به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در جریان یک اعتراض دانشجویی در سال ۱۹۵۶، پلیس مخفی مجارستان شروع به کشتن معترضان غیرمسلح کرد. با این حال، آنان مقاومت کردند و انقلاب مجارستان را آغاز نمودند.
هنگامی که دانشجویان «دانشگاه فنی بوداپست» در ۲۲ اکتبر ۱۹۵۶ [۳۰ مهر ۱۳۳۵] گرد هم آمدند تا برای تظاهرات روز بعد برنامهریزی کنند، فکرش را هم نمیکردند که تنها ۲۴ ساعت بعد، به مبارزان راه آزادی تبدیل شوند و علیه نیروهای شوروی جنگ چریکی به راه بیندازند. اما زمانی که پلیس مخفی به روی معترضان غیرمسلح آتش گشود، آنها به سرعت سلاحهایی فراهم کردند و به میدان مبارزه بازگشتند. این مبارزان آزادیخواه عمدتاً در سنین نوجوانی و اوایل دهه بیست زندگی خود بودند و حتی با وجود اینکه میدانستند هیچ شانسی [برای پیروزی] ندارند، سرسختانه و با تمام قوا جنگیدند.
اثر ناگی گیولا، ۱۹۵۶. منبع: ویکیمدیا کامنز
ماجرا چگونه آغاز شد
در ۲۲ اکتبر ۱۹۵۶، دانشجویان در بوداپست برای برنامهریزی یک تظاهرات گرد هم آمدند. آنها سندی به نام «بیانیه شانزدهمادهای» تنظیم کردند که خواستار اصلاحات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در مجارستان بود. این خواستهها شامل خروج نیروهای شوروی، برگزاری انتخابات آزاد، دستمزد معیشتی (کافی برای زندگی)، بازنگری در سهمیههای تولید و آزادی بیان میشد. مجارستان از سال ۱۹۴۵ تحت اشغال و ستم اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت؛ یعنی زمانی که شورویها از وضعیت نابسامان مجارستانِ پس از جنگ جهانی دوم و دولت ازهمپاشیده آن سوءاستفاده کردند و این کشور را، همانند بخش اعظم اروپای شرقی، به یک دولت اقماری (دستنشانده) تبدیل کردند.
رژیم آنها با ویژگیهایی نظیر سرکوب اقتصادی، فقر، استفاده از ناامنی غذایی به عنوان سلاح، تبعیدهای دستهجمعی، قتل، کار اجباری در اردوگاههای «گولاگ»، پاکسازیهای سیاسی و دادگاههای نمایشی، سرکوب مذهبی، نظام آموزشی مبتنی بر پروپاگاندا (تبلیغات سیاسی) و «دیوار آهنینی» که مردم راه فراری از آن نداشتند، شناخته میشد. آنها یک دولت عروسکی بر سر کار آوردند که در خدمت اتحاد جماهیر شوروی بود، و همچنین یک پلیس مخفی تشکیل دادند که شاخهای از «کاگب» (KGB) به شمار میرفت؛ نهادهایی که در زمرهی بیرحمترین و سرکوبگرترین تشکیلات در کل اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای اقماری آن محسوب میشدند.
جوانان از رژیم افراطی و رعب و وحشتی که پلیس مخفی به جان مردم میانداخت، به ستوه آمده بودند. در پی مجموعهای از رویدادها در اروپای شرقی، ازجمله دیگر مقاومتها و اعتراضات ضدکمونیستی، دانشجویان مجارستانی به این نتیجه رسیدند که زمانِ مطالبه تغییر فرا رسیده است. در بعدازظهر روز ۲۳ اکتبر ۱۹۵۶ [۱ آبان ۱۳۳۵]، حدود ۲۰ هزار دانشجو راهپیمایی خود را آغاز کردند و تا پایان شب، تقریباً ۲۰۰ هزار نفر به تظاهرکنندگان در بوداپست پیوستند؛ مردم با دیدن عبور معترضان، تحت تأثیر غرور ملیِ مجارستانیِ خود، بیدرنگ و به طور خودجوش با آنها همراه میشدند. آنها به دور مجسمه «یوزف بِم» (Józef Bem)، از قهرمانان انقلاب ۱۸۴۸ مجارستان، تجمع کردند و یکی از دانشجویان «بیانیه شانزدهمادهای» را با صدای بلند برای جمعیت قرائت کرد.
«ارنو گِرو» (Ernő Gerő)، یکی از منفورترین سیاستمداران کمونیست مجارستان، از طریق رادیو پیام محکومیت این اعتراضات و خواستههای آنان را پخش کرد. از سوی دیگر، «ایمره ناگی» (Imre Nagy)، یک سیاستمدار کمونیستِ میانهرو، در میان جمعیت سخنرانی کرد و وعده اصلاحات داد؛ او همان کسی بود که دانشجویان آرزو داشتند رهبری کشور را برعهده بگیرد. او در همان شب (برای دومین دوره) به عنوان نخستوزیر «انتخاب» شد، اما دوران صدارت او تنها تا پایان انقلاب دوام آورد؛ چراکه پس از آن، تبعید و چندی بعد به دار آویخته شد.
منبع: ویکیمدیا کامانز
برخی از آن ۲۰۰ هزار معترض، شروع به پایین کشیدن پرچمهای مجارستان در سطح شهر کرده و نماد داس و چکش شوروی را از وسط آنها پاره کردند (و بریدند). بعدها، هنگامی که ارتش برای کنترل ناآرامیها وارد عمل شد، سربازان نیز نمادهای [کمونیستی] را از لباسهای خود کندند، کلاههایشان را به زمین انداختند و به انقلابیون پیوستند. معترضان همچنین مجسمهی ۱۸ متری استالین را سرنگون کردند. در ابتدا، آنها سعی کردند مجسمه را با طنابهایی که به کامیونها بسته شده بود پایین بکشند، اما پس از آن جوشکارها از راه رسیدند و با حرارت دادن و بریدن زانوهای مجسمه، امکان سرنگونی آن را فراهم کردند. هنگامی که مجسمه فرو افتاد، سر استالین روی زمین غلتید و جمعیت به خروش آمد.
مجسمه استالین عمداً در محل کلیسایی نصب شده بود که نیروهای شوروی آن را تخریب کرده بودند؛ اقدامی که به عنوان یک دهنکجیِ ضدمذهبی به مردمِ (عمدتاً کاتولیکِ) مجارستان انجام شده بود. کلیسای «رگنوم ماریانوم» (Regnum Marianum) در سال ۱۹۳۱ بنا شده بود تا نمادی از شکرگزاری مردم برای فروپاشی «جمهوری شورویِ» کوتاهعمرِ سال ۱۹۱۹ [در مجارستان] باشد. میتوان نفرت ریشهدار و عمیق نسبت به نیروهای شوروی را بهخوبی تصور کرد؛ عامل شکلگیری انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان، تنها یک رویداد یا یک شخص خاص نبود، بلکه زنجیره طولانی و دنبالهداری از ضربات و توهینهای عمدی به مردمی تحت ستم بود.
خشونت و شورش، زبانِ مردمان تحت ستم است. حتی اگر بخش عمده یک اعتراض کاملاً مسالمتآمیز باشد، زمانی که عده معدودی به خشونت متوسل میشوند، چهره مقاومت مخدوش میشود؛ حتی اگر آن خشونت، اقدامی موجه و تلافیجویانه باشد.
منبع: Wikimedia Commons
نخستین نبرد انقلاب
«والریا بنکه» (Valéria Benke)، سیاستمدار و رئیس «رادیو کوشوت» (Kossuth Radio) در بوداپست، دانشجویان معترض را فریب داد. او به دانشجویان وعده داد که فرصتی در رادیو در اختیارشان بگذارد تا درباره اعتراضات و «بیانیه شانزدهمادهای» خود با مردم کشور سخن بگویند؛ اما هنگامی که در جریان تظاهرات، میکروفونی به دست دانشجویان داده شد و آنها شروع به صحبت کردند، متوجه شدند که صدایشان به طور زنده از رادیو پخش نمیشود (و روی آنتن نیستند).
پس از غروب آفتاب، معترضان در بیرون رادیو کوشوت تجمع کردند و خواستار پخش برنامه شدند. اما پلیس مخفی آنها را حبس کرده و در ساختمان مستقر شد و گروهی از دانشجویان موفق شدند وارد ساختمان شوند ولی توسط پلیس مخفی بازداشت شدند. معترضان بیرون خواستار آزادی آنها شدند، اما پلیس مخفی کوتاه نیامد، بنابراین چندین معترض شیشهها را شکستند و از در رادیو وارد شدند. به همین دلیل، پلیس مخفی از گاز اشکآور استفاده کرد و به سمت جمعیت معترضان غیرمسلح شلیک کرد و بلافاصله چندین نفر را که سعی در فرار داشتند، کشت.
بسیاری از معترضان آنجا را ترک کردند و دیگر بازنگشتند، اما در همان لحظه، هزاران نفر دیگر به «مبارزان راه آزادی» تبدیل شدند. آنها رفتند تا سلاح فراهم کنند و سپس برای نبرد با پلیس مخفی بازگشتند؛ به این ترتیب «نبردِ رادیو بوداپست» تا صبح روز بعد با شدتِ تمام ادامه یافت. در مقطعی از درگیریها، ساختمان طعمه حریق شد. در حالی که نخستین نبرد انقلاب در جریان بود، مقامات شوروی تشکیل جلسه دادند و تصمیم گرفتند برای آرام کردن معترضان، «ایمره ناگی» را مجدداً به مقام نخستوزیری منصوب کنند. با این حال، برای برقراری صلح دیگر بسیار دیر شده بود و موفقیت مبارزان آزادیخواه در [درگیریهای] ساختمان رادیو، به آنها امید بخشید و آتش اشتیاق و عزمشان را شعلهورتر ساخت.
منبع: ویکیمدیا کامانز
به سربازان ارتش مجارستان دستور داده شد تا برای مهار خشونتها به محل اعزام شوند؛ اما هنگامی که گروهانِ «سرهنگ لاسلو زولومی» (László Zólomy) به آنجا رسید و با اجساد نوجوانان در خیابان روبهرو شد، آنها متوجه شدند که معترضان غیرمسلح بودهاند و این پلیس مخفی است که به سوی آنها تیراندازی میکند. زولومی به نیروهای خود دستور داد که هیچ مداخلهای نکنند، مگر آنکه معترضان بخواهند وارد ساختمان رادیو (که پیشتر مورد آسیب و تخریب قرار گرفته بود) بشوند.
از آنها به عنوان نیروهای نظامی انتظار میرفت که به رژیم کمونیستی و رهبران شوروی وفادار باشند، اما عِرق ملی و میهندوستیِ مجارستانیِ آنها قویتر بود؛ ضمن آنکه بسیاری از این سربازان همسنوسالِ مبارزان راه آزادی بودند و ارزشها و باورهای مشترکی با آنها داشتند.
نفر بعدی که به صحنه رسید، سرهنگ دوم یانوش شویموشی بود. او ۱۴ تانک و ۱۷ کامیون سرباز آورده بود و همچنین اعلام کرد که افرادش به سوی معترضان شلیک نخواهند کرد. بسیاری از سربازان عملاً از ارتش فرار کرده و به آزادیخواهان پیوستند، ازجمله سرهنگها، که این امر کمک شایانی به مقاومت کرد. سربازان به انبارهایی - هرچند انبارهایی کوچک - از سلاح، تانک و پادگانهای نظامی دسترسی داشتند که آزادیخواهان در طول انقلاب از آنها به عنوان پایگاههای مستحکم استفاده میکردند.
زمانی که «ارنو گِرو» متوجه شد انقلاب به این سادگیها سرکوب نخواهد شد، خواستار مداخله نظامی شوروی شد؛ هرچند که نیروهای شوروی و پلیس مخفی از نظر تعداد بر انقلابیون برتری داشتند. مبارزان راه آزادی در آغاز دست بالا را داشتند، زیرا خیابانها، کوچهها و گذرگاههای زیرزمینی بوداپست را بهتر از نیروهای شوروی میشناختند. تخمین زده میشود که حدود ۲۶ هزار غیرنظامی (که اکثراً نوجوانان و جوانانِ اوایل دههی بیست زندگیشان بودند) به همراه نزدیک به ۲ هزار سرباز [مجارستانی]، در برابر ارتش رو به گسترشِ شوروی میجنگیدند؛ ارتشی که بهطور مداوم نیروهای تازهنفسِ بیشتری را به میدان فرا میخواند.
منبع: ویکیمدیا کامنز
حتی رئیس پلیس، شاندور کوپاچی، همراه با افرادش به انقلاب پیوست و او نیز به سلاح دسترسی داشت. دو آکادمی نظامی در بوداپست وجود داشت که آنها نیز انبارهای تسلیحات خود را برای آزادیخواهان خالی کردند.
نکته شگفتانگیز این بود که کارگران صنعتی بوداپست، که قرار بود ستون فقرات کمونیسم باشند، در دل شب اول انقلاب یکی از کارخانهها را به تصرف خود درآوردند و دستکم ۱۰۰۰ قبضه تفنگ به آزادیخواهان تحویل دادند. نام آن کارخانه «کارخانه لامپ متحد» بود، که درواقع یک کارخانه تسلیحات مخفی به شمار میرفت. نزدیک به ۱۵,۰۰۰ کارمند صنعتی به انقلاب پیوستند؛ برخی حتی به سر کار در کارخانهها رفتند تا سلاح و مهمات بیشتری تولید کنند. آنها همچنین آخرین گروهی بودند که در ۱۱ نوامبر شکست خوردند.
انقلاب گسترش مییابد
پایگاهها و سنگرهای متعددی در سرتاسر بوداپست شکل گرفته بود. آنها ایستگاههای قطار، پادگانهای نظامی، ساختمانهای متروکه و حتی یک سینما را به دژ و سنگر تبدیل کرده بودند. اگر لازم میشد در کوچهای سنگربندی کنند، حتی کودکان خردسال هم پای کار میآمدند و با هر وسیلهای که دم دستشان بود، برای ساختن خاکریز و موانع کمک میکردند. بچههایی با تنها ۱۲ سال سن (که مایه نگرانی و وحشت شدید والدینشان میشدند) به انقلاب میپیوستند و اگر زورشان نمیرسید سلاح به دست بگیرند، کوکتل مولوتف میساختند و پیغامها را بین گروههای دیگر جابهجا میکردند.
یک مهندس کشاورزی به نام گرگِلی پونگراتس از انقلاب باخبر شد و با تراکتور خود ۸۰ کیلومتر راه را طی کرد تا به آن بپیوندد. او رهبر گروه کوروین شد که در سینمای کوروین، راهروی مجاور آن و تونلهای زیر سینما مستقر بودند. آنها میتوانستند از این تونلها برای رفتن به بخش دیگری از شهر بدون دیده شدن استفاده کنند، یک بمب آتشزا پرتاب کنند یا به سوی شورویها شلیک کنند و به همان سرعتی که آمده بودند ناپدید شوند.
رئیس پلیس، کوپاچی، میخواست مردی به نام بلا کیرای فرمانده جدید گارد ملی در طول انقلاب باشد. کیرای درواقع در بیمارستان بستری بود و از یک عمل جراحی بهبود مییافت، اما شاگردان سابقش از آکادمی نظامی او را پیدا کردند تا از انقلاب و نقشه کوپاچی برایش بگویند. کیرای در ۲۹ اکتبر مخفیانه از بیمارستان خارج شد و به انقلاب پیوست.
شورویها از پیوستن سربازان به مقاومت بسیار نگران شدند، بنابراین سرهنگ پال مالتِر را فرستادند تا کنترل پادگانهای نظامی را به دست گیرد. اما این نقشه نتیجه معکوس داد، زیرا او نیز به نبرد پیوست. ایمره نادی، نخستوزیر انقلابی، مالتِر را برای مدت انقلاب به درجه سرلشکری و وزارت دفاع منصوب کرد. او رهبری دفاع از پادگان نظامی کیلیان و سینمای کوروین را که درست در آن سوی خیابان قرار داشت، برعهده گرفت. او بعدها به همراه نادی به دلیل شرکت در انقلاب به دار آویخته شد.
منبع: Wikimedia Commons
آنها چیزی برای از دست دادن نداشتند، پس همه چیز برای جنگیدن داشتند
زادیخواهان از ۲۳ اکتبر تا ۱۱ نوامبر با همان اندک امکاناتی که در اختیار داشتند، هر کاری از دستشان برمیآمد انجام دادند. آنها ساختمانها را به عنوان نوعی اعتراض تصرف کردند، به راهپیمایی در خیابانها ادامه دادند، اعتراضها در چندین شهر سراسر کشور شعلهور شد و برخی از معترضان به معنای واقعی کلمه توسط جنگندههای هوایی هدف گلوله قرار گرفتند و کشته شدند. پرستاران از مجروحان پرستاری میکردند، رانندگان کامیون برای آنان غذا میآوردند، آنها به خطوط تلفن دست میزدند تا با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و ارتباطات شوروی با مسکو را مختل کنند، تانکهای شوروی را نابود یا تصرف میکردند، و کودکان نیز [شجاعانه] در برابر تانکها سینه سپر میکردند.
در ابتدا، آزادیخواهان تصور میکردند که در موقعیت برتر قرار دارند؛ آنها چندین نبرد را پیروز شده بودند، صدها (اگر نه هزاران) سرباز شوروی را کشته بودند، تجهیزات نظامی و تانکهای شوروی را نابود یا تصرف کرده بودند و میلیونها نفر را در سراسر کشور الهام بخشیده بودند.
شوروی با آتشبس موافقت کرد و نبرد متوقف شد. شوروی تظاهر به عقبنشینی کرد و در ۳ نوامبر بوداپست را «تخلیه» نمود. سپس، در حدود ساعت ۴ صبح روز ۴ نوامبر، با ۱۵۰,۰۰۰ سرباز به بوداپست حمله کرد و دهها هزار سرباز دیگر را نیز به سایر شهرهای مجارستان اعزام نمود.
آزادیخواهان در طول هفته پایانی تا جایی که ممکن بود با حداقل امکانات و نیروی انسانی به سرعت رو به کاهش مقاومت کردند، حتی زمانی که آشکار بود هیچ شانسی برای پیروزی ندارند. شوروی موفق شد انقلاب را سرکوب کند و تا ۳۵ سال بعد، یعنی تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کنترل مجارستان را در دست داشت.
منبع: thecollector
ترجمه: امیرمهدی نادری
۲۵۹







نظر شما