، خصلتی دوسویه و فراملی دارد. در ایران، بخشی از مقاومتها ریشه در حافظه تاریخی بیاعتمادی، نگرانی از تضعیف استقلال و دغدغه تکرار خطاهای گذشته دارد؛ همانگونه که در ایالات متحده نیز جریانهای رادیکال و نیروهای موسوم به شاهین، بازتولید تنش را ضامن تداوم هویتی و امنیتی خود میدانند.
بنابراین، ابرچالش دوران گذار، نه صرفاً تنظیم تکنوکراتیک روابط خارجی، بلکه مدیریت روانشناختی عبور از «فرهنگ بحران» به «فرهنگ قدرت مسئولانه» برای بازسازی یک قدرت بلامنازع منطقهای و یک مدعی تمدن جهانی است.
الف) دگرگونی سلبی: واگرایی و گسست از ذهنیت و ساختارهای دوران منازعه
بنیانگذاری نظم جدید، بدون عبور از صلبیتها و عادتهای رفتاری نظم پیشین امکانپذیر نیست؛ همانگونه که تقبیح، طرد یا ناسزاگویی به هواداران آن نظم، تنها به بازتولید شکافها و افروختن آتش مخاصمه در بحرانی عظیم و خانمانبرانداز میانجامد. چراکه این مرحله نیازمند گسست از سه عارضه ساختاری است:
یکم: پایان دادن به یکدستیخواهیِ هویتی و تقلیل اختلافات سیاسی
یکی از بزرگترین آسیبهای زیستبحران، فروکاستن تکثر آرا به دوگانههای اخلاقی و هویتی (خودی/غیرخودی) است. در مسیر تفاهم، بلوغ سیاسی جامعه زمانی تحقق مییابد که نقد، دغدغهمندی و حتی مخالفتِ کارشناسانه با یک روند ملی، به معنای خروج از دایره منافع ملی یا فقدان تعلق وطنی تعبیر نشود.
نقد منصفانه نه مانع تصمیمهای بزرگ، بلکه یکی از ابزارهای صیانت از آنهاست؛ از این رو، هم گفتگوکنندگان و هم نقدکنندگان باید آن را غنیمت بشمارند و ساختار کلان سیاسی نیز به آن جهتگیری در راستای امنیت و منافع ملی بدهد.
دوم: نهادزدایی از اقتصاد و سیاستِ مبتنی بر بحران
منازعات فرساینده، بهتدریج ذینفعان ساختاری خود را در عرصههای اقتصادی، رسانهای و سیاسی بازتولید میکنند؛ نیروهایی که بقای کارکردی خود را در انسداد فضای بینالمللی و استمرار وضعیت بحرانی تعریف میکنند.
گذار عقلانی، مستلزم بازتعریف وضعیت این نیروها و انتقال قواعد بازی از «میدان تخریب و حذف» به «میدان رقابت و سازندگی درونزا» توسط نخبگان آنان است. ساختار کلان نظام سیاسی هم در این مرحله نقشی بیبدیل دارد؛ زیرا هرگونه کوتاهی در این روندِ انتقال، میتواند بحرانآفرین باشد. در این میان و از همه مهمتر، نهاد رسانهای ملی است که باید نقش خود را در شکلدهی به این انتقال تاریخی بازتعریف نماید.
سوم: شکستن قالبهای مطلقگرای صفر و صدی
ذهنیت دوقطبی دوران مخاصمه، هرگونه تفاهم را در چارچوب «پیروزی مطلق» یا «شکست کامل» ارزیابی میکند. در ژئوپلیتیک معاصر، سیاست خارجی عرصه موازنه قوا، مدیریت هزینهها و تنظیم نسبت میان مصلحت و مقاومت است.
تفاهم پایدار نه تسلیم است و نه فتحالفتوح؛ بلکه تبلور عقلانیت ممکن در چارچوب مقدورات ملی است. عرصه مذاکره، صحنه به رخ کشیدن اقتدار و یکپارچگی ملی در گفتوگو با رقیب خارجی است، و نباید به پایگاه «دشنه از پشت» تبدیل شود.
ب) دگرگونی اثباتی: بازسازی انسجام داخلی به مثابه سرمایه بازدارنده
عبور از «فرهنگ بحران» به «فرهنگ قدرت مسئولانه» برای بازسازی یک قدرت بلامنازع منطقهای و یک مدعی تمدن جهانی، نیازمند بازسازی انسجام داخلی بر محور نیازهای نوین است. از این منظر، پایداری هر تفاهم خارجی نیز مشروط به استحکام تکیهگاههای داخلی آن است؛ زیرا توافق بینالمللی که بر بستر ساختاری شکننده و جامعهای گسسته شکل گیرد، از ظرفیت لازم برای دوام برخوردار نخواهد بود.
یکم: برآمدن «ایران» به عنوان دالِّ مرکزی و چتر فراگیر
در مختصات جدید، کلانمفهوم «ایران» باید بهعنوان یک دالّ تاریخی، تمدنی و فرهنگی، فراتر از مرزبندیهای جناحی قرار گیرد. در این راستا:
تفاهم و مصالحه، غایت بالذات نیست؛ بلکه ابزاری برای آزادسازی ظرفیتهای درونی، توسعه اقتصادی، افزایش رفاه اجتماعی و ارتقای منزلت تاریخی کشور است.
دوم: بازتولید سرمایه اجتماعی و انسجام درونی
تهدید بنیادین هر چرخش راهبردی، نه الزاماً فشار خارجی، بلکه گسستهای درونی در جامعه است. جامعهای که توان گفتوگو و مفاهمه داخلی را از دست بدهد، در هضم پیامدهای تفاهم خارجی نیز با دشواری مواجه خواهد شد. زیرا:
دوران گذار نیازمند یک «پیمان گفتوگوی ملی» است؛ ساختاری که در آن اضطرابها شنیده شود، نقدها تدقیق یابد و تکثر دیدگاهها به عاملی برای اصلاح و تکمیل نظام تصمیمگیری تبدیل گردد.
سوم: صیانت از جایگاه فراجناحی نیروهای مسلح
اقتدار دفاعی و نظامی، ستون فقرات بازدارندگی و یکی از تضمینکنندههای امنیت هر توافق دیپلماتیک است. کشاندن اختلافات سیاسی، روانی و جناحیِ دوران گذار به درون نیروهای مسلح، دوگانهسازی میان تصمیمگیران نظامی و آسیب زدن به سرمایهای مشاع و متعلق به کل ملت ایران است. چراکه:
بازدارندگی سخت و عقلانیت نرم، دو روی یک سکه قدرت ملی هستند.
چهارم: الگوی «واقعگرایی انتقادی»؛ اعتمادِ همراه با نظارت
ورود به روندهای کلان ملی در عبور از «فرهنگ بحران» به «فرهنگ قدرت مسئولانه»، نیازمند سطحی بهینه از اعتماد به عقلانیت محاسباتی هسته تصمیمگیری نظام است؛ زیرا تشتت داخلی در آستانه تصمیمهای تاریخی، قدرت چانهزنی کشور را کاهش میدهد. در این مسیر، فاصلهافکنیِ دوباره میان رهبری نظام و نیروهای اجتماعی با بهکارگیری اهرمهای پیشین مانند: دینگرایی حداکثری، جامعهی منزّهِ اجبار، حاکمیت سوبژکتیویسم جناحی و موارد مشابه، ضربهای اساسی به اسلام و ایران خواهد بود. با این حال:
اعتماد، هرگز به معنای تعلیق نقد فنی، حقوقی و کارشناسی نیست؛ تفاهم مقتدرانه، حاصل جمع اعتماد ساختاری و نظارت نخبگانی است؛ و در نهایت، این ملت هستند که باید آزادانه میان گزینهها برگزینند.
تصمیم راهبردی: از تفاهم خارجی تا «میثاق ملی انسجام»
بزرگترین آزمون یک ملت در پیچهای تاریخی، توانایی چرخش از «روانشناسی جنگ» به «روانشناسی قدرت مسئولانه» است. چراکه اگر شجاعت در دوران منازعه با ایستادگی و دفاع معنا مییابد، شجاعت در دوران گذار با پذیرش پیچیدگیهای جهان، بازتعریف الگوهای رفتار جمعی و تبدیل بحران به سرمایه آینده سنجیده میشود.
در ساختار این واقعیت، ایران برای عبور توسعهگرا و مقتدرانه از این مرحله، نیازمند دو حرکت همافزا است:
تنظیم معمارانه روابط خود با جهان، بر مبنای مثلث «عزت، عقلانیت، و منفعت ملی» ؛
تلاش برای عبور از چنددهه نزاع سیاسی درونی، با انعقاد یک «میثاق ملی انسجام» که در آن انسجام اجتماعی، تکثر ساختاری و ارکان بنیادین اقتدار کشور حفظ و تقویت شوند.
تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که ملتهای بزرگ، آینده خود را صرفاً با پیروزی در میدانهای نبرد نمیسازند؛ بلکه با توانایی تبدیل دستاوردهای مقطعی به یک «نظم پایدار و درونزا» آن را تثبیت میکنند.
مسئله امروز، صرفاً عبور از یک بحران دیرپا نیست؛ بلکه تبدیل یک مخاطره تاریخی به یک سرمایه ماندگار تمدنی است.
* مشاور رئیسجمهور در دولت دوازدهم
۲۱۹







نظر شما